شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۴

احمد آقای عزیز






دیروز به هوای خرید گل، رفتم منزل دایی بزرگم که مجرد زندگی می کند. دو سه سالی بود که می خواستم برایش یک وقت اختصاصی صرف کنم. اما نشده بود. نه به خاطر او بلکه برای دل خودم رفتم. 5 ساعت آنجا بودم و بهش رسیدم. همه رسیدگی هایی که در خانه یک مرد مجرد لازم است یک زن انجام بدهد. البته وضع خانه به آن بدی نبود که سه سال قبل دیده بودم . تمیز بود و گرم و یخچال پر از میوه و همه جی. ولی کاری که باید، انجام دادم و گفتم گل هم لازم نیست بخریم. در عوض یک گلدان قلمه شمعدانی که عاشق بویش هستم و یک نخل مرداب بسیار قشنگ بهم هدیه داد. دایی متخصص در دو چیز است. یکی گل و یکی کفتر. برای همین ها، زنش طلاق گرفت و رفت.
...
بقیه دیروز را به خواندن و خواندن و خواندن گذراندم. مطالب را با حرص می بلعم و نمی دانم چه بخوانم که جا نمانم. تا حدود سه نیمه شب خواندم  و دست آخر دیگر اثر قرص خواب باعث شد خطوط را تشخیص ندهم و خوابم برد.

صبح ساعت یازده بیدار شدم. ساعت دوازده برای خودم فرنچ تست شاهکاری درست کردم، درحالیکه حس سر درد ناجوری داشت می آمد که بماند... خواب بی هنگام باعثش بود..فکر کردم بعد از هشت نه سال خوب است بروم پیاده روی. سوز خوبی می آمد.. پالتویم را روی بلوز خوابم پوشیدم و یک جین و یک کمی پول و کارت بانک و موبایل را برداشتم و زدم بیرون..
منزل احمد آقا، نزیدک ترین دوست آقای میرشب، معلم موسیقی فقیدم، به من خیلی نزدیک است. تقریبا ده دقیقه پیاده روی. دو سه سالی بود که نرفته بودم ببینمشان.. آن قدر نرفته بودم که دیگر رویم نمی شد بروم. دلم را زدم به دریا و ساعت یک و ربع بهشان زنگ زدم هستید که فقط بیایم دم در ببینمتان؟ با خنده گفتند بیا.
اینها هم توی گروه معاشران من جزو آدمها طبقه بندی می شوند. 
یک  کیک پنیر از همانها که خانم احمدآقا دوست دارد خریدم و ده دقیقه بعد داشتیم روبوسی می کردیم.

این زیباترین و بهترین کاری بود که این سه روز برای خودم کردم. یک ساعت آنجا بودم. گفتند قبل از آمدنت احمد نشسته بود و فیلمهای میرشب را تماشا می کرد. حلال زاده بودی و به موقع آمدی..
 خاطره تعریف کردیم. بهشان گفتم من در طول این سالهای نبودن آقای میرشب هر روز صبح  برایش یک حمد و سه قل هوالله به رسم فاتحه مشهدی ها خوانده ام.. اوایل برای اینکه فکر می کردم خیلی تنهاست و کسی را ندارد که برایش فاتحه بخواند ولی این یکی دو سال اخیر می خوانم تا همیشه توی ذهنم بماند که با من چه کرد، که بود، مسیر زندگی ام را چطور به سمت زیبایی و انسانیت کشاند.. با او بود که با خانواده هایی مثل شما و دکتر عشایری و انصاری  و صنعتی  آشنا شدم.. وگرنه من فقط یک آدم معمولی بودم که دور و برم پر بود از آدمهای معمول.. با او بود که یاد گرفتم مرتب خودم را توی آینه نگاه کنم و بگویم هیچ خری نیستی احمق جون، پس زندگی رو این قدر جدی نگیر..( که البته هنوز این درس را خوب نیاموخته ام)
 با او بود که خندیدم.. با او بود که گریه کردم.. بی او بود که برای اولین بار فقدان را تجربه کردم و هنوز نبودن هیچ کسی در زندگی ام به قدر نبودن او فقدان حساب نمی شود.. 

احمدآقا گفت بیا پیشمان.. بیا ما هنوز گیتار می زنیم.. دو نفری یا سه نفری یا دسته جمعی .. گفت گیتار را کنار نگذار..گفتم نمی گذارم..


۴ نظر:

  1. فروغ جان لطف میکنی بیشتر از آقای میرشب بنویسی؟ از خاطراتت، اینکه او که بود و چطور تو زندگی شما تاثیر گذاشت ... خیلی ممنون میشم.
    الناز

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. دوست عزیزم.. یک سری برچسب سمت راست صفحه دارم که نوشته ها رو بر اساس نوع مطلب دسته بندی کرده ام. برچسب آدمهای استثنایی من بیشتر مربوط به آقای میرشبه.

      حذف
  2. و این :http://goodering.blogspot.com/search?q=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%D8%A8

    پاسخحذف
  3. خیلی ممنون فروغ عزیز :*

    پاسخحذف