پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۴

پسته و فندق من

نوشته بودم سفر قبلی مشهد بد گذشت؟ بدخلق بودم.. عروس خانواده خودش را گرفته بود .. با پسته خانم هم دعوام شد.. به شدت رنجیده بودم و در یک اقدام انتحاری از گروه خانوادگی تلگرام آمدم بیرون.. پسته خانم را از اینستاگرامم حذف کردم، پسوردم را تغییر دادم و به کل قید اینستا را زدم.. به فندق با گریه شکایت پسته را کردم و گفتم دیگر جلوی چشمم نیاید..

حالا یک ماهی گذشته.. من همه دلخوری ها را فراموش کرده ام.. تقریبا یادم نیست بابت چی آن قدر رنجیده خاطر شدم.. توقع داشتم و توقعم برآورده نشده بود.. از قهر طولانی یا بی محلی طولانی عروس کلافه بودم .. ولی اگر آدم همیشه بودم و آستانه تحملم آن قدر پایین نبود، حتما از همه چیز می گذشتم.. مثل حالا که گذشته ام..
من گذشته ام.. اما گذشته ای که باید می گذشت، از من نمی گذرد..

امشب به گل یاس گفتم مرا به گروه خانوادگی اضافه کند و با پسته خانم حرف بزند.. غرورم و اشتباهی که او کرده، اجازه نمی دهد من پا جلو بگذارم.. از طرفی این سنت و رسم ماست که باید کوچکتر حد را رعایت کند.. مخصوصا که من تقصیری نداشتم.
اینستا را دوباره نصب کردم. لیست دوستانم را به نصف کاهش دادم.. ولی فندق و پسته نیستند.. اینستا را آنها برایم درست کرده بودند و به نام من پای پستهای خودشان لایک و کامنت می گذاشتند و من حسابی از شیطنتشان کیف می کردم..
جایشان توی لیستم خالی ست.. دوباره باید پسورد قدیم را بگذارم و یک جوری با واسطه صدایشان بزنم بیایند ...

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۴

هویت

یک وقتهایی با خواهرم می نشینیم و گذشته های دور، زمان کودکی مان، را مرور می کنیم..دنبال آن مسئله ای هستیم که باعث شده همه ما چهار خواهر برادر آدمهایی بی اعتماد به نفس باشیم.. چرا همه از ما سواری می گیرند؟ چه اشکالی در تربیت ما بوده که این شدیم؟
معمولن  با هم که هستیم مادر و پدرمان را مقصر می دانیم که ما را درست تربیت نکردند. به ما یاد ندادند اعتماد به نفس یعنی چه.. یا گاهی فراتر می رویم و به دنبال اشتباهاتشان می گردیم که حالا باعث شده این باشیم..

امروز بعد از اینکه یک ساعتی حرف زدیم ، متوجه شدیم زاویه نگاه مان درست نبوده. اشکال در تربیت ما نیست. در مادر و پدرمان هم نبوده. 
ما از بچگی در خانواده/فامیلی بزرگ شدیم که به هم محبت می کردند و به هم احترام می گذاشتند. بزرگتر حتما نسبت به کوچکتر وظیفه و مسئولیت داشت و در ازای این وظیفه کوچکتر احترامش را باید حفظ می کرد. اگر برای مادر، پدر،خاله یا دایی کار خوبی می کردیم، ازمان تشکر می شد. مادربزرگی داشتیم که بسیار مقید به احترام و محبت بود. آن وقتها که کوچک بودیم، اگر مادربزرگمان خانه مان بود و ما کار خوبی مثلا یک خرید کوچک درست انجام می دادیم، طوری که انگار ما نمی شنویم به مادرمان تعریفمان را می کرد. و ما یاد گرفتیم که خوب باشیم. یاد گرفتیم در ازای خوب بودن پاداش می دهند. پاداش هیچ وقت مادی نبود. همیشه کلامی مهرآمیز بود. به همان نسبت اگر برعکس عمل می کردیم، سرزنش مان می کردند. وقتی به خاله ام بی احترامی بچه گانه ای کردم، پدرم که تا اخر شب ساکت بود، به من گفت برو معذرت بخواه و از دل خاله ات در بیار. این عزت نفس ما را کم نمی کرد و چون روش متداولی در فامیل بود، از عذرخواهی مان سوء استفاده نمی شد.. بعد از آن هم به رویت نمی آوردند. 
امروز به خواهرم که توی دلش غصه بزرگی دارد از بابت اینکه چه شد که همه ما چهارنفر آدمهای پیرامون مان را وادار به سوء استفاده می کنیم و پدر و مادرم را مقصر می دانست، گفتم عزیز دلم آنها اتفاقا ما را آدم بار آوردند. این رفتار ما اسمش انسانیت است. اگر مهمانی می رویم عادت داریم بعد از مهمانی از میزبان تشکر کنیم، اگر کسی کار خوبی می کند از او تشکر می کنیم، اگر کسی کمک می خواهد با همه وجودمان مایه می گذاریم و کمک می کنیم.. اینها شرایط آدم بودن است.

