پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2015

هویت

یک وقتهایی با خواهرم می نشینیم و گذشته های دور، زمان کودکی مان، را مرور می کنیم..دنبال آن مسئله ای هستیم که باعث شده همه ما چهار خواهر برادر آدمهایی بی اعتماد به نفس باشیم.. چرا همه از ما سواری می گیرند؟ چه اشکالی در تربیت ما بوده که این شدیم؟ معمولن  با هم که هستیم مادر و پدرمان را مقصر می دانیم که ما را درست تربیت نکردند. به ما یاد ندادند اعتماد به نفس یعنی چه.. یا گاهی فراتر می رویم و به دنبال اشتباهاتشان می گردیم که حالا باعث شده این باشیم..
امروز بعد از اینکه یک ساعتی حرف زدیم ، متوجه شدیم زاویه نگاه مان درست نبوده. اشکال در تربیت ما نیست. در مادر و پدرمان هم نبوده.  ما از بچگی در خانواده/فامیلی بزرگ شدیم که به هم محبت می کردند و به هم احترام می گذاشتند. بزرگتر حتما نسبت به کوچکتر وظیفه و مسئولیت داشت و در ازای این وظیفه کوچکتر احترامش را باید حفظ می کرد. اگر برای مادر، پدر،خاله یا دایی کار خوبی می کردیم، ازمان تشکر می شد. مادربزرگی داشتیم که بسیار مقید به احترام و محبت بود. آن وقتها که کوچک بودیم، اگر مادربزرگمان خانه مان بود و ما کار خوبی مثلا یک خرید کوچک درست انجام می دادیم،…

فال حافظ شب یلدای من

تصویر
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم کی بود در زمانه وفا جام می بیار تا من حکایت جم و کاووس کی کنم از نامه سیاه نترسم که روز حشر با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم کو پیک صبح تا گله‌های شب فراق با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

حال عالم

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت:
یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای
گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت:
 یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای
گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟ گفت:
یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای
بر مثال قطره‌ی برفست در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای
یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای
فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای
گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای
نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
 هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟

خواجه ابوسعید ابوالخیر

*این شعر رو امروز مامان و بابا از دیوان ابوسعید پیدا کرده بودن و برام می خوندن...

چقدر آبی..

تصویر
باید بشینم روی بودجه شرکت کار کنم. خیلی مهمه. خیلی مهم. باید همه انرژیم رو جمع کنم و بعد شروع کنم. روی قیمت تموم شده نه ماهه هم کار کنم. با یکی از بچه ها هم یه جلسه بزارم.  ولی ذهنم دلش می خواد بازی کنه.. انیگما گوش کنه... مولوی بخونه.. کاپوچینو بخوره.. 
تمام سعی ام رو می کنم که سه کار اول رو تا ساعت شش تموم کنم.. ولی بعد از این همه مدت افسردگی واقعن سخته یه روز نزارم ذهنم برای خودش خوش بگذرونه..  خوبم فکر کنم..  
*عکس منزل پدری ست وقتی با دختر برادرم تاب بازی می کردیم و یک هو بهم آسمون رو نشون داد و گفت عمه ببین چقدر آبی!!
باید بنویسم

احمد آقای عزیز

تصویر
دیروز به هوای خرید گل، رفتم منزل دایی بزرگم که مجرد زندگی می کند. دو سه سالی بود که می خواستم برایش یک وقت اختصاصی صرف کنم. اما نشده بود. نه به خاطر او بلکه برای دل خودم رفتم. 5 ساعت آنجا بودم و بهش رسیدم. همه رسیدگی هایی که در خانه یک مرد مجرد لازم است یک زن انجام بدهد. البته وضع خانه به آن بدی نبود که سه سال قبل دیده بودم . تمیز بود و گرم و یخچال پر از میوه و همه جی. ولی کاری که باید، انجام دادم و گفتم گل هم لازم نیست بخریم. در عوض یک گلدان قلمه شمعدانی که عاشق بویش هستم و یک نخل مرداب بسیار قشنگ بهم هدیه داد. دایی متخصص در دو چیز است. یکی گل و یکی کفتر. برای همین ها، زنش طلاق گرفت و رفت. ... بقیه دیروز را به خواندن و خواندن و خواندن گذراندم. مطالب را با حرص می بلعم و نمی دانم چه بخوانم که جا نمانم. تا حدود سه نیمه شب خواندم  و دست آخر دیگر اثر قرص خواب باعث شد خطوط را تشخیص ندهم و خوابم برد.
صبح ساعت یازده بیدار شدم. ساعت دوازده برای خودم فرنچ تست شاهکاری درست کردم، درحالیکه حس سر درد ناجوری داشت می آمد که بماند... خواب بی هنگام باعثش بود..فکر کردم بعد از هشت نه سال خوب است بروم پ…

