چهارشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۳

نتایج دریافتی

درباره آن آقای پست قبل با منشی مدیرعامل مهربان حرف می‌زدم. این خانم بزرگترین ویژگی مثبتش که توی دلم همیشه به آن حسادت کرده‌ام، این است که خیلی خوب می‌تواند با آدمها حرف بزند. چیزی که من به این سادگی نمی‌توانم.
 بهم گفت : "باز هم بهش فرصت بده. بیش فعال است و مغزش مدام درحال کار‌کردن است. اگر نمی‌تواند برنامه ریزی کند، برای این است که نمی‌تواند تمرکز داشته‌باشد. سعی کن با توجه به این خاصیت بیش فعالی، مسائلش را حل کنی."

سخت است. من آدم برنامه‌ام. اصلن نمی‌توانم بدون کاغذ و قلم و تیک زدن مرتب برنامه‌ها، زندگی را تصور کنم. از یک مهمانی دو نفره ساده بگیر تا برگزاری یک همایش صدنفره. برای همین درک افرادی که فقط با تکیه بر حافظه می خواهند کاری را از پیش ببرند، برایم سخت است. ازشان و از نتیجه کارشان مدام نگران می شوم.
ولی بلاخره راهی باید باشد. این همه سال کار کردن یک چیز خوب را بهم یاد داده که بریدن یک درخت ساده‌ترین و درعین حال احمقانه‌ترین کاری‌ست که به عنوان اولین تصمیم می‌توانم اجرایش کنم.. باید درخت را تیمار کنم.. کود بدهم.. آب بدهم.. سمپاشی کنم.. و وادارش کنم میوه بدهد.. بریدن فقط مال زمانی‌ست که کاملن مطمئن شوم با یک درخت نابارده طرفم. پس زمان می‌دهم. تا اردیبهشت صبر می‌کنم بلکه سرانجام شکوفه بدهد.
...
باید موسیقی تمرین کنم. مشقهای این معلم جدید به قدر شش واحد ریاضی زمان می‌برد. کمی گیتار، کمی تمرین نفس، کمی تمرین صدا، کمی سلفژ.. و همه اینها لااقل روزی یک ساعت وقت می‌خواهد.
فردا کله صبح کلاس دارم و هنوز همه اینها را نصفه نیمه بلدم. برای همین ویر نوشتن گرفته‌ام. دو روز هم هست که گردنم رگ‌به‌رگ شده و احتمالن باید تا الان خوب می‌شد ولی تا کتاب سلفژ را باز می‌کنم، احساس می کنم هنوز رگهایم درد دارند. :(
آقای میرشب همیشه بهم می‌گفت تو موسیقی را دیر یاد می‌گیری چون هدف نداری. بعد از این همه سال، همین الان منظورش را فهمیدم. اصلن نمی‌دانم برای چی گیر سه پیچ داده‌ام و ول‌کن قضیه نیستم. اگر یک رشته جدید را شروع می‌کردم تا الان پی‌اچ‌دی گرفته‌بودم.

هوش شرط لازم است اما کافی نیست

یک آقای کارمندی داریم که قبلن نوشته بودم که خیلی باهوشه و فوق لیسانس مهندسی یک دانشگاه خیلی خوبه و در کنار همه اینها بو هم می ده.
مسئله بوش رو تونستم کمابیش حل کنم. گیر سه پیچ دادم و کم مونده بود آبروریزی کنم تا بلاخره شیرفهم شد. یک بخشی از بو هم مربوط به دهنشه که دیگه کاری نمی تونم بکنم.
همون طور که نوشتم بچه باهوشیه.. زبانش خیلی خوبه... دانشگاهش هم خوبه. روزی که استخدامش کردم فکر کردم سرانجام مروارید گردون و غلطون و ارزون پیدا شده. البته خیلی ارزون هم نبود ولی مناسب بود..
الان حدود هفت هشت ماه از استخدامش می گذره. از همون اول هم یک چیزی توش بود که می خورد توی ذوقم.. اوایل متوجه نمی شدم چیه ولی کم کم فهمیدم اینه که این آدم هیچ کاری رو به سرانجام نمی رسونه و من عین یک مادر تمام وقت باید چکش کنم..
کمی بعدتر هم فهمیدم تونسته با نهایت قدرت همه همکاراش رو دفع کنه و تقریبن همه ازش بیزارن!! 
 آدمیه که توی حرف همه می پره، توی همه کاری اظهار فضل می کنه، همه چی رو می گه منم بلدم.. بچه ها وقتی توی جلساتیم بین خودشون، زیرپوستی دستش می اندازن و من باید مراقب اوضاع باشم. اون قدر گند می زنه با حرف زدن بی موقعش که منم عصبی میشم.. تمرکز همه رو به هم می ریزه.. 

