پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۹۴

کلاس مدیریت


یک کلاس بسیار خوب می روم. مدیریت اجرایی سازمان مدیریت صنعتی. دو جلسه سرکلاس بوده ام و تا الان کلی چیز یاد گرفته ام و کلی پی به نادانی خودم برده ام. از طرفی خیلی چیزها را هم بلدم که بقیه نمی دانند. ولی برای همان قسمت اولش کلاس را دوست دارم.
الان داریم مبانی مدیریت را می خوانیم و کار می کنیم. یک کتاب هم از استادمان بهمان داده اند که اسمش 150 کارگاه تخصصی مدیریت است. اگر قبل از رفتن به این کلاس کتاب را می خواندم، حتما مثل بسیاری کتابهای دیگر که در زمینه مدیریت خوانده ام با نفهمی از آن می گذشتم و خیال می کردم فهمیده ام. ولی الان خیلی خوب می فهمم. آن قدر برای خواندن کتابم اشتیاق دارم که متوجه گذشت زمان نمی شوم.
پیشنهاد شرکت در این کلاس را خودم به مدیرعامل مهربان دادم ولی وقتی فهمیدم قرار است ده ماه طول بکشد، تنبلی ام آمد. مدیرعامل مهربان پی آن را گرفت و وادارم کرد به همراه یکی دیگر از مدیرعاملهای مجموعه مان در آن شرکت کنیم و حالا به خاطر این کار ازش بسیار ممنونم.
باید سعی کنم هربار چیزهای کوتاهی درباره آنچه یاد می گیرم بنویسم.
...
یکی از مهم ترین چیزهایی که در این دو جلسه روی آن بحث کرده ایم هدف گزاری زندگی و کار است. مهم ترین ویژگی هدف مکتوب بودن است و هدفی که نوشته نشود به درد لای جرز می خورد. باید برای زندگی مان چشم انداز داشته باشیم. چشم انداز یعنی هدفی بلند مدت که به خاطرش به وجد بیاییم و زندگی مان معنا پیدا کند.
جلسه قبل استاد ازمان خواسته بود که چشم انداز زندگی شخصی و کاری مان را بنویسیم و گفت اگر چشم انداز ندارید جایتان در این کلاس نیست. برای همین از ترسم دو تا چشم انداز نوشتم. هر دو مورد هم برایم مهمند. در زندگی کاری دوست دارم برند محصولاتمان در 10-15 سال آینده بهترین برند داخلی باشد و در زندگی شخصی دوست دارم 15 سال آینده یک رهبر به یاد ماندنی و تاثیرگذار باشم.
ولی واقعیت این است که مدتهاست هیچ چیزی در زندگی آن قدر برایم مهم نیست که به زندگی ام معنا بدهد و به خاطرش به وجد بیایم.. نمی دانم چرا.

دوشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۴

آقا داداشم

نشستم توی شرکت و اینا رو می نویسم. منتظرم یه ذره هوا خنک تر بشه تا برم یک گوشه ای توی خیابون برای خودم وایسم و یه سیگار بکشم و بعدش برم خونه. توی خونه نمیشه. داداشم اومده و من روم نمیشه جلوش سیگار بکشم. در سن چهل و شش سالگی کماکان در مقابل برادر ده سال از خودم کوچکتر، یک بچه خجالتی ام. یک کمی هم برمی گرده به ور محافظه کارم که دوست نداره زندگی خصوصیش رو لو بده. 
داداشم سه شب پیش اومد. خواهرم از امریکا هم قراره پنجشنبه شب برسه. به داداشم گفته بودم حالا که تا سه شنبه می مونی، باش تا همه با هم بریم مشهد. قطارمون هم که جا داره. گفته بود نه.. کار دارم.
سه شب پیش که اومد، درحال آشپزی بودم که گفت خبر داری من تا چهارشنبه می مونم و بعدش هم بلیط چارتر دارم؟ 
اولش تمام ذهنم هنگ کرد روی این مسئله که تا چهارشنبه دربندم. بعد از سی ثانیه که ریست شدم بهش گفتم خوب پس بمون تا پنجشنبه، تو که پنجشنبه هم تعطیلی. گفت نه عید فطره، می خوام برم خونه باشم.
منو می گی... دهنم باز موند از شدت خودخواهی برادری که براش جون می دم. بهش گفتم چقدر خودخواهی.. اصلن برات مهم نیست دو تا زن نصفه شب با اون همه بار از فرودگاه امام بیان؟ اصلن احساس مسئولیت نمی کنی در قبال خانواده ات؟ 
سکوت کرد. منم سکوت کردم در حد مرگ. طوری که از شدت بغض یک روز کامل ساکت موندم. 
تمام اون یه روز رو به این فکر کردم...که  چی شد  برادرم درکنار سه خواهر که از فرط احساس مسئولیت خودشون رو نابود می کنن، این طوری از آب دراومده؟ من که تمام این سالها هم خواهرش بودم و هم مامان دومش سعی کردم بهش یاد بدم که حامی خانواده اش باشه، مراقبشون باشه، اتحاد خانواده رو حفظ کنه... سعی کردم از این بابت الگو باشم. چی شد که اون دو تا خواهر و من شبیه شدیم و این یکی نه؟
راستش هنوز هم جوابی براش ندارم. گاهی دلم می خواد برای اینکه توی دلم، داداشم همون داداش دلخواهم باشه، گناه رو بیاندازم گردن زنش و بگم اون نمی زاره... ولی بعد یادم می یاد روزی که قراربود عقد محضری بکنه، حتی یک روز صبر نکرد که من برم مشهد و من در مراسم عقد محضری برادری که عاشقش بودم و هستم، حضور نداشتم چون اصلن به ذهنش نرسید که مهمه به عنوان خواهر بزرگش باشم. در عوض زنش مراسم شب چله ( اولین شب یلدایی که عروس هنوز نامزده رو مشهدیها جشن مفصل می گیرن) رو به خاطر دخترداییش که از خارج می اومد یک ماه جلو انداخت و ما تو آذر شب چله رو جشن گرفتیم.

وقتی من نمی تونم برادرم رو که سی و چند سال شب و روز در تربیتش نقش داشتم و از یک ژن و خانواده هستیم اون طوری که فکر می کنم درسته ( و معلوم نیست درسته یا نه) بار بیارم، باید صد در صد یادم بمونه بابت هیچ کدوم این آدمهایی که دارم باهشون کار می کنم و روزی چند بار از دستشون بنا به دلایل مختلف عصبانی میشم، اصلن حق عصبانی شدن ندارم. یعنی میشه عصبانی بشم ولی خرم اگر بشم.
... 
پی نوشت: بلاخره تحصیلدار کارش تموم شد و می شه به جای اینکه مثل دزدها توی ماه رمضون سیگار یواشکی بکشم توی شرکت زیر باد کولر یه حالی به خودم بدم .:)

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۹۴

جایی برای آرامش

گوشه یه جاییه که وقتی دلت از دست همه دنیا گرفته و بی حوصله ای می تونی بری سراغش و توش خودتو بسپاری دست رویاهات..

مرسی گلتن 

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۴

دیروز تعطیلی خوبی بود. دوست دارم شبای قبل از روز تعطیل بیدار بمونم تا با همه شبای هفته فرق داشته باشه. روز تعطیل رو هم اگه بتونم تا ده می خوابم.. هر دفعه هم به خودم می گم دیگه ظهر نمی خوابم.. ولی می خوابم. عشق روز تعطیل دراز کشیدن بی دغدغه زیر خنکای کولره با تلفنهای سایلنت..
دیروز غیر از خواب به تمرین موسیقی و کتاب خوندن و فیلم دیدن هم گذشت..اگه یه کیک خوب هم می پختم روزم کامل بود که نپختم..

چند وقت پیش از شهرکتاب بخارست خیلی عجله ای چند تا کتاب خریدم که اتفاقن به جز خاطرات ویرجینیا ولف بقیه مزخرف از آب دراومدن. یعنی با سلیقه من جور نیستن. چرا جدیدا این قدر در مورد خاطرات جنگ در اقصا نقاط دنیا کتاب نوشته می شه؟ این همه موضوع لطیف برای گفتن هست، چرا جنگ آخه؟ 
از بی کتابی، به یاری حافظه ضعیفم، نشستم داستانهای چخوف رو یه بار دیگه خوندم. شاهکاره این مرد واقعا. سه صفحه داستان به قدر یک رمان اثرگذاره.
شب برای اینکه بی خوابی نکشم قرص خوردم و صبح ساعت نه رسیدم شرکت. آسیستانی که استخدام کردیم اومده بود. دختر خوشگلیه. کار کردن با آدمهای خوشگل و خوش بو و خوش لباس خیلی لذت داره. کارهاش رو بهش گفتم و سپردمش دست منشی.
الانم باید برم توی آزمایشگاه و یک کار تحقیقی کوچک انجام بدم. سالن مالی هم کنار آزمایشگاهه و مدیر مالی یبس رو هم باید ببینم. چند تا نفس عمیق قبلش لازممه.
بعد از کار خیلی برنامه دارم. ورزش و خرید سفارشات مامان و بعد هم آرایشگاه. فردا هم میرم خونه دوستی قدیمی. امیدوارم بتونم به تنبلی مفرط درونم غلبه کنم و برم پیشش.. تمرین موسیقی هم که شده یکی از آداب زندگی و بای دیفالت همیشه باید باشه که البته نیست. اینم باید براش دعا کنم که خدا بهم انرژی بده تا مثل آدم باشم و کار کنم.
برم.. پنجشنبه ست و زمان کمی تا شروع فاز کارهای شخصی مونده.

سه‌شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۴

خسته ام و اون قدر خوابم میاد که همین جا می تونم درحال تایپ بخوابم. اصولن که این خاصیتمه که در هر حالی می تونم بخوابم ولی الان هم از عوارض پی ام اسه و هم اینکه این چند شب باز تا دیروقت میشینم پای تلوزیون .. بعد هم باید حتمن رسالت کتاب خوندنم رو انجام بدم. از اون طرف هم کله صبح از خواب می پرم و دلواپسی کار نمیزاره بخوابم.. 
این روزها چند تا آدم مهم اومدن شرکت . البته بنا به تصادف. کاری پیش می اومد و اتفاقی متوجه می شدم اوه که این آدمه چقدر مهمه. منم که در همون دیدار اول جوگیر میشم و فکر می کنم همه از خودم بهترن و دارن دنیا رو فتح می کنن و وه که من چقدر عقبم از دنیا:( بعد از این حس اولیه دچار عذاب وجدان میشم که خوب کار نمی کنم، می شد مدیر قابل تری باشم و نیستم، می شد یه عالم کارهای بزرگ بکنم و بلد نیستم و خلاصه اعتمادبه نفس نداشته ام میره کف پام.. 
 در واقع دلم می خواد شرکت خیلی بزرگ و موفق باشه ولی اینو برای خودم نمی خوام.. برای من پول از یک حدی به بعد مفهومش رو از دست میده و عددا برام مساوی میشن. اگه دوست دارم کار مهم بکنم به خاطر بقیه است. به خاطر مدیرعامل مهربون و بچه های شرکت که باعث افتخارشون بشم.. برای خودم همینی که هستم خوبم. دوست دارم کتاب بخونم.. فیلم های چرت ببینم.. آشپزی کنم ... در کنار همه اینا کار هم بکنم.. فرق من با اون آدمهای مهم که کارهای بزرگ می کنن همینه متاسفانه.
یکی از تجربه های مهمم که مدام یادم میره بهش عمل کنم این بوده که تا وقتی کسی از من درخواست کمک نکرده، پا جلو نزارم و به قول مشهدیها "نخود مینه هر آش" نشم. 
بارها و بارها این اشتباه رو انجام داده ام.. نتیجه اش این بوده که یا به عنوان وظیفه تلقی شده و یا کمک رو گرفتن وخوردن و به قول مشهدیها "لب و پوزشون رو پاک کردن"..
دیروز هم به عنوان آخرین مورد( انشالله)  یک کمک فکری به یکی دادم ... با استفاده از اون  من رو دور زدو کارش درست شد.. بعد هم نتیجه رو به عنوان یک مسئله بی اهمیت که خودش بسیار راحت تونسته حلش کنه به خوردم داد.

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۴

بی فرهنگی آپارتمان نشینی

شدم مدیر ساختمون شرکت. مثل نود درصد ساختمونهای این مملکت، ساکنین اینجا هم از فرهنگ آپارتمان نشینی بی بهره اند. مدام مشکل پارکینگ داریم و شارژ و فلان.. مدیریت ساختمون قراره به صورت هیات مدیره باشه ولی اینجا دو تا مرد دیگه منو انداختن جلو و خودشون تا می تونن دخالت نمی کنن. البته بی انصافیه اگه بگم کمکم نمی کنن اما با شدت عمل من نمی تونن پیش برن و بنابراین من شدم پیش قراول بدبخت هیات مدیره.
انگار من خودم هم اشکالاتی دارم. ما تنها آپارتمانی بودیم که مسئله خاصی نداشتیم. جای پارکمون غیر قابل اشغال بود و شارژ رو هم می دادیم. اما من از بس مرض وسواس دارم، از بی نظمی و کثیفی و بی فرهنگی بقیه حرص می خوردم و بعد کار رو افتاد گردن خودم.
حالا هر روز دم در یه واحدم. یه وقت برای شارژ.. یه وقت برای پارکینگ، یه وقت برای کوفت و یه وقت برای درد. اما عین قاطر عزمم رو جزم کرده ام که کنار نکشم و حال اینا رو بگیرم. در عرض ده روز پنج بار حضوری و کتبی به یه همسایه برای رعایت جای پارک تذکر دادم. رعایت نمی کنه. امروز کل ریش سفیدای ساختمون رو صدا زدم تا اونا حضوری بهش بگن. قیافه اش همچین کبود بود که گفتم الان منو می کشه !

دارم جای سرایدار رو درست می کنم که سرایدار بیاریم. راضی کردن همسایه ها برای پول سرایدار یه طرف، تخلیه محلش که یکی از همسایه ها تصرف کرده بود از طرف دیگه، جونم رو گرفت. اما بلاخره موفق شدم. اگه سرایدار بیاد یه ریموت میدیم دستش با لیست شماره ماشینا که کسی رو بدون مجوز راه نده. گرچه که این ملت به قدری پر رو هستن که اصلن نمیشه آینده این کارو تصور کرد. 
خلاصه... دردسرهام کم بود، جدیدا مدام دارم نقشه می کشم که چطوری برای حمله های احتمالی همسایه ها ضد حمله اختراع کنم !!

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۴

دارم زندگی نامه ویرجینیا ولف رو می خونم. نوشته ورنر والدمن و ترجمه مهشید میر معزی.
اسم مترجم در کنار اسم کتاب وسوسه م کرد که بخرم. قبلا اتوبیوگرافیش رو خونده بودم. آخ که این زن چقدر همیشه می تونه منو تکون بده. خیلی برام جالبه. دیشب با خودم فکر می کردم چی توی این زن این قدر برام لذت بخشه؟
...
بقیه زندگی با داغی تابستون و بی خودی بودن می گذره. چند روز قبل فکر می کردم تبدیل شده م به منبع دهنده انرژی. کارم و زندگی شخصیم فقط منو از انرژی تخلیه می کنن و هیچ منبع تغذیه ای هم دور و برم که نیست، هیچ.. برای خودم نقاشی هم نمی کنمش که یه ذره حالمو خوب کنه. 
البته اون روز خیلی غمگین و افسرده بودم. اتفاقات پی در پی ناخوشایند و حس تنهایی مفرط دست به دست هم داده بود.. الان بهترم. فقط می دونم اگه سرعت دشارژم بیشتر از شارژم نباشه، در بهترین حالت می تونه برابر باشه. بنابراین بی حسم.