پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۴

پسته و فندق من

نوشته بودم سفر قبلی مشهد بد گذشت؟ بدخلق بودم.. عروس خانواده خودش را گرفته بود .. با پسته خانم هم دعوام شد.. به شدت رنجیده بودم و در یک اقدام انتحاری از گروه خانوادگی تلگرام آمدم بیرون.. پسته خانم را از اینستاگرامم حذف کردم، پسوردم را تغییر دادم و به کل قید اینستا را زدم.. به فندق با گریه شکایت پسته را کردم و گفتم دیگر جلوی چشمم نیاید..

حالا یک ماهی گذشته.. من همه دلخوری ها را فراموش کرده ام.. تقریبا یادم نیست بابت چی آن قدر رنجیده خاطر شدم.. توقع داشتم و توقعم برآورده نشده بود.. از قهر طولانی یا بی محلی طولانی عروس کلافه بودم .. ولی اگر آدم همیشه بودم و آستانه تحملم آن قدر پایین نبود، حتما از همه چیز می گذشتم.. مثل حالا که گذشته ام..
من گذشته ام.. اما گذشته ای که باید می گذشت، از من نمی گذرد..

امشب به گل یاس گفتم مرا به گروه خانوادگی اضافه کند و با پسته خانم حرف بزند.. غرورم و اشتباهی که او کرده، اجازه نمی دهد من پا جلو بگذارم.. از طرفی این سنت و رسم ماست که باید کوچکتر حد را رعایت کند.. مخصوصا که من تقصیری نداشتم.
اینستا را دوباره نصب کردم. لیست دوستانم را به نصف کاهش دادم.. ولی فندق و پسته نیستند.. اینستا را آنها برایم درست کرده بودند و به نام من پای پستهای خودشان لایک و کامنت می گذاشتند و من حسابی از شیطنتشان کیف می کردم..
جایشان توی لیستم خالی ست.. دوباره باید پسورد قدیم را بگذارم و یک جوری با واسطه صدایشان بزنم بیایند ...

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۴

هویت

یک وقتهایی با خواهرم می نشینیم و گذشته های دور، زمان کودکی مان، را مرور می کنیم..دنبال آن مسئله ای هستیم که باعث شده همه ما چهار خواهر برادر آدمهایی بی اعتماد به نفس باشیم.. چرا همه از ما سواری می گیرند؟ چه اشکالی در تربیت ما بوده که این شدیم؟
معمولن  با هم که هستیم مادر و پدرمان را مقصر می دانیم که ما را درست تربیت نکردند. به ما یاد ندادند اعتماد به نفس یعنی چه.. یا گاهی فراتر می رویم و به دنبال اشتباهاتشان می گردیم که حالا باعث شده این باشیم..

امروز بعد از اینکه یک ساعتی حرف زدیم ، متوجه شدیم زاویه نگاه مان درست نبوده. اشکال در تربیت ما نیست. در مادر و پدرمان هم نبوده. 
ما از بچگی در خانواده/فامیلی بزرگ شدیم که به هم محبت می کردند و به هم احترام می گذاشتند. بزرگتر حتما نسبت به کوچکتر وظیفه و مسئولیت داشت و در ازای این وظیفه کوچکتر احترامش را باید حفظ می کرد. اگر برای مادر، پدر،خاله یا دایی کار خوبی می کردیم، ازمان تشکر می شد. مادربزرگی داشتیم که بسیار مقید به احترام و محبت بود. آن وقتها که کوچک بودیم، اگر مادربزرگمان خانه مان بود و ما کار خوبی مثلا یک خرید کوچک درست انجام می دادیم، طوری که انگار ما نمی شنویم به مادرمان تعریفمان را می کرد. و ما یاد گرفتیم که خوب باشیم. یاد گرفتیم در ازای خوب بودن پاداش می دهند. پاداش هیچ وقت مادی نبود. همیشه کلامی مهرآمیز بود. به همان نسبت اگر برعکس عمل می کردیم، سرزنش مان می کردند. وقتی به خاله ام بی احترامی بچه گانه ای کردم، پدرم که تا اخر شب ساکت بود، به من گفت برو معذرت بخواه و از دل خاله ات در بیار. این عزت نفس ما را کم نمی کرد و چون روش متداولی در فامیل بود، از عذرخواهی مان سوء استفاده نمی شد.. بعد از آن هم به رویت نمی آوردند. 
امروز به خواهرم که توی دلش غصه بزرگی دارد از بابت اینکه چه شد که همه ما چهارنفر آدمهای پیرامون مان را وادار به سوء استفاده می کنیم و پدر و مادرم را مقصر می دانست، گفتم عزیز دلم آنها اتفاقا ما را آدم بار آوردند. این رفتار ما اسمش انسانیت است. اگر مهمانی می رویم عادت داریم بعد از مهمانی از میزبان تشکر کنیم، اگر کسی کار خوبی می کند از او تشکر می کنیم، اگر کسی کمک می خواهد با همه وجودمان مایه می گذاریم و کمک می کنیم.. اینها شرایط آدم بودن است.