ما به جز فامیل با کسی معاشرت خاصی نداشتیم. مهمان هایمان خاله و دایی و مادربزرگ بودند و از دوره های دوستانه خبری نبود یا اگر بود خیلی کم و بی حضور ما برگزار می شد. 
این شد که وقتی ازدواج کردیم، آدمهای عجیبی بودیم برای جامعه ای که افرادش تشکر کردن را مایه پرروشدن دیگران می دانستند.. کمک کردن وظیفه ا آدمهای بارکش بود نه محبتی بی پیرایه .. احترام به بزرگتر خنده داشت.. احساس وظیفه در قبال کوچکترها خریت بود چون آنها خودشان می دانستند چه بکنند و نیازی به حمایت ما نبود و اگر می کردیم فضولی و دخالت محسوب می شد..
ما مثل قبیله ای از آن سوی دنیا بودیم که الفبای دنیای واقعی را بلد نبودیم. و خیلی دیر این را فهمیدیم. خیلی زمان برد تا پشتمان خم شد و دیگر طاقت باربری مان سر آمد .. حالا یک هو به خودمان آمده ایم و از خودمان می پرسیم چه شد که این شد؟
ما نه بدیم و نه خانواده نادانی داشتیم. فقط کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم تا با عالم واقعی مجبور به تعامل شویم. پدر و مادرمان در دنیای بسیار بهتری زندگی می کردند.. من یادم نمی آید که هیچ کدام از هم سن و سالهای مادرم محبت بی پیرایه او را به خریت تعبیر کرده باشند و یا وظیفه شناسی پدرم را حماقت بدانند.. 

 اینها که نوشتم برای تبرئه خودم یا پدر و مادرم نیست.. برای این هم نیست که بگویم من خوبم و دیگران بدند.. من  دوستانی دارم که درست  مثل من بزرگ شده اند.. بعضی هایشان در کنار چیزهایی که من بلدم، از همان بچگی درباره دنیای واقعی هم چیزهایی دیده اند و شنیده اند و بعضی هم نه. دسته اول بهتر بلدند با این دنیا کنار بیایند و دسته دوم همان غصه های ما را دارند.. 
دور و برم خانواده هایی را با تربیت مشابه می بینم و سعی می کنم با آنها رفت و آمد کنم که ارزش هایشان مثل من باشد. وجود اینها زندگی را برایم آرام تر می کند .. انگار کن همزبان هایی از قبیله خودم .. 
فقط این را خواستم بگویم که خوب بودن لزوما به معنای بی عرضه بودن نیست..
من هنوز هم از برادرم که سی و اندی سن دارد و ده سال از من کوچکتر است حمایت می کنم و نازش را می کشم و درست مثل بچگی وقتی می آید خانه ام پیشانی اش را می بوسم.. او هم عید را بهم تبریک می گوید و هیچ وقت بی احترامی نمی کند..
همه اینها برای بسیاری بی معناست ولی برای ما لذت دارد و بهمان هویت می دهد... ما جز این که هستیم نمی توانیم باشیم. فقط امروز فهمیدیم باید یک زبان دوم هم سر پیری یاد بگیریم.

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۴

فال حافظ شب یلدای من







حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیار
تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
از نامه سیاه نترسم که روز حشر
با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
کو پیک صبح تا گله‌های شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۹۴

حال عالم

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت:

یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت:

 یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟ گفت:

یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای

بر مثال قطره‌ی برفست در فصل تموز

هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار

هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای

فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان

حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست

آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است

 هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟


خواجه ابوسعید ابوالخیر

*این شعر رو امروز مامان و بابا از دیوان ابوسعید پیدا کرده بودن و برام می خوندن...

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۴

چقدر آبی..



باید بشینم روی بودجه شرکت کار کنم. خیلی مهمه. خیلی مهم. باید همه انرژیم رو جمع کنم و بعد شروع کنم. روی قیمت تموم شده نه ماهه هم کار کنم. با یکی از بچه ها هم یه جلسه بزارم. 
ولی ذهنم دلش می خواد بازی کنه.. انیگما گوش کنه... مولوی بخونه.. کاپوچینو بخوره.. 

تمام سعی ام رو می کنم که سه کار اول رو تا ساعت شش تموم کنم.. ولی بعد از این همه مدت افسردگی واقعن سخته یه روز نزارم ذهنم برای خودش خوش بگذرونه.. 
خوبم فکر کنم..  

*عکس منزل پدری ست وقتی با دختر برادرم تاب بازی می کردیم و یک هو بهم آسمون رو نشون داد و گفت عمه ببین چقدر آبی!!

