شنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۵

دختر گل فروش

من اصولن آدم عجولی هستم. یه بار آیدا و نوید بهم گفتن آقا این روش بازی نیست. نباید دستت رو نشون بدی. 
 ولی من توی زندگی ساده خانوادگیم فقط یاد گرفته بودم اونی رو که هستم نشون بدم و لاغیر.

سالها کار و زندگی مستقل یادم داد که اشتباه می کنم و حق با آیدا و نویده. 
 در روابط شخصیم، هم چنان مثل خر سرم رو می اندازم پایین و سیخکی همون اول همه وجودم رو می زارم توی طَبَق. رابطه شخصی با آدمی مثل من ساده است و این اعتقادمه که توی روابط خصوصی اگر پیچیده باشی هیچ وقت محبت حقیقی شکل نمی گیره.

ولی توی کار.. در این سالها، مخصوصا یک سال اخیر، دارم متوجه میشم که باید پیچیده رفتار کرد. رفتار تک یاخته ای  نشونه صداقت نیست بلکه نشونه بلاهته. حتی با بچه های شرکت نمی تونم خودِ واقعیم رو نشون بدم. هروقت این کارو کردم، باختم. 

 توی این یه سال پروژه ای داریم که اولش من همون موجود تک یاخته ای بودم. کلاسهای مدیریت، درسهای شعبانعلی و از همه و همه مهم تر رابطه تنگاتنگی که درباره این پروژه با مدیرعامل مهربون داشتم، داره وادارم می کنه که بفهمم اگر بخوام با مغز تک سلولیم ادامه زندگی بدم، محکوم به فنا هستم.

روند پیشرفتم از تک یاخته ای به چند سلولی تا به امروز این طوری بوده که هی توی مذاکره به یاد خودم بیارم که نباید خوشحالی یا عصبانیتم رو بروز بدم. باید در عین تنفر از قضیه، بلد باشم بخندم. باید سیخکی حرف نزنم. باید طرف رو وادار کنم خودش به چیزی که مد نظرمه اقرار کنه. البته اینا فقط جزو دانش عمومی مدیریتم شده وگرنه مهارتشون رو ندارم. کماکان بازی طولانی خسته م می کنه.  توی یک مذاکره طولانی اختیارم رو از دست میدم، عصبانی میشم و از خشم فریاد می زنم و می گم : " مگه منو قیمه قیمه کنین که به این کار رضایت بدم" یا برعکسش به یکی می گم : "چقدر عالیه که تو این قدر خوبی و الهی قربونت برم".  
توی صفحه شطرنج من اگه کسی بخواد تقلب کنه، کمی تحمل می کنم و در یک نقطه، آستانه تحملم به طاق می رسه..  موهاشو می کنم و جاش کلم می کارم. 

این یه سال مدیرعامل مهربون نقش کاسپاروف رو به عنوان یک مربی بزرگ برای یک تک سلولی داشته. 
کاسپارف داستان ما نه عصبانی می شه و نه احساساتی.. تا ته بازی مغزش عین دقیقه اول کار می کنه. سیگار برگش رو با آرامش می کشه و خیلی کُند و یواش مهره هاش رو بازی می کنه. من کنار دستش، تند تند یکی یکی سربازا رو می فرستم جهنم. اون با آرامشی ذاتی بهم یاد می ده گوش کنم، آروم باشم و یاد بگیرم. هیچ وقت بازی رو بهم نمی زنه. هیچ وقت خیانت نمی کنه. دروغ نمی گه و تقلب نمی کنه. اما به راحتی برای هر تقلب طرف مقابلش، بلده مهره ای رو تکون بده که  اون آدم، کیش و مات در مقابلش زانو بزنه.

من؟!
من حیران و واله و شیدا مرتب براش آیت الکرسی می خونم و فوت می کنم.. سعی می کنم گوش کنم، آروم باشم، صبر کنم و یاد بگیرم. 

* پی نوشت:
 نمایش "دختر گل فروش" اثر خانم دکتر پروانه مژده اقتباسی از نمایش "پیگمالیون"نوشته جرج برناردشاو است.
برنارد شاو این نمایش را بر اساس نظریه اثر پیگمالیونی نوشته است.

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۵

زندگی

خیلی کار دارم/داریم. دوباره موتورم با دور تند فعال شده. 
آخر ساله و با تارگت فاصله زیادی داریم. هر روز قبل از ساعت هشت دفترم. سعی می کنم تا آخر وقت دوام بیارم. ولی بعضی وقتها مثل امروز له می شم و برمی گردم خونه با یه بغل کاغذ و سررسید و فایلهایی که روی اینترنت برای کار توی خانه ذخیره می کنم. 
شونه و گردنم کمی تا قسمتی ابری، بهتره. امروز نوبت فیزیوتراپیم بود که نرفتم چون ترسیدم توی بارون و ترافیک گیر کنم. راستش ترجیح دادم بیام خونه با کارام. ولی در عوض نشستم اینجا و می نویسم. وقتی ذهنم این قدر فعاله، برای مرتب شدنش باید بنویسم. 

روزا به قدر یک نیم ساعت هم وقت خالی ندارم. بچه ها که حالا همه بالا و دم دستن، مرتب توی اتاقم هستن و درمورد فروش و برنامه های مالی و نمایشگاه پیش رو درحال برنامه ریزی هستیم.
یک پروژه بی ربط هم داریم که مال یکی از شرکتهای وابسته ست وباید مشکلش حل بشه. مشکلی که از پارسال همین موقع داریم روش کار می کنیم.

به بچه ها گفته م که وقتی با هم کار داریم سرشون رو بیاندازن پایین و بیان توی اتاق. جلسه و ملسه اتاق رو بی خیال بشن وگرنه ممکنه یک کار مهم رو از قلم بیاندازیم. برای همین اتاقم عین مطب دندون پزشکایی شده که هم زمان سه تا مریض رو ویزیت می کنن. یکی داره روی تخت دراز می کشه، یکی آمپول زده بی حسه و نفر آخر رو دارم قرقر دندونش رو می تراشم.
کار رو دوست دارم. وقتی حالم خوبه و می تونم مفید کار کنم خیلی خوشحالم. فکر نکنم ربطی هم زیاد به پول درآوردن داشته باشه. البته که اولین هدف از کار برای همه پوله. برای من ولی این بیش از اینکه شخصی باشه، شرکتیه. دوست دارم شرکتمون فعال و سالم و رو به جلو حرکت کنه. برام خیلی مهمه. وقتی خودم با این حس کار می کنم، متوجه میشم که ناخودآگاه بچه ها هم  تاثیر می پذیرن.

خاطرات جک ولش رو تموم کردم. (یک دلیل دور تند موتورم همین آقاست!)  خیلی خوب بود. خیلی خیلی. فقط در طولش  آقای طوسی رو جنرال سرویس کردم با این ترجمه مافوق افتضاحش. با این همه کنار بالشمه و باز هم ورقش می زنم. 

یک کتاب پلیسی جنایی هم کنار بالشم دارم. از امشب شروع می کنم. کتابها و فیلمهای جنایی برام همیشه جذاب بودن. به خاطر سریال پوآرو و شرلوک هولمز بارها شده که یک کار نسبتن مهم رو ول کردم و اومدم خونه. الانم اگه دوست دارین بدونین، ساعت هفت هرشب شبکه نمایش سریال پوآرو داره.
خلاصه زندگیم می گذره. حالا ارزش سلامتیم رو می دونم. گرچه کار زیادی براش نمی کنم و کماکان سیگار می کشم. دردم با سیگار بدتر میشه چون اکسیژن کافی برای عضله سازی ندارم. مدیرعامل مهربون می گه نکش. می گم دوست دارم. می گه خوب بکش چون سیگار دو تا خاصیت داره برات. یکی اینکه هر روز درد می کشی و یکی اینکه ممکنه سرطان بگیری. اولی رو که می بینم خیلی انگار برات مهم نیست، دومی رو هم که پارسال دیدیم اصلن ازش نترسیدی و خوب باهش کنار اومدی :)))

حالا دارم سعی می کنم کم بکشم. روزی دوازده تا  فعلن شده 4 تا به طور متوسط. ولی امروز باز قرق رو شکستم. 
آب هم زیاد می خورم. برای خوب شدن باید سیگار نکشم، آب خیلی بخورم و ورزش استقامتی انجام بدم. خلاصه داستان دارم برای زندگیم. داستانی که زمانی حضور یک پارتنرِ خوب خیلی توش مهم بود. ولی الان همه ش رو خودم می سازم. راضی ام از خودم از این بابت.

یک آدم اصول گرا

نشستم فایل های عزت نفس شعبانعلی رو گوش کردم. خیلی خوب بود. عین اینکه یکی یه هویی تکونم بده. عقلم برگشت سرجاش. بعد رفتم توی دل چیزی که نمی خواستم باهش مواجه بشم. جالب بود که دیدم همه ترسهام بی مورده.
....
خوبه که آدم بدونه از زندگی چی می خواد و چی نمی خواد. خیلی خوبه. دیگه حرکت آونگی نداره. ولی یه چیزی این بین پیش میاد که نمی شه اسمش رو اشکال گذاشت. در واقع از مختصات زندگی آدمیه که خودآگاهه. اونم این که ممکنه هیچ وقت به چیزی که می خواد نرسه. 
من از اون دسته آدمهام که اگر تا آخر عمرم چیزی رو که می خوام پیدا نکنم، نمی تونم برای خالی نبودن عریضه، از شر خودآگاهیم خلاص بشم و خودم رو بزنم به کوچه علی چپ. ارزشهام خیلی پررنگ هستن. ارزشهایی که در این چهل و اندی سال یکی یکی ساخته و پرورده شده و در وجودم نهادینه اند. 
نمی تونم به این فکر کنم که چطور ممکنه بعضی ها بگن ما هم ارزشهامون مهمه برامون ولی انعطاف داریم به مقتضای شرایط. انعطاف در ارزشها برای من معنی نداره.
بهم می گن آدم rigid و سرسختی هستم. خوب .. من دوست دارم احترام اصول فکریی که براشون زحمت زیادی متحمل شده ام رو نگه دارم.



جمعه، دی ۰۳، ۱۳۹۵

عزت نفس

وقتی پاش می افته، متوجه میشم ترس های قدیمی هنوز توی فکرمه. این ترسها از کجا اومدن؟ چرا نمی تونم عزت نفسم رو حفظ کنم؟ اصلن در این موارد فک کنم عزتی نفسی ندارم که بخوام حفظش کنم. :-(  
وقتی گذشته های زندگیم رو می کاوم، یادم میاد که یک زمانی این عزت نفس رو داشتم.. ولی بعد از یه بار زمین خوردن، هروقت می خوام اون راه قدیمی رو برم، می ترسم باز زمین بخورم. خیلی درد داشت آخه..

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۵

روزمره ها

مشکلات هفته قبل خودشون حل شدن. شهرداری آدرس رو اشتباه اومده بود. فقط می خواست تعطیلات منو زهرمارم کنه. بار هم بلاخره رسید. البته تبعات هر دو مسئله هنوز تموم نشده. باید یه فکری برای دفتر بکنیم. بابت آزاد شدن بار هم پول زیادی دادیم که از حالا به بعد باید دنبال باربری بدویم تا جریمه ها رو ازش پس بگیریم. ولی خدا رو شکر اصل قضایا درست شده.

خیلی سعی کردم یکی از بچه های فروشم رو حفظ کنم ولی نشد. دو نفر جدید استخدام کرده ایم. یکی شون رو خیلی دوستش ندارم. نامنظم و بی انضباط و شلخته است. خوب من با این خواص کهیر می زنم. سه ماه برای آموزشش زمان صرف شده. زمان ورودش به شرکت مصادف با بدحالی شدید من بود که زود می رفتم خونه و توی شرکت هم از بس درد داشتم، فقط به کارهای واجب می رسیدم. بچه های فروش  پایین بودن و من اینو سپرده بودم دست یکی شون تا آموزشش بده. خودم نمی دیدم که روند پیشرفتش چطوریه وگرنه همون ماه اول با این خواصش ردش کرده بودم.
 فعلن می خوام تا عید باهش سر کنم مگر اینکه خطای فاحشی ازش سر بزنه. اگر درست شد نگهش می داریم وگرنه می گیم بره. 
برای محکم کاری دوباره دارم با آدمهای جدید مصاحبه می کنم. برحسب اتفاق دیروز هر سه نفری که مصاحبه شدن خوب بودن. فردا و پس فردا رو می خوام دراین باره فکر کنم.