ما به جز فامیل با کسی معاشرت خاصی نداشتیم. مهمان هایمان خاله و دایی و مادربزرگ بودند و از دوره های دوستانه خبری نبود یا اگر بود خیلی کم و بی حضور ما برگزار می شد. 
این شد که وقتی ازدواج کردیم، آدمهای عجیبی بودیم برای جامعه ای که افرادش تشکر کردن را مایه پرروشدن دیگران می دانستند.. کمک کردن وظیفه ا آدمهای بارکش بود نه محبتی بی پیرایه .. احترام به بزرگتر خنده داشت.. احساس وظیفه در قبال کوچکترها خریت بود چون آنها خودشان می دانستند چه بکنند و نیازی به حمایت ما نبود و اگر می کردیم فضولی و دخالت محسوب می شد..
ما مثل قبیله ای از آن سوی دنیا بودیم که الفبای دنیای واقعی را بلد نبودیم. و خیلی دیر این را فهمیدیم. خیلی زمان برد تا پشتمان خم شد و دیگر طاقت باربری مان سر آمد .. حالا یک هو به خودمان آمده ایم و از خودمان می پرسیم چه شد که این شد؟
ما نه بدیم و نه خانواده نادانی داشتیم. فقط کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم تا با عالم واقعی مجبور به تعامل شویم. پدر و مادرمان در دنیای بسیار بهتری زندگی می کردند.. من یادم نمی آید که هیچ کدام از هم سن و سالهای مادرم محبت بی پیرایه او را به خریت تعبیر کرده باشند و یا وظیفه شناسی پدرم را حماقت بدانند.. 

 اینها که نوشتم برای تبرئه خودم یا پدر و مادرم نیست.. برای این هم نیست که بگویم من خوبم و دیگران بدند.. من  دوستانی دارم که درست  مثل من بزرگ شده اند.. بعضی هایشان در کنار چیزهایی که من بلدم، از همان بچگی درباره دنیای واقعی هم چیزهایی دیده اند و شنیده اند و بعضی هم نه. دسته اول بهتر بلدند با این دنیا کنار بیایند و دسته دوم همان غصه های ما را دارند.. 
دور و برم خانواده هایی را با تربیت مشابه می بینم و سعی می کنم با آنها رفت و آمد کنم که ارزش هایشان مثل من باشد. وجود اینها زندگی را برایم آرام تر می کند .. انگار کن همزبان هایی از قبیله خودم .. 
فقط این را خواستم بگویم که خوب بودن لزوما به معنای بی عرضه بودن نیست..
من هنوز هم از برادرم که سی و اندی سن دارد و ده سال از من کوچکتر است حمایت می کنم و نازش را می کشم و درست مثل بچگی وقتی می آید خانه ام پیشانی اش را می بوسم.. او هم عید را بهم تبریک می گوید و هیچ وقت بی احترامی نمی کند..
همه اینها برای بسیاری بی معناست ولی برای ما لذت دارد و بهمان هویت می دهد... ما جز این که هستیم نمی توانیم باشیم. فقط امروز فهمیدیم باید یک زبان دوم هم سر پیری یاد بگیریم.

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۴

فال حافظ شب یلدای من







حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیار
تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
از نامه سیاه نترسم که روز حشر
با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
کو پیک صبح تا گله‌های شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۹۴

حال عالم

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت:

یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت:

 یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟ گفت:

یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای

بر مثال قطره‌ی برفست در فصل تموز

هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار

هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای

فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان

حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست

آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است

 هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


خواجه ابوسعید ابوالخیر

*این شعر رو امروز مامان و بابا از دیوان ابوسعید پیدا کرده بودن و برام می خوندن...

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۴

چقدر آبی..



باید بشینم روی بودجه شرکت کار کنم. خیلی مهمه. خیلی مهم. باید همه انرژیم رو جمع کنم و بعد شروع کنم. روی قیمت تموم شده نه ماهه هم کار کنم. با یکی از بچه ها هم یه جلسه بزارم. 
ولی ذهنم دلش می خواد بازی کنه.. انیگما گوش کنه... مولوی بخونه.. کاپوچینو بخوره.. 

تمام سعی ام رو می کنم که سه کار اول رو تا ساعت شش تموم کنم.. ولی بعد از این همه مدت افسردگی واقعن سخته یه روز نزارم ذهنم برای خودش خوش بگذرونه.. 
خوبم فکر کنم..  

*عکس منزل پدری ست وقتی با دختر برادرم تاب بازی می کردیم و یک هو بهم آسمون رو نشون داد و گفت عمه ببین چقدر آبی!!

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۴

باید بنویسم

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۴

احمد آقای عزیز






دیروز به هوای خرید گل، رفتم منزل دایی بزرگم که مجرد زندگی می کند. دو سه سالی بود که می خواستم برایش یک وقت اختصاصی صرف کنم. اما نشده بود. نه به خاطر او بلکه برای دل خودم رفتم. 5 ساعت آنجا بودم و بهش رسیدم. همه رسیدگی هایی که در خانه یک مرد مجرد لازم است یک زن انجام بدهد. البته وضع خانه به آن بدی نبود که سه سال قبل دیده بودم . تمیز بود و گرم و یخچال پر از میوه و همه جی. ولی کاری که باید، انجام دادم و گفتم گل هم لازم نیست بخریم. در عوض یک گلدان قلمه شمعدانی که عاشق بویش هستم و یک نخل مرداب بسیار قشنگ بهم هدیه داد. دایی متخصص در دو چیز است. یکی گل و یکی کفتر. برای همین ها، زنش طلاق گرفت و رفت.
...
بقیه دیروز را به خواندن و خواندن و خواندن گذراندم. مطالب را با حرص می بلعم و نمی دانم چه بخوانم که جا نمانم. تا حدود سه نیمه شب خواندم  و دست آخر دیگر اثر قرص خواب باعث شد خطوط را تشخیص ندهم و خوابم برد.

صبح ساعت یازده بیدار شدم. ساعت دوازده برای خودم فرنچ تست شاهکاری درست کردم، درحالیکه حس سر درد ناجوری داشت می آمد که بماند... خواب بی هنگام باعثش بود..فکر کردم بعد از هشت نه سال خوب است بروم پیاده روی. سوز خوبی می آمد.. پالتویم را روی بلوز خوابم پوشیدم و یک جین و یک کمی پول و کارت بانک و موبایل را برداشتم و زدم بیرون..
منزل احمد آقا، نزیدک ترین دوست آقای میرشب، معلم موسیقی فقیدم، به من خیلی نزدیک است. تقریبا ده دقیقه پیاده روی. دو سه سالی بود که نرفته بودم ببینمشان.. آن قدر نرفته بودم که دیگر رویم نمی شد بروم. دلم را زدم به دریا و ساعت یک و ربع بهشان زنگ زدم هستید که فقط بیایم دم در ببینمتان؟ با خنده گفتند بیا.
اینها هم توی گروه معاشران من جزو آدمها طبقه بندی می شوند. 
یک  کیک پنیر از همانها که خانم احمدآقا دوست دارد خریدم و ده دقیقه بعد داشتیم روبوسی می کردیم.

این زیباترین و بهترین کاری بود که این سه روز برای خودم کردم. یک ساعت آنجا بودم. گفتند قبل از آمدنت احمد نشسته بود و فیلمهای میرشب را تماشا می کرد. حلال زاده بودی و به موقع آمدی..
 خاطره تعریف کردیم. بهشان گفتم من در طول این سالهای نبودن آقای میرشب هر روز صبح  برایش یک حمد و سه قل هوالله به رسم فاتحه مشهدی ها خوانده ام.. اوایل برای اینکه فکر می کردم خیلی تنهاست و کسی را ندارد که برایش فاتحه بخواند ولی این یکی دو سال اخیر می خوانم تا همیشه توی ذهنم بماند که با من چه کرد، که بود، مسیر زندگی ام را چطور به سمت زیبایی و انسانیت کشاند.. با او بود که با خانواده هایی مثل شما و دکتر عشایری و انصاری  و صنعتی  آشنا شدم.. وگرنه من فقط یک آدم معمولی بودم که دور و برم پر بود از آدمهای معمول.. با او بود که یاد گرفتم مرتب خودم را توی آینه نگاه کنم و بگویم هیچ خری نیستی احمق جون، پس زندگی رو این قدر جدی نگیر..( که البته هنوز این درس را خوب نیاموخته ام)
 با او بود که خندیدم.. با او بود که گریه کردم.. بی او بود که برای اولین بار فقدان را تجربه کردم و هنوز نبودن هیچ کسی در زندگی ام به قدر نبودن او فقدان حساب نمی شود.. 

احمدآقا گفت بیا پیشمان.. بیا ما هنوز گیتار می زنیم.. دو نفری یا سه نفری یا دسته جمعی .. گفت گیتار را کنار نگذار..گفتم نمی گذارم..


جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۹۴

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۴

یک روز خوب با خانم ها بنت قنسول و سیکلمه

امروز روز خیلی بهتریه. اوضاعم مرتبه. انگار همه تظاهرات مربوط به پی ام اس بود و بس. البته در این که درونم دچار گیجی مفرط شده، حرفی نیست. ولی به هر حال الان خوبم و بسی خوشحال از اینکه سه روز تعطیلم. 
کارگر افغانی که میاد ساختمون رو تمیز می کنه، برای اولین بار گفتم بیاد خونه م رو تمیز کنه. تمام سوراخهای خونه رو داره تی می کشه و دستمال. البته این نظافتچی ها دفعه اول همه شون دلربایی می کنن ولی خوبه، حتی اگه برای یک بار باشه.

براش قورمه سبزی درست کردم و اون قدر خونه بوی قورمه سبزی میده که حال ویار دارم الان..

از صبح یه کم نشستم پای کامپیوتر توی اتاق خوابم. میز کامپیوتر اونجاست، برخلاف خونه قبلیم که توی هال بود و چند کار همزمان میشد انجام داد. ولی دیدم این طوری نمیشه. اگه بخوام اونجا باشم سه روزم رو هدر میدم. بنابراین لب تاپ شرکت رو که آورده بودم، آوردم روی میز هال. و همه فایلها و کارتابل و سررسید و مدارک ساختمون به علاوه قابلمه برنج و قورمه سبزی رو همزمان run کردم.  از طرفی یورونیوز هم روشنه. منظره روبروم هم عالیه. کارهای کارتابل و مدارک حسابداری ساختمون رو که تموم شد، رفتم سری به سیکلمه خوشگلم بزنم که توی خونه دچار گرمازدگی میشه و بنابراین رفته توی راهرو. برای اینکه تنها نباشه یک گلدون پتوس هم بغلش گذاشته م. 
بعد دیدم حال خوشی دارم. اول سیکلمه رو چند بار بوسیدم که این قدر مهربون و خوشگله و بعد گلدونش رو در نهایت ترس و لرز عوض کردم. امیدوارم بگیره. معمولن وقتی گلدونی رو عوض می کنم، یارو رو می کشم. بعد هم اومدم سراغ گلدون بنت قنسول نازنینم. گلدون اونم عوض کردم. دفعه قبل گلدون قبلی رو به فنا دادم با این جابجایی. به هرحال حالم خوبه و امیدوارم حال خوبم به اونها هم متقل شده باشه و بگیرن.
غذای آقای افغانی رو دادم و داره می خوره. منم نشستم می وبلاگم. 
امروز می خوام بپردازم به why. 
طی یک فنگ شویی عظیم همه کسانی که رو که بیش از یه ساله توی فیس بوک بهم سلامی عرض نکرده بودن از لیستم پاک کردم. بعد همه گروه های تلگرام  و فیس بوک و واتزآپ رو به فاک دادم. بعد رفتم سراغ اینستا و نصف آدمهاش رو منفجر کردم. بقیه رو همه سعی می کنم اصلا نگاه نکنم. 
یعنی اوج حماقت این مسئله رو، که خودمم درگیرش هستم، هیچ وقت نمی فهمم که چطوری آدم ساعتها وقت عزیزش رو میزاره برای دیدن عکسهایی که حتی دو ثانیه توی مغزش دووم نمیارن و یا  پیغامهای پر از اصلاحات مغزی و اجتماعی و شخصی و س*کسی و فیلانی که اونها هم قس علی هذا. نمی فهمم چطوری این حماقت عظیم رو تونستن به آدمها غالب کنن و همه در نهایت رضایت خاطر خودمون رو به فاک میدیم.
به هرحال قدمی برداشتم نه چندان ناچیز.

بگذریم. یه چیزی که این روزهای افسردگی کشفش کردم و به نظرم خیلی مهمه اینه که آدمها از آنچه به شما نزدیکند، فرسنگها و گاهی در حد سال نوری دورترند .. حتی خودت هم از خودت گاهی همین قدرا فاصله داری. حالا من دارم سعی می کنم فاصله خودم رو با خودم کمتر کنم.. تا ببینم بعد با بقیه چه میشه کرد.


چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۴

خوشبختی چیست؟

دلم نمی خواست روی پستی که دیشب نوشتم حالا حالا چیزی بنویسم.. دوست داشتم مزه شیرین کلاس دیشب توی ذهن من و بقیه بمونه.. اما دلتنگم.. افتادم توی چاه افسردگی دوباره و اشکام داره میریزه.. نمی دونم چرا.. زندگیم همه چیز داره.. خیلی خوشبختم از اینکه با انسانهایی محشور هستم که خیلی خوبند و مدام دارم از اونها چیزی یاد می گیرم.. ولی دلم گرفته.. خسته نیستم.. کارم رو دوست دارم..دیشب یک کتاب نیمه طنز رو تموم کردم. کلاسهای خوبی میرم. شرکت رو به راهه.. پس چه مرگمه من خاک برسر؟
غمگینم. درست مثل اولین بار که افسرده شدم. ولی اون موقع دلیل داشتم.. هیچ علتی برای زندگی دادن و ادامه ش نبود.. الان خیلی خوب حرکت می کنم.. حتی دلم اون عشقی رو هم که می خواست و مدام دنبالش بودم جای دیگه پیدا کرده.. بین بودن با آدمهایی که انسانیت رو می تونم ازشون یاد بگیرم.. بین کتابهام.. روی سربالایی زندگی و کارم .. پس چه مرگمه آخه؟ چه مرگمه؟

الان اینو توی کانال تلگرام شعبانعلی دیدم .. این باعث شد اشکهام بریزن.. و یاد همه کسانی افتادم که دوستشون داشتم و دیگه کنارم نیستن

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۴

عالم شدن چه آسان... آدم شدن چه مشکل*

خیلی خیلی خسته م و ساعت نه تازه رسیدم خونه. 
عصر از دو تا هفت با دکتر خرّم کلاس داشتم. درس تفکر سیستمی. به قدری لذت بردم از این پنج ساعت که جزو معدود ساعات زندگیم بود که می تونستم این همه کیف کنم. برای همین می نویسم که یادم باشه بودن با آدمهای خوب چقدر می تونه زندگی بخش باشه.
مهم ترین چیزی که امشب ازش یاد گرفتم این بود که برای انسان ساختن اول خودم باید بینشم رو عوض کنم. یاد گرفتم دانش بدون بینش می تونه خطرناک باشه. یاد گرفتم بینش یعنی عادات و فرهنگ و منش و رفتار. دکتر بهمون گفت بهمون امیدواره که به عنوان مدیران این مملکت از پول و وقت محدودمون برای بهترشدن خودمون و محیطمون هزینه می کنیم. گفت مسئولیم در قبال جامعه. گفت که فرهنگ بسازید. خیلی چیزهای دیگه هم یاد گرفتم. پنج ساعت به طور مداوم گفت و خندیدیم و نوشتیم و حظ بردیم از زندگی. عمرش پاینده باد.

* جمله بالا رو هم دکتر بهمون گفت.
فکر کنم گلستان سعدی و حافظ و مولانا و ناصرخسرو رو بزارم توی ردیف کتابهای بالینی.

*پی نوشت: دکتر خرّم از موسسان سازمان مدیریت صنعتیه.

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۴

سواد زندگی

(نویسنده این نوشته آقای شعبانعلی ست. از روی یکی از مسیج های تلگرام براتون کپی کردم. به نظرم بخونین خیلی خوبه)

سواد زندگی

هفدهم شهریور امسال نیز، برای چهل و هشتمین سال متوالی، «روز جهانی سواد» در سراسر جهان گرامی داشته شد.
پنج دهه‌ی قبل،‌ زمانی که یونسکو با هدف تاکید بر اهمیت سواد بر کیفیت زندگی فردی و اجتماعی انسان ها، روز جهانی سواد را اعلام کرد، دنیا به شکل دیگری بود. آن زمان، تعداد بسیار زیادی از مشاغلی که امروز وجود دارند، وجود نداشت و ابزارهای ارتباطی، کاملاً متفاوت بود.
با گسترش تکنولوژی‌های مدرن چاپ و صحافی، کتاب‌ها در تیراژی بالاتر و قیمتی پایین‌تر از گذشته،‌ به سمت بازارهای مختلف روانه می‌شدند و دنیا بر این باور بود که «توانایی خواندن و نوشتن»، می‌تواند تا حد زیادی، بر «هیولای غول‌پیکر فقر و فساد و تبعیض» پیروز شود.
امسال در حالی روز جهانی سواد را جشن می‌گیریم که دنیا تغییراتی جدی را تجربه کرده است. سهم بی سوادی در بسیاری از کشورها به صورت چشمگیری کاهش یافته است. اگر چه هنوز در سراسر جهان حدود هشتصد میلیون نفر، از توانایی خواندن و نوشتن، محروم هستند و حدود دو سوم این جمعیت را زنان تشکیل می‌دهند، اما به نظر می‌رسد اندیشمندان جهان، خوش‌بینی کودکانه خود را به «کارکرد معجزه آمیز توانایی خواندن و نوشتن» از دست داده‌اند.
کسانی که منافع بلندمدت دیگران را قربانی خواسته‌های خود می‌کنند، همگی بی سواد نیستند. بسیاری از آنها از بالاترین سطوح سواد (به معنای سنتی آن) بهره‌مند هستند.
کسانی که مردم بی گناه را در نقاط مختلف جهان، قربانی انواع عملیات تروریستی و غیرانسانی می‌کنند، بی سواد نیستند بلکه بسیاری شان از توسعه‌یافته ترین کشورها و از برترین دانشگاه‌های جهان فارغ‌التخصیل شده‌اند.
پیچیده‌ترین مشکلات ارتباطی و اجتماعی، مربوط به خانواده‌های بی سواد نیست، بلکه مربوط به خانواده‌هایی است که مجموعاً چندین دهه از عمر خویش را صرف نشستن روی نیمکت های کلاس و مدرسه و دانشگاه کرده‌اند.
امروز «سواد»، به معنای لغوی آن که معنای «سیاه کردن» کاغذ را می‌دهد، تضمین‌کننده‌ی هیچ چیز نیست.
«مدارک آموزشی»، ابزار جدیدی که قرار بود «سواد» انسانها را بسنجد و ارزش «کاغذ‌های سیاه شده توسط آنها» را تعیین کند، خود به بازاری جدید، برای معامله‌ی «هویت» و «شخصیت» تبدیل شده است.
شاید امروز بتوان، بی سوادی – این غول ترسناک دهه‌های گذشته – را، به دو دسته‌ی سیاه و سفید تقسیم کرد:
بی سوادی سیاه، همان شکلی از بی سوادی است که در نخستین نگاه، مشاهده و درک می‌گردد. اینکه چه کسی نمی‌تواند اسم خود را روی برگه‌ی کاغذ بنویسد یا تابلوی یک خیابان را بخواند. این شکل از بی سوادی، ساده‌تر از سایر شکل‌ها قابل اندازه‌گیری و ثبت در آمارهاست. ارزان‌تر از سایر اتواع بی سوادی هم، می‌توان با آن مبارزه کرد.
اما چیزی که می‌تواند موجب هراس ما شود، بی سوادی سفید است؛ کسانی که در ظاهر توانایی خواندن و نوشتن دارند، هر روز در فضای حقیقی و مجازی، می‌نویسند و حرف می‌زنند و حال و روز خود و  اطرافیانشان را با کلمات و جملات، به تصویر می‌کشند، کسانی که انبوهی از مدارک آموزشی و درجات دانشگاهی و گواهینامه‌های حضور در انواع دوره‌ها و همایش‌ها را در کیف خود جابجا می کنند. اما، هنوز در ساده‌ترین تعامل ها و ارتباط‌ ها با دوستان و همکاران و اعضای خانواده‌ی خویش، دچار چالش‌های جدی هستند. سواد خواندن و نوشتن دارند اما “سواد ارتباطی” ندارند.
یا این که انواع اخبار هیجان انگیز اما دروغ و غیر موثق‌ را، در قالب ایمیل و پیام و پیامک، به دوست و آشنا منتقل می‌کنند و با ساده‌ترین معیارهای ارزیابی صحت و سقم یک خبر آشنایی ندارند. سواد خواندن و نوشتن دارند، اما از “سواد رسانه” بی‌بهره مانده‌اند.
هر روز با شنیدن هر خبر سیاسی و اقتصادی، پول خود را از خانه به بانک می‌برند، از بانک به بورس، از بورس به بازار طلا، از طلا به دلار و سپس، ناامیدانه، نقدینگی در کف، از دوست و آشنا، طلب توصیه برای انتخاب گزینه‌های مناسب سرمایه‌گذاری می‌کنند. سواد خواندن و نوشتن دارند، اما از “سواد مالی” در حد معمول بی‌بهره‌اند.
دوست می‌دارند، عشق می ورزند، رابطه می‌سازند و محبت می‌بازند. به جای اینکه از محبت، پله‌ای بسازند برای بالاتر رفتن و بهتر دیدن دنیا دیواری می‌سازند به گرد یکدیگر. ناآگاهانه وارد رابطه‌ها می‌شوند و ناراضی آنها را ترک می‌کنند. عشق خود را نه برای تجربه‌ی لذت، بلکه به عنوان سرمایه‌گذاری و ثروت، هزینه می‌کنند و دیر یا زود، به دنبال اصل و بهره‌ی سرمایه‌گذاری می‌گردند. تمام رویای خود را در دنیای دیگری می‌بینند و در نهایت،‌ زخم‌های عاطفی خود را از رابطه‌ای به رابطه‌ای و از خانه به کار و از محیط کار به خانه جابجا می‌کنند. سواد خواندن و نوشتن هست، اما از “سواد عاطفی” خبری نیست.
فرزنددار می‌شوند؛ زندگی و سرمایه و وقت و انرژی خود را صرف رشد و تربیت آنها می‌کنند. از نان خود می‌زنند تا در آینده لقمه‌ای بیشتر به دهان فرزندانشان بیاید. اما، نتیجه آن طور که انتظار می‌رود نمی‌شود. کودکان و نوجوانانی رشد می‌کنند که روحیه‌ی جنگجویی و رقابتی دارند. دنیای آنها در چند نقطه‌ی مشخص مانند درس و مدرسه و کنکور و خانه و ماشین، خلاصه می‌شود. تفاوت شادی و موفقیت و رضایت را درک نمی‌کنند. بزرگ می‌شوند و تشکیل خانواده می‌دهند و می‌کوشند «ناآموخته‌های خود» را، به نسل بعد منتقل کنند.
سواد خواندن و نوشتن هست. “سواد آموزش و پرورش” نیست.
سالها برای کسب مدرک دانشگاهی و جمع‌آوری انواع کاغذها و روزمه‌ها تلاش می‌کنند. شب ها و روزها بیدار می‌مانند و درس می‌خوانند تا نمره و معدل بهتری کسب کنند. اما زمانی که رزومه‌ی خود را برای یک کارفرما ارسال می‌کنند، حتی با نحوه‌ی تنظیم فونت و رسم‌الخط در یک فایل متنی هم آشنایی ندارند. حتی نمی‌توانند جدولی زیبا و چشم‌نواز ترسیم کنند که بتواند چشم اندازی زیبا از استخدام آنها را برای کارفرمای احتمالی، ترسیم کند. سواد خواندن و نوشتن دارند اما “سواد رایانه” ندارند.
روزها و شبها، وقت خود را در شبکه‌های اجتماعی می‌گذرانند. از لپ‌تاپ به موبایل و از موبایل به تبلت و از تبلت به تلویزیون‌های هوشمند پناه می‌برند. اما شبکه‌های اجتماعی هم، شکل مدرن همان ایستادن‌های سر کوچه می‌شود. کاری که نسل قبل می‌کرد تا از اخبار در و همسایه سر در بیاورد و امروز، به مدد تکنولوژی، این کار سریع‌تر و ارزان‌تر و در مقیاسی وسیع‌تر در حال انجام است.قبلاً در خانه به همسایه‌ی خود ناسزا می‌گفت و امروز به همراه صدها هزار نفر دیگر، به خانه‌ی مجازی فرد دیگری حمله می‌کند و ناسزا می‌گوید.
سواد خواندن و نوشتن دارد، اما “سواد حضور در فضای آنلاین” را ندارد.
این شکل از بی سوادی را شاید بتوان “بی سوادی سفید” نامید. چرا که در نگاه اول، مشاهده نمی‌شود و این نوع بی سوادی به کسی فشار نمی‌آورد.
این بی سوادی به سادگی قابل سنجش نیست و در آمارها ثبت نمی‌شود. این نوع بی سوادی، وقتی با انواع مدارک رنگارنگ دانشگاهی، تایید و تقویت شود، «ندانستن مرکب» را باعث می‌شود. حالا فرد به ابزارهایی جدید برای “تقویت بی سوادی” خود و دفاع از باورهای نادرست خود مجهز گشته است.
بی سوادی سفید درد امروز جامعه‌ی ما و بسیاری از جوامع دیگر است. چنین است که یونسکو نیز، به آرامی، هر سال دغدغه‌ای جدید را به عنوان این روز می‌افزاید و امسال، «روز جهانی سواد و توسعه پایدار» را شعار خود قرار داده است.
همه فهمیده‌ایم که سواد، معنای سابق خود را از دست داده است. اما هر یک به نوعی، چنان در دام بیسوادی‌های سفید گرفتار شده‌ایم، که ترجیح می‌دهیم، از کنار این شکل جدید از بیسوادی، آرام و بیصدا عبور کنیم و تهدید‌های انکارناپذیر آن، مسکوت و مغفول باقی بماند.
به نظر می‌رسد، امروز، نیاز ما، «سواد خواندن و نوشتن» نیست بلکه نوع دیگری از سواد است. سوادی که به ما آموزش، پرورش، سواد ارتباط، سواد انتقاد، سواد تحلیل، سواد رسانه، سواد استراتژی، سواد مالی، سواد عاطفی و ده‌ها سواد دیگر را بیاموزد. شاید بتوان برای همه‌ی اینها یک عنوان واحد انتخاب کرد: “سواد زندگی”.

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۴

عباس بیا از یک کمی پرنسیب از نصاب طرفشویی یاد بگیر.

امروز شاید اوضاع کمی بهتر از دیروز بود. خشمم را با کار شدید کم کردم. وسط یکی از آخرین جلسات، احساس کردم دستم گزگز می کند و زبانم درست نمی چرخد. یک هو اعتماد به نفسم را از دست دادم و بغضم گرفت. جلسه را تمام کردم و زنگ زدم به دکتر عزیزم که همیشه حی و حاضر است و اولین و آخرین دکتر دنیاست که به مریضش احترام می گذارد، وقتش را هدر نمیدهد و خرج اضافی پایش نمی گذارد. در کنار همه اینها یک حکیم به تمام معناست. تفکر سیستمی چیزی ست که در او به عنوان یک دکتر نادر وجود دارد و وقتی می گویی گوش درد داری، فقط گوشت را نگاه نمی کند و یک قطره به ناف گوشت نمی بندد. همه اعضا و جوارحت را با هم می بیند، آزمایش میدهد و به قول خودش جنرال سرویست می کند. 
حیف که مریض جدید قبول نمی کند وگرنه معرفی اش می کردم. یک روز بهش گفتم به جای اینکه چهارشنبه ها مطب را تعطیل کنید و بروید خوش گذرانی، این همه مریض محتاج را که التماس می کنند، وقت بدهید.
 گفت از کجا می دانی می روم خوش گذرانی؟ گفتم بای دیفالت قضاوت مهندسی روی جماعت دکتر کردم. گفت خانم جان من چهارشنبه صبح ها برای ویزیت مجانی می روم روستا تا آخر هفته.
یعنی به نظر شما به این شخص فقط باید گفت دکتر؟ به نظر من کلمات آدم و انسان فقط برازنده این جور افراد است.
داشتم می گفتم. زنگ زدم بهش و با بغض گفتم دکترجان از دم دروازه اون دنیا دارم باهت اختلاط می کنم. گفت چی شده؟
گفتم فکر کنم واقعنی ام اس دارم و مشخصاتم را برایش تعریف کردم. گفت تا تو رو نفرستم توی دستگاه سی تی اسکن و ام آر آی دست از سرم بر نمیداری زن. وسواس گرفتی چرا؟
 گفتم از ام اس می ترسم. گفت حق داری، درصدش توی دنیا به شدت رو به افزایشه. ولی تو ام اس نداری. احتمالن گردنت به خاطر کار زیاد با کامپیوتر گرفته و دستت گزگز می کنه. زبونت هم بسیار خوب داره می چرخه ولی برای اینکه آدم شی بیا برات ام آر آی بنویسم. گفتم نه، اگه می گین ندارم، ترجیح میدم حرفتون رو باور کنم تا خلافش ثابت بشه. فردا با جواب آزمایشام میام پیشتون. گفت اوکی ولی از الان بگم ام اس رو با آزمایش نمی تونم تشخیص بدم ولی می گم نداری.

بعدش یه هو بی خیال شدم. گفتم به درک. زن حسابی داری تبدیل به خر می شی و خودت هم خبر نداری. 
بعدش بقیه جلسه ها رو تند تند ادامه دادم چون یارویی که قرار بود بیاد ظرفشویی جدیدم رو نصب کنه، اخرین وقت ویزیتی که با خواهش و تمنا بهم داد ساعت چهار و نیم بود.
کارهام رو کردم و اومدم خونه. نشستم منتظر یارو. نشون به این نشون که الان (ساعت هشت شب) اومد و بلاخره رفت.
 وقتی عباس قراری که از دو ماه پیش گذاشته به راحتی کنسل می کنه و اون قدر خره که نمی فهمه به کسی که قرص اعصاب میدن، این جور وقتها باید وقت اورژانسی بده و تازه وقت فردام رو هم یک ربع عقب انداخته و مطمئنم یک ساعت هم اضافه باید بشینم، از تعمیرکار ماشین ظرفشویی می شه متوقع بود؟ نمی شه . واقعن نمی شه. تازه خیلی هم آدم بود که توی هوای برفی از غرب تهران یک ساعت و چهل دقیقه ترافیک رو طی طریق کرد و خودشو رسوند بهم.
خلاصه توی این وقت اضافی از اونجایی که سریال عزیز دوزاریم هنوز روی اینترنت آپ دیت نشده، نشستم میل باکس سر به فلک کشیده م رو جواب دادم. در واقع فقط خوندم. نیازی به جواب نبود. گزارش کار روزانه بچه های شرکته.

وای که چقدر ایده و فکر توی کله م دارم برای شرکت. می ترسم لابلای این همه فکر مقصد اصلی رو یادم بره. خیلی وقتا از این می ترسم.

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۴

عباس کجایی؟ عباس!!!

کمابیش بهترم. مقادیر زیاد ویتامین و ساعتهای متمادی خواب کم کم دارد اثر می کند.
رفتم مشهد. سفر گندی بود. با پسته خانم دعوای شدیدی کردیم. نوجوان شده و من با آستانه تحمل پایین بهم ریخته بودم. سه روز افتضاح را گذراندم. به محض عصبی شدن گزگز شروع می شود ولی دکتر می گوید چون رو به بهبود هستی یعنی ام اس نداری.
...
از همه چیز و همه کس خشمگینم. احساس می کنم مورد ظلم دنیا واقع شده ام.
 پس فردا باید بروم دیدن عباس. خاک برسرش. قرار بود آسنترا را با فلوواکسامین عوض کند، بهتر شوم. عوض کرد ولی سر به زنگاه، وقت ویزیتم، رفت مسافرت. من ماندم و مشتی داروی بی خاصیت که بلد نیستند آدم عصبانی و غمگین را تعمیر کنند.
فکر نمی کنم خشمم به خاطر دارو باشد. در کل از یک چیزی عصبانیم. 
به نظرم از اینکه همیشه خواسته ام خیلی خوب باشم و از این بابت روحم خیلی خراشیده شده، خسته ام..