جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۴

چسبی که بی هنگام آدم را به ترسها می چسباند

-بخشی از برنامه و اهدافم رو برای مدیرعامل مهربون خوندم. اول تشویقم کرد ولی بعد در لفافه گفت که جوگیر کلاس مدیریت شدم! گفت این همه هدف پراکنده با این همه متغیر نمیشه. باید یه چیزی رو ثابت بگیری و بقیه و براساسش برنامه ریزی کنی. به قول آیدا: منطقی :| 
دیروز توی شرکت حوصله کارم نمی اومد. همه بچه های فروش رو فرستاده بودم مشهد و من و یکی دو نفر دیگه بالا بودیم. دیدم بهترین فرصته برای فکر کردن. دوباره هدفها را بازنگری کردم. این بار سود شرکت رو در سال 98 گذاشتم ثابت و براساس اون بقیه رو نوشتم. البته که نشد تمومش کنم. ولی بهتر از ورژن قبلی شد.
یه شب هم باید با دایی در مورد آینده حرف بزنم.

-هرکاری می کنم خودمو راضی کنم برم یکی رو ببینم نمی تونم. آیدا و اقوام دارن روم کار می کنن :) ولی خودم باید یه کاری بکنم پاهام بره جلو. از کی این جوری شدم؟؟
شایدم همیشه این جوری بودم و همیشه بقیه اومدن جلو. برای تغییر زندگیم باید بر این اینرسی شدید غلبه کنم. ولی وقتی بهش فکر می کنم، مثل چسب می چسبم به صندلی.

-هفته ای که گذشت خیلی شلوغ بودم. خواهرم داشت برمی گشت امریکا و پروازش از تهران بود. سه روزی درگیر برنامه های اون بودم شدید. همه زندگیم با یه مهمون بهم میریزه، بس که همه چیز براساس زندگی مجردی ست آپ شده. 

-وضع حساب مالیم هم بهم ریخته. سروسامون می خواد. یه چیزایی رو باید به مدیرعامل مهربون بگم/بخوام که طبعن خیلی سخته گفتنش. ولی باید بتونم برای آینده برنامه ریزی کنم. یه سالیه که هی به تعویق می اندازم ولی الان یه هفته ست گذاشتمش روی میز تا هی ببینم و بلاخره در موردش حرف بزنم.

-از این هفته احتمالن موسیقی رو دوبار درهفته تمرین می کنم. معلمم رو دوست دارم و باهش حال می کنم. خدا رو شکر. وگرنه به بهانه رسیدن به هدفهای مهمم، اینو باز می پیچوندم. 

-خودمو توی آینه نگاه می کنم و از خودم راضی ام. به نظر خودم در بهترین سنی هستم که یک زن می تونه باشه. بعد یه چیزی ته فکرم می گه بجنب خنگول.. این دوران چند صباحی بیش نیست و می گذره. استفاده کن.  ولی کماکان این منم و این صندلی و چسبش.

-آیدا، چاخان کردم. امشب مثل مرغ نشسته ام توی خونه و دارم وبلاگ می نویسم. بلی .. آدم گریزی که منم :-

جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۴

به کار گیری متدهای کلاس مدیریت-1

امشب خیلی جدی نشستم پای کامپیوتر و چشم انداز و اهدافم رو نوشتم.
 یک برنامه ریزی چهارساله مفصل کردم. از همه لحاظ که مهم ترینش مالی بود. اهدافم رو به چهار بخش سلامتی، روابط انسانی خوب، شغل و استقلال مالی تقسیم کردم و بعد توی یه جدول زیر هرکدوم نوشتم که از اون بخش چی می خوام. تارگت زمانی برای رسیدن به هر زیر شاخه تعیین کردم. چقدر عالی بود این کار. بعدش از نظر مالی یه جدول تهیه کردم که با توجه به کسب درآمدم در بهترین حالت در پایان هر سال از این 4 سال پیش رو، چه وضعیت مالی خواهم داشت. هزینه ها، پس انداز، پرداخت بدهی هام، خرید ماشین و خرید خونه و ... 
بعد از اینکه ریز به ریز همه رو نوشتم متوجه شدم که مثلن نمی تونم تا سال 1400 خونه رو عوض کنم ولی می تونم سه دانگی رو که به نامم نیست بخرم. و یا باید به شدت روی درآمدزایی شرکت و داشتن سبدکالای بزرگ و اضافه کردن فعالیتهای مختلف برای اینکه به سود پیش بینی شده در هر سال برسم، کار کنم. 
روش نوشتم مو به مو از روی کتاب قدرت برنامه ریزی و کلاس دکتر حقیقی بود. هر دو گفته بودن که اول یک قلم جادویی داشته باشین و همه هدفهاتون رو در بهترین حالت که برآورده شده باشن، بنویسین و بعد از آینده به گذشته حرکت کنین. یعنی اگر امروز چهار سال بعدتون بود و اینها هنوز آرزو بودن براتون و می تونستین برگردین به گذشته، چه کارهایی می کردین که به تحقق بپیوندند.
نوشتنش عالی بود. خیلی عالی. اون قدر دیدم رو نسبت به همه چیز باز کرد که نگو. همه چیز از حالت موهومی تبدیل شد به عدد و رقم و زمان که روی کاغذ قابل بررسی بود. 
از فردا یه عالم برنامه باید انجام بدم.
راستی یه چیزی.
وقتی دارین یه کار بی خودی می کنین، مثل سریال دیدن من، و از این بابت خودتون رو شماتت می کنین، یه راه خوب برای ترک مرضتون دارم.
بشینین فکر کنین درآمد سالانه تون چقدره . قراره به طور متوسط 2000 ساعت در سال کار کنین. فرض کنین درآمدتون هم سالانه 24 میلیون تومنه. یعنی ساعتی12000 تومن. یعنی هر ساعتی که به یک کار بیهوده تخصیص میدین 12000 تومن می تونست براتون پولساز باشه. این وقت هدردادن هزینه ش از سیگار کشیدنم بیشتره به خدا!! همین شد که من دیگه سریال تماشا نمی کنم.. به جز یه دونه فقط :-( که اونم به زودی ترک می کنم.
نگین که آدم نیاز به تفریح و وقت گذرونی و ریلکس شدن هم داره. اگه هدفهاتون رو نوشته باشین، تفریح و ریلکس شدنتون رو در همون راستا انتخاب می کنین. مثلن من یک هدفم اینه که چهارکیلو لاغر بشم. تلوزیون دیدن باعث خوردن الکی، نشستن زیادی و بزرگ شدن باسن و گرفتن وقت ورزشم میشه. درحالیکه در ساده ترین حالت برای ریلکس شدن می تونم یوگا کنم، بخوابم، برقصم و کتاب بخونم. 

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

امروز عصر تا شبم با یه دوست قدیمی گذشت.. آدمی که همیشه تحسینش می کنم برای خلاقیتش و توانش در مبارزه زندگی و اینکه قادره از این مبارزه بزرگ یک فانتزی بسازه. 
ساعتها نشستیم و با هم حرف زدیم. اون سعی می کرد گره های فکری منو در ارتباط از نوع خاص باز کنه و من هم سعی می کردم چیزایی که این مدت توی کلاس مدیریت یاد گرفتم بهش بگم. با هم بودنمون در دو استیج برگزار شد. استیج اول تو کافه نزدیک و استیج دوم محل کار اون. طبعن در اولی اون گوینده بود و در دومی من!
خلاصه که خوش گذشت بهم. یه چیزی برای nامین بار بهم ثابت شد که اگه آدم دوستهاش رو نه برحسب تصادف روزگار که بر اساس شناخت فکری انتخاب کنه، دوستیش همیشه زنده می مونه و بعد از مدتهای طولانی که هم رو ندیده باشین باز مثل روز اول گرم و پویاست. من فقط یک گروه دوست این طوری دارم. الان هرکدوم یه گوشه دنیاییم. چندین سال از عمر دوستیمون می گذره و چند سال هم هست که خیلی هامون بقیه رو ندیدن. یه گروه توی تلگرام با هم داریم. اونا اسمشو گذاشتن فروغ و بچه هاش!! البته که ازشون ممنونم بابت این اسم گذاری ولی واقعیت اینه که هیچ کدوم نسبت به دیگری در ماندگاری این دوستی نقش مهم تری نداریم. اون چیزی که پیوند ما رو ثابت و ریشه دار کرده افکار مشترک و خوشحالی از بابت خوشحالی همدیگه ست. 
تا خیلی وقت از اینکه دیگه نتونستم مشابه این جمع رو داشته باشم احساس بدی داشتم.. ولی الان که سنی ازم گذشته می فهمم آدم ممکنه هزار تا دوست داشته باشه یا به عبارتی هزار تا معاشر.. ولی رفیق پیداکردن به تعداد انگشتان یک دست کار خیلی سختیه.
از خدا ممنونم که این موهبت رو بهم داده.. 
آیدا از تو هم خیلی ممنونم برای باهم بودن امشب.. معاشرت با تو برام مثل این بود که یه سفر خیلی خوب رفته باشم.. خستگی هفته م رو گرفتی :**