امروز هم دو سه نفر اومدن. یکی شون به قدر یک پتوی گلبافت سیاه خط ریش گذاشته بود. ریش پروفسوری باد کرده و پرپشت و موهایی بلند و باز هم پتوی گلبافت سیاه.
 ازش سوال کردم چرا این رشته درس خوندی؟ گفت از بد حادثه. داییم گفت. گفتم خوب چرا فوق لیسانس گرفتی؟ گفت دوستم گفت وگرنه من می خواستم عکاسی بخونم.
گفتم پشیمون نیستی؟ گفت خیلی زیاد.
گفتم عزیز دل برادر همین الان ول کن این کارو و برو دنبال عکاسی. این کار با هنر مثل دو خط متنافره. 
گفت خوب شش سال وقت گذاشتم و الان سی سالمه. 
گفتم بنده خدا ممکنه نود سال عمر کنی، به خاطر این سی سال، باید شصت سال زجرکش بشی ها! 
حتمن که حرفهام اصوات بی فایده ای بودن. بهش گفتم من صفر کیلومتر نمی گیرم ولی می تونی به فلان شرکتها سر بزنی. 
دو تا شرکت دیگه هم رفته بود مصاحبه و رد شده بود. صدبار اومدم بهش بگم که با این پتوی گلبافت سیاهی که روی سر و صورتت کشیدی، امکان نداره بتونی استخدام بشی ولی واقعن روم نشد. وقتی رفت حس بدی داشتم که نگفتم، ولی نمی شد.
 .........
دیشب برای شب چله خانم فیزیوتراپم رو که بهترین فیزیوتراپ کلینیکه، شام دعوت کردم. از استثنائات دهه هفتاده. بسیار بادقت و علاقه مند به کار. دانشجوی شهرستانیه که تهرون تنها زندگی می کنه. وقتی دعوتش می کردم یاد آقای میرشب عزیزم بودم که می گفت این قدر خط کشی شده زندگی نکن، یه وقتایی هم کارهای احمقانه بکن. دعوت از آدمی که بیست و سه سال از من کوچکتر بود و اصلن نمی شناختمش، برای کاراکتر من واقعن یک کار احمقانه بود.
با دوستش اومد. نشستیم به شام خوردن و گپ زدن. 
بهش گفتم تو که این قدر درست خوبه (دانشگاه تهران فوق می خونه) و به کارت علاقه داری حتمن دکترا بگیر. گفت نه. فعلن نمی خوام. گفتم می خوای چکار کنی بعد از فوق؟ گفت می خوام برگردم شهرم و یک کلینیک بزنم و کار کنم. گفتم چه جالب! برای همینه که کارت این قدر خوبه و دقت داری، چون هدفت معلومه. گفت بله من خوب گوش می کنم دکتر چی می گه که یه روزی که خودم مریض می بینم، بلد باشم و تهران نمی مونم چون می خوام زندگی هم بکنم. گفتم دمت گرم.

 مشکل بیشتر بچه های نسل جدید اینه که زمان تعیین رشته اصلن نمی دونن می خوان چکاره بشن. برای دفع وقت میرن دانشگاه. خوب بنده خدا تو که می خوای رشته ای رو بخونی که برای بهترینهاش بازار کار نداره و بسیار هم سخته، مرض داری چهارسالت رو حروم می کنی؟ خوب برو توی مغازه کار کن. برو یک فن یاد بگیر. مگه مهندس رشته فیلان و بدتر از اون فوق لیسانس گرفتنش اونم از دانشگاه دوقوز آباد چی قراره بهت اضافه کنه؟؟ اصلن فلسفه شون برام قابل درک نیست.


جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۹۵

جک ولش



کتاب خاطرات جک ولش را می خوانم. رییس افسانه ای جنرال الکتریک. کتاب ترجمه بسیار بدی دارد که معلوم است هیچ ویراستاری فارسی نشده. با این همه خود کتاب به قدر کافی جالب است که ادامه اش بدهم.

جنرال الکتریک یک غول در دنیای صنعت است و جک ولش مدیر این غول بوده. خاطراتی که او از دوران مدیریتش (21 سال) درباره روشهای مدیریتش، نحوه تربیت و آموزش کارکنان، متحول کردن سیستم نیروی انسانی، معاملات نجومی و .. می نویسد، گاهی آن قدر بزرگ است که ذهنم نمی تواند پردازش کند.

بارزترین خصوصیت جک ولش از بین بردن بوروکراسی حاکم بر جی.ای و توانایی انتقال افکار و هدفهای شرکت از بالاترین رده به پایین ترین رده بود.
 جک ولش غیر از مسائل مادی، آدمی به شدت ارزش گرا بوده و ارزشهای مورد قبولش را به عنوان فرهنگ شرکت در همه کارکنان توانست نهادینه کند به نحوی که آنها شرکت را از آن خود بدانند و به آن وابستگی عاطفی داشته باشند.

جنرال الکتریک به همت جک ولش یک شرکت جهانی و شامل کلی کسب و کار در رشته های مختلف مثل دارو و موتور هواپیما و بانک و در عین حال کاملن یک پارچه است.

راستی می دانستید یکی از بنیان گذاران جنرال الکتریک توماس ادیسون بوده؟؟؟


پنجشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۵

سال موش قراربود برای خروس چجوری بگذره؟؟*

سال 95 یکی از بدترین سالهای زندگیم بوده. شاید هم بدترینشون. از روز اول سال مریض بودم و هنوز هم خوب نیستم. مشکلات کاری فراوون.. استعفای دو تا از بچه های مهم فروش، رفتن مدیر مالیی که دو سال بود داشتیم روش کار می کردیم تا به ما ملحق بشه، مشکلات شدید شرکتهای متفرقه مون که به خاطر سایر شرکا ایجاد شده بود، مرگ عمه م، مشکلات خانواده و.. 
دلم می خواد بخوابم و بیدار شم و ببینم این سال مزخرف تموم شده. خنده داره این حرف. احتمالن همه مشکلات مسئولیتش با خودمونه. ولی من 50 درصد هم به تقدیر عقیده دارم. به انرژی منفی آدمهایی که وارد زندگی آدم میشن هم  باور دارم. خلاصه می تونین تصور کنین کمی تا قسمتی خرافاتی ام. هرچه هست، امسال هر روز با یک بلای جدید مواجه شدم.

هفته قبل دو تا تریلی جنسی که وارد کرده بودیم، یک هفته بین راه بندرعباس و تهران گیر کرد. هنوزم البته گیر کرده. راننده رو پیدا نمی کردیم و فکر کردم بار رو دزدیده. این اتفاق دو بار دیگه هم برامون افتاده.
 بار بیمه بود ولی فکر واردات مجددش و خوابیدن خط تولید در این مدت، منو به افسردگی می کشوند. خلاصه بعد از پیگیری های زیاد فهمیدیم راننده توی بار ما مواد مخدر جاسازی کرده و پلیس راه اونو بازداشت کرده. تا امروز دنبال رفع توقیف باریم..

دیشب که از شرکت می اومدم، با خودم گفتم آخ جون ... سه روز تعطیلی.. توی خونه همه چی دارم.. برف هم قراره بیاد.. زونکهای متعدد رو گذاشتم صندوق عقب شرکت که بیام خونه و این سه روز در آرامش کار کنم و از برف و راحتی خونه لذت ببرم. 
صبح کله سحر با تلفن سرایدار شرکت بیدار شدم. واویلا! فکر کردم لابد آتش سوزی یا دزدی شده. گفت نه.. نصفه شب شهرداری اومده و ساختمون رو پلمب کرده.
 روزم ساخته شد.
از ساعت هفت صبح تا همین الان درگیر بودم. منِ بدبخت مدیر ساختمونم. با یکی دیگه از همسایه ها رفتیم شرکت و با راهنمایی وکیل شرکت، 110 رو خبر کردیم. کار نداریم به اینکه نمی اومد و چقدر چاخان کردیم تا آوردیمش. بعد که اومد یک ساعت التماس کردیم تا صورت جلسه کنه و یکشنبه بریم دنبال رفع توقیف..انگار یه هفته ای باید بریم و بیاییم. توی ساختمون سه واحد مسکونی از جمله واحد جدیدی که ما اجاره کردیم، هست که استفاده اداری ازشون میشه. احتمالن یکشنبه می یان بازدید. کار از تفاهم و و فیلان هم گذشته و رفته بخش اجراییات. شهرداری هم بی پول. شهردار جدید منطقه هم مصمم به کسب درآمد از راه پلمب ساختمونهای متخلف. ما؟؟؟ بیش از بیست میلیون برای انتقال به این واحد خاک بر سری خرج کردیم و تازه دیروز دوربینهای مدار بسته نصب شد و فکر کردیم می تونیم یک نفس راحت بکشیم... 
یعنی حس استیصال دارم از فکر اینکه این همه آدم رو چکار کنم؟؟؟ 
حالا خوبه من آدمی ام که هم اهل چلنج هستم و هم مسئولیت همه اتفاقات رو به عهده می گیرم. از مسائل سخت هم یکی دو ساعت می ترسم و بعدش به فکر راه حل می افتم. این بار ولی حقیقتن خستمه. اون قدر در این یک سال با مشکلات غیر مترقبه سخت دست و پنجه نرم کردیم و یکی یکی رو حل کردیم و گذاشتیم کنار که این یکی واقعن دیگه باعث شده بالا بیارم از ناراحتی. درد گردن و شونه م هم دوباره شروع شده و همه این یک هفته باز توی کابین فیزیوتراپی بودم و اجازه ورزش نداشتم. همه چی با هم مخلوط. تو فرض کن فالوده بستنی، اما شور !

*برای درک تیتر رجوع شود به طالع بینی چینی سال 95.

جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۹۵

آبهای نیلگون خلیج فارس

با مامان و بابا و گل یاس و فندق رفتیم کیش. یکی از بهترین سفرهای عمرم بود. هتل ترنج بودیم. همه چیز بی نظیر و عالی و لوکس. همه کارکنان آموزش دیده و بسیار مودب و مهربون. هتل روی دریاست. زیباترین منظره دنیا رو توی اتاقمون داشتیم. منظره ای که هروقت می خواستم برم توی رویا، همچین جایی رو تصور می کردم.. با اینکه از هتل پنج ستاره خوب دوبی گرون تر بود، به نظر من صد برابر می ارزید. با کمال میل پولمون رو برای مملکت خودمون خرج کردیم و در قبال اون سرمایه عظیم و اون همه پذیرایی عالی، حتی کم هم دادیم. 
تا تونستم غروب تماشا کردیم و دریا.. و تا شد با صدای زیبای دریا و مرغان دریایی آرامش گرفتم. 








شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۵

آدمهای خوب روزگار-امیر تقوی

آقای امیر تقوی را از رادیو مذاکره آقای شعبانعلی می شناختم و وبلاگشان را تازه پیدا کرده ام. 
البته همه وبلاگ خواندنی است. اگر مدیر هستید، توصیه می کنم فایل های رادیو مذاکره مخصوصن صحبتهای آقای تقوی را گوش کنید. (لینکش را یادم نیست. با مراجعه به سایت آقای شعبانعلی و رادیو مذاکره ایشان، می توانید پیدا کنید)

پنجشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۵

از خوشی های بزرگ زندگی، یکی، خوردن آبگوشت مرزه در یک روز برفی ست :)

دیشب مثل یک اسکیمو خوابیدم. از بس سرد بود. لباس بافتنی و جوراب پوشیدم و پتو برقی هم طبق معمول زیر کتفم. با این همه صبح احساس میکردم سینوسهام دارن یخ میزنن. تمام پرده های زیر و رو رو کشیده بودم که خونه گرم بمونه. بنابراین از بیرون بی خبر بودم. پرده ها رو که باز کردم، دیدم به به برف میاد. فک کنم دوسالی هست برف این طوری نیومده. چای رو روبه راه کردم و فرنچ تست درست کردم. آبگوشت هم برای ظهر. 

زنگ زدم شرکت. کماکان اسباب کشی ادامه داره. قراره شنبه گروه مالی بالا باشه. بچه های خدمات با دو تا کارگر اضافی شرکتن. قرار بود تعمیرات چی ساختمون هم بیاد که یک کار بنایی برامون بکنه. دو هفته است سرکاریم از دستش. بازم نیومد. پای تلفن دادم در اومد. گفته بود فردا میاد. فردا هم نصاب های شبکه میان و توی گرد و خاک ناممکنه بتونن کار کنن. حسابی داد زدم و گفتم بهش بگین اگر امروز نیومد دیگه پاش رو شرکت نزاره. حالا انگار قول داده عصری بیاد.
یک کمی که گذشت و چند تا نفس عمیق که کشیدم، دیدم باز عصبانی شدم. حق با منه. مطمئنم. ولی این عصبانیتها در حالیکه هربار هم همین طور مطمئن بودم که حق با من بوده، باعث شده که نیروهای خوبی رو از دست بدم. برای همین چند تا نفس عمیق دیگه کشیدم و دوباره تلفن زدم شرکت. به بچه ها گفتم اگه یارو نیومد مهم نیست. ولش کنین. بنایی رو میزاریم برای یک تعطیلی دیگه (گرچه همه زندگیمون غرق خاک خواهد شد). از همه تشکر کردم و گفتم نهار سفارش بدن. 

دوش گرفتم. دو ساله توی این خونه ام و حسرت یک آب پر فشار و داغ روی دلم مونده. بدبختی همسایه های مهندس داشتنه! همه اهل صرفه جویی و دقت در مصرف آب و انرژی. پمپ روی کمترین فشار تنظیم شده و دمای آب فقط در حدیه که یخ نزنیم. همه هم، همفکرند که باید صرفه جویی کنیم. ناسلامتی مهندسیم! منم یخ می زنم. چند وقت پیش بلاخره حموم رو نوسازی کردم. وان جکوزی فول آپشن خریدم. و تنها علت برای خریدنش این بود که سیستم گرمکن آب روی تکمیل ترین مدل بود.  ولی برای هر دوش گرفتن ساده که نمی شه رفت توی جکوزی دراز کشید که! بنابراین کماکان یخ می زنم. 