مدیرعامل مهربون از اول درجریان این نقاط ضعف بود.. در مورد هرکدوم راهکار میداد بهم. مثلا بهم گفت برنامه کاریش رو هر روز براش بنویس و تا آخر وقت هی چک کن تا براش جا بیافته.
کردم. هزار و پونصدبار. ولی جا نیافتاد. کارهای اداری مثل تهیه آمار و فرم و فلان رو زود انجام میده ولی اصلا قدرت برنامه ریزی و انجام یک کار اجرایی رو نداره.
دقیقه نود به یک دلیل احمقانه می گه کار انجام نشده.. مثلن می گه سی دی آفیس پیدا نشده که بتونه ورد رو نصب کنه و برنامه پروژه رو تایپ کنه تا کار رو شروع کنه..و بنابراین اصلا کار انجام نشده. به همین اندازه که نوشتم احمقانه و اعصاب خوردکن..
 اون وقت چی؟ ما باید مثل دیو دوسر کار کنیم تا کار تموم شه. 
در مورد رفتارش با بقیه،  مدیرعامل مهربون گفت که بهش تذکر بده .
 تذکر دادم. هزار و دویست بار. مدام بهش می گم این قدر زیاد حرف نزن. گوش کن. جایی که بهت مربوط نیست اظهار نظر نکن.. بعد مثلن ما داریم توی یک اتاق دیگه در مورد کیومرث حرف می زنیم ، یه هو می بینم دستش رو زده به کمرش  و دم در اتاق وایستاده و داره از شقایق که یک زمانی مورد مشابهی داشته و ایشون تونسته حلش کنه، حرف می زنه.. در اون لحظه همه عین تراکتور می خوان از روش رد شن.

خلاصه. امروزهم از اون روزاش بود.. هفته دیگه یک نمایشگاه مهم داریم و الان دقیقه نوده که متوجه شدیم هنوز با غرفه ساز هماهنگی نکرده. تازه بعد هزاربار تاکید و پیگیری خودم.
می خوام تا آخربهمن بهش برای اصلاح شدن نهاییش زمان بدم و بعد خدمتش برسم. 
امروز باعث شد یک کلرودیازوپوکساید بخورم. البته هنوزتا این لحظه کنترل خشمم رو داشته ام!

سه‌شنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۳

آفتاب زمستان

یک حس های خوب قدیمی دارن یواش یواش بهم برمی گردن. خیلی آروم.. می ترسم حتی بهشون فکر کنم مبادا که پرواز کنن و برن.. تصور دوباره داشتن شون خیلی خوبه.. 
مثلن؟  
لذت عمیق خوندن یک مقاله قدیمی درباره چاکراها..
لذت بستن درب اتاق کار و آهسته و آروم نوشتن متن یک بروشور برای جلسه هفته دیگه، زیر آفتاب همراه با نوای موسیقی..

یکشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۳

آنان که ندانند و ندانند که ندانند...

آدمهای نادانی که ظاهری آراسته و فهیم به خود می گیرند و باورهای ذهنی غلط خود را به عنوان فَکت به خورد اطرافیانشان می دهند، خطرناکند.
سنگی را به چاه می اندازند که برای درآوردنش صدعاقل باید جمع شوند.