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۴

باید بنویسم

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۴

احمد آقای عزیز






دیروز به هوای خرید گل، رفتم منزل دایی بزرگم که مجرد زندگی می کند. دو سه سالی بود که می خواستم برایش یک وقت اختصاصی صرف کنم. اما نشده بود. نه به خاطر او بلکه برای دل خودم رفتم. 5 ساعت آنجا بودم و بهش رسیدم. همه رسیدگی هایی که در خانه یک مرد مجرد لازم است یک زن انجام بدهد. البته وضع خانه به آن بدی نبود که سه سال قبل دیده بودم . تمیز بود و گرم و یخچال پر از میوه و همه جی. ولی کاری که باید، انجام دادم و گفتم گل هم لازم نیست بخریم. در عوض یک گلدان قلمه شمعدانی که عاشق بویش هستم و یک نخل مرداب بسیار قشنگ بهم هدیه داد. دایی متخصص در دو چیز است. یکی گل و یکی کفتر. برای همین ها، زنش طلاق گرفت و رفت.
...
بقیه دیروز را به خواندن و خواندن و خواندن گذراندم. مطالب را با حرص می بلعم و نمی دانم چه بخوانم که جا نمانم. تا حدود سه نیمه شب خواندم  و دست آخر دیگر اثر قرص خواب باعث شد خطوط را تشخیص ندهم و خوابم برد.

صبح ساعت یازده بیدار شدم. ساعت دوازده برای خودم فرنچ تست شاهکاری درست کردم، درحالیکه حس سر درد ناجوری داشت می آمد که بماند... خواب بی هنگام باعثش بود..فکر کردم بعد از هشت نه سال خوب است بروم پیاده روی. سوز خوبی می آمد.. پالتویم را روی بلوز خوابم پوشیدم و یک جین و یک کمی پول و کارت بانک و موبایل را برداشتم و زدم بیرون..
منزل احمد آقا، نزیدک ترین دوست آقای میرشب، معلم موسیقی فقیدم، به من خیلی نزدیک است. تقریبا ده دقیقه پیاده روی. دو سه سالی بود که نرفته بودم ببینمشان.. آن قدر نرفته بودم که دیگر رویم نمی شد بروم. دلم را زدم به دریا و ساعت یک و ربع بهشان زنگ زدم هستید که فقط بیایم دم در ببینمتان؟ با خنده گفتند بیا.
اینها هم توی گروه معاشران من جزو آدمها طبقه بندی می شوند. 
یک  کیک پنیر از همانها که خانم احمدآقا دوست دارد خریدم و ده دقیقه بعد داشتیم روبوسی می کردیم.

این زیباترین و بهترین کاری بود که این سه روز برای خودم کردم. یک ساعت آنجا بودم. گفتند قبل از آمدنت احمد نشسته بود و فیلمهای میرشب را تماشا می کرد. حلال زاده بودی و به موقع آمدی..
 خاطره تعریف کردیم. بهشان گفتم من در طول این سالهای نبودن آقای میرشب هر روز صبح  برایش یک حمد و سه قل هوالله به رسم فاتحه مشهدی ها خوانده ام.. اوایل برای اینکه فکر می کردم خیلی تنهاست و کسی را ندارد که برایش فاتحه بخواند ولی این یکی دو سال اخیر می خوانم تا همیشه توی ذهنم بماند که با من چه کرد، که بود، مسیر زندگی ام را چطور به سمت زیبایی و انسانیت کشاند.. با او بود که با خانواده هایی مثل شما و دکتر عشایری و انصاری  و صنعتی  آشنا شدم.. وگرنه من فقط یک آدم معمولی بودم که دور و برم پر بود از آدمهای معمول.. با او بود که یاد گرفتم مرتب خودم را توی آینه نگاه کنم و بگویم هیچ خری نیستی احمق جون، پس زندگی رو این قدر جدی نگیر..( که البته هنوز این درس را خوب نیاموخته ام)
 با او بود که خندیدم.. با او بود که گریه کردم.. بی او بود که برای اولین بار فقدان را تجربه کردم و هنوز نبودن هیچ کسی در زندگی ام به قدر نبودن او فقدان حساب نمی شود.. 

احمدآقا گفت بیا پیشمان.. بیا ما هنوز گیتار می زنیم.. دو نفری یا سه نفری یا دسته جمعی .. گفت گیتار را کنار نگذار..گفتم نمی گذارم..


جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۹۴

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۴

یک روز خوب با خانم ها بنت قنسول و سیکلمه

امروز روز خیلی بهتریه. اوضاعم مرتبه. انگار همه تظاهرات مربوط به پی ام اس بود و بس. البته در این که درونم دچار گیجی مفرط شده، حرفی نیست. ولی به هر حال الان خوبم و بسی خوشحال از اینکه سه روز تعطیلم. 
کارگر افغانی که میاد ساختمون رو تمیز می کنه، برای اولین بار گفتم بیاد خونه م رو تمیز کنه. تمام سوراخهای خونه رو داره تی می کشه و دستمال. البته این نظافتچی ها دفعه اول همه شون دلربایی می کنن ولی خوبه، حتی اگه برای یک بار باشه.