بوی آبگوشت توی خونه پیچیده. رب و مرزه و سیب زمینی و دارچین و فلفلش رو زدم.. بوش حال خوبی داره. حس امنیت میده بهم. خنده داره ولی میده :)
به خاطر برف نرفتم فیزیوتراپی. بنابراین حتمن باید یک ساعت توی خونه ورزش کنم. هنوز نصفه و نیمه خوبم. عضلاتم به تار مویی بندن.
از اونجایی که روزای خوب زندگی قابل شمارشن و امروز یکی از اون روزاست(انشالله)، میرم با بقیه ساعتهاش خوش باشم.. هیچ معلوم نیست یه ساعت دیگه سرنوشت برامون چی رقم زده باشه.

چهارشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۵

بز خرمن کوب

هفته سختی برام گذشت. اونم درست وقتی که فکر میکردم تعطیلی یکشنبه رو چقدر دوست دارم باهش حال کنم.. 
شنبه عصر گل یاس زنگ زد و باصدایی که از ته چاه در می اومد حرف زد.. تو بخوان حدیث مفصل از این مجمل..
شدت فشار روحیم به حدی بود که دچار سکوت ممتد و گفتگوی درونی بی انتها شده بودم. و این قضیه تا امروز ادامه داشت.. هنوزم مشکل حل نشده ولی یک پانسمان موقت گذاشتن روش که خونریزی نکنه..
این چند روز با خودم فکر میکردم چقدر تحملم در مقابل رنج کمه. از کی این طوری شدم؟ چند ساله گمونم.. وقتی شوهر خواهر کوچکم نا به هنگام مُرد، گریه من بند نمی اومد. یادمه ماشین رو کنار ظفر پارک کردم و با صدای بلند هق هق می کردم.. مثلن قراربود مواظب بابا و مامانم باشم که وقتی بهشون خبر رو میدیم پس نیافتن.. در عوض کل جماعت سعی می کردن اشک منو بند بیارن.
یک دوره ای از زندگیم یخ زده بودم. خیلی دور نیست. مثلن ده یازده سال پیش.. از بس پشت سر هم دچار فلاکتهای ممتد شده بودم، روحم بی حس شده بود و گریه نمی کرد. بعدش یک ضربه محکم دیگه از زندگی خوردم که باعث شد شیرفلکه اشکم مجددن باز بشه و از اون به بعد دیگه هرز شده.
توی خونواده ادای آدمهای قوی رو در میارم. خواهر بزرگتری که میگه مثل کوه پشت سر خواهرها و برادرش وایستاده تا بهش تکیه کنن. ولی پهلوون پنبه ای بیش نیستم و با کوچکترین چیزی میرم توی چرخ گوشت و روح و جسمم کاملن له می شه و میاد بیرون.. تا باز خودم رو جمع و جور کنم طول می کشه ..

شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۵

:(








گل یاس ناز زندگیم چطور از راه دور مراقبت باشم..

جمعه، آبان ۲۸، ۱۳۹۵

کلید در گنج صاحب هنر




آقای شعبانعلی هر هفته برای اعضا یک ایمیل می فرسته. این ایمیل علاوه بر معرفی مطالب سایت، همیشه یک عبارت خوب اولش داره. 
چیزی که برای من هفته قبل اومد این بود:

نیمی از کل مشکلات زندگی ما،
ناشی از پاسخ های مثبت زودهنگام
یا پاسخ های منفی دیرهنگام هستند.
جاش بیلینگز

لازم به گفتن نیست که چقدر این حرف رو قبول دارم و چقدر از بابت رعایت نکردنش در همه قسمتهای زندگی دچار پشیمانی شده‌ام! (البته در مورد من یا باید با تا عوض بشه :-))

چهارشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۵

افت و خیزهای روزمره


در این یک هفته اتفاق خاصی نیافتاده. معاونم ماندنی شد. چندین بار برای کارشناس فروش آگهی زده‌ایم ولی دریغ از یک نفر. 
چند آگهی اولمان را تخصصی دادیم و بعد که دیدم بعد از 5 یا شش آگهی ناموفقم، این بار فقط نوشتم کارشناس مهندسی یا علوم پایه برای فروش.  نتیجه بهتر بود. شاید 5 رزومه قابل مصاحبه داشتیم.

معضلات استخدام در رشته‌ای که کار می‌کنیم دارد وادارم می‌کند همین دو نفری را که درحال رفتن هستند، برسرم بگذارم. یکی از آنها صد در صد نمی‌ماند. دیگری نود درصد رفتنی‌ست و احتمال کمی می‌دهم بتوانیم نگهش داریم.

...

این هفته بچه‌ها را از طبقه پایین برگرداندیم بالا. انتقال فروش به پایین یکی از تصمیمهای اشتباهی بود که اول سال گرفتیم. جایمان بسیار تنگ بود و ناچارن با صرف هزینه زیاد بخش دوم زیرزمین را فرنیش کردیم. مالی چند سال بود که در بخش دیگر مستقر بود.
دراثر این کار راندمانمان افت زیادی داشت و گاهی فکر می‌کنم اگر این کار را نکرده‌بودیم هنوز دو نفر فروشم را داشتم. 
به هرحال تصمیم گرفتیم واحد روبرویمان را به هر بهایی اجاره کنیم. با مدیرعامل مهربان حرف زدم.. خدا را شکر که همیشه حمایتم می‌کند و بابت اشتباهاتم سرزنش نمی‌شوم.. انتقاد و راهنمایی چرا ولی سرزنش هیچ‌وقت.. این بار هم راهنمایی او در اجاره مفید افتاد و هم بخت مساعد.
 هم مالی و هم فروش به بالا منتقل شده‌اندا. از دیروز اسباب‌کشی داشتیم و داریم. کار را سپرده‌ام دست مدیر مالی و معاونم. به‌نظرم تا الان خیلی خوب جلو رفته‌اند. هنوز مهم‌ترین قسمت که جابجایی شبکه سیستم مالی و تلفنهاست مانده. 

...

برادرم کماکان مسافر مشهد-تهران است. به نوعی مقیم تهران و مسافر مشهد! سیستمم به هم ریخته. کلافه‌ام. این هیچ ربطی به خوب‌بودن یا بد بودن او ندارد. اتفاقن بسیار بچه خوبی‌ست ولی ست‌آپ زندگی من چیز دیگری‌بوده و من وقتی کنترلم را روی زندگی مخصوصا بخش شخصی‌اش از دست می‌دهم، کلافه می‌شوم. 
امشب داشتم فکر می‌کردم میز کارم را از هال برگردانم توی اتاق خوابم.. این یعنی پرایوسی‌ام را می‌خواهم:((

جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۹۵

خوشیها و مصائب میز مدیر

 
  
به‌نظرم مدیریت یکی از سخت‌ترین کارهاست. هنوز بعد از گذشت 15 سال به آن عادت نکرده‌ام. گرچه یاد گرفته‌ام انتظاراتم را از افراد کم کنم، مسئولیت‌پذیرباشم و مدام توجه کنم که زمان مشکلات فرافکنی نکنم.

میز مدیریت خواص زیادی هم دارد. با خودش قدرت و احترام می‌آورد. ولی معلوم نیست استرس و مسئولیت زیادی که به اجاره‌نشینش می‌دهد به آن مزایا می ارزد یا نه..
بقیه که آدم را نگاه می کنند ظاهر کار را می بینند. چیزی که شاید به ندرت بهش فکر کنند این است که من شب وقتی می‌خوابم ناگهان با فکر یک کار انجام نشده بیدار می‌شوم و دیگر خوابم نمی برد، یا وقتی یک کارمند می‌خواهد استعفا بدهد، چقدر فکر می‌کنم و یا وقتی به تارگت فروش نمی رسیم، چقدر استرس دارم..

اینها را نوشتم چون چند وقت است که مشکلات پرسنلی شرکت زیاد شده. دو ماه قبل دو تا از بچه های فروش استعفا دادند و تا پایان سال حضور دارند. از طرفی معاونم که خیلی رویش تکیه کرده بودم، به یک دلیل واهی که از من رنجیده بود، دوشنبه استعفا داد وآنقدر جیغ زد که احساس کردم مغزم دارد می سوزد. هنوزهم نمی دانم ماندنی ست یا رفتنی. چهارشنبه هم با یکی از بچه های فروش قدیمی‌ام رفتم شیراز، توی شیراز دعوایمان شد و گرچه وسط روز آشتی کردیم، اما دانستن علت اینها ذهنم را به شدت درگیر کرده‌است.
می‌خواهم در این مورد بنویسم، شاید ذهنم مرتب شود.
معاونم هم‌زمان با جیغ زدنهای متوالی‌اش عیبهایی را که به نظرش در من بود بهم گفت. البته فکر می‌کرد که نمی‌ماند و من در عین حال از این بابت که این طور بی‌رحمانه نقد می‌شوم، خوشحال بودم. فرصتهای کمی برای یک مدیر پیش می‌آید که بتواند حقایق پشت پرده و افکار پرسنلش را بفهمد.

به من گفت شما به تازه واردان اهمیت زیادی می دهید. هرچه می گویند را بلافاصله می پذیرید و اجرا می‌کنید. 
تغییرات در شرکت ما زیاد است و رویه ثابتی نداریم. بچه های فروش را آن قدر پررو کرده‌اید و بهشان میدان داده‌اید که به خودشان حق اظهار نظر در همه موردی را می‌دهند. آدمها برای شما ابزار موفقیت هستند. حقوق را به موقع می دهید ولی مزایایی مثل بونوس و بهره‌وری نامنظم است و نمی‌توانیم روی آنها حساب کنیم...

حالا فکرهای خودم را می‌نویسم. 
درست است که به تازه‌واردان اهمیت می‌دهم. در بسیاری از موارد فکر می‌کنم نیاز به حمایت من در بدو ورود دارند. نظراتشان را مهم تلقی می‌کنم و توی جلسات پشت سرشان می‌ایستم. خوب این را هم قبول دارم که مواردی هم بوده که واقعن اشتباه کرده‌ام. مثلا امسال یک مدیر فنی استخدام کردم که هیچ شباهتی به آنچه از خودش گفته بود نداشت و من قبل از اینکه مطمئن شوم، روی او حساب زیادی باز کردم. 
رویه هایمان ثابت نیست؟ شاید. این نظر کارمندان است چون ظاهر امر را می‌بینند. 
ما درحال گذار از سیستم سنتی به مدرن هستیم. برای همین تغییراتمان زیاد است. اول امسال تصمیم گرفتم که سی‌آر‌ام را در شرکت پیاده کنم. مصادف شد با بیماری‌ام و گرفتاری شدیدم در  یکی از دیگر شرکتها. فرصت نحقیق شخصی نداشتم و کار را سپردم  به یکی از بچه های جدید.
 این هم اشتباه بود و هم اجتناب ناپذیر. از طرفی خودم نمی توانستم به کار برسم و از طرفی انتخاب آن فرد اشتباه بود چون کاملن بی‌تجربه بود و از طرف دیگر انتخاب دومی هم نداشتم. باید در همان نقطه قضیه را hold می‌کردم که نکردم. شش ماه طول کشید و تازه یک هفته است که این تصمیم را گرفته‌ام، آن هم با شنیدن جیغ‌های معاونم و بعد از صرف وقت و هزینه زیاد.

بچه های فروش ما پررو هستند. این را خودم هم فهمیده‌ام. ولی ما قائم به فروشیم. فروش خط اول جبهه ماست و تنش زیادی هم تحمل می کند برای همین بهشان مرتب آوانس داده‌ام که اشتباه بوده و حد خودشان را حفظ نکرده‌اند. از بس اول سال اذیتم کردند و به روشهای مختلف قدرتشان را به رخ کشیدند، تصمیم گرفتم سی‌آرام را راه‌اندازی کنم تا از وابستگی مان به پرسنل فروش کم شود که نشد و حتی استخدام آن مدیر فنی هم به این امید بود که روزی مدیر فروش شود..

حقوق را قبل از دهم برج می دهیم. مزایای ما خیلی زیاد است. در مواردی به اندازه حقوق. ولی نمی‌فهمم درحلیکه شرکتهای تولیدی بسیاری حقوقشان را دو ماهه و سه ماهه می‌دهند، چطور بچه ها به این صورت اعتراض می‌کنند.
دارم روی این مسئله فکر می‌کنم که سال بعد حقوق و مزایا را تجمیع کنم. امتیاز بهره‌وری ماهانه را هم بدهم ولی مبنای افزایش حقوق سال بعد یا پاداش باشد.
خلاصه که کار سختی است. همه همیشه ناراضی‌اند. هرکاری برای کارمند می کنی باز متوقع است و باز فکر می کند حقش را می‌خوری. شاید هم واقعن کاری نمی‌کنم و فکر می‌کنم که می‌کنم.

باید برای سیستم یک فکر اساسی و کل نگر بکنم. در برابر تنشهای پرسنل داریم آسیب‌پذیر می‌شویم و این خوب نیست.