میرم گل بخرم

تصویر

یک روز خوب با خانم ها بنت قنسول و سیکلمه

امروز روز خیلی بهتریه. اوضاعم مرتبه. انگار همه تظاهرات مربوط به پی ام اس بود و بس. البته در این که درونم دچار گیجی مفرط شده، حرفی نیست. ولی به هر حال الان خوبم و بسی خوشحال از اینکه سه روز تعطیلم.  کارگر افغانی که میاد ساختمون رو تمیز می کنه، برای اولین بار گفتم بیاد خونه م رو تمیز کنه. تمام سوراخهای خونه رو داره تی می کشه و دستمال. البته این نظافتچی ها دفعه اول همه شون دلربایی می کنن ولی خوبه، حتی اگه برای یک بار باشه.
براش قورمه سبزی درست کردم و اون قدر خونه بوی قورمه سبزی میده که حال ویار دارم الان..
از صبح یه کم نشستم پای کامپیوتر توی اتاق خوابم. میز کامپیوتر اونجاست، برخلاف خونه قبلیم که توی هال بود و چند کار همزمان میشد انجام داد. ولی دیدم این طوری نمیشه. اگه بخوام اونجا باشم سه روزم رو هدر میدم. بنابراین لب تاپ شرکت رو که آورده بودم، آوردم روی میز هال. و همه فایلها و کارتابل و سررسید و مدارک ساختمون به علاوه قابلمه برنج و قورمه سبزی رو همزمان run کردم.  از طرفی یورونیوز هم روشنه. منظره روبروم هم عالیه. کارهای کارتابل و مدارک حسابداری ساختمون رو که تموم شد، رفتم سری به سیکلمه خ…

خوشبختی چیست؟

تصویر
دلم نمی خواست روی پستی که دیشب نوشتم حالا حالا چیزی بنویسم.. دوست داشتم مزه شیرین کلاس دیشب توی ذهن من و بقیه بمونه.. اما دلتنگم.. افتادم توی چاه افسردگی دوباره و اشکام داره میریزه.. نمی دونم چرا.. زندگیم همه چیز داره.. خیلی خوشبختم از اینکه با انسانهایی محشور هستم که خیلی خوبند و مدام دارم از اونها چیزی یاد می گیرم.. ولی دلم گرفته.. خسته نیستم.. کارم رو دوست دارم..دیشب یک کتاب نیمه طنز رو تموم کردم. کلاسهای خوبی میرم. شرکت رو به راهه.. پس چه مرگمه من خاک برسر؟ غمگینم. درست مثل اولین بار که افسرده شدم. ولی اون موقع دلیل داشتم.. هیچ علتی برای زندگی دادن و ادامه ش نبود.. الان خیلی خوب حرکت می کنم.. حتی دلم اون عشقی رو هم که می خواست و مدام دنبالش بودم جای دیگه پیدا کرده.. بین بودن با آدمهایی که انسانیت رو می تونم ازشون یاد بگیرم.. بین کتابهام.. روی سربالایی زندگی و کارم .. پس چه مرگمه آخه؟ چه مرگمه؟
الان اینو توی کانال تلگرام شعبانعلی دیدم .. این باعث شد اشکهام بریزن.. و یاد همه کسانی افتادم که دوستشون داشتم و دیگه کنارم نیستن

عالم شدن چه آسان... آدم شدن چه مشکل*

خیلی خیلی خسته م و ساعت نه تازه رسیدم خونه.  عصر از دو تا هفت با دکتر خرّم کلاس داشتم. درس تفکر سیستمی. به قدری لذت بردم از این پنج ساعت که جزو معدود ساعات زندگیم بود که می تونستم این همه کیف کنم. برای همین می نویسم که یادم باشه بودن با آدمهای خوب چقدر می تونه زندگی بخش باشه. مهم ترین چیزی که امشب ازش یاد گرفتم این بود که برای انسان ساختن اول خودم باید بینشم رو عوض کنم. یاد گرفتم دانش بدون بینش می تونه خطرناک باشه. یاد گرفتم بینش یعنی عادات و فرهنگ و منش و رفتار. دکتر بهمون گفت بهمون امیدواره که به عنوان مدیران این مملکت از پول و وقت محدودمون برای بهترشدن خودمون و محیطمون هزینه می کنیم. گفت مسئولیم در قبال جامعه. گفت که فرهنگ بسازید. خیلی چیزهای دیگه هم یاد گرفتم. پنج ساعت به طور مداوم گفت و خندیدیم و نوشتیم و حظ بردیم از زندگی. عمرش پاینده باد.
* جمله بالا رو هم دکتر بهمون گفت. فکر کنم گلستان سعدی و حافظ و مولانا و ناصرخسرو رو بزارم توی ردیف کتابهای بالینی.
*پی نوشت: دکتر خرّم از موسسان سازمان مدیریت صنعتیه.

سواد زندگی

(نویسنده این نوشته آقای شعبانعلی ست. از روی یکی از مسیج های تلگرام براتون کپی کردم. به نظرم بخونین خیلی خوبه) سواد زندگیشهریور.  این متن را در عصر ایران به مناسبت روز جهانی سواد منتشر کردیم: هفدهم شهریور امسال نیز، برای چهل و هشتمین سال متوالی، «روز جهانی سواد» در سراسر جهان گرامی داشته شد. پنج دهه‌ی قبل،‌ زمانی که یونسکو با هدف تاکید بر اهمیت سواد بر کیفیت زندگی فردی و اجتماعی انسان ها، روز جهانی سواد را اعلام کرد، دنیا به شکل دیگری بود. آن زمان، تعداد بسیار زیادی از مشاغلی که امروز وجود دارند، وجود نداشت و ابزارهای ارتباطی، کاملاً متفاوت بود.
با گسترش تکنولوژی‌های مدرن چاپ و صحافی، کتاب‌ها در تیراژی بالاتر و قیمتی پایین‌تر از گذشته،‌ به سمت بازارهای مختلف روانه می‌شدند و دنیا بر این باور بود که «توانایی خواندن و نوشتن»، می‌تواند تا حد زیادی، بر «هیولای غول‌پیکر فقر و فساد و تبعیض» پیروز شود. امسال در حالی روز جهانی سواد را جشن می‌گیریم که دنیا تغییراتی جدی را تجربه کرده است. سهم بی سوادی در بسیاری از کشورها به صورت چشمگیری کاهش یافته است. اگر چه هنوز در سراسر جهان حدود هش…

عباس بیا از یک کمی پرنسیب از نصاب طرفشویی یاد بگیر.

امروز شاید اوضاع کمی بهتر از دیروز بود. خشمم را با کار شدید کم کردم. وسط یکی از آخرین جلسات، احساس کردم دستم گزگز می کند و زبانم درست نمی چرخد. یک هو اعتماد به نفسم را از دست دادم و بغضم گرفت. جلسه را تمام کردم و زنگ زدم به دکتر عزیزم که همیشه حی و حاضر است و اولین و آخرین دکتر دنیاست که به مریضش احترام می گذارد، وقتش را هدر نمیدهد و خرج اضافی پایش نمی گذارد. در کنار همه اینها یک حکیم به تمام معناست. تفکر سیستمی چیزی ست که در او به عنوان یک دکتر نادر وجود دارد و وقتی می گویی گوش درد داری، فقط گوشت را نگاه نمی کند و یک قطره به ناف گوشت نمی بندد. همه اعضا و جوارحت را با هم می بیند، آزمایش میدهد و به قول خودش جنرال سرویست می کند.  حیف که مریض جدید قبول نمی کند وگرنه معرفی اش می کردم. یک روز بهش گفتم به جای اینکه چهارشنبه ها مطب را تعطیل کنید و بروید خوش گذرانی، این همه مریض محتاج را که التماس می کنند، وقت بدهید.  گفت از کجا می دانی می روم خوش گذرانی؟ گفتم بای دیفالت قضاوت مهندسی روی جماعت دکتر کردم. گفت خانم جان من چهارشنبه صبح ها برای ویزیت مجانی می روم روستا تا آخر هفته. یعنی به نظر ش…

عباس کجایی؟ عباس!!!

کمابیش بهترم. مقادیر زیاد ویتامین و ساعتهای متمادی خواب کم کم دارد اثر می کند. رفتم مشهد. سفر گندی بود. با پسته خانم دعوای شدیدی کردیم. نوجوان شده و من با آستانه تحمل پایین بهم ریخته بودم. سه روز افتضاح را گذراندم. به محض عصبی شدن گزگز شروع می شود ولی دکتر می گوید چون رو به بهبود هستی یعنی ام اس نداری. ... از همه چیز و همه کس خشمگینم. احساس می کنم مورد ظلم دنیا واقع شده ام.  پس فردا باید بروم دیدن عباس. خاک برسرش. قرار بود آسنترا را با فلوواکسامین عوض کند، بهتر شوم. عوض کرد ولی سر به زنگاه، وقت ویزیتم، رفت مسافرت. من ماندم و مشتی داروی بی خاصیت که بلد نیستند آدم عصبانی و غمگین را تعمیر کنند. فکر نمی کنم خشمم به خاطر دارو باشد. در کل از یک چیزی عصبانیم.  به نظرم از اینکه همیشه خواسته ام خیلی خوب باشم و از این بابت روحم خیلی خراشیده شده، خسته ام..