براش قورمه سبزی درست کردم و اون قدر خونه بوی قورمه سبزی میده که حال ویار دارم الان..

از صبح یه کم نشستم پای کامپیوتر توی اتاق خوابم. میز کامپیوتر اونجاست، برخلاف خونه قبلیم که توی هال بود و چند کار همزمان میشد انجام داد. ولی دیدم این طوری نمیشه. اگه بخوام اونجا باشم سه روزم رو هدر میدم. بنابراین لب تاپ شرکت رو که آورده بودم، آوردم روی میز هال. و همه فایلها و کارتابل و سررسید و مدارک ساختمون به علاوه قابلمه برنج و قورمه سبزی رو همزمان run کردم.  از طرفی یورونیوز هم روشنه. منظره روبروم هم عالیه. کارهای کارتابل و مدارک حسابداری ساختمون رو که تموم شد، رفتم سری به سیکلمه خوشگلم بزنم که توی خونه دچار گرمازدگی میشه و بنابراین رفته توی راهرو. برای اینکه تنها نباشه یک گلدون پتوس هم بغلش گذاشته م. 
بعد دیدم حال خوشی دارم. اول سیکلمه رو چند بار بوسیدم که این قدر مهربون و خوشگله و بعد گلدونش رو در نهایت ترس و لرز عوض کردم. امیدوارم بگیره. معمولن وقتی گلدونی رو عوض می کنم، یارو رو می کشم. بعد هم اومدم سراغ گلدون بنت قنسول نازنینم. گلدون اونم عوض کردم. دفعه قبل گلدون قبلی رو به فنا دادم با این جابجایی. به هرحال حالم خوبه و امیدوارم حال خوبم به اونها هم متقل شده باشه و بگیرن.
غذای آقای افغانی رو دادم و داره می خوره. منم نشستم می وبلاگم. 
امروز می خوام بپردازم به why. 
طی یک فنگ شویی عظیم همه کسانی که رو که بیش از یه ساله توی فیس بوک بهم سلامی عرض نکرده بودن از لیستم پاک کردم. بعد همه گروه های تلگرام  و فیس بوک و واتزآپ رو به فاک دادم. بعد رفتم سراغ اینستا و نصف آدمهاش رو منفجر کردم. بقیه رو همه سعی می کنم اصلا نگاه نکنم. 
یعنی اوج حماقت این مسئله رو، که خودمم درگیرش هستم، هیچ وقت نمی فهمم که چطوری آدم ساعتها وقت عزیزش رو میزاره برای دیدن عکسهایی که حتی دو ثانیه توی مغزش دووم نمیارن و یا  پیغامهای پر از اصلاحات مغزی و اجتماعی و شخصی و س*کسی و فیلانی که اونها هم قس علی هذا. نمی فهمم چطوری این حماقت عظیم رو تونستن به آدمها غالب کنن و همه در نهایت رضایت خاطر خودمون رو به فاک میدیم.
به هرحال قدمی برداشتم نه چندان ناچیز.

بگذریم. یه چیزی که این روزهای افسردگی کشفش کردم و به نظرم خیلی مهمه اینه که آدمها از آنچه به شما نزدیکند، فرسنگها و گاهی در حد سال نوری دورترند .. حتی خودت هم از خودت گاهی همین قدرا فاصله داری. حالا من دارم سعی می کنم فاصله خودم رو با خودم کمتر کنم.. تا ببینم بعد با بقیه چه میشه کرد.


چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۴

خوشبختی چیست؟

دلم نمی خواست روی پستی که دیشب نوشتم حالا حالا چیزی بنویسم.. دوست داشتم مزه شیرین کلاس دیشب توی ذهن من و بقیه بمونه.. اما دلتنگم.. افتادم توی چاه افسردگی دوباره و اشکام داره میریزه.. نمی دونم چرا.. زندگیم همه چیز داره.. خیلی خوشبختم از اینکه با انسانهایی محشور هستم که خیلی خوبند و مدام دارم از اونها چیزی یاد می گیرم.. ولی دلم گرفته.. خسته نیستم.. کارم رو دوست دارم..دیشب یک کتاب نیمه طنز رو تموم کردم. کلاسهای خوبی میرم. شرکت رو به راهه.. پس چه مرگمه من خاک برسر؟
غمگینم. درست مثل اولین بار که افسرده شدم. ولی اون موقع دلیل داشتم.. هیچ علتی برای زندگی دادن و ادامه ش نبود.. الان خیلی خوب حرکت می کنم.. حتی دلم اون عشقی رو هم که می خواست و مدام دنبالش بودم جای دیگه پیدا کرده.. بین بودن با آدمهایی که انسانیت رو می تونم ازشون یاد بگیرم.. بین کتابهام.. روی سربالایی زندگی و کارم .. پس چه مرگمه آخه؟ چه مرگمه؟