؟

یک وقتهایی سوالات احمقانه ای در ذهن آدم می‌چرخند..مثل امشب که پیاده رفتم آن طرف کوچه خرید کنم. طبق معمول زباله‌گردها سطل زباله کوچه را جوریده و هرآنچه به‌ کارشان نیامده‌بود، روی زمین ریخته‌بودند. 
همیشه برایم سوال است که چرا شهرداری جلوی این کار را نمی‌گیرد؟ هر روز و شب کلی هزینه صرف نظافت کوچه می‌کند و انگار نه انگار!

جمعه، آبان ۱۴، ۱۳۹۵

گذران زندگی طی دو روز تعطیل






باید بنشینم و متن کاتالوگ جدیدمان را تصحیح کنم. کاری که فقط و فقط از خودم برمی‌آید و نمی توانم به کسی بدهم. خیلی هم ازش بدم می‌آید..
هرکاری کرده‌ام جز همین... توی دلم نجوایی شیطانی می‌گوید روز تعطیل را وا بده.. عقلم می‌داند که اگر وا بدهم ممکن است ناچار شویم کاتالوگ قبلی را بدون محصولات جدید تجدید چاپ کنیم..  به بچه‌های مارکتینگ گفته‌ام اگر تا آخر هفته مطالب را آماده نکردم، مجازند که قبلی را بدون گفتن به من چاپ کنند. 

دو روز تعطیلی خود زندگی‌ست. نمی‌دانم قبلن چطور با یک روز جمعه خستگی را از تنم و فکرم به‌در می‌کردم. با این همه مدام فکر می‌کنم تعطیل بودنم یک گناه کبیره است و تمام این چند هفته کارتابلم را با خودم آورده‌ام منزل و لااقل دو سه ساعت کار کرده‌ام. بخشی از واجب بودن ادیت کاتالوگ هم در راستای همان حس گناه کبیره است.
....
اشتباه فکر می‌کردم که خانواده پدری به سرعت از عزا درمی‌آیند. پدرم به شدت توی خودش،  سردرگریبان است و کاری برای آرامشش نمی‌توانم بکنم. این دردی‌ست که فقط زمان مرهم آن است.
....
کاش کمی باران ببارد. دلم پاییز بارانی می‌خواهد..

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۵

کوچه‌های خاکی






کمابیش دارم به زندگی عادی برمی‌گردم. البته نه خیلی عادی چون هنوز نمی توانم بیشتر از ساعت سه و نیم توی شرکت بمانم. گزگز پشت و شانه اذیتم می کند و از ترس اسپاسم با سرعت می‌روم فیزیوتراپی. 
احتمالن یک ماه است که درمان را جدی دنبال می‌کنم. مجبور شدم کلاس یوگا را ترک کنم چون بعضی از حرکات اذیتم می‌کرد و تقریبا با حذف آنها چیزی از یوگا باقی نمی‌ماند. 
کلینیک فیزیوتراپی محل آرامش است. ترسم را از معلول شدن مادام العمر از بین می‌برد. برخلاف دوبار قبل، سبک و دقیقا طبق توصیه دکتر ورزش می‌کنم. نباید عجله کنم. یعنی نمی‌توانم بکنم!
سه روز گذشته را نرفتم کلینیک. عمه‌ام بعد از هفت ماه به‌خاطر سرطانی که با سرعت همه بدنش را گرفت، فوت کرد.برای همین یک سفر دو روزه مشهد داشتم. 
تشخیصی که زمان ام‌آر‌آی برای عمه‌ام داده‌بودند، درست همانی بود که برای من دادند. با این فرق که تشخیص او درست و مال من خطای پزشکی بود.
شروع بیماری‌اش برای همه ما بهت زیادی به‌همراه داشت. اما از یک جایی انگار به خودمان می‌گفتیم لابد خوب شده.. وبعد که برای بار سوم درحال کما به مشهد آوردنش، خواهرم گفت از آن عمه درشت و عظیم‌الجثه یک گنجشک خاموش روی تخت بیمارستان مانده. بعد باور کردیم که قرار است بمیرد. صبح ساعت هفت خبر دادند که فوت شده و ظهر همان روز بردنش تربت، شهر پدری‌ام، و تمام.
پدرم همراه خانواده‌اش همان روز رفت تربت و ما فردا صبح. ظهر هم برگشتیم. تقریبا به اندازه نصف جمعیت تربت هم در عزاداری شرکت کردند. ولی چقدر راحت همه پذیرفته‌بودند که مرگ است دیگر.. شتری که نوبتش رسیده در خانه عمه‌ام بخوابد.
داستان مرگ در خانواده پدری‌ام خیلی ساده حل می‌شود. قبل از اینکه رخ بدهد همه هرکاری بتوانند برای رخ ندادنش می‌کنند ولی وقتی اتفاق افتاد، ساده‌تر از باور من، با آن کنار می‌آیند.
بیشتر فامیل پدری‌ام را برای بار اول در این مراسم دیدم. سه تا دختر عمو، پسر عمه کوچکم و یک پسرعموی دیگر را. اینها درجه یک ها بودند و درجه چندمها را همین الان هم دیگر به‌خاطر ندارم. سی و اندی سال بود که نرفته‌بودم تربت. خاطراتم مربوط به سالهای بچگی بود. وقتی که کوچه‌ها هنوز خاکی بودند و من و دختر عمه با یک پنج‌زاری کلی خوراکی از بقالی می‌خریدیم. 
تربت را دوست ندارم. شهر غمگین و دلتنگی‌ست. توی ذهن من با خاک تداعی می‌شود. نمی‌دانم چرا. با اینکه در زمان کودکی هروقت به دیدن پدربزرگ و مادربزرگم می‌رفتم، خیلی خوش می‌گذشت.. اما از همه چیز فقط یاد کوچه‌های خاکی و آفتاب داغ تابستانش را به‌یاد دارم.

پنجشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۵

پیاده روی

نوشته روز قبل را از بس جرح و تعدیل کردم تبدیل به شیر بی یال و دم و اشکم شد. 
این محافظه کاری شدید در نوشتن باعث شده تقریبا ننویسم درحالیکه دلم برای این کار واقعن تنگ می شود. 
روزمره نویسی از ده یا دوازده سالگی عادتم بوده. دفترهای خاطرات آن زمان را که تا هجده سالگی نوشته ام، امانت داده ام به پسرخاله ام که  زمانی مثل برادرم بود.حالا شاید اثری ازشان نباشد. نمی دانم. بعد از آن را خودم نگه داشتم. یکی دو دفتر را هم به نظرم پاره کرده باشم. خاطرات تلخ زمان زندگی زناشویی و طلاق. شاید برای همین است که تقریبا آن فصل از زندگی از حافظه ام پاک شده. 
اتفاقن این ایام اگر بخواهم روزمره بنویسم حرف برای گفتن زیاد است. ولی نبایدهای من زیادتر.
بگذریم.
امشب پس از سالها، تنهایی رفتم پیاده روی. به بهانه خرید رفتم و اصرار مادرم بود که گفت ماشین نبر و کمی راه برو. با برادرم می رویم ولی اینکه تنها با خودم باشم نه.
 سالهای دور این کار برایم یک جور مراقبه بود. همسایگی با پارک ساعی و خیابان پهلوی جاذبه بسیار بزرگی داشت. از آن مهم‌تر اینکه ماشین نداشتم. 
وقتی این خانه را خریدم، به سبب نزدیکی به میرداماد، فکر می کردم باز عادت راه رفتن را از سرخواهم گرفت. اما نشد. امشب بعد از دو سال که اینجا هستم برای اولین بار رفتم میدان محسنی. کل رفت و برگشتم نیم ساعت طول کشید.عالی بود.
یک جورخاص سراپا چشم می شوم و اطرافم را کشف می کنم... دیدن خیابان و درختها و مغازه هایی که تا پیاده نباشی نمی بینی، خیلی خوب است.

چهارشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۵

دیروز در همه دقیقه های فکرم برادرم جاری بود

مدتی‌ست برادرم به‌خاطر کارش هفته‌ای چند روز تهران می ماند. دیشب از بس که من عادت به زندگی دو نفره ندارم و نمی دانم با نفر دوم چه کنم، رفتیم بیرون. بیشتر شبهای این چهار ماه را همین طور گذرانده‌ایم. رفتیم و لباس مادرم را که بار قبل خریده بودیم، عوض کردیم. دو تا ماگ خریدیم و گفتگوکنان برگشتیم خانه. توی تاریکی خیابان با هم حرفمان می‌آید.
 برگشتیم و شام درست کردیم.. شام پختن هم از عوارض زندگی دو نفره است. زیاد خوشم نمی آید. بیشتر دوست دارم شامم سبک باشد ولی با برادرم نمی‌شود. بلاخره مهمان است.

من و برادرم اگر ماهها در خانه کسی باشیم، هیچ کنکاشی در خانه‌اش نمی‌کنیم. بیشتر از فرط تنبلی و بی‌علاقگی به کشف زندگی دیگران. کمی هم لابد به خاطرحجب و حیا. با این خاصیت‌مان برای صاحب‌خانه‌ در کل موهبتیم.  مخصوصا که بیست و اندی سال تنها زندگی کرده‌باشد و عادت نداشته‌باشد چیزهای خصوصی اش را پنهان کند.

برادرم چهارشنبه‌ها می‌رود مشهد و یکشنبه‌ها برمیگردد.  بعد از 4 ماه امشب جای خالی‌اش را حس می‌کنم. وقت رفتن غم داشت و دلم می‌خواست الان نزدیکش باشم.

بیماری‌ام بیشتر به خاطر غصه‌خوردن برای دیگران بود که شدت گرفت. یک ماه است سعی می‌کنم برای چیزهایی که کاری از دستم ساخته نیست، غصه نخورم.

شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۵

آلن دو باتن

بیش از ده سال دو جلد از کتاب "سوفی" در کتابخانه‌ام داشتم که هربار سعی کردم بخوانمش، موفق نشدم.
یکی را به مدیرعامل مهربان دادم و دومی را به پسته خانم.

حالا به توصیه مدیرعامل مهربان یکی دیگر برای خودم خریده‌ام ولی کماکان نتوانسته جذبم کند.
در عوض کتابهای آلن دو باتن را سرچ کرده‌ام و برای آخر هفته و شهرکتاب، روز شماری می‌کنم.

پی‌نوشت:
یکی از کانالها گتسبی بزرگ را نشان می دهد. وسوسه شدم امشب کتابش را بازخوانی کنم...

دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۵

من هیچ .. من نگاه

خواندن، شنیدن و یا دیدن زیبایی‌های عمیق می‌توانند مرا دچار حس عاشقی کنند ..

در باب زیبایی

کتاب هنر سیر و سفر آلن دو باتن را می‌خوانم. یکی دو سال قبل از روی نوشته‌های آیدا کنجکاو شدم بخوانمش. خریدم ولی حس خواندنش را نداشتم. 
وقتی خیلی بدحال بودم و چند روزی خیلی زود به خانه می‌آمدم، احساس کردم دلم می‌خواهد یک کتاب لطیف بخوانم و نمی‌دانم چطور فکر کردم این همان کتابی‌ست که دنبالش هستم.
آن‌قدر زیبا و عمیق است که دلم نمی‌آید تمامش کنم. مترجمش خانم گلی امامی است و ترجمه‌اش دست مریزاد دارد بس که روان و دلچسب است.
اگر مثل من شیفته کوندرا و سلینجر هستید، توصیه می‌کنم بخوانید.

پنجشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۵

خر

الان که می نویسم، کار درستی نمی کنم. برای حالم خوب نیست. ولی دلم برای نوشتن تنگ شده. مدت زیادی ست که به جز وبلاگ آیدا و خرس هیچ وبلاگی را چک نکرده ام. فیس بوک و اینستا را بعد از یک ماه امروز مروری گذرا کردم و سایتهای دوست داشتنی متمم و شعبانعلی را هم تقریبن نمی خوانم. نیم فاصله هم نمی توانم بگذارم چون باید از کلیک اضافی پرهیز کنم. 
دو هفته پیش آن قدر بدحال شدم که فکر کردم واقعن ام اس گرفته ام. اسپاسم به همه بالاتنه ام سرایت کرد. با گاباپنتین شاید حساسیت نشان داده بودم. 
خلاصه که با اصرار مدیرعامل مهربان برگشتم به سیستم قدیم فیزیوتراپی ام و کلینیک بهنام و دکتر سوهانی. آرامش شدید دکتر آرامم کرد. گفت ضعف عضلاتت بدتر شده ولی وضع گردنت به بدی قبل نیست. 
الان یک هفته است که دوباره ورزش را زیر نظر او شروع کرده ام. کمی بهترم ولی تایپ یکی از بدترین کارهایی ست که می تواند دردم را به آسمان برساند. یوگا هم می کنم که خیلی خوب است. 
ساعت کار رسمی ام را به ناچار دو ساعت کم کردم( و غیر رسمی را شاید پنج ساعت) چون از درد بی طاقت می شوم. دیروز امتحانی یک ساعت بیشتر نشستم و تمام دیروز تا امروز ظهر درد داشتم. 
به نظرم می رسد که از شیب تند درد کم شده و اوضاع با کندی به سمت بهترشدن می رود.
برای همین کم می نویسم. حتی نزدیک کامپیوتر که می شوم، قبل از روشن کردنش، درد توی عضلاتم می پیچد.. نسبت بهش شرطی شده ام و بدنم از کیبورد وحشت می کند. 
برای من که همه شرکت را paperless کرده ام و تمام فعالیتهایم توی اینترنت بود، این وضع یک عذاب است. ولی حتمن حکمتی دارد. باید از این وابستگی زیاد به کار و اینترنت و شرکت کم می کردم. عقلم رضایت نداد، بنابراین جسمم فرمان را در دست گرفت.

پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۵

كاج هاي بيست و پنج ساله منزل پدري

مشهدم. ديشب رفتم دكتر فوق تخصص مغز و اعصاب. ميگه يك پت اسكن بده كه دقيق تر از هر اسكنيه. اخرين مدل . تمام امعا و احشا رو مي بينن توش.. فعلن گاباپنتين و ديكلوفناك كمي ارومم كردن. .
حالا برگردم تهران ببينم دنيا دست كيه ..
خبر خوب اينكه پسته خانم دانشگاه قبول شد! 
امشب درختاي كاج دم خونه رو تماشا مي كرديم.. به بابام گفتم روزي كه كاشتينشون، فكر مي كردين اين قدي بشن؟ گفت اصلن.. بيست و پنج سال قبل وقتي هنوز اينجا يك زمين خالي بود كاشتمشون.. هر روز از اداره مي اومدم اينجا، اب ميدادم كه خشك نشن.
بيست و پنج سال قبل من هنوز دانشگاه مي رفتم .. بابام پنجاه و پنج سالش بود، مامانم چهل و اندي و زندگي... چقدر افق گسترده‌اي داشت .. 

جمعه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۵

این نیز خواهد گذشت

چیزی که فکر می کردم ممکنه یک تغییر خوب باشه، نبود. 
فعلن هیچ تغییری در اوضاع داده نشده. جز اینکه پنجشنبه ها که تعطیلیم نمی دونم با تعطیلی چه باید کرد، از بس همه اش تعطیل نبودم و یک روز جمعه فقط تعطیل بودن، بدتر از شش روز کاری پر کار بودم!
زیاد می خوابم. خواب برام خیلی خوبه. و کامپیوتر خیلی بد. یوگا هم می کنم. از یازده مهر هم میرم حس خوب زندگی که ستون فقراتم رو بکشن تا صاف بشه. فیزیوتراپ اونجا هم مثل فیزیوتراپ بهنام عقیده داشت که ضعف عضلانی شدید دارم به علاوه ستون فقراتی نامربوط که در اثر کامپیوتر زیاد، شونه هام و گردنم اومده جلو. بعد ازاین همه سال تایپ کردن و وبلاگ نوشتن هنوز بیش از 50 درصد کیبورد رو نگاه می کنم موقع تایپ که خیلی بده.
موسیقی گوش می کنم. دیگه گیتارها رو بردم گذاشتم توی کیس و بالای کمد بغل دست سه تار. در عوض می تونم مثل سالها قبل از موسیقی مثل آدم لذت ببرم. از بس هول تمرین کردن داشتم همیشه، فقط موسیقی های مرتبط با گیتار رو گوش می کردم یا صدای ساز زدن خودم رو. هر دو هم مزخرف. همه سی دی هایی که این سالها خاک خورده بودن رو درآوردم و گوش میدم و حال می کنم. عجب عذاب الیمی به خودم تحمیل کرده بودم!
خلاصه زندگی می کنم. با گلهام و موسیقی و چای سبز و گاهی شراب.. درد هم میاد و میره. نزدیکه که دیگه بهش عادت کنم.





اینم یه عکس از روسیه که خیلی دوست دارم. یه روز بارونی از پشت شیشه اتوبوس گرفتم.

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۵

به خدا توکل می کنم

شاید امروز یک شروع دیگه باشه توی زندگیم. 
ربطی به مسائل عاطفی نداره.. ده سال قبل لطافت روحم رو داروهای افسردگی ازم گرفتن.. شاید امشب آغاز راهی باشه برای پس گرفتن اون..

بقیه زندگی همون طوریه که بود. درد و کار و سوزن و ماساژ و ورزش و کار. شاید این دور باطل هم کم کم قطع بشه و بتونم به زندگی برگردم. به یک زندگی عادی همراه با یک روح.

شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۵

اگر ضعف عضلانی دارید تنها راه چاره ورزش است

هفته قبل خیلی سخت گذشت. یکشنبه افتان و خیزان رفتم پیش دکتر. البته نه برای درد پشتم بلکه برای یک مشکل پوستی. گرچه افتان و خیزان بودنم مربوط به درد پشتم بود.
 دکتر کلی دعوام کرد و گفت با این روش زندگی سه ماه دیگه حتمن ام‌اس می‌گیری .. 
گفتم موهام و پوستم دچار مشکل شده. گفت موهات رو اگه کچل هم بشی می تونی بکاری ولی ام اس تمام عمرت باهته و اگراز همین امروز روشت رو عوض نکنی، دفعه بعد توی تخت بیمارستان هم رو می بینیم.
 گفت دو هفته نباید بری سرکار. گفتم مگه به این راحتیه؟ من مسئولم. . گفت فکر کن الان نتیجه آزمایشت رو بهت می‌گفتم که ام‌اس داری، چکار می‌خواستی بکنی؟ همون کار رو الان بکن.. وقتی روی تخت بیمارستان باشی، همه به زندگی سالمشون ادامه میدن و هیچکی نمی‌گه دستت درد نکنه.. تمام پول دنیا هم به کارت نمیاد..
خلاصه نتیجه درد طاقت‌فرسا و ترسونده‌شدن شدید توسط آقای دکتر این بود که دو روز برای خودم گریه کردم و بعد تصمیم گرفتم کار رو کم کنم. دو سه روز ساعت سه برگشتم خونه و تا می‌تونستم خوابیدم. پنجشنبه‌های شرکت رو هم تعطیل کردم یعنی راه دیگه‌ای نداشتم. تحمل بیش از هفت ساعت کار برام غیرممکن شده‌بود.

خوب که فکر کردم دیدم هیچ کار متفرقه‌ای اعم از طب سوزنی و ماساژ و یوگا جز برای چند ساعت مفید نبوده و  تنها راهم ورزش کردن و استراحت ممتده. همون که دکتر فیزیوتراپم سفارش کرده‌بود.. خواب زیاد+ورزش.
...
 پنجشنبه گذشته اولین پنجشنبه‌ای بود که بعد از بیست و دو سال رسمن تعطیل بودم. سال اول کارم که یک شرکت مهندسی مشاور بودم، پنجشنبه تعطیل بودیم و دیگه هیچ‌وقت. 
این چند سال اخیر بچه‌ها همیشه زمان گفتن درخواست‌هاشون، اولین مطالبه‌شون تعطیلی پنجشنبه بود. از یه طرف چون کارخونه بازه نمی خواستم تعطیل کنم و از یه طرف هم آمار فروش پنجشنبه‌ها رو گرفتم و متوجه شدم غیرقابل صرفنظرکردنه. ولی حرفهای دکتر یه هو تکونم داد. برای چی و کی باید خیلی بفروشیم؟ اگر واقعن ام‌‌اس بگیرم و بهترین شرکت تولیدکننده داخلی باشیم، ارزشی داره؟؟  بنابراین دیدم بی‌خودی دارم به خودم و بچه‌ها این‌قدر سخت می‌گیرم..
جالبه که فکر نمی‌کنم هیچ کدوم از بچه‌ها به اندازه خودم از تک‌تک لحظات تعطیل این پنجشنبه کیف کرده‌باشن.

پنجشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۵

از زندگی

امروز صبح با خواهر کوچکم که آمریکاست، دعوا کردم. دیروز بعد از مدتها بهم زنگ زده بود و من امروز صبح که شب آنها باشد تماس گرفتم. تولد دخترش را تبریک گفتم. گفت دیروز بوده. گفتم پس زنگ زده بودی تولد را یاداوری کنی؟ به دروغ گفتم: یادم بود ولی بهت زنگ نزدم چون مدتهاست من را فراموش کرده ای. اصلن نمی گویی خواهر دارم یا ندارم. 
حرفها مثل مسلسل از دهانم خارج می شد و من اختیاری روی زبانم نداشتم. اصلن وقتی که بهش زنگ زدم، به هیچ کدام از اینها فکر نمی‌کردم. انگار از ناخودآگاهم پرت می‌شدند وسط هوا و زمین. درد هم داشتم. مثل همه این مدت. وقتی هم که درد دارم بی‌طاقتم و کارکرد نصف مغزم دست من نیست. 
خواهرم جا خورد. گفت ببخشید. گفتم همین دیگه.. همیشه دو قورت و نیمت هم باقیه. و بعد با قهر قطع کردم. انگار از اینکه درد دارم و او حالم را نمی‌پرسد ناراحت بودم. این را هم مطمئن نیستم.. :( 
عصر دیدم اس ام اس زده و باز معذرت خواسته. باید شب بهش زنگ بزنم. با خودش فکر می‌کند وقتی گفتم زنگ زدی تولد را یادآوری کنی، لابد به این فکر کرده‌ام که باید کادو بدهم. نمی‌داند که مغزی در آن لحظه وجود نداشت که بخواهد درکل به چیزی فکر کند.
....
بقیه روزها و زندگی عادی‌ست. طب سوزنی، یوگا، گاهی بدنسازی، گردنبند بادی و توپ‌های تنیس ماساژ شده‌اند اسباب روزمرگی‌ام. در این بین کار هم می‌کنم. ولی خودم می‌فهمم راندمانم خیلی کم شده. تا چند ماه قبل دو برابر الان کار می‌کردم. الان فقط روزهایی که خوبم سعی می‌کنم تا می‌توانم به کارهای مهم برسم. حتی نمی‌توانم توی تختم مطالعه کنم. چون بعد از نیم ساعت گردنم تمام بدنم را به سمت خودش می‌کشد. یک درد ساده همه زندگی‌ام را به خودش اختصاص داده است.

منشی‌ام را بیرون نکردم. به رویش هم نیاوردم که حرفهایش را شنیده‌ام. مدیرعامل مهربان بهم گفت این همه سال روی ساختنش زحمت کشیده‌ای و بهتر است کاستی‌هایش را رفع کنی.
 نمی‌فهمم چرا همه خلاقیتی که قبل از ازدواج داشت، دود شده و رفته هوا. به هرحال مدام باهش حرف می‌زنم، سعی می‌کنم وظایفش را واضح و دقیق بنویسم و بگویم و یادم بماند تربیت یک نفر دیگر چقدر برایم سخت است.
یک کارمند فروش دیگر استخدام کرده‌ایم. یک مدیرمالی جدید هم پیدا کرده‌ایم که پا درهواست. قرار است از شنبه سه روز پارت تایم بیاید تا ببینیم چطور است و خودش هم ما را بسنجد. البته کارمان را.
طبقه بالا و پایین بودنمان تقریبن جا افتاده. گاهی می‌روم پایین و همه مشغول کارند. دوربین هم از قبل داشتیم که هیچ‌وقت نگاه نمی‌کردم چون حس خوبی بهم نمی‌داد. طوریکه وقتی رفته‌بودم روسیه یک نفر فیش دی‌وی‌‌آر را درآورده‌بود و من مدتها بعد متوجه شدم. ولی چند روز است که راهش انداخته‌ام و وقتی کسی را تلفنی پیدا نمی‌کنم با دوربین دنبالش می‌گردم. تا الان مورد خاصی نبوده و کم‌کم داریم به ثبات می‌رسیم. البته اگر خودم را چشم نزنم.
یکی از بچه‌های فروشمان چموش است. فروش خوبی دارد ولی به‌شدت زبان تلخ و گزنده‌ای دارد. اهل رقابت است و اگر برنده نباشد و کسی از او جلو بیافتد‌، آن‌قدر شلوغ‌بازی درمی‌آورد که دیوانه‌ام می‌کند. با این‌حال همه بچه‌هایم را دوست دارم و کنارشان حس آرامش و امنیت می‌کنم.
کار دیگری که ماه‌هاست داریم دنبال می‌کنیم، کماکان در همان وضعیت هفت ماه پیش است. یک وضعیت نامطلوب. ولی با همه گندبودنش کلی چیز یادم گرفتم.
 یکی از مهم‌ترین چیزها عدم اعتماد بود. معمولن آدم وقتی ضربه بدی می‌خورد که در وضعیت اعتماد مطلق باشد. همین‌طور یاد گرفتم توی بیزینس باید ادبیاتت دیپلماتیک باشد. بدآمدن و خوش‌آمدنت نباید واضح نمایش‌داده‌شود. همه چیز باید یک جای شک برای طرف مقابلت بگذارد. وضعیتت را نباید کاملن روشن کنی. 
قبلن فکر می‌کردم صداقت نشانه انسانیت است و همان اول سعی می‌کردم طرف را شیرفهم کنم که چقدر می‌تواند مطمئن باشد من همانم که می‌بیند. 
 الان می‌دانم باید انسان ماند و صادق هم بود ولی این را آشکار نکرد. من عادت داشتم (وهنوز خیلی وقتها دارم) با همه رو بازی کنم. یاد ادریس و آیدا افتادم که شاید ده سال قبل به من درس زندگی می‌دادند و می‌گفتند زندگی بازی است، دستت را به طرف مقابلت نشان نده. حالا بعد از اینکه تقریبا بیشتر راه زندگی را رفته‌ام، به حرفشان رسیده‌ام. مصداق کامل دانش‌آموختن از گهواره تا گور!

شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۵

معلومه ناراحتم؟؟

اولین روز پایین رفتنم و بین بچه ها نشستن، منجر شد به اینکه وقتی منشیم داشت پشت سرم شدید غیبت می کرد، شنونده باشم. 
میزی که برای نشستن انتخاب کرده‌م  پشت سر اونه و وقتی یه دور رفتم بالا و برگشتم نفهمیده بود که اونجام. 
فکر کردم داره با منشی بالا که دوستمه حرف می زنه، برای  بالایی تلگرام زدم که حرف رو قطع کن چون من پشت سرشم. ولی با یکی دیگه بود.
حالم از شنیدن حرفا حال سلیمانه وقتی زبون پرنده ها رو یاد گرفت. حال اون فک نکنم زیاد بد باشه چون اون قدر بچه های الان پر رو و وقیحن که دست بالا رو همیشه می گیرن.


پنجشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۵

روزهایی که می‌گذرد

روزهای پرکاری برای شرکت نیست. فروش خیلی کم شده که بخشی از آن مربوط به فصل و بخشی مربوط به کساد بازاره.
بچه‌ها وقتی بیکار می‌شن، مثل سلمونی‌های بیکار می‌شینن سر شرکت رو می‌تراشن. عوض اینکه فک کنن توی دوران سخت چه کمکی می‌تونن بکنن، به فکر خواسته‌های هزینه‌زا می‌افتن که البته طبیعت نود و نه درصد کارمندهاست و اون یک درصد همونها هستن که کارمند نمی مونن.
---
اونی که می خواستم بگم بره‌، رفت. قراردادش تموم شد و تمدید نکردم. 
تعدیل نیرو یا اخراج برای مدیر کاربسیار سختیه. اینکه کارمندها از دور می‌شینن و فک می کنن عجب مدیر بی‌رحمی داریم ما‌، نهایت کج فهمیه. مگه می شه آدم بودن رو از یک مدیر گرفت؟ ولی به هرحال مدیر باید سیستمی فکر کنه. اگر بخوای به یه نفر فکر کنی، گاهی عوارض نگه داشتن اون یه نفر کل سیستم رو به هم میریزه.

منشی عزیزکرده‌م هم رفته توی لیست ذهنی‌م برای تعدیل نیرو. البته نه به این زودی. هنوز می خوام بهش فرصت بدم. 
از شنبه میرم توی واحد فروش، طبقه پایین، می‌شینم و فقط برای جلسات میام بالا. گرچه در نظرسنجی‌ها متوجه شدم اصلن دلشون نمی‌خواد کنارشون باشم.

مدیرمالی قدیمی هم که سال قبل خیلی اذیتم کرده‌بود و دعوای شدیدی هم باهش کرده‌بودم استعفا داد و موافقت شد.  بعد از اون دعوا، همه کینه‌ها از بین رفت و امروز که خداحافظی می‌کرد دلم براش تنگ بود. ولی رفتنش به صلاح شرکت بود و خودش.
یک مدیرمالی عالی جاش آورده بودیم ولی اتفاقی غیرمترقبه باعث شدنتونه بمونه.
همه اینا که نوشتم توی یه هفته اتفاق افتاد. یک هفته بسیار پرتنش.
 الان موندیم بی مدیر‌مالی و طبق معمول من در حال مصاحبه شغلی‌ام :).
----
طب سوزنی ادامه داره. دو جلسه اول عالی بود ولی بعدش دوباره روز از نو و روزی از نو. در این مدت گل یاس و فندق و پسته اومده‌بودن پیشم. انگار دعام مستجاب شده‌بود که در مدت بودن اونا حالم خوب باشه. 
پسته خانم اخلاقش افتضاح شده. به‌قدری با هم دعوا کردیم که روز آخراز شدت اسپاسم پشتم مثل تخته‌سنگ سفت شده بود . البته کم خوابی شدید هم داشتم و این دوتا برای من مثل سم می‌مونه. 
دوباره طب سوزنی رو ادامه دادم و درد همین‌طور با یک استرس میاد و با یک آرام‌بخش میره. دیشب خیلی اتفاقی یه جایی رفتم که یک آقای انرژی‌درمان اونجا بود. این قضیه انر‌ژی‌درمانی روی من خیلی خوب جواب میده. حالا یا تلقینه یا واقعی، نمی‌دونم. نتیجه‌ش خوبه. بهش گفتم بی قرص خوای نمی‌تونم بخوابم. گفت امشب می‌خوابی و خوابیدم. حالا یا خیلی خسته بودم یا کار طرف مربوطه خوب بود.
از هفته دیگه شاید برم یوگا و مراقبه. 
باز ورزش نمی‌کنم. یعنی باشگاهم افتضاحه از شلوغی و بوی گند. برای همین رغبتی ندارم برم. ولی باید  تا دوباره سر از مطب فیزیوتراپ درنیاوردم یه فکری بکنم.
----
بقیه زندگی بد نیست. خدا رو هزاربار شکر.

یکشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۵

تعدیل نیرو و طب سوزنی

هزینه های شرکت بالا رفته و من به طور جدی به تعدیل فکر می‌کنم. هم توی کارخونه و هم توی دفتر. البته الان فصل یا بهتره بگم ماه بیکاری ماست. کشاورزی در مرحله برداشته و بنابراین فروش ما متوقفه. برای همین بیکارها خیلی مشخصن. توی پیک فروش به این شدت دیده نمی‌شن. مسئله اینجاست که مدام درحال مکانیزه‌کردن کارها هستیم ولی تعدیل نمی‌کنیم. 
تعدیل نیرو سخت‌ترین کار برای یک مدیره اونم توی شرکت ما که روابط خیلی محکمه. هم بین من و بچه ها و هم بین خودشون و باید خیلی ملاحظه کنم.
تصمیم قطعی داشتم که فردا یکی از کارمندان جدید رو بگم بره. خیلی وقت هم هست که به این نتیجه رسیده‌ام که به درد ما نمی‌خوره. یه بار دیگه هم نوشتم که وقتی به  این نتیجه برسم که کسی باید بره، دست آخر باید بره ولی اون قدر قورت دادن این قورباغه برام سخته که هی لفت میدم. دیشب با مدیرعامل مهربون قضیه رو قطعی کردم ولی امروز دوباره به شک افتادم.
بازم فکر می‌کنم.. 
-----
این درد پشت خوب نشد که نشد. خیلی کم می‌تونم پای کامپیوتر باشم و آدمی که عشقش کامپیوتری‌کردن حتی خورد و خوراکش بوده، الان با انزجار ازش فرار می‌کنه. بدبختی اینه که همه کارهای شرکت باید با کامپیوتر و ایمیل انجام بشه و تقریبن کاغذ رو حذف کرده ایم. حالا خودم عاجزم!
----
امروز رفتم طب سوزنی. فقط ویزیت بود و درمان از فرداست. رفتم پیش دکتر جامعی. یکی معرفی کرده و توی اینترنت هم درموردش خوندم. مامانم سالها قبل با طب سوزنی درد مشابه من رو داشت و درمان شد. اگه این جواب نده، دیگه نمی‌دونم چه باید کرد. شاید بعدش برم مشهد پیش متخصص مغز و اعصابی که دوستمونه و بهترین متخصص مشهده. ولی درد من کاملن وابسته به احساس و روحمه. با کمترین تنشی دچار اسپاسم شدید می شم. 
به طب سوزنی خیلی امید بسته‌ام. امیدوارم(البته دکتره هم گفته) که بعد از بیست سال خوردن داروهای مختلف ضد افسردگی، از این بابت هم خلاص بشم. (چه زود بیست سال شده!!)
از اتاق دکتر که اومدم بیرون، دیدم شش-هفت تا آدم چاق (یه چی می گم، یه چی می شنوین) با شکمهای برهنه و آویزون و پر از سوزن روی تختها دراز کشیده‌اند. صحنه خنده دار و فیلمی بود. از فردا منم میرم لابد کنارشون دراز می کشم با این تفاوت که من دمرو می شم و اونا طاق بازن :))) همه برای رفع چاقی میان و به نظرم من تنها کسی‌ام که درد دارم واقعن.
----
یکی از دوستهام برای پرایوت کردن وبلاگ ناراحت شده. از یه طرف تعجب کردم و از یه طرف هم خوشحال شدم که براش مهم هستم !!! خداوکیلی راست می گم! فکر نمی کردم این نوشته ها برای کسی مهم باشه. 
ولی من روزی که پرایوت شدم نوشتم که به خاطر دسترسی یکی از بچه های قدیمی شرکت به وبلاگ، پرایوت میشم. بعدشم دیدم یارو که خونده هر چی می‌خواسته، منم دارم دق می‌کنم تو تنهایی، گفتم آقا غلط کردم.
ولی به هر حال.. خانمه دوستت دارم!! سی دی خوشگلت الان کنار دستمه!

پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۵

اسباب کشی

وبلاگ نویسی برای یک وبلاگ نویس قدیمی یعنی اعتیاد به نوشتن و خوانده شدن. وبلاگ پرایوت یعنی دومی رو ازت بگیرن. وبلاگ غیر پرایوت هم یعنی درحال دراگ زدن، توسط اونایی که نباید، دیده بشی. حالا باید دید که من در مقابل ترک می تونم مقاومت کنم یا در مقابل دیدزدن نامحرمان.
کم کم دارم میرم به سمت فرار از کمپ.
----
توی شرکت تغییرات زیادی انجام داده ایم. زیرزمین رو فرنیش کردیم و تعداد زیادی از بچه ها رفتن پایین. داشتیم خفه می شدیم از بس تعدادمون زیاد شده بود. 
روز اول مهاجرت خیلی بد بود. بچه هایی که عادت داشتن هر روز بیان و با هم گپی بزنند و خنده‌ای و شوخی، دیگه نبودن. سیستم سرمایش پایین هم درست نبود و همه خیس عرق بودن. شبکه و اینترنت و موبایل هم درست کار نمی کرد. واویلا همه چی تبدیل شده بود به مصیبت برام.
خرج زیادی کرده بودیم ولی اون قدر عصبی بودم که به این فکر افتادم گور بابای خرج و همه رو برمی گردونم بالا.
بالا از سیزده نفر شده بودیم شش نفر. البته گروه مالی هم از قبل پایین بود ولی اونا دیگه جا افتاده بودن. 
شب دوستم که منشی شرکته زنگ زد و گفت اوضاع بحرانیه و حواست باشه بچه ها یکی یکی استعفا ندن. این مهاجرت باعث شده یکی از بزرگترین دلیل موندن همه توی شرکت که وابستگی های عاطفیه، کم بشه. 
با مدیرعامل مهربون حرف زدم. گفت اول تهویه رو زود درست کن. قرار شد منم برم پایین. 
فرداش تهویه و کولر گازی راه افتاد. هفتاد درصد منشا اعصاب خوردی ها از بین رفت. می خواستم برم پایین که حداقل تا دو سه ماه با بچه ها باشم. با دو تاشون حرف زدم. بهم گفتن یکی از جذابیتهای پایین نبودن شماست :)). درحالیکه من فکر می کردم حتمن که دلشون برای من خیلی تنگه! گفتن نه اصلن. خنده م گرفت. از تصوراتم و از واقعیت.
خلاصه امروز که پنجشنبه است پایین رو تعطیل کردم که نقاشی های ترمیمی و ریزه کاری ها تموم بشه. بچه ها راضی‌ان. بیش از اونچه که خیال می کردم.
----
پی نوشت چند ساعت بعد:
من از کمپ در اومدم. آدم معتاد رو چه به کمپ و این قرتی بازیا؟

شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۵

سفر/ فیلم/ کیارستمی

رفتم روسیه. سفر خیلی خوبی بود. دوست داشتم مثل سفر هند مفصل درموردش بنویسم. ولی گردن عزیز اجازه نمیده. اگر کسی خواست بره، بگه تا راهنماییش کنم.
اونجا دوری از اینترنت و کامپیوتر و خوشی کردن و خوردن مفصل، باعث شد دردها از تنم برن. ولی الان که برگشتم کم کم دارن دوباره میان.
...
امروز رفتم ماساژ. توی هتل مسکو یک ماساژ تایلندی اصل گرفتم که فکر نمی کنم بعد از اون دیگه هیچ ماساژی بتونه بهم حال بده. 
...
کار دارم. خیلی کار دارم. اون قدر که بی حس شده ام و نمی تونم هیچ کاری بکنم.
...
دو سه روز اولی که از سفر اومدم کامپیوترم پوکیده بود. برای همین ناچارن بعد از یک قرن نشستم فیلم دیدم. فیلم Tenant رو دیدم. کتابش رو خونده بودم. و همون یک قرن پیش هم فیلم رو همراه یه عالم فیلم دیگه خریده بودم. ولی نه کتابش رو دوست داشتم و نه فیلم رو. 

مرگ کیارستمی برام خبر بسیار بدی بود. یک روز صبح توی مسکو از خواب بیدار شدم و یه هو دیدم یکی اس ام اس زده و خبر رو داده. روزم فاتحه ش خونده شد. نشستم و همه اخبار رو جوریدم و عصرش هم بی بی سی انگلیسی رو تماشا کردم که یک برنامه ویژه داشت.
از اون روز هم تا پریشب همه مطالب مربوط به کیارستمی رو خونده ام. دو تا مصاحبه اش رو بسیار دوست دارم. یکی همینی که لینکش رو توی پست قبل گذاشم که همیشه بمونه و بکی هم فیلمی بود که کیارستمی داره با یک روزنامه یا شبکه خبری خارجی (شاید) حرف می زنه و می گه ترجیح میده اگر قرار باشه بعد از مردنش فیلمهاش بمونن، خودش بمونه و هیچ کاری هم ازش نمونه.
به نظرم رفتنش داغ بزرگی بود. من تقریبا سینما رو با کیارستمی شروع کردم. از زمان دانشجویی که عشقم سینما کانون بود و فیلمهاش مجذوبم می کرد. در کنار فیلمهاش یک چیزی توی وجودش می دیدم که اونو منحصر به فرد کرده بود و این هم برام بسیار جذاب بود.

چهارشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۵

زمهریر

داشتیم با هم حرف می‌زدیم. درباره آینده‌اش. من گوش می کردم و او فقط حرف می‌زد. می‌گفت اگر قرار باشه جدا بشه، همه نقشه راه آینده رو برنامه‌ریزی کرده.. تکلیف بچه، مخارجش، خونه‌شون و همه چیزهای دیگه. با صدای بلند حرف می‌زد. نه که دعوا کنه ولی انگار می‌خواست به خودش شهامت بده. حتی برنامه کارش رو طوری چیده که بعد از جدایی یک تغییر بزرگ براش باشه و به اون پناه ببره. البته اینو نگفت ولی معلوم بود که می‌خواد شکست در زندگی مشترک رو با موفقیت و بالا رفتن درکار جبران کنه، برای همین هم این چند وقت خودش را به آب و آتیش می‌زد تا به ارتقایی که می‌خواست برسه و رسید.
من هم‌زمان به این فکر می‌کردم که وقتی جدا شدم، هیچ پلنی برای آینده نداشتم. اصلن باور نمی‌کردم قراره جدا بشم. با اینکه قضیه تمام سلولهای زندگیم رو پر کرده بود و آقای همسر از هر صد جمله، نود و نه بار اینو بهم یادآوری می‌کرد، ولی من انگار کسی بودم که باهش درمورد زندگی آدم دیگه‌ای حرف می‌زنن و اون داره فیلم می‌بینه. 
سالهای بعد از طلاق، سه سال، توی بهت بودم. کار می‌کردم. به سختی زندگی می‌کردم. معاشرت با دوستانم داشتم. سینما و تئاتر می‌رفتم ولی یادمه همه چی مثل راه رفتن توی خواب بود.
جدایی از نظر من یک اتفاق بسیار بزرگه. گرچه وقتی با اون حرف میزدم، برای دلداری بهش می‌گفتم که جدایی آخر دنیا نیست ولی نگفتم که یک دور دنیات تموم می‌شه و یک دنیای دیگه که تو دیگه توی اون دنیا آدم سابق نیستی، شروع می‌شه. دنیایی که هرقدر خودت رو براش از قبل آماده کرده باشی، بازم دنیای سردیه.
براش دعا می‌کنم. نمی‌دونم به چه نیتی؟ اینکه جدا نشن؟ یا اگه جدا شدن بتونه هضم کنه؟ سپردمش دست خدا.. و به خدا می‌گم مراقبش باش..هر طوری صلاحشه.
اینم بگم که من امروز بسیار بسیار خوشبخت تر از زمانی هستم که زندگی مشترک داشتم.. حتی اگر اون زندگی ادامه پیدا می کرد و خیلی هم خوب پیش می رفت، باز امروز آدمی‌ام که خودم دلم می‌خواد باشم ولی در اون زندگی هیچ وقت خودم نبودم.. شاید یک روزی در آینده دور، اونم به همین نتیجه برسه.

دوشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۵

از زندگی

ذهنم مشغول خیلی چیزاست. 
-یک نفر باید امتحانی رو بهم پس بده. البته حتی اگر مردود بشه، منم یه جورایی مردود می‌شم. و خیلی چیزها هم برام میره زیر سوال. شناختم از آدمها و دوستی ها و تعاریفی که برای خودم کرده‌ام.. همه چیز در اون صورت باید بازبینی بشه.

-امروز می‌خوام روی بیانیه ماموریت شرکت کار کنم. بعد از سالها کار کردن دیروز شد که ذهنم رو از این بابت مرتب کنم و تا حدی بفهمم چرا کار می‌کنیم و چی از کارمون می‌خواهیم. با واقعیت مواجه شدم. حرفها و شعارهایی رو که به نظر خودم می‌دادم از اون چه حقیقت وجودم بود، جدا کردم و این خیلی بهم کمک کرد.
مدت زیادی بود که خودم برای خودم رفته‌بودم زیر سوال. اینکه آیا یک آدم حراف تو خالی‌ام یا واقعن چیزی در چنته دارم؟
تونستم بخش خالی و پر وجودم رو تفکیک کنم. البته به نظرم تونستم. 

چند وقت قبل بود که برادرم بی‌رحمانه گفت عزیزجان خانواده ما فقط بلدن حرف های قشنگ بزنن. ضربه مهلکی بهم زد ولی دستش درد نکنه. خیلی باعث فکر کردن شد. اول از همه اعتماد‌به‌نفسم رفت زیر پام. ولی کم کم خودم را جمع و جور کردم و فهمیدم یه جاهایی حق با اوست و خیلی از جاها هم نه.
اونایی رو که حق داره باید اصلاح کنم.

-دیگه چی؟ برادرم امشب داره می‌یاد تهران. فردا تکلیف محل زندگیش که مشهد باشه یا تهران معلوم می‌شه. اومدنش هم خوبه و هم نه. این آزادی مطلق رو از دست میدم. از طرفی هم مدتها باید با من باشه تا خونه و زندگیش رو منتقل کنه و اصولن من دیگه عادت همزیستی مسالمت‌آمیز رو از دست داده‌ام و به شدت خسته میشم. همه چی رو واگذار کردم به زمان. کار دیگه‌ای نمی‌تونم بکنم. تصمیمی که اون می‌گیره، گرچه زندگی من رو تحت تاثیر قرار میده ولی نمی‌تونم تاثیری درش داشته‌باشم و نمی‌خوام هم داشته‌باشم. پام رو از زندگی‌های اطرافیانم کشیده‌ام بیرون. هزینه ش خیلی سنگینه.

-امروز تولدمه. و بعد از سالها که فیس بوک یاد همه می انداخت که تولدمه، امسال گمونم یادش رفته. و به همین دلیل خوشبختانه کسی یادش نیست. از این تبریکات فله‌ای فیس‌بوکی خوشم نمیاد. اینکه آدم رو به کمک یک ماشین به‌یاد بیارن. اونهایی که یادم بودن، همونهایی هستن که براشون واقعن مهم هستم.


پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۵

خانه از اغیار خالی ست

خوب .. اینکه وبلاگی با حدود بیست خواننده ثابت رو پرایوت کنی، یعنی احتمالن خیلی مردم گریزی. می‌شه به این احتمال جواب مثبت بدم. بله. من دوست دارم نوشته‌هام رو آدمهای دنیای حقیقی‌م به جز معدودی، نخونن. 
چند روز قبل متوجه شدم یکی از بچه های شرکت اینجا رو زیر و رو کرده. خیلی هم اتفاقی فهمیدم. چون از گوگل پلاس با اسم واقعی توی کنتور دیده می‌شد.

از وقتی توی این وبلاگ می نویسم بسیار محافظه کارانه نوشته‌م. برای روز مبادایی مثل همین موقع ها. ولی دیگه حالا ایمجا مال خودمه و آدمهایی که نام و نشون‌شون رو می دونم. نگران هم نمی‌شم. خواننده گذری و تفننی هم ندارم و بنابراین می دونم خواننده اینجا فروغ و دغدغه هاش رو به صرف همین فروغی که داره می‌بینه و می‌خونه‌ دوست داره و قصد دیگه ای در کار نیست.
به‌زودی نوشته‌های وبلاگ فروغ در ملکوت رو که سالها نوشتم و رهاش کردم، می یارم اینجا.

سه‌شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۵

اصل 44

من تصمیم دارم این وبلاگ رو برای مدتی پرایوت کنم. فعلن آرشیو رو برداشتم و این پست هم به مدت دو سه روز می مونه که این تعداد خواننده کمی که دارم، هرکدوم مایل هستند نوشته ها رو ادامه بدن به من با اسم و رسم واقعی ایمیل بزنن تا بهشون دسترسی بدم. 
آدرس ایمیل من : foroogh DOT bahari AT gmail DOT com

دوشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۵

رخوت

دکتر می‌گه اگه تا آخر هفته مرتب برم سالن ورزشی کلینیک و زیر نظر خودش ورزش کنم، دردم تموم میشه و از شنبه می‌تونم برم باشگاه خودم. 
دیگه درد نکشیدن برام یک خیال شده. توی خونه و سرکار یا کیسه آب گرم بهم آویزونه، یا دارم کش تراباند رو می‌کشم و یا با توپ‌های تنیس پشتم رو ماساژ می‌دم. البته از حق نباید بگذرم که خیلی بهترم ولی درد هست.
هفته قبل که یک ساعت و نیم ورزش کرده‌بودم، درد ناجوری از سرشب همه بدنم رو گرفت تا فردا عصرش که باز برم کلینیک. طبعن منو بردن توی کابین فیزیوتراپی و تکار(نوعی درمان فیزیوتراپی) گرفتم. بعدش دوباره رفتم سالن ورزش  ولی نزاشتن مثل آدم ورزش کنم گرچه وضعم هم خوب نبود. وقتی سوال کردم آخه چرا این همه درد؟ دکتر گفت بعد از یک ساعت و نیم بدنسازی، دیشب باید می‌رفتی خونه و فقط استراحت می‌کردی. باید هشت ساعت بخوابی و مدام پروتئین بخوری تا عضلاتت ترمیم بشن. 
این شد که این یک هفته هی گوشت خوردم و با زور قرص خواب سعی کردم هفت ساعت رو لااقل بخوابم. 
خوب .. نتیجه هم بد نبوده. ولی اراده این رو ندارم که شب ساعت ده و نیم بخوابم و کمتر پای اینترنت بمونم. اشکال اصلی در اون یک نخود اراده است که ندارم.
------------
این چند روز چند اتفاق پیاپی افتاد که یک جوری همه‌شون دست به دست هم دادن و منو دچار یکی از سکوتهای عمیقم کرده‌اند. توی جمعم ولی فکرم ساکته. انگار مبهوت مونده و به یک نقطه زل زده.
حتی نمی تونم بشینم و در مورد این اتفاقات فکر کنم. فکرم نمیاد. 
قبلنا اگه دچار این حالت می شدم، اول خشم و بعد افسردگی و شماتت خود، به ترتیب حالم رو می‌پرسیدن.. ولی الان مثل بچه ای هستم که به قول وبلاگ خرس کنار ساحل یک خونه شنی ساخته و یه هو یک موج بزرگ اومده و خونه و بند و بساطش رو برده. نه غمگینه و نه خوشحال. فقط مبهوته که کی بود و چی شد؟
هیچ کار خاصی هم نمی کنم. چون فکرم رفته توی کما. می‌شینم و مطالب آموزشی می‌خونم و وقتی به خودم میام متوجه میشم که توی ذهنم یکی داره بهم می گه "حالا فهمیدی؟ حالا فهمیدی؟" می خوام بهش بگم چی رو؟ ولی حوصله حرف زدن باهش رو ندارم. 

شایدم دارم داستان‌سرایی می کنم چون اصولن یک ژنی در من هست برای سناریو نوشتن و بعد با اون سناریو زندگی‌کردن. نمی‌دونم. درحال حاضر فقط خونه شنی‌م رو موج برده. فقط همین.

سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۵

آگاهی



ثبات در شخصیت

داشتم کنتور وبلاگ رو چک می کردم، (بله من هنوز مثل سال 2002 از دیدن کنتور وبلاگ خوشحال می شوم!) دیدم یک نفر نشسته لیبل شرح خریت هایم رو خونده. حالا کی؟ نمی دونم. فقط معلومه که  لیبل براش جذاب بوده که یکی یکی مطالبش رو خونده!

این مهم نیست. مهم اینه که بعد خودم رفتم نشستم "شرح خریتهایم" رو خوندم! و متوجه شدم تقریبن از چهارسال قبل تا الان در نود و نه درصد موارد، یک خر تکراری بوده‌ام!!

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۵

چیزهایی شبیه نیم فاصله ویندوز ده، واجب و سخت.

باشگاه رفتن یا بار سنگین باز کار دستم داد و مجددن برگشتم به سالم جیم فیزیوتراپی و زیر نظر دکنر ورزش می کنم.

-------
در پاسخ به کامنت امید که منتظر خبر روز شنبه بود باید بگویم رفتم سراغ آقای همسایه. خیلی آرام بعد از اینکه در مورد ساختمان کمی صحبت کردیم، ازش سوال کردم چرا فکر کرده من هزینه تمیزکردن ماشین را از شارژ می‌دهم؟ گفت اصلن این را نگفته و به سرایدار گفته که چون از من پول می‌گیرد بنابراین باید در ساعت غیرکاری، کار من را انجام دهد و در غیر این صورت پولی را که از من گرفته به حساب ساختمان بریزد. منطقی. 
حرفش را قبول کردم و دیدم کرم از سرایدار بوده که می‌خواسته من را سپر خودش کند. خیلی خوب شد که در زمان حادثه نبود که واکنشی پاسخ بدهم و خیلی بهتر اینکه ازش سوال کردم و حرفش را خوب گوش کردم.
------
این پروژه مذاکره سختی که داریم، خسته‌ام کرده. از کار شرکت می‌زنم و به آن می رسم. مثل کندی‌کراش یک کار بی‌فایده است که عین همان کندی‌کراش هی بازی می‌کنیم و هی به هیچ جایی نمی‌رسیم. از این کارهای بی‌نتیجه حالم بهم می‌خورد. شش ماه است وقت حسابی رویش گذاشته‌ایم و به هیچ جایی هم نرسیده. از طرفی اگر ولش کنم، خسارت زیادی به مجموعه ما می‌خورد. از طرفی هم جلو نمی‌رود چون طرفین به هم اعتماد نداریم و این طور مذاکره‌کردن آب در هاون کوبیدن است.
------
امروز در کل بدخلق بودم. از دردکشیدن خسته شده‌ام. صبح ها با درد بیدار می‌شوم و روزم با حالی گند شروع می شود. 
صبح رفتم شرکت با یک کوه کار. دیشب دو ساعت مداوم پای کامپیوتر، ایمیلهای بی‌شمار بچه‌های شرکت را می‌خواندم و یکی یکی یا جواب می‌دادم یا نت برمی‌داشتم که امروز رسیدگی کنم. درد زیادی هم داشتم ولی نمی‌شد ول کنم. صبح با سه صفحه یادداشت رفتم شرکت و از همان دقیقه اول با شدت کار کردم تا آخر. وسط روز منشی‌ام آمد و گفت یک و نیم روز مرخصی می‌خواهد. یک زمانی سوگلی‌ام بود ولی از وقتی شوهر کرده، گند زده به همه چی. یک روز وقت آرایشگاه، یک روز دکتر، یک روز مهمان دارد، یک روز می خواهد برود عروسی و حالا هم که وسط هفته می رود مسافرت. ادعا و توقع هم که الا ماشاالله. بهش گفتم برو ولی بعد نیای بگی بین من و فلانی استثنا می گذارید. باز هم رفت. 
توی فکرم که شاید بهتر باشد برود. خودم را می‌شناسم که وقتی به این نتیجه می‌رسم که کسی وقت رفتنش رسیده، درست فکر کرده‌ام. ولی لفتش می‌دهم. باید قضیه را هضم کنم و آن قدر ادامه می‌دهم تا خرفهم شوم که باید برود. 
راستش این را در کمال بی‌رحمی می‌نویسم، چون آدمهای زیادی اینجا را نمی‌خوانند و مثل وبلاگ فروغ فحش باران نمی‌شوم. کارمند زن خوب شوهردار، تقریبن وجود ندارد.

پنجشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۵

تاثیرات یاسین بر خر درون

امروز درست بعد از 5 ماه رفتم باشگاه. سعی کردم سبک کار کنم. از دکتر هم اجازه نگرفته‌بودم. یک کمی سر شونه‌ و پشت گردنم درد می‌کنه که امیدوارم جدی نباشه.

-----
هنوز بعد از این همه کار کردن روی خودم‌‌ باز زمان عصبانیت وحشی می‌شم. البته آزاری نمیرسونم ولی داد می‌زنم و از چشمام خشم شعله می‌کشه.
فرقی که کرده‌ام اینه که قبلن نمی‌دونستم این‌قدر وحشی‌ام و الان همون زمانی که داد می‌زنم می‌دونم، ولی نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم. علتش هم اینه که حق با منه. 
هی با خودم می‌گم: احمق‌جون این قدر با تمام وجود عصبانی نشو. فقط پوزیشن عصبانی رو به خودت بگیر. با آرامش بهتر می‌تونی حرفت رو به طرف بفهمونی. دادزدن  جز اینکه طرف رو گاز می‌گیری که دردش بیاد تا دلت خالی بشه حسنی نداره جز ضرر. در خنثی‌ترین حالت بهت می‌گن وحشی. 
خب.. این حرفها عین یاسین می‌مونه برای اینجانب.

توی ساختمون شرکت تا مدتی قبل من مدیر ساختمون بودم. ساختمون به‌هم ریخته و آشغالدونی رو مرتب کردم و سرویس کردم و تحویل مدیر بعدی دادم. یه سرایدار هم آوردیم و برای اینکه گاهی بهش کمک شده باشه ماشینم را با حداقل بیست درصد گرونتر از کارواش می‌دادم تمیز کنه. از بقیه ساکنین هم خواهش کرده‌بودم کارهایی رو بهش بدن که کمک خرجش باشه. 
تا به حال نشده به خاطر اینکه مدیر شرکت هستم کارهای شخصیم رو بدم به بچه‌ها و حتمن بابتش پرداخت می‌کنم. دیگه چه برسه به اینکه از سرایدار ساختمون بخوام استفاده کنم. 
مدیر جدید ساختمون یک آدم دوزاریه که مستاجره. خیلی هم سعی کرد برای کم‌کردن شارژ، سرایدار رو بیرون کنه که نتونست.
امروز که سرایدار رو در حال تمیز کردن ماشین من دیده، بهش گفته به چه حقی این کارو می کنی؟ خانم فلانی پول کارواشش رو می زنه به حساب ساختمون! 
وقتی سرایدار با آه و ناله داشت برام تعریف می‌کرد، خشم افسانه‌ای من عین دیو داشت تنوره می‌کشید. از اینکه یه نفر این قدر خره می‌خواستم برم و زیر بار فریادهای آتشینم لهش کنم. خوشبختانه رفته‌بود. در یک گفتگوی درونی، هزار تا قلمبه محکم مشهدی توی دلم تمرین کردم که شنبه بهش بگم. بعد که از ورزش اومدم و آروم شدم به خودم گفتم عجب خری هستی تو. باز داری همون اشتباه رو می‌کنی. خوب ماشینت رو بده کارواش که مثل آدم و ارزون تمیزش کنن و سرایدار خودش بره حقش رو بگیره. مگه رسالت احقاق حق همه مظلومین دنیا باتوست؟ 
البته راستش رو بگم؟ مطمئن نیستم روز شنبه همین قدر خانم و نجیب بمونم. 

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۵

دلم می‌خواد بنویسم.

جمعه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۵

یک روز فقط مال خودم

روز خوبی رو گذروندم. آرامش و لذت از خنکای جمعه و خونه بدون هیچ مزاحمی. 
دیشب و پریشب و امروز صبح سردرد شدید بودم. دلیلش هم خیلی احمقانه بود. چهارشنبه با اصرار از فیزیوتراپ خواستم ورزشم رو زیاد کنه و بدون اینکه بفهمه وزنه‌ها رو یواشکی بردم بالا. نمی‌دونم چطوری یه نفر می تونه اینقدر بی فکر باشه واقعن؟؟!! هی فیزیوتراپه می گفت اذیت نمی‌شی؟ سنگین نیست؟ منم با بلاهت می گفتم نه. برای ورزش جدید رفت از دکتر اجازه گرفت و دکتر با کراهت اجازه داد. ورزش جدید همان و گرفتگی سر شانه و گردن و سردرد همان. 
بازم با کمال پررویی درد رو به جون خریدم و آخرش دیگه کوتاه اومدم و گفتم برای امروز بسه. گفت: مطمئنی خوبی؟ گفتم بله ولی اگه شب شونه‌م گرفت چکار کنم؟ گفت گرم کن. خلاصه از چهارشنبه شب تا امروز صبح رو با ادویل و کیسه آب گرمی که بهم آویزون بود گذروندم و بلاخره از ظهر درد تموم شده، اگه برنگرده البته!
حالا فردا که برم، اگه به دکتره بگم منو از سالن ورزش می‌فرسته دوباره توی کابین برای فیزیوتراپی. امیدوارم عقلم کار کنه و بگم.
----
امروز خیلی برام مفید بود. یک کاری رو از شرکت آورده بودم که چند روز بود فکرش اذیتم می‌کرد. قبل از هرکاری صبح اول وقت نشستم تمومش کردم. ورزش لابلای کار و آشپزی و بعدش مطالعه در مورد شخصیت شناسی. اول یک مطلب آموزشی خوندم در مورد شخصیت شناسی پنج عاملی و بعد دیدم جالبه و دو ساعتی توی اینترنت سرچ کردم و چند تا مطلب فارسی و انگلیسی هم در موردش دیدم و خوندم. 
ظهر هم مجددن کتاب بالینی هفت عادت مردمان موثر رو خوندم. الان گذاشتمش روی میز تا خلاصه برداری کنم. یک دفترچه دارم که مطالب سایت آموزشی رو و چیزهای مفید دیگه ای رو که می خونم توش به طور خلاصه می نویسم. این دفترچه همه جا همراهمه. سنگینه و خیلی به ندرت شده که در طول روز فرصت کنم ورقش بزنم. ولی کنارم که هست حس امنیت دارم باهش. 
یک کمی هم به خونه رسیدم. آخر هفته می‌خوام‌ برم مشهد. به خاطر مامان و بابا میرم. وگرنه سفر دو روزه خسته‌م میکنه.
دیشب اتفاقی وبلاگ خرس رو خوندم. دیدم مادرش فوت کرده. چند ماهی بود نمی‌خوندم. یعنی کلن وبلاگ نمی‌خونم. چند تا نوشته آخرش رو خوندم و آخری رو برای خواهرها و برادرم فرستادم تا حواسشون باشه.
دردش رو خیلی خوب می‌فهمم. با این تفاوت که من همین الان می‌دونم و باور دارم محبت بی قید و شرط مادر چیه و چه ارزشی داره. اون می گه حالا که مادرش نیست فهمیده. ولی من فکر می‌کنم همیشه می‌دونسته.. فقط وقتی چیزی همیشه در دسترسه، تصور نبودنش خیلی دور از ذهنه.. 
خیلی متاسف شدم براش. کامنت هم انگار نتونستم بزارم چون عضو وردپرس نیستم. ولی اگه اینجا رو می‌خونه، می خوام علاوه بر تسلیت بهش بگم شاید فقط کار کردن زیاد، بتونه حواسش رو پرت کنه تا این غصه کم‌کم بره ته دلش یه جایی رسوب کنه:(
---
بلاخره مشکل نیم‌فاصله ویندوز 10 رو حل کردم. اگه مثل من تا حالا نمی‌دونستین راهش چیه، اینه: ctrl+shift+2


دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۵

بسی رنج برد بیچاره فردوسی

یه چیزایی واقعن میره روی مخ آدم. مثلن وقتی گوینده اخبار بی بی سی می گه : عملیات ها! یا یه آدم خیلی معتبر می گه: منابع ها
وسواس ندارم ها! ولی جمع بستن جمع جزو ابتدایی ترین منکراتی بود که توی فارسی یادمون میدادن.

یکشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۵

قروتی و چل چلی

سلامتی یکی از بدیهی ترین چیزهاییه که مثل هوا فکر می کنیم همیشه هست. مخصوصا وقتی هنوز به دوره چل چلی نرسیدیم. 
دهه چهل به نظر من یکی از بهترین سن های آدمه. آدم به پختگی لذت بخشی می رسه همراه با آرامش درونی. یعنی برای من این طوریه. فقط اشکالش اینه که هرچی دهه رو به سمت تهش می ریم، اشکالاتی در اون چیزهای بدیهی مثل سلامتی یا توان بدنی پیش میاد. اوایل هی حیرت زده می شی که ای بابا منم؟؟؟ ولی کم کم می فهمی بله آقا.. شما هم بله.. و این طوری می شه که می فهمی داشته های بدیهی زندگی همچین هم حق مسلم ما نیست که تو ظرف تقدیمت کرده باشن و تا ابد بتونی استفاده کنی.. 
دیشب بعد از سه ماه درد مداوم، برای اولین بار توی تخت، ناخودآگاه دستام رو بردم بالای سرم. انگار نه انگار که توی این سه ماه از این حرکت ساده عاجز بودم.. و بعد که یادم اومد دیگه سر شونه هام درد نداره، صدبار خدا رو شکر کردم. به خودم قول دادم از خودم مراقبت کنم.. و یادم باشه واقعیت اینه که نیمه چل چلی رو گذرونده ام حتی اگه حقیقت این باشه که فکر می کنم کماکان دهه سی طی نشده.

الان بازم درد دارم ولی میرم که ورزش کنم. نهار دایی رو دعوت کرده ام و چون شام قراره بریم بیرون، غذای ساده قروتی مشهدی* درست کرده ام که شماها احتمالن بهش می گین کله جوش. و همین غذای ساده گردنم رو باز عین چهارتا طناب گرفته و داره می کشه به سمت آسمون.

پی نوشت: *قروتی مشهدی ها کنارش بادمجون سرخ شده داره و توش تخم مرغ می زنن. امتحان کنین. عالیه :)