چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۴

یادم باشه وظیفه دارم با اطرافیانم حرف بزنم.. حتی اگه اونها عادت به سکوت دارن.

ماه اول و دوم سال برای من سرشار از کاره. حقوق پرسنل باید معلوم بشه. تارگت و بودجه شرکت و قیمت جدید کالاها..
غیر از اون اوج فروش هم هست چون فصل کشاورزیه.
چند روز قبل خانم منشی توی این هیرو ویری اومد و بهم گفت همه بچه‌ها می‌خوان دسته‌جمعی با شما جلسه داشته‌باشن. گفتم از چه بابت؟ گفت برای حقوق و وضعیت معاش. گفتم حقوق رو که دولت معلوم کرده و همونه. دسته‌جمعی هم نیان چون حرفهای هر گروه به گروه دیگه مربوط نیست. 
خلاصه با مدیرعامل مهربون مشورت کردم و قرار شد اول بشینم و حرفها رو گوش کنم ولی سیاست شرکت فعلن همون افزایش وزارت کار باشه.

وضعیت مکانی شرکت طوریه که من از بچه‌های مالی خیلی فاصله دارم و مدیرمالی هم زیاد خوشش نمیاد ارتباط مستقیم داشته‌باشیم. امروز مدیرمالی نبود و فرصت مناسب بود.

صداشون زدم و دوساعتی حرف زدیم و خیلی از وقتش رو کلی هم خندیدیم.
از اینکه باهشون حرف زدم خیلی خوشحالم. قبل از حرف زدن، یه عالم قضاوت با خودم می‌کردم ولی وقتی مشکلاتشون رو شنیدم به خودم اومدم. 
مثلن وقتی چند روز قبل مدیرمالی درمورد سخت‌بودن شرایط زندگی داشت بهم می‌گفت، گفتم اگه زندگی براشون سخته چرا هیچ‌وقت یک ساعت اضافه کار نمی‌کنن؟ 
اینو که امروز توی لفافه به‌خودشون گفتم، گفتن اون قدر خسته و سرشار از استرس هستن که دیگه نا ندارن حتی بعد از کار برن سینما چه برسه به اضافه‌کار موندن. (البته من هیچ‌وقت موافق اضافه‌کاری پرسنل نیستم)
یا اینکه وقتی گفتن خیلی استرس دارن، سوال کردم چرا؟ گفتن چون ما این‌جا چند تا شرکتیم ( ما رشته های مختلف کاری رو در قالب سه شرکت انجام میدیم) و مدام در طول سال حسابرس بیمه و مالیات و حسابرس‌های خودمون اینجان. تا از شر یکی خلاص می‌شیم نوبت حسابرسی بعدی میرسه.
گفتم خوب چرا استرس دارین؟ ما که در طول سال بارها کارها رو کنترل می‌کنیم.. گفتن دست خودمون نیست .. تا وقتی حسابرسها از شرکت به‌خیر و خوشی نرن بیرون، ما دلهره داریم که نکنه اتفاقی برای شرکت بیافته..

من تا به‌حال فکر می‌کردم اینها هیچ حسی نسبت به شرکت ندارن و فقط میان مثل روبات کار می‌کنن و حقوق می‌گیرن و میرن. وقتی شنیدم براشون این‌قدر مهمه، روحم سرشار از قدرشناسی شد.. این حس خیلی خوبی برای یه مدیره که بفهمه کارمندهای شرکت نسبت به شرکت احساس دارن و خودشون رو در سرنوشت اون مسئول می‌دونن. 
یا اینکه وقتی بهشون گفتم چرا وقتی این‌قدر خسته‌این مرخصی نمیرین؟ گفتن که مدیرشون اجازه نمیده. و من همیشه فکر می‌کردم پول مرخصی براشون مهمه. وقتی فهمیدم این طوری نیست باهشون قرار گذاشتم که دونوبت مرخصی یک هفته‌ای تابستونه و زمستونه براشون بزاریم طوریکه هربار یکی وشن بره سفر و اون یکی توی دفتر باشه. حتی برای مدیرمالی هم میزارم. 

بهم گفتن محیط مالی و حسابداری خیلی خشک و بی‌روحه چون مدام باید تمرکز کنن و کسی با کسی زیاد حرف نمیزنه و از بقیه شرکت هم که دورن..وقتی کلی در موردش حرف زدیم، بهشون گفتم چطوره هر چند وقت یک‌بار دور هم نهار بخوریم یا حتی فقط چای و شیرینی؟ کلی استقبال شد..
از عصری دارم فکر می‌کنم چطوری مسئله به این کوچکی و در عین حال مهمی توی این چند سال به عقلم نرسیده‌بود؟ و البته اگه فقط به نقل‌قولهای مدیرمالی و برداشتهای آزاد خودم مثل سابق اکتفا می‌کردم، این و خیلی از مسائل ریز و آزاردهنده و مهم رو که توی این دو ساعت شنیدم و با هم براشون راه حل پیدا کردیم امکان نداشت بفهمم.. حقوق بین همه اینها خیلی بی‌اهمیت جلوه کرد.

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۴

 روزها و شبها هی می‌گذرن و من نمی‌فهمم چطوری.. انگار وقت بی‌برکت شده.. یک زمانی تا ساعت 5 کار می‌کردم و بعدش به زندگی می‌رسیدم. بعد از 5 اون‌قدر زمان اضافه بود که می‌رفتم پیاده‌روی و کتابفروشی و سینما و تئاتر و به‌موقع هم برمی‌گشتم.. با بچه ها می‌رفتیم اغلب بیرون.. الان ساعت هشت شب خونه‌م و در این حد جون دارم که یه چیزی بپزم و بخورم و یه‌سریال نگاه کنم و یه تلفن بزنم..
یه‌عالم معاشرت عقب‌افتاده دارم که هی امروز و فرداشون می‌کنم. پنجشنبه‌ها از اول سال تا الان هرکدومشون به یک کار مهم عقب‌افتاده گذشته.. حتی وقت نکردم هیچ‌روزی یه خواب بعدازظهر دلپذیر داشته باشم. جمعه‌ها بدتر. 
از این هفته جمعه‌ها معلم موسیقی دارم. خلاصه زندگی به طرز بی‌معنایی با سرعت هرچه تموم‌ترداره از روم رد می‌شه..

توی کار روحیه خوبی ندارم. ترس اون‌سالی که مدیرعامل یه شرکت معدنی‌مون بودم و ضرر خیلی بدی دادیم توی دلم زنده شده. 
سال قبل وقت زیادی رو توی انجمن صنفی‌مون به عنوان عضو هیات مدیره هدر دادم. باید این تجربه از سرم می‌گذشت تا بفهمم کار خیریه و عام‌المنفعه یعنی حماقت. هیچ کدوم از زحمات به نتیجه نرسید. به‌جز من و یکی دیگه بقیه اعضای هیات مدیره برای پرستیژ و استفاده‌های سیاسی توی انجمن بودن و من و اون یه نفر عین حمالها کار می‌کردیم و اینا گپ و می‌زدن و هی بارمون می‌کردن و احتمالن به ریشمون می‌خندیدن. خلاصه پشت دستم رو فعلن تا زمانی که ضربه مغزی نشده‌باشم، داغ کردم که اگه پیغمبری بلدم به قوم خودم برسم.

این وقت تلف شده و چیزهای دیگه باعث شد به تارگت نرسیم. البته سودمون بیش از سال 92 بود ولی رشدمون خیلی کمتر از حد انتظار و پیش‌بینیم بوده. الان یک ترس مبهمی توی دلمه که نکنه امسال همین رشد اندک رو هم نداشته‌باشیم. حتی جرات تارگت‌بستن و بودجه‌بندی هم ندارم. هی عددها رو نگاه می‌کنم و هی توی دلم خالی‌تر میشه. 
مدیرعامل مهربون بزرگترین مشاور منه. ولی فعلن نشسته اون‌ور آب و نمی‌تونه بیاد. هر روز دو ساعت تماس تلفنی داریم ولی برای من خیلی فایده نداره. نیازدارم به‌بودنش و هم‌فکری قدم‌به‌قدم.. لااقل برای یه مدتی. مثل آدمی که خورده زمین و فعلن تا راه بیافته باید عصا بدی دستش..

بچه های گروه فروش پرتوقع و سرشار از خواسته‌اند. خسته‌م می‌کنن. برای کوچکترین کاری پاداش و بونوس اضافه می‌خوان. تقصیر خودمه چون  سال 92 خیلی موفق بودیم و من سال 93 خیلی بهشون رسیدم.. حالا این رو وظیفه‌م می‌دونن. اینم برام تجربه جدیدی بود. رسیدگی به افراد باید چکه‌چکه باشه و براش کلی خواهش کنن.. محبت بی‌دریغ امر رو به آدمها مشتبه می‌کنه که تخم دو زرده می‌زارن.

من از ارتفاع می‌ترسم. الان انگار بالای یه‌جای بلندم و هیچ‌کی کنارم نیست.. از طرفی مجبورم بیام پایین. این چند روز فقط دارم اون پایین رو نگاه می‌کنم و مدام توی وحشت لیز خوردن و قطع نخاعم.

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۴

دو چیز توی کار برام خیلی سخته. یکی اینکه کارمندهام استعفا بدن و یکی اینکه بخوام کسی رو اخراج کنم. 
حالا دو ماهه تصمیم گرفته‌ام یکی رو اخراج کنم.. هم خیلی ناراحتم و هم برام سخته. مدام توی ذهنم دنبال دلیل برای نگهداشتنش می‌گردم. متاسفانه تا میام یه‌کمی امیدوارم بشم که قابل موندنه، گندی میزنه به همه‌چی که نگو و نپرس. 

امروز و شنبه آگهی استخدام داریم. رزومه‌ها رو که می‌خوندم با خودم فکر می‌کردم دوباره یک سال باید یکی رو تربیت کنم.. خوب دربیاد از کار یا خوب درنیاد... چقدر انرژی باید صرف کنم.. نکنه بهتر باشه همینی که هست رو تحمل کنم؟

اگه حقوقش این قدر بالا نبود به احتمال زیاد تا الان از اخراجش منصرف شده بودم. کمااینکه کارمند آزمایشگاهمون هم خیلی خوب نیست اما در مقایسه با کاری که می‌کنه حقوقش متناسبه و با همین حقوق نمی‌تونم آدم بهتر پیدا کنم.. 
این یکی رو وقتی آوردیم قرار بود آسیستانم بشه. حقوقش هم درمقایسه با تحصیلات و سمتش تعیین شد. ولی غیر از روش کاریش که باب میلم نیست، خودش هم درحدی نیست که یه‌جا بشه به عنوان معاون مدیرعامل معرفیش کرد. هم از بابت ظاهرش و هم از بابت حرف‌زدن‌های بی‌جا و بی‌موقعش.
خلاصه کلاف سردرگمم فعلن. اونم همین اول سالی.
...
دیشب دوباره کتاب‌خوندن رو شروع کردم. البته آخر سال کتاب کتابخانه عجیب هاروکامی رو خوندم که یه چیزی فوق افتضاح بود.. همه اشتیاقم رو برای خوندن کتاب دیگه‌ای که ازش خریده بودم (سوکوروتازاکی بی‌رنگ) از بین برد. 
منم که دنبال بهانه برای وقت تلف‌کردن.. دوباره رفتم سراغ سودوکو حل‌کردن تاحد بیماری.. ولی دیشب همه انرژیم رو جمع کردم و کتاب رو شروع کردم. خوبه. یعنی فعلن که خیلی خوبه. 
کتاب خوندن حالم رو خیلی خوب می‌کنه.

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۴

پسا پس

خیلی وقتا میشه تصمیم بهتری گرفت. میشه سکوت کرد و درجا حرف نزد. مزه‌مزه کرد و بعد تصمیم رو بلند گفت. اما من همیشه اول حرف می‌زنم و بعد فکرم میاد تو مغزم.

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۴

امید

سال نود و سه هم گذشت. بعد از چند سال خوب، سال نودو سه سال خوبی برام نبود. هیچ کار مفیدی نکردم. به تارگتهای زندگیم نرسیدم. نه کاری و نه شخصی. 
خیلی بیهوده بودم. خلاصه خوشحالم که تموم شد.
برای امسال هنوز برنامه ریزی بخصوصی انجام نداده ام. تمام پونزده روز رو مشهد بودم و درگیری بیماری مادرم و حاشیه هاش فرصتی برای فکر کردن نزاشت. البته + ادامه تنبلی سال نودو سه ..
...
امسال می خوام بهتر باشم. بهتر کار کنم. آدم بهتری باشم. زندگی شخصیم رو کمی سر و سامون بدم. و موسیقی رو به طور جدی باز شروع کنم. کتاب بخونم. فیلم خوب ببینم. معاشرت کنم. و به درخواست مامانم،تصمیم بگیرم و کمی زن بودن به شخصیتم اضافه کنم.