الان اینو توی کانال تلگرام شعبانعلی دیدم .. این باعث شد اشکهام بریزن.. و یاد همه کسانی افتادم که دوستشون داشتم و دیگه کنارم نیستن

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۴

عالم شدن چه آسان... آدم شدن چه مشکل*

خیلی خیلی خسته م و ساعت نه تازه رسیدم خونه. 
عصر از دو تا هفت با دکتر خرّم کلاس داشتم. درس تفکر سیستمی. به قدری لذت بردم از این پنج ساعت که جزو معدود ساعات زندگیم بود که می تونستم این همه کیف کنم. برای همین می نویسم که یادم باشه بودن با آدمهای خوب چقدر می تونه زندگی بخش باشه.
مهم ترین چیزی که امشب ازش یاد گرفتم این بود که برای انسان ساختن اول خودم باید بینشم رو عوض کنم. یاد گرفتم دانش بدون بینش می تونه خطرناک باشه. یاد گرفتم بینش یعنی عادات و فرهنگ و منش و رفتار. دکتر بهمون گفت بهمون امیدواره که به عنوان مدیران این مملکت از پول و وقت محدودمون برای بهترشدن خودمون و محیطمون هزینه می کنیم. گفت مسئولیم در قبال جامعه. گفت که فرهنگ بسازید. خیلی چیزهای دیگه هم یاد گرفتم. پنج ساعت به طور مداوم گفت و خندیدیم و نوشتیم و حظ بردیم از زندگی. عمرش پاینده باد.

* جمله بالا رو هم دکتر بهمون گفت.
فکر کنم گلستان سعدی و حافظ و مولانا و ناصرخسرو رو بزارم توی ردیف کتابهای بالینی.

*پی نوشت: دکتر خرّم از موسسان سازمان مدیریت صنعتیه.

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۴

سواد زندگی

(نویسنده این نوشته آقای شعبانعلی ست. از روی یکی از مسیج های تلگرام براتون کپی کردم. به نظرم بخونین خیلی خوبه)

سواد زندگی

هفدهم شهریور امسال نیز، برای چهل و هشتمین سال متوالی، «روز جهانی سواد» در سراسر جهان گرامی داشته شد.
پنج دهه‌ی قبل،‌ زمانی که یونسکو با هدف تاکید بر اهمیت سواد بر کیفیت زندگی فردی و اجتماعی انسان ها، روز جهانی سواد را اعلام کرد، دنیا به شکل دیگری بود. آن زمان، تعداد بسیار زیادی از مشاغلی که امروز وجود دارند، وجود نداشت و ابزارهای ارتباطی، کاملاً متفاوت بود.
با گسترش تکنولوژی‌های مدرن چاپ و صحافی، کتاب‌ها در تیراژی بالاتر و قیمتی پایین‌تر از گذشته،‌ به سمت بازارهای مختلف روانه می‌شدند و دنیا بر این باور بود که «توانایی خواندن و نوشتن»، می‌تواند تا حد زیادی، بر «هیولای غول‌پیکر فقر و فساد و تبعیض» پیروز شود.
امسال در حالی روز جهانی سواد را جشن می‌گیریم که دنیا تغییراتی جدی را تجربه کرده است. سهم بی سوادی در بسیاری از کشورها به صورت چشمگیری کاهش یافته است. اگر چه هنوز در سراسر جهان حدود هشتصد میلیون نفر، از توانایی خواندن و نوشتن، محروم هستند و حدود دو سوم این جمعیت را زنان تشکیل می‌دهند، اما به نظر می‌رسد اندیشمندان جهان، خوش‌بینی کودکانه خود را به «کارکرد معجزه آمیز توانایی خواندن و نوشتن» از دست داده‌اند.
کسانی که منافع بلندمدت دیگران را قربانی خواسته‌های خود می‌کنند، همگی بی سواد نیستند. بسیاری از آنها از بالاترین سطوح سواد (به معنای سنتی آن) بهره‌مند هستند.
کسانی که مردم بی گناه را در نقاط مختلف جهان، قربانی انواع عملیات تروریستی و غیرانسانی می‌کنند، بی سواد نیستند بلکه بسیاری شان از توسعه‌یافته ترین کشورها و از برترین دانشگاه‌های جهان فارغ‌التخصیل شده‌اند.
پیچیده‌ترین مشکلات ارتباطی و اجتماعی، مربوط به خانواده‌های بی سواد نیست، بلکه مربوط به خانواده‌هایی است که مجموعاً چندین دهه از عمر خویش را صرف نشستن روی نیمکت های کلاس و مدرسه و دانشگاه کرده‌اند.
امروز «سواد»، به معنای لغوی آن که معنای «سیاه کردن» کاغذ را می‌دهد، تضمین‌کننده‌ی هیچ چیز نیست.
«مدارک آموزشی»، ابزار جدیدی که قرار بود «سواد» انسانها را بسنجد و ارزش «کاغذ‌های سیاه شده توسط آنها» را تعیین کند، خود به بازاری جدید، برای معامله‌ی «هویت» و «شخصیت» تبدیل شده است.
شاید امروز بتوان، بی سوادی – این غول ترسناک دهه‌های گذشته – را، به دو دسته‌ی سیاه و سفید تقسیم کرد:
بی سوادی سیاه، همان شکلی از بی سوادی است که در نخستین نگاه، مشاهده و درک می‌گردد. اینکه چه کسی نمی‌تواند اسم خود را روی برگه‌ی کاغذ بنویسد یا تابلوی یک خیابان را بخواند. این شکل از بی سوادی، ساده‌تر از سایر شکل‌ها قابل اندازه‌گیری و ثبت در آمارهاست. ارزان‌تر از سایر اتواع بی سوادی هم، می‌توان با آن مبارزه کرد.
اما چیزی که می‌تواند موجب هراس ما شود، بی سوادی سفید است؛ کسانی که در ظاهر توانایی خواندن و نوشتن دارند، هر روز در فضای حقیقی و مجازی، می‌نویسند و حرف می‌زنند و حال و روز خود و  اطرافیانشان را با کلمات و جملات، به تصویر می‌کشند، کسانی که انبوهی از مدارک آموزشی و درجات دانشگاهی و گواهینامه‌های حضور در انواع دوره‌ها و همایش‌ها را در کیف خود جابجا می کنند. اما، هنوز در ساده‌ترین تعامل ها و ارتباط‌ ها با دوستان و همکاران و اعضای خانواده‌ی خویش، دچار چالش‌های جدی هستند. سواد خواندن و نوشتن دارند اما “سواد ارتباطی” ندارند.
یا این که انواع اخبار هیجان انگیز اما دروغ و غیر موثق‌ را، در قالب ایمیل و پیام و پیامک، به دوست و آشنا منتقل می‌کنند و با ساده‌ترین معیارهای ارزیابی صحت و سقم یک خبر آشنایی ندارند. سواد خواندن و نوشتن دارند، اما از “سواد رسانه” بی‌بهره مانده‌اند.
هر روز با شنیدن هر خبر سیاسی و اقتصادی، پول خود را از خانه به بانک می‌برند، از بانک به بورس، از بورس به بازار طلا، از طلا به دلار و سپس، ناامیدانه، نقدینگی در کف، از دوست و آشنا، طلب توصیه برای انتخاب گزینه‌های مناسب سرمایه‌گذاری می‌کنند. سواد خواندن و نوشتن دارند، اما از “سواد مالی” در حد معمول بی‌بهره‌اند.
دوست می‌دارند، عشق می ورزند، رابطه می‌سازند و محبت می‌بازند. به جای اینکه از محبت، پله‌ای بسازند برای بالاتر رفتن و بهتر دیدن دنیا دیواری می‌سازند به گرد یکدیگر. ناآگاهانه وارد رابطه‌ها می‌شوند و ناراضی آنها را ترک می‌کنند. عشق خود را نه برای تجربه‌ی لذت، بلکه به عنوان سرمایه‌گذاری و ثروت، هزینه می‌کنند و دیر یا زود، به دنبال اصل و بهره‌ی سرمایه‌گذاری می‌گردند. تمام رویای خود را در دنیای دیگری می‌بینند و در نهایت،‌ زخم‌های عاطفی خود را از رابطه‌ای به رابطه‌ای و از خانه به کار و از محیط کار به خانه جابجا می‌کنند. سواد خواندن و نوشتن هست، اما از “سواد عاطفی” خبری نیست.
فرزنددار می‌شوند؛ زندگی و سرمایه و وقت و انرژی خود را صرف رشد و تربیت آنها می‌کنند. از نان خود می‌زنند تا در آینده لقمه‌ای بیشتر به دهان فرزندانشان بیاید. اما، نتیجه آن طور که انتظار می‌رود نمی‌شود. کودکان و نوجوانانی رشد می‌کنند که روحیه‌ی جنگجویی و رقابتی دارند. دنیای آنها در چند نقطه‌ی مشخص مانند درس و مدرسه و کنکور و خانه و ماشین، خلاصه می‌شود. تفاوت شادی و موفقیت و رضایت را درک نمی‌کنند. بزرگ می‌شوند و تشکیل خانواده می‌دهند و می‌کوشند «ناآموخته‌های خود» را، به نسل بعد منتقل کنند.
سواد خواندن و نوشتن هست. “سواد آموزش و پرورش” نیست.
سالها برای کسب مدرک دانشگاهی و جمع‌آوری انواع کاغذها و روزمه‌ها تلاش می‌کنند. شب ها و روزها بیدار می‌مانند و درس می‌خوانند تا نمره و معدل بهتری کسب کنند. اما زمانی که رزومه‌ی خود را برای یک کارفرما ارسال می‌کنند، حتی با نحوه‌ی تنظیم فونت و رسم‌الخط در یک فایل متنی هم آشنایی ندارند. حتی نمی‌توانند جدولی زیبا و چشم‌نواز ترسیم کنند که بتواند چشم اندازی زیبا از استخدام آنها را برای کارفرمای احتمالی، ترسیم کند. سواد خواندن و نوشتن دارند اما “سواد رایانه” ندارند.
روزها و شبها، وقت خود را در شبکه‌های اجتماعی می‌گذرانند. از لپ‌تاپ به موبایل و از موبایل به تبلت و از تبلت به تلویزیون‌های هوشمند پناه می‌برند. اما شبکه‌های اجتماعی هم، شکل مدرن همان ایستادن‌های سر کوچه می‌شود. کاری که نسل قبل می‌کرد تا از اخبار در و همسایه سر در بیاورد و امروز، به مدد تکنولوژی، این کار سریع‌تر و ارزان‌تر و در مقیاسی وسیع‌تر در حال انجام است.قبلاً در خانه به همسایه‌ی خود ناسزا می‌گفت و امروز به همراه صدها هزار نفر دیگر، به خانه‌ی مجازی فرد دیگری حمله می‌کند و ناسزا می‌گوید.
سواد خواندن و نوشتن دارد، اما “سواد حضور در فضای آنلاین” را ندارد.
این شکل از بی سوادی را شاید بتوان “بی سوادی سفید” نامید. چرا که در نگاه اول، مشاهده نمی‌شود و این نوع بی سوادی به کسی فشار نمی‌آورد.
این بی سوادی به سادگی قابل سنجش نیست و در آمارها ثبت نمی‌شود. این نوع بی سوادی، وقتی با انواع مدارک رنگارنگ دانشگاهی، تایید و تقویت شود، «ندانستن مرکب» را باعث می‌شود. حالا فرد به ابزارهایی جدید برای “تقویت بی سوادی” خود و دفاع از باورهای نادرست خود مجهز گشته است.
بی سوادی سفید درد امروز جامعه‌ی ما و بسیاری از جوامع دیگر است. چنین است که یونسکو نیز، به آرامی، هر سال دغدغه‌ای جدید را به عنوان این روز می‌افزاید و امسال، «روز جهانی سواد و توسعه پایدار» را شعار خود قرار داده است.
همه فهمیده‌ایم که سواد، معنای سابق خود را از دست داده است. اما هر یک به نوعی، چنان در دام بیسوادی‌های سفید گرفتار شده‌ایم، که ترجیح می‌دهیم، از کنار این شکل جدید از بیسوادی، آرام و بیصدا عبور کنیم و تهدید‌های انکارناپذیر آن، مسکوت و مغفول باقی بماند.
به نظر می‌رسد، امروز، نیاز ما، «سواد خواندن و نوشتن» نیست بلکه نوع دیگری از سواد است. سوادی که به ما آموزش، پرورش، سواد ارتباط، سواد انتقاد، سواد تحلیل، سواد رسانه، سواد استراتژی، سواد مالی، سواد عاطفی و ده‌ها سواد دیگر را بیاموزد. شاید بتوان برای همه‌ی اینها یک عنوان واحد انتخاب کرد: “سواد زندگی”.

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۴

عباس بیا از یک کمی پرنسیب از نصاب طرفشویی یاد بگیر.

امروز شاید اوضاع کمی بهتر از دیروز بود. خشمم را با کار شدید کم کردم. وسط یکی از آخرین جلسات، احساس کردم دستم گزگز می کند و زبانم درست نمی چرخد. یک هو اعتماد به نفسم را از دست دادم و بغضم گرفت. جلسه را تمام کردم و زنگ زدم به دکتر عزیزم که همیشه حی و حاضر است و اولین و آخرین دکتر دنیاست که به مریضش احترام می گذارد، وقتش را هدر نمیدهد و خرج اضافی پایش نمی گذارد. در کنار همه اینها یک حکیم به تمام معناست. تفکر سیستمی چیزی ست که در او به عنوان یک دکتر نادر وجود دارد و وقتی می گویی گوش درد داری، فقط گوشت را نگاه نمی کند و یک قطره به ناف گوشت نمی بندد. همه اعضا و جوارحت را با هم می بیند، آزمایش میدهد و به قول خودش جنرال سرویست می کند. 
حیف که مریض جدید قبول نمی کند وگرنه معرفی اش می کردم. یک روز بهش گفتم به جای اینکه چهارشنبه ها مطب را تعطیل کنید و بروید خوش گذرانی، این همه مریض محتاج را که التماس می کنند، وقت بدهید.
 گفت از کجا می دانی می روم خوش گذرانی؟ گفتم بای دیفالت قضاوت مهندسی روی جماعت دکتر کردم. گفت خانم جان من چهارشنبه صبح ها برای ویزیت مجانی می روم روستا تا آخر هفته.
یعنی به نظر شما به این شخص فقط باید گفت دکتر؟ به نظر من کلمات آدم و انسان فقط برازنده این جور افراد است.
داشتم می گفتم. زنگ زدم بهش و با بغض گفتم دکترجان از دم دروازه اون دنیا دارم باهت اختلاط می کنم. گفت چی شده؟
گفتم فکر کنم واقعنی ام اس دارم و مشخصاتم را برایش تعریف کردم. گفت تا تو رو نفرستم توی دستگاه سی تی اسکن و ام آر آی دست از سرم بر نمیداری زن. وسواس گرفتی چرا؟
 گفتم از ام اس می ترسم. گفت حق داری، درصدش توی دنیا به شدت رو به افزایشه. ولی تو ام اس نداری. احتمالن گردنت به خاطر کار زیاد با کامپیوتر گرفته و دستت گزگز می کنه. زبونت هم بسیار خوب داره می چرخه ولی برای اینکه آدم شی بیا برات ام آر آی بنویسم. گفتم نه، اگه می گین ندارم، ترجیح میدم حرفتون رو باور کنم تا خلافش ثابت بشه. فردا با جواب آزمایشام میام پیشتون. گفت اوکی ولی از الان بگم ام اس رو با آزمایش نمی تونم تشخیص بدم ولی می گم نداری.

بعدش یه هو بی خیال شدم. گفتم به درک. زن حسابی داری تبدیل به خر می شی و خودت هم خبر نداری. 
بعدش بقیه جلسه ها رو تند تند ادامه دادم چون یارویی که قرار بود بیاد ظرفشویی جدیدم رو نصب کنه، اخرین وقت ویزیتی که با خواهش و تمنا بهم داد ساعت چهار و نیم بود.
کارهام رو کردم و اومدم خونه. نشستم منتظر یارو. نشون به این نشون که الان (ساعت هشت شب) اومد و بلاخره رفت.
 وقتی عباس قراری که از دو ماه پیش گذاشته به راحتی کنسل می کنه و اون قدر خره که نمی فهمه به کسی که قرص اعصاب میدن، این جور وقتها باید وقت اورژانسی بده و تازه وقت فردام رو هم یک ربع عقب انداخته و مطمئنم یک ساعت هم اضافه باید بشینم، از تعمیرکار ماشین ظرفشویی می شه متوقع بود؟ نمی شه . واقعن نمی شه. تازه خیلی هم آدم بود که توی هوای برفی از غرب تهران یک ساعت و چهل دقیقه ترافیک رو طی طریق کرد و خودشو رسوند بهم.
خلاصه توی این وقت اضافی از اونجایی که سریال عزیز دوزاریم هنوز روی اینترنت آپ دیت نشده، نشستم میل باکس سر به فلک کشیده م رو جواب دادم. در واقع فقط خوندم. نیازی به جواب نبود. گزارش کار روزانه بچه های شرکته.

وای که چقدر ایده و فکر توی کله م دارم برای شرکت. می ترسم لابلای این همه فکر مقصد اصلی رو یادم بره. خیلی وقتا از این می ترسم.

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۴

عباس کجایی؟ عباس!!!

کمابیش بهترم. مقادیر زیاد ویتامین و ساعتهای متمادی خواب کم کم دارد اثر می کند.
رفتم مشهد. سفر گندی بود. با پسته خانم دعوای شدیدی کردیم. نوجوان شده و من با آستانه تحمل پایین بهم ریخته بودم. سه روز افتضاح را گذراندم. به محض عصبی شدن گزگز شروع می شود ولی دکتر می گوید چون رو به بهبود هستی یعنی ام اس نداری.
...
از همه چیز و همه کس خشمگینم. احساس می کنم مورد ظلم دنیا واقع شده ام.
 پس فردا باید بروم دیدن عباس. خاک برسرش. قرار بود آسنترا را با فلوواکسامین عوض کند، بهتر شوم. عوض کرد ولی سر به زنگاه، وقت ویزیتم، رفت مسافرت. من ماندم و مشتی داروی بی خاصیت که بلد نیستند آدم عصبانی و غمگین را تعمیر کنند.
فکر نمی کنم خشمم به خاطر دارو باشد. در کل از یک چیزی عصبانیم. 
به نظرم از اینکه همیشه خواسته ام خیلی خوب باشم و از این بابت روحم خیلی خراشیده شده، خسته ام..

شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۴

collaps

رفتم دکتر.
ویتامین ب12 و منیزیوم و ب1 300 برای یک هفته به علاوه کلونازوپام تا وقