یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۳

بخوانید و بدانید

..

خیلی خسته‌ام. با نوازش خونی در اعماق زمین.
یک وقتی توی امسال تصمیم گرفتم زندگیمو با کار پر کنم. گفتم هرکسی یک تقدیری داره و تقدیر من اینه که توی کارم موفق باشم و باهش زندگی کنم. 
ولی در این لحظه بیش از هرچیزی دلم نوازش می‌خواد.

جمعه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۳

آخرین مهلت

بازم بهش مهلت دادم.

دیروز بابت اینکه بلاخره وظیفه‌ای مناسبش پیدا کردم تا مجبور به اخراجش نشم، از خودم خیلی خوشحال بودم ...
بازم گند زده. درست همون مسیر اشتباهی رو که در وظایف قبلی رفته، این‌بار هم تکرار کرده. 

ولی کماکان صبر می‌کنم. تا نیمه همین هفته احتمالن. بعدش تصمیم می‌گیرم. فقط یک اشتباه دیگه کافیه تا بتونم پا روی احساسم بزارم و بگم دیگه بسه.

دوشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۳

من و گیتار..

 از وقتی آخرین معلم موسیقیم رسمن اخراجم کرد، دیگه گیتار نزدم.. کلاس آواز رو تا یه جایی ادامه دادم. تازه داشتم سلفژ یاد می‌گرفتم که زد و مامانم پاش شکست. سه هفته متوالی روزای کلاسم مشهد بودم. فکر می‌کردم میشه اونجا تمرین کنم. لااقل روزی نیم ساعت. اما نتونستم. فقط برای خواب وقت داشتم و نه بیشتر.
 بعدش زد و موبایلم یه‌هو از کار افتاد. تمام تمرینهای صداسازیم توش بود. تنبلی کرده‌بودم و نریخته بودم روی کامپیوتر. بعد از فرمتش دیگه همه‌چی پرید..
هفته چهارم که کلاس داشتم مجبور بودم یک مهمونی شام مفصل بدم. بنابراین کلاس نرفتم. هفته پنجم افتاد به تعطیلی بین بیست و دو بهمن و فلان و خانم معلم کلاس رو تعطیل کرد. اینم از این. هفته ششم خودم نرفتم. هفته هفتم مهلت شهریه کلاسم تموم شده‌بود.
بنابراین دیگه آواز هم نخوندم. 

بعدش نشستم و با خودم فکر کردم این همه سال وقت گذاشتم و هزینه کردم و هر هفته دغدغه کلاس گیتار و آواز و تمرین‌های نکرده، نزاشت یه سریال مثل آدم ببینم. دست آخر هم هیچی. اشکال یه جایی بود. درسته تنبلی کرده بودم ولی مسئله مهم‌تری لابد وجود داشت که همه‌چی رو بهش ربط بدم و بگم به‌خاطرش نتونستم به تنبلی غلبه کنم..

خوب من از اول به زور رفتم کلاس گیتار. گیتار هیچ وقت ساز من نبود. قبلش مثل آدم سه تار می‌زدم. خیلی هم دوست داشتم. من، این آدم کم رو و ملاحظه‌کار، مواجه شده بودم با یک ساز پر سرو صدا و مزاحم همه. تازه آواز فرنگی هم باید تمرین می‌کردم. قوز بالای قوز. تقریبا هیچ‌کی باهش ارتباط برقرار نمی‌کرد. خودم هم از همه بدتر.
 هر سالی که از تمرینام می‌گذشت و همچنان خنگ می‌موندم، فکر می‌کردم ولش کنم برم پی کارم. چهار سال اول آقای میرشب نزاشت. می‌فهمید چه حالیم. ولی رو نمی‌داد که حرف از ول‌کردن بزنم. از بس خودشو دوست داشتم، دلم می‌خواست گیتار واسطه ما باشه.
 میرشب مرد و من شاگرد یکی از بهترین شاگرداش شدم. دختر خیلی خوبی بود. شاگردی پیش اون خیلی طول نکشید. خونه‌ش کامرانیه بود و هربار با توی سرزدن، می‌رفتم پیشش ولی تشویق زیادی که می‌کرد، باعث شد باهش بمونم. اولین جلسه ساززدن و خوندنم در جمع با او بود. بهم گفت بهت افتخار می‌کنم. تا خواستم افتخار بیشتری بهش بدم، عروس شد و رفت خارج.
 سال آقای میرشب بود. سرمزار آقای میرشب از بهترین شاگرد آقای میرشب خواهش کردم برم پیشش. قبول کرد. بیچاره. طبق آمار دفترم شاید سی جلسه باهش کار کردم. صدام باز شد. طوری که عید رفتم مشهد و توی جمع خانوادگی دوبار گیتار زدم و خوندم. همه حیرت‌زده از اینکه این صدای بلند از کجای این زن محافظه‌کار در میاد. همون وقتها بود که همسایه خونه قبلی به‌خاطر تمرین‌هام با مشت می‌کوبید روی دیوار.
مجبور بودم توی ترافیک یک ساعت با صدای بلند تمرین آواز کنم تا صدام باز بمونه..
خونه‌م رو به‌خاطر تمرینهای گیتار و مشت‌زدنهای همسایه لکاته عوض کردم.
 عوض کردن خونه و تعمیراتش دو ماه طول کشید. بعدش دیگه معلمم از خداخواسته، اول گفت دو هفته یه‌بار برم. بعد گفت ماهی یه بار. بعدش دیدم بنده خدا داره از دستم سقط میشه. خودم گفتم دیگه نمیام چون روم نمیشه بیام..
خلاصه این شد که الان اینجام. بی ساز و بی‌آواز. امروز بعد از مدتها سی‌دی موسیقی‌های تمرینی رو توی ماشین گوش کردم. توی این ماه‌ها ازش دوری می‌کردم.. انگار بخواهی با آلبوم عکس یکی از عزیزات که مرده، روبرو بشی. ولی امروز تابو رو شکستم.
بعد فکر کردم خوب الاغ.. بشین آهنگهای ایرانی که آقای میرشب یادت داده رو تمرین کن. معلم آخریم اجازه نمی‌داد فارسی بخونم. می‌گفت ملودی فارسی مال گیتار نیست و صدات خراب میشه. ولی آقای میرشب و اون یکی معلمه که می‌دونستن فارسی خوندن باعث میشه فرار نکنم، هرازگاهی یک آهنگ فارسی یادم می‌دادند. هرچی دوست داشتم.
خلاصه حالا تازه تصمیم گرفتم.. که دوباره شروع کنم. شاید برای عید چند تا آهنگ فارسی توی جمع بخونم.. شایدم نشه. 
دلم هنوزم برای آقای میرشب تنگ میشه. توی این سه سالی که فوت کرده هر روز صبح براش فاتحه می‌خونم.. اوایل چون فکر می‌کردم تنهاست و کسی نیست براش دعا بخونه.. بعد فهمیدم به‌خاطر خودم می‌خونم.. به‌خاطر اینکه خاطرات قشنگش یادم نره.