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۴

حالی خوش باش..عمر بر باد مکن

امشب تقریبن سریال ندیدم. نشستم اینجا و برای تولیدات جدید سرچ کردم. خیلی خوب بود. هزار تا مقاله رو به خودم ایمیل زدم که فردا پرینت بگیرم و ببرم توی سفر بخونم. 
سفر که میریم من می خوام مواظب مامان و بابا باشم. بنابراین وقت اضافه خواهم داشت. بچه ها رو با هم می فرستم بیرون و با مامان و بابا تا حد طاقتشون به گشت و گذار می گذرونم. بقیه اش رو مطالعه می کنم.
یه کتاب خیلی خوب دیگه خریدم به اسم قدرت برنامه ریزی. نوشته برایان تریسی. همونی که وادارمون کرد قورباغه رو کله صبح بخوریم. خیلی خیلی خوبه. ولی تا نصفه خوندم. چون هی می خوام قدم به قدم باهش کار کنم و هی فرصت نمیشه. 
بچه های فروش رو هم فرستادم دوره مهندسی فروش ببینن. یک دوره فایو اس هم توی شرکت گذاشتیم و حالا کسانی که توی دوره بودن به بقیه که نبودن دارن آموزش میدن. دوره آموزش تغذیه گیاهی هم داریم.
 امسال می خوام یک کمی سطح خودم و بچه ها رو بالا ببرم. چون توی رقابت خیلی شدیدی هستیم و به این نتیجه رسیدم که باید روی برندسازی کار کنیم وگرنه در رقابت قیمت می بازیم. باید درجه یک بشیم تا بتونیم سری توی سرا دربیاریم. به بچه ها گفتم علاوه بر محصولاتمون خودشونم باید برند باشن. طوری که هرکی اونا رو دید بگه اینا بچه های فلان شرکتن.

فضای آموزشی خوبی برقرارشده. امروز توی کلاس فایو اس خودمم نشستم. وسط کلاس موضوع رو دستم گرفتم و یه هو متوجه شدم عجب خوب دارم درس میدم( تعریف از خود نباشه البته!!) . بچه ها علاقه مند شده بودن. بعد جلسه مشورتی فروش برقرار شد و اون قدر خوب بود که از سه تا پنج و نیم نفهمیدیم چطور گذشت. 
دیروز هم به همین منوال بود. بچه ها امروز می گفتن خانم فلانی لطفا از این جلسه ها زیاد داشته باشیم. و بعد در مورد درجه یک شدن نظر میدادن. خیلی کیف می کردم. اینا بچه های من هستن! توی دلم قند می سابیدم.
...
همه اینا یه طرف عشق یه طرف.
یه اتفاقاتی هرچند غیر جدی توی زندگیم افتاده. خودم از یک اتفاق fake برای خودم داستان ساخته م. باهش کیف هم می کنم. یک اتفاق غیر فیک هم افتاده که سرگرمیه ولی نمی تونم جدیش بگیرم. کیس خیلی خوبیه ولی آدم من نیست.
خلاصه  فک کنم تغییر روحیه ام و شادیی که دوباره به خلقم برگشته به خاطرهمین خورده جنایتها باشه :)

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۴

شور زندگی

کلاس مدیریتم کماکان ادامه داره. بخش اولش با دکتر حقیقی تموم شد. استاد شاهکاری بود. خیلی زیاد چیز یاد گرفتم. بهتر از همه اینکه مهم ترین عامل پیشرفت در زندگی، داشتن هدف و چشم اندازه. ویژگی های هدف رو بهمون گفت. بوروکراسی رو توضیح داد. همیشه فکر می کردم من زیادی تابع بوروکراسی ام و توی این کلاس متوجه شدم پایه سیستماتیک کردن یک شرکت، بوروکراسیه. خیلی چیزای دیگه هم یاد گرفتم. حتمن حتمن یک بخشی توی همین وبلاگ برای خلاصه نویسی درسهام درست می کنم.
...
کارهای نیمه تموم زیادی دارم.
 دو تا اتفاق غیر مترقبه باعث شد از برنامه هام دور بشم. یکی اینکه لب تاپم توی شرکت تقریبن منفجر شد. ویندوز 8 باگی داره که نمی دونم چیه. از یه جایی به بعد مرتب کامپیوتر ریست می شد. خوشبختانه ویندوز اوریجینال بود. روی سایت مایکروسافت نحوه دی باگ کردن رو خوندم ولی حوصله م نیومد تا تهش رو انجام بدم و بنابراین یه روز عصر تصمیم گرفتم با استفاده از assist  فرمتش کنم.
 تقریبن هشت ساعت درگیرش بودم. خوشبختانه بک آپ داشتم ولی از همه زندگی افتادم.
بعد هم یک مهمون عالی غیر مترقبه توی شرکت داشتیم که یه آقای دکتر تغذیه گیاهیه که خیلی دوستش دارم و خارج از برنامه، نهار اومد پیشم. همه ش صحبت کار بود ولی خوب .. برنامه ام بهم ریخت.
الانم که اینجام. ولی مغزم پر از حرفه که عین مورچه دارن توش راه می رن. باید بنویسم تا خلاص شم ازشون.
یک عالم برنامه ریزی برای شرکت باید انجام بدم. از جمله برنامه توسعه کارخونه رو بنویسم و روش کار کنم. قیمت تموم شده سال قبل رو مجدد بررسی کنم. سیستم ارزیابی پرسنل رو بازنگری کنم و .... 
تا به خودم میام می بینم عصره. این وسطها برای رفع  خستگی با دوستای قدیمم توی تلگرام گاهی چند جمله حرف می زنیم. بودن با اونها باعث میشه یه هوای تازه بیاد توی زندگی.
کماکان برای موسیقی تنبلی می کنم. این تنها چیزیه در زندگیم که نمی تونم مدیریتش کنم. خیلی خیلی معلمم رو دوست دارم و خیلی خیلی هم از بابت تنبلیم نارحتم.
باید بشینم مثل سوم شخص مفرد با خودم حرف بزنم و ببینم اگه می خواستم به "او" در زمینه این مشکل مشاوره بدم، بهش چی می گفتم. کاش در این زمینه یکی بود منو مدیریت می کرد. بهم برنامه میداد و هی ارزیابی و پیگیری می کرد و سیستم تنبیه و پاداش داشت برام. حیف که ریش و قیچی دست خودمه.
خلاصه زندگی فعلن روی دور تنده. و خوبه. هفته دیگه سه روز با خواهر آمریکایی و مامان و بابام و خانواده برادرم میریم تبریز. اونا یه شب میرن کندوان می مونن ولی من و مامان و بابا می مونیم تبریز چون مامان نمی تونن خیلی راه برن.
 امیدوارم برای مامان و بابام یه سفر به یاد موندنی درست کنم. این یکی از آرزوهامه چون هروقت بردمشون سفر یه جایی از کارم می لنگید.
راستی کتاب هم می خونم. یکی از سریالهام خدا رو شکر تموم شد. دیگه ساعت یازده تلوزیون تماشا نمی کنم و بین نه تا یازده هم درحالی که تلوزیون وزوز می کنه، یا با دوستام چت می کنم یا به خونه می رسم. کم کم می خوام این اعتیاد مزخرف رو ترک کنم. حتی رو اینم می تونم موفق بشم.. ولی امان از روزی یه ساعت تمرین موسیقی:((((