یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۴

امروز تولدم بود. خیلی ها تبریک گفتن. چند نفری هم نگفتن. از جمله خانم ب و خانم ق حسابدارمون که دیروز دعواشون کرده بودم. دلیل دعوا هم اشتباهی بود که کرده بودن. 
خوب نیست آدم این طوری تلافی کنه. یه روزایی در زندگی مهمه و باید بهشون ارزش داد. مثل روز تولد. مثل روز فوت یکی از وابستگان درجه اول. مثل روز پدر و روز مادر یا زایمان بچه. این روزا باید آدم از هر دلخوری که توی دلش هست برای لحظه ای فاصله بگیره و با صاحب اون روز همراه بشه. 
نه اینکه تبریک  نگفتن اثر خاصی برای صاحب روز داشته باشه، بلکه این بی توجهی عامدانه باعث میشه بفهمی طرف مقابلت تا چه اندازه می تونه خودخواه باشه و اینو توذهنت به عنوان علامت شناسایی اون فرد حک کنی..
گاهی اوقات با خودم فکر می کنم کم کم دارم به یک آدم خود محور تبدیل میشم. مرتب به خودم نهیب می زنم که از واژه "من" کمتر استفاده کنم.. وقتی مطالبی درمورد مدیران از خود متشکر می خونم، هی از خودم سوال می کنم چرا همه جملاتش منو داره توصیف می کنه؟
اینا چیزاییه که در برخورد با دیگران وقتی از خودم حرف می زنم، بعدن بهش فکر می کنم. که چرا نمایش یک آدم از خود متشکر رو دارم بازی می کنم؟ آیا واقعن این منم؟
 بسیاری از اوقات هم فکر می کنم آیا واقعا لیاقت جایگاهی رو که توش ایستادم، دارم؟ آیا خوش شانسی عامل اصلی رسیدنم به این موقعیت نبوده؟

سه‌شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۴

اومدم ابروی وبلاگ رو درست کنم، زدم کورش کردم. فونت اینجا رو دوست ندارم و هرکاری می کنم تاهوما نمیشه. بک گراند رو عوض کردم که شاید فونت جدیدی روش تعریف شده باشه و بعد لابلای دستکاریها پست دفعه قبل از بین رفت و برنگشت. 
...
خبر خاصی برای نوشتن نیست. این هفته به تعمیرات خودم رسیدم. چشم و دندانپزشکی و دکتر عمومی که مدتها بود نرفته بودم برای چکاپ. درحال حاضر کاملن اورهال شده م. 
...
شرکت هم خبری نیست. مدیرمالی کماکان بلاتکلیفه چون نمی دونه واقعن قراره بره یا نه. خودمم نمی دونم. بستگی داره به اینکه بتونیم جایگزین مناسبی پیدا کنیم یا نه.معاون هم پیدا نکردم. یه دختری رو بهم معرفی کردن که از هر لحاظ خوبه ولی دو تا مشکل داره. یکی اینکه می خواد فوق لیسانس بخونه که خط قرمز استخدام ماست. (البته فکر کنم بشه راضیش کرد منصرف بشه) و دوم اینکه به خاطر اینکه حقوقش کمی تغیرر کنه از محل قبلیش داره میاد بیرون که اتفاقن شرکت خیلی خوبیه و نگرانم که مبادا توی شرکت ما هم موندگار نباشه.
...
دکتر عوض اینکه آسنترا رو قطع کنه، دوزش رو بالا برد. چون خوابم کمه و هنوز گاهی دچار پنیک اتک میشم. با این دوز دیگه فکر کنم هرچی رویا اون ته های ذهنم هم رسوب کرده، شسته بشه و بره بیرون. واقعن دیگه روبات میشم. :(

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۴

رفتم سفر. بد نبود. ولی بار آخری بود که بخواهم بروم دبی. 
این سفر دومم بود. بار اول بیست سال قبل بود به گمانم. گفته بودند خیلی تغییر کرده. ولی به‌نظر من چیز خاصی بهش اضافه نشده بود. گرمای بی‌امان مزخرفش و سرمای غیرقابل تحمل هتل و هرجای دیگر، آرامش را از آدم می‌گیرد. ولی درکل برای من که با دوستانم بودم، تنوعی بود.
...
سرکار خیلی مشکل دارم. بعد از سالها دوباره برگشته‌ام به زمانی که تصور آغاز روز کاری برایم سخت و ناخوش است. یکی هست که دوستش ندارم. باید تکلیفم باهش روشن شود. 
استخدام شیمیست موفقیت آمیز بود. یک نیمچه دستیاری هم آورده‌ام که دو روز آزمایشی کار کرد و فردا خبر می‌دهد که می‌آید بماند یا نه و بعد از خبرش باز دو روز دیگر باید ازمایشی کار کند. دختر بی‌ستاره‌ای‌ست ولی بین آن‌همه آدمی که رزومه‌شان را خواندم و مصاحبه کردم از بقیه بهتر است.
...
روز آخر سفر یکی از دوستانم که سالهاست ایران نیست و خیلی کم هم را می‌بینیم، بهم گفت تو هیچ‌کدام از حس‌های درونت را توی چهره‌ات نشان نمی‌دهی... حتی اگر درحال تلف‌شدن باشی.
جالب است.. یک‌زمانی بهم می‌گفتند که خیلی راحت توی صورتت می‌توان خواند که از چی خوشت می‌آید و از چی نه.. مادرم بارها بهم می‌گفت این قدر احساساتت را بی‌پرده توی صورتت نیار.. و حالا زمانه از من آدمی فاقد هرگونه میمیک ساخته. خوب است یا بد؟ به‌گمانم نباید خوب باشد.
به‌اصرار مدیرعامل مهربان دوباره می‌خواهم مشاوره را شروع کنم. خودم هم حس می‌کنم این همه حس فروخورده‌ای که توی دلم انباشته می‌کنم، دارد سرریز می‌کند..

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۴

خران

عصبی و خسته ام. خیلی خسته. از کار خسته نمیشم.. از دست این آدما خسته ام.. از خریتی که بی انتهاست.. از بدذاتی شون.. از اینکه نجابت رو اون قدر تحقر می کنن که از آدم یک جانور درست می کنن..
پس فردا قراره برم سفر ولی اصلن حوصله ندارم. همیشه برای سفرایی که دوست داشتم یه عالم هیجان داشتم ولی امروز نیاز دارم که یک دل سیر گریه کنم..
نمی دونم چرا اتفاقات دیروز این همه خوردم کرد. درست در نقطه ای بودم که با خودم فکر می کردم چه خوب که روی محیط اطرافم احاطه دارم و می تونم خودم رو کنترل کنم.

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۴

خسته ام خیلی. امروز دچار آن چنان تنشی شدم که انگار تریلی از روم رد شده.