جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۹۴

سروهای چمان من

دو روز از تعطیلی رو رفتم مشهد.. به مادر و پدر رسیدگی کردم. رفتیم با هم خرید و فیزیوتراپی. یه رستوران جوونی هم رفتیم و استیک و شنیسل خوردیم. شبا ماساژشون دادم.. بهشون یاد دادم چطوری با تلگرام مطالب خوب رو فوروارد کنن.. خیلی با هم حرف زدیم و بلاخره برگشتم..

می خوام هرطوری شده بابا رو راضی کنم اجازه بده که سرایدار برای خونه بیارن.. سختشونه. تحمل یک آدم دائم توی دست و پا رو ندارن. از طرفی نگران می شن که پیرتر از اینی که هستن بشن چون یکی دیگه همه کارها رو خواهدکرد. می خوان مسئولیت داشته باشن. منم از طرفی نگرانم که نکنه واقعن همین که می گن درست باشه چون هفتادساله که شدن مجبورشون کردم سرکار نرن و پیرشدنشون از همون موقع سرعت گرفت.. با اینکه هیچوقت بیکار نیستن ولی توی خونه موندن مریضشون کرد.. از طرف دیگه همه ش نگرانیم. که مبادا شب و بی وقت یه اتفاقی بیافته و کسی دم دستشون نباشه.  نمی دونم چکار کنم.. ولی به نظرم راه درست همین سرایدار آوردنه..
...
خونه زندگیم خیلی وقته بی صاحب شده. مدتهاست بهش نرسیدم. فقط کارگر اومده تمیز کرده و رفته. ولی روح زندگی رو توش ندمیدم! می خوام فردا صبح بهش برسم. گلهام رو درست کنم. لباس زمستونی ها رو دربیارم. میز کارم رو مرتب کنم و این همه دفتر و کاغذ و پرونده رو سامون بدم. یه چند جور غذا درست کنم و از این حرفا. عصر هم باید برم خونه دایی، به اون برسم. مامان بزرگ خونواده ام!
قبل از مشهد رفتن گل یاس اومده بود پیشم. سه چهار روز مدام این ور و اون ور بودیم و اینترنت خلاص. بعد از مدتها می خوام با دوستان گروه بچه های فروغ حرف بزنم.. کتاب خونی رو شروع کنم و بی صبرانه هم منتظرم برم سرکار و ورزش. 
خلاصه زندگی خوبه.
 فکر کنم تاثیر قرصای عباس آقا خیلی عالی بوده! 
پی نوشت:
هلیاجون از همون روزی که گفتی دیگه سعی کردم خواب آور نخورم و الان بیش از یک هفته است که قطعش کردم. مرسی:*

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۴

بچه مثبتی که من باشم

خیلی وقته ننوشتم. 24 ساعت زمان کمیه برام که این همه برنامه رو توش جا بدم. صبح تا ساعت شش حداقل سرکارم. تازگی باز ورزش می کنم چون گردن درد شدید امانم رو بریده بود. وقتی میام خونه یه ساعت تلوزیون تماشا می کنم. بعدش دو سه ساعت احتمالن با مدیرعامل مهربون از اون ور آب حرف میزنیم. مسائل شرکت و فلان. بعد یک کمی با دوستان توی تلگرام حرف می زنیم. شاید نیم ساعت. بیشتر هم مربوط به شرکته. چند تا گروه توی تلگرام دارم. سه تا شرکتی. یکی گروه فروغ و بچه هاش. یکی گروه مدیریت منابع انسانی. یکی شهرکتاب. یکی خانواده. ولی اصلی ترینش چهارتای اولن. بعد ساعت یازده-دوازده شده و باید کتاب بخونم. کتابهای درسی کلاسهایی که میرم. حدود ساعت دوازده و نیم می خوابم. بدون قرص خواب دیگه خوابم نمی بره مخصوصن روزهایی که کلاس مدیریت دارم و مغزم اون قدر فکر توشه که کاملن هایپرم. 
یک روز در هفته کلاس موسیقی دارم که شهیدش کردم از بس تمرین نمی کنم فقط درموردش غصه می خورم. یک روز در هفته کلاس زبان که هی به معلمم قول می دم برای جلسه بعد تمرینام رو انجام داده باشم... این وسطا یکی از مشهد میاد. یکی تو فامیل مهمونی میده.. یکی مریض میشه باید بهش برسم.. توشرکت تعمیرات داریم..
خلاصه که اوضاعی دارم. همه ش وقت کم میاد. از یه طرف هم تصمیم دارم مثل داییم و مدیرعامل مهربون و مدیرهای موفق دیگه هفته ای شصت ساعت کار کنم. بعضی وقتا میشه. بعضی وقتا نه. یه جورایی زندگی کردن و معنای زندگی کردن قدیمم رو دارم از دست میدم. کسی نیست باهش مشورت کنم تا بفهمم آیا این ره که میرم به ترکستانه یا نه؟ دوست دارم خیلی موفق باشم. دلم نمی خواد معمولی باشم. توی شرکت مدام با بچه ها کار می کنم. براشون فکر می کنم. مشورت می کنیم. درسهای مدیریتی رو خیلی جدی دنبال می کنم و این کلاسها یک زندگی دوباره برام بودن. خیلی خیلی سازمان مدیریت رو دوست دارم. با همه چیش کیف می کنم. اصولن که درس خوندن برای من یک سرگرمی بسیار جالب بوده همیشه. مخصوصن حالا که این سرگرمی مثل یه بازی وارد کارم شده و می فهممش. 
جا برای هیچ چیز زائد و اضافه ای ندارم. همه گروه های بی خودی وقت گیر رو دیلیت می کنم. قرارهایی رو میزارم که دوست داشته باشم و سعی می کنم به چیزهایی که براشون وقت ندارم "نه" بگم. 
اینا رو اگه توی وبلاگ یکی می خوندم بهش حسودیم می شد این همه بچه مثبته. ولی در مورد خودم نگرانم. زندگی آیا همینه؟ نکنه ته راه بفهمم این نبود؟