شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۴

collaps

رفتم دکتر.
ویتامین ب12 و منیزیوم و ب1 300 برای یک هفته به علاوه کلونازوپام تا وقتی که دکتر اجازه قطع مصرف بدهد به همراه مقادیر معتنابهی خواب و آرامش و دوری از خستگی. این هفته فقط باید چکاپ شوم.
اگر بهتر نشوم هفته بعد آزمایشات جدی شروع می شود و ام آر آی. دکتر می گوید نگران نباش.

جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۹۴

ترسهایم

دیروز رفتم آرایشگاه. کارگر را هم فرستادم خودش خانه را تمیز کند تا من برسم. عصر هم تمرین موسیقی انجام شد. بعد رفتم خرید. ظرفشویی خریدم. جوراب و میوه و داروخانه هم انجام شد.
فکر می کردم خرید درمانی حالم را بهتر کند اما هیچ فایده ای نداشت. 
وقتی رسیدم خانه ساعت یک ربع به ده بود. با بی حوصلگی پیتزا درست کردم و نشستم پای فیلم. خواهرم زنگ زد. و مادرم. حال هیچ کسی را نداشتم. تلفن را از پریز کشیدم و بعد از فیلم باز مجبور شدم قرص خواب بخورم و بخوابم.
مدت زیادی ست که دچار گزگز شدید پا شده ام. ویتامین ب1 و نوروبیون و منیزیوم و ویتامین سی و ویتامین  دی و ب کمیپلکس و اسید فولیک و کلسیم و خلاصه همه چیز را امتحان کردم. ماساژ شدید گرفتم. راه رفتم. اما بی فایده است. 
ترس برم داشته. این مشکل وقتی طولانی مدت بروز می کند می تواند نشانه بدی باشد. پاهایم آن چنان دچار اسپاسم می شوند تا چند دقیقه قفل می شوم. 
فردا ده روز از این مرض می گذرد. می روم دکتر. بخشی از دلخوری ام به همین خاطر است. با خدا عهد کرده ام هر وقت- چه زود و چه دیر- در خدمت عزراییل هستم، به شرط اینکه بسته پیشنهادی اش فقط سکته باشد و دیگر هیچ. 
 بایت رسیدن به انتهای خط هیچ حس خاصی ندارم. از این نگرانم که نکند ناچار شوم لنگان لنگان بدوم. 
سرم درد می کند.. میگرن در آستانه ظهور است. عج الله.

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۴

یک دست و صد هندوانه

 از آن زمانهاست که روح و جسمم بسیار خسته ست.. هرچقدر کار و زندگی می کنم، وقت کم می آورم.. با تل انباری از برنامه های عقب افتاده روبرو شده ام.. و نمی فهمم اشکال کارم کجاست.. مدام خسته ام.. 
لیست امروزم شامل آرایشگاه، خرید ماشین ظرفشویی، سر زدن به آدیداس ونک برای سفارش خواهرم، گرفتن داروی سفارشی پدرم، ورزش، تمرین موسیقی، خرید جوراب و بعضی چیزهای دیگر، حداقل یک ساعت خواب برای جبران کسری خواب هفته ، بردن کارگر به خانه برای نظافت و احتمالا خوردن نهار است. همه اینها را باید تا نه شب تمام کنم.. و از دیشب دارم توی ذهنم برنامه ریزی می کنم.. بین همه اینها خاله ام توقع دارد حتما به مهمانی امروزش شده نیم ساعت سربزنم.. 
فعلا ساعت یک می روم آرایشگاه. مهمانی و ورزش را هم تا الان کنسل کرده ام. تا شب که بیایم و بنویسم چقدر از این چیزها هنوز روی زمین مانده است.

چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۴

سفر


یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۴

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

زندگی می گذرد و من به وضوح متوجه عبورش می شوم.. همه چیزرا روز به روز در تمام وجودم احساس می کنم..
نمی شود گفت خوشایند است یا نیست.. گاهی از بابتش شاد حتی می شوم..  وقتهایی که حس می کنم یه زن با تجربه م که تا حد زیادی روی محیط اطرافم می توانم احاطه داشته باشم.. از بلدی راه لذت می برم..

یک وقت دوری دوست داشتم همه چیز زودتر از زمان واقعی اش تمام شود..انتهای راه برایم یک دره پر از خالی بود و پوچی.. یک نابودی ناگزیر بعد از طی مسیری سخت..
مقصد برایم خیلی پست بود و مسیر را نمی دیدم.. فرقی نمی کرد چطور می روم فقط می خواستم تمام شود/تمام شوم..

امروز به جایی از این جاده رسیده ام که از روی تصادف به پشت سر نگاه می کنم .. به آنچه تمام شده.. و به دستانم که می توانست بسیار پرتر از این باشد که هست.. 
به روبرو نگاه می کنم . به زندگی که دیگر تمامش پیش رویم نیست.. من جایی وسط راهم.. به سمت سراشیبی.. 
و سراشیبی به سوی مقصدی ست در اعماق..
دستانم...
وقتی دستانم را دیدم که بسیاری از توانایی های اول راه را عبور زمان از من گرفته بود... و من در ازایش خیلی کم ستانده بودم.. 
آنچه در دستانم نیست حالا برایم مهم شده.. زمان زیادی ندارم.. 
نگران می شوم.. چون حالا.. در این نقطه ای که هستم تازه فهمیده ام عبور زمان از روی زندگی ام بهای زیادی دارد.. و با اینکه ناچارم این بها را بپردازم، اما اختیار این را نیز دارم که هر آنچه می توانم توی کوله بارم بگذارم و بروم..
دیگر برایم مهم نیست که بردن این کوله بار سنگین، درد راه را زیادتر خواهد کرد یا نه.. و حتی دیگر برایم هیچ اهمیتی ندارد که در انتهای این سراشیبی، دره ای به عمق بینهایت انتظارم را می کشد.. 
دوست دارم به ازای قیمتی که می پردازم تا می توانم دستانم را پر کنم.. 
می خوانم.. می بینم.. می شنوم.. یاد می گیرم.. محبت می کنم.. کار می کنم.. و تقریبا تمام تلاشم را می کنم که هرچه از زندگی برمی دارم قیمتی باشد .. 
داشته هایم را در انتهای مسیر قطعا با خودم به دره نمی برم.. ولی می خواهم تلافی قیمت زمان سپری شده را بکنم.. و برای این، کار زیاد دارم و وقت بسیار کم.. 


سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۴

بدین جست و خیز..*

با وجود این همه کاری که روی خودم می کنم باز هم هنوز وقتهایی پیش میاد که واکنش ناگهانی و بی موقع به اتفاقات پیرامونم دارم. این یعنی هنوز خیلی راهه تا به انضباط شخصی برسم.

*با اجازه از گوسپند عزیز :-)