پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۴

پسته و فندق من

نوشته بودم سفر قبلی مشهد بد گذشت؟ بدخلق بودم.. عروس خانواده خودش را گرفته بود .. با پسته خانم هم دعوام شد.. به شدت رنجیده بودم و در یک اقدام انتحاری از گروه خانوادگی تلگرام آمدم بیرون.. پسته خانم را از اینستاگرامم حذف کردم، پسوردم را تغییر دادم و به کل قید اینستا را زدم.. به فندق با گریه شکایت پسته را کردم و گفتم دیگر جلوی چشمم نیاید..

حالا یک ماهی گذشته.. من همه دلخوری ها را فراموش کرده ام.. تقریبا یادم نیست بابت چی آن قدر رنجیده خاطر شدم.. توقع داشتم و توقعم برآورده نشده بود.. از قهر طولانی یا بی محلی طولانی عروس کلافه بودم .. ولی اگر آدم همیشه بودم و آستانه تحملم آن قدر پایین نبود، حتما از همه چیز می گذشتم.. مثل حالا که گذشته ام..
من گذشته ام.. اما گذشته ای که باید می گذشت، از من نمی گذرد..

امشب به گل یاس گفتم مرا به گروه خانوادگی اضافه کند و با پسته خانم حرف بزند.. غرورم و اشتباهی که او کرده، اجازه نمی دهد من پا جلو بگذارم.. از طرفی این سنت و رسم ماست که باید کوچکتر حد را رعایت کند.. مخصوصا که من تقصیری نداشتم.
اینستا را دوباره نصب کردم. لیست دوستانم را به نصف کاهش دادم.. ولی فندق و پسته نیستند.. اینستا را آنها برایم درست کرده بودند و به نام من پای پستهای خودشان لایک و کامنت می گذاشتند و من حسابی از شیطنتشان کیف می کردم..
جایشان توی لیستم خالی ست.. دوباره باید پسورد قدیم را بگذارم و یک جوری با واسطه صدایشان بزنم بیایند ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر