چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۴

فردا یه مراسم کوچک خداحافظی برای آقای آسیستان سابق و خانم شیمیست ازمایشگاهمون داریم. برای هردوشون کتاب کادو گرفتم. به عنوان یادگاری.

یک شیمیست دیگه استخدام کردیم. به‌نظر که خوب میاد. معاون هم که هنوز هیچی.

امروز با خودم فکر می‌کردم چقدر آدمها زود فراموش می‌شن. وقتی تصمیم داشتم به آقاهه بگم بره، یکی از مشکلاتم وابستگی زیاد بخش فروش بهش بود. درعرض دو ماه کم کم کارها رو ازش گرفتم و تقریبا این اواخر بیکار بود. با این‌همه بازم فکر می‌کردم با اعتراض شدید توی شرکت روبرو بشم. ولی این‌طوری نشد. اصلن رفتنش حس نشد و هیچکسی هیچ واکنشی نشون نداد.
در مورد خانم شیمیست با اینکه مدتها بود می‌دونستم به‌درد ما نمی‌خوره ولی بنا به ملاحضاتی نمی‌خواستم بهش بگم بره. تا اینکه خودش سوتی بدی داد و وقتی در اوج ضعف بود برام شرط گذاشت که اگه فلان و بهمان نکنین می‌رم. گفتم برو. البته تا همین الانم بهش گفته‌ام که تا هروقت کار پیدا نکرد می‌تونه بمونه ولی غرورش بهش این اجازه رو نمیده. 
داشتم می‌گفتم که خانمه رو یهویی اخراج کردم یا به عبارتی استعفا داد. همون روز با دوتا دختر حسابداری جلسه داشتم. غمگین بودن و گفتن از رفتن دوستشون ناراحتن. اما ناراحتی اونا هم همون یه روز بیشتر طول نکشید.

آدم به همین راحتی کنار گذاشته‌میشه. فراموش میشه. اسمش.. یادش.. خاطراتش.. و فقط افراد انگشت‌شماری هستن که می‌تونن از خودشون ردّی در دل بقیه جا بزارن. خیلی نادرن.. روح اونا از جنس روح آدمهای معمولی نیست.. اونا خود عشقن.. خود زندگی.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۴

بلاخره به اون آقاهه گفتم که از اول خرداد باهم کار نمی‌کنیم. فکر می‌کردم کار خیلی سختی باشه ولی نبود. اونم راحت پذیرفت. خانم آزمایشگاه رو هم گفتم بره و جاش دارم کسی رو میارم ولی هنوز معاون پیدا نکردم. کماکان رزومه‌ها رو می‌خونم بی اینکه نور امیدی باشه.
.. 
قاعده زندگی من اینه که بهتره وقتی کار مثبتی می‌کنم درموردش ننویسم چون خودمو چشم می‌زنم. ولی بازم می‌نویسم :).
باز کتاب می‌خونم.
 جلد دوم حدیث نفس کامشاد رو خوندم. خیلی خوب بود. گوشه خیلی از صفحات رو تا زدم تا کتابها و موسیقی‌هایی که معرفی کرده بود رو بخرم. خوبی کتابی از آن خود همینه که می‌تونی همه‌جاش رو تا بزنی.. :)
کتاب خوندن ذهنم رو آروم می‌کنه. یه‌دوره طولانی عین خر سوداکو حل می‌کردم. وعین معتادا نمی‌تونستم بین کتاب کنار بالشم و سودوکوی موبایلم، کتاب رو انتخاب کنم. تا اینکه یه روز همه رو پاک کردم و بعد هم فهمیدم باز چشمهام ضعیف‌تر از قبل شده.
وقتی کتابِ خوب می‌خونم، می‌افتم توی یه مسیر مثبت و پر از انرژی. مخصوصا اتوبیوگرافی‌های خوب این حس رو تقویت می‌کنن.
...
برای دوستان زمان جوونی ایمیل زدم.  روزی که ایمیل رو می‌فرستادم فقط احساس بودم. هیچ نشونه‌ای ناشی از تعقل در من نبود. از بین شش هفت نفر، فقط پدرام فردای اون روز ایمیل رو جواب داد. علی هم امروز که تقریبا می‌شه پنج روز، جواب داده. همه گرفتاریم. از هم دور شده‌ایم. باید اینو باور کنم. درواقع اونا از من بیشتر فاصله گرفتن تا من از اونا. چون زندگی من تغییر چندانی نکرده ولی اونا مهاجرت کردن، زن گرفتن، بچه دار شدن و... خلاصه فاصله‌ام داره تبدیل به سال نوری می‌شه.
...
دو هفته دیگه با دوتا از دوستای زمان دانشجویی که با هم توی یه پانسیون بودیم، می‌ریم سفر. مثل خواهر به هم نزدیکیم. البته اونا به من نزدیک‌ترن تا من به اونا. (این بار قضیه برعکسه). چون من آدم محافظه‌کار و پنهان‌کاری‌ام. حتی با گل یاس که همه زندگی هم هستیم، پنهان‌کاری می‌کنم. رازهای زندگیم رو هیچ‌کی جز خودم نمی‌دونه و گاهی حتی دلم می‌خواست خودمم ندونم. ولی اونا همه رازهاشون رو بی‌پرده و در نهایت صداقت به من گفتن. این از شرارتم نیست. از اینه که از بابت رازهام خوشحال نیستم و احساس افتخار یا حتی خاطره خوش هم نمی‌کنم.
...
خیلی کار می‌کنم. هشت، نه یا ده ساعت مفید. بدون نیم‌ساعت وقت برای خودم. عین مسلسل باید همه چی‌رو چک کنم. هنوز قیمت تمام شده امسال رو تعیین نکردم و دو ماه گذشته و جدول بودجه سالانه رو نبستم. یعنی نرسیدم.. واقعا نرسیدم. زمان سوار اسبه و من سوار لاک‌پشت انگار..
...
دیشب حدیث نفس تموم شد. می‌خوام کوزه بشکسته مسعود بهنود رو بخونم. از نویسنده‌اش خوشم نمیاد. ولی فعلا همین یکی توی کتابخونه‌ام نخونده مونده. بعدش می‌رم لیست بلندبالای آقای کامشاد رو بخرم.