هویت

یک وقتهایی با خواهرم می نشینیم و گذشته های دور، زمان کودکی مان، را مرور می کنیم..دنبال آن مسئله ای هستیم که باعث شده همه ما چهار خواهر برادر آدمهایی بی اعتماد به نفس باشیم.. چرا همه از ما سواری می گیرند؟ چه اشکالی در تربیت ما بوده که این شدیم؟
معمولن  با هم که هستیم مادر و پدرمان را مقصر می دانیم که ما را درست تربیت نکردند. به ما یاد ندادند اعتماد به نفس یعنی چه.. یا گاهی فراتر می رویم و به دنبال اشتباهاتشان می گردیم که حالا باعث شده این باشیم..

امروز بعد از اینکه یک ساعتی حرف زدیم ، متوجه شدیم زاویه نگاه مان درست نبوده. اشکال در تربیت ما نیست. در مادر و پدرمان هم نبوده. 
ما از بچگی در خانواده/فامیلی بزرگ شدیم که به هم محبت می کردند و به هم احترام می گذاشتند. بزرگتر حتما نسبت به کوچکتر وظیفه و مسئولیت داشت و در ازای این وظیفه کوچکتر احترامش را باید حفظ می کرد. اگر برای مادر، پدر،خاله یا دایی کار خوبی می کردیم، ازمان تشکر می شد. مادربزرگی داشتیم که بسیار مقید به احترام و محبت بود. آن وقتها که کوچک بودیم، اگر مادربزرگمان خانه مان بود و ما کار خوبی مثلا یک خرید کوچک درست انجام می دادیم، طوری که انگار ما نمی شنویم به مادرمان تعریفمان را می کرد. و ما یاد گرفتیم که خوب باشیم. یاد گرفتیم در ازای خوب بودن پاداش می دهند. پاداش هیچ وقت مادی نبود. همیشه کلامی مهرآمیز بود. به همان نسبت اگر برعکس عمل می کردیم، سرزنش مان می کردند. وقتی به خاله ام بی احترامی بچه گانه ای کردم، پدرم که تا اخر شب ساکت بود، به من گفت برو معذرت بخواه و از دل خاله ات در بیار. این عزت نفس ما را کم نمی کرد و چون روش متداولی در فامیل بود، از عذرخواهی مان سوء استفاده نمی شد.. بعد از آن هم به رویت نمی آوردند. 
امروز به خواهرم که توی دلش غصه بزرگی دارد از بابت اینکه چه شد که همه ما چهارنفر آدمهای پیرامون مان را وادار به سوء استفاده می کنیم و پدر و مادرم را مقصر می دانست، گفتم عزیز دلم آنها اتفاقا ما را آدم بار آوردند. این رفتار ما اسمش انسانیت است. اگر مهمانی می رویم عادت داریم بعد از مهمانی از میزبان تشکر کنیم، اگر کسی کار خوبی می کند از او تشکر می کنیم، اگر کسی کمک می خواهد با همه وجودمان مایه می گذاریم و کمک می کنیم.. اینها شرایط آدم بودن است.

ما به جز فامیل با کسی معاشرت خاصی نداشتیم. مهمان هایمان خاله و دایی و مادربزرگ بودند و از دوره های دوستانه خبری نبود یا اگر بود خیلی کم و بی حضور ما برگزار می شد. 
این شد که وقتی ازدواج کردیم، آدمهای عجیبی بودیم برای جامعه ای که افرادش تشکر کردن را مایه پرروشدن دیگران می دانستند.. کمک کردن وظیفه ا آدمهای بارکش بود نه محبتی بی پیرایه .. احترام به بزرگتر خنده داشت.. احساس وظیفه در قبال کوچکترها خریت بود چون آنها خودشان می دانستند چه بکنند و نیازی به حمایت ما نبود و اگر می کردیم فضولی و دخالت محسوب می شد..
ما مثل قبیله ای از آن سوی دنیا بودیم که الفبای دنیای واقعی را بلد نبودیم. و خیلی دیر این را فهمیدیم. خیلی زمان برد تا پشتمان خم شد و دیگر طاقت باربری مان سر آمد .. حالا یک هو به خودمان آمده ایم و از خودمان می پرسیم چه شد که این شد؟
ما نه بدیم و نه خانواده نادانی داشتیم. فقط کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم تا با عالم واقعی مجبور به تعامل شویم. پدر و مادرمان در دنیای بسیار بهتری زندگی می کردند.. من یادم نمی آید که هیچ کدام از هم سن و سالهای مادرم محبت بی پیرایه او را به خریت تعبیر کرده باشند و یا وظیفه شناسی پدرم را حماقت بدانند.. 

 اینها که نوشتم برای تبرئه خودم یا پدر و مادرم نیست.. برای این هم نیست که بگویم من خوبم و دیگران بدند.. من  دوستانی دارم که درست  مثل من بزرگ شده اند.. بعضی هایشان در کنار چیزهایی که من بلدم، از همان بچگی درباره دنیای واقعی هم چیزهایی دیده اند و شنیده اند و بعضی هم نه. دسته اول بهتر بلدند با این دنیا کنار بیایند و دسته دوم همان غصه های ما را دارند.. 
دور و برم خانواده هایی را با تربیت مشابه می بینم و سعی می کنم با آنها رفت و آمد کنم که ارزش هایشان مثل من باشد. وجود اینها زندگی را برایم آرام تر می کند .. انگار کن همزبان هایی از قبیله خودم .. 
فقط این را خواستم بگویم که خوب بودن لزوما به معنای بی عرضه بودن نیست..
من هنوز هم از برادرم که سی و اندی سن دارد و ده سال از من کوچکتر است حمایت می کنم و نازش را می کشم و درست مثل بچگی وقتی می آید خانه ام پیشانی اش را می بوسم.. او هم عید را بهم تبریک می گوید و هیچ وقت بی احترامی نمی کند..
همه اینها برای بسیاری بی معناست ولی برای ما لذت دارد و بهمان هویت می دهد... ما جز این که هستیم نمی توانیم باشیم. فقط امروز فهمیدیم باید یک زبان دوم هم سر پیری یاد بگیریم.

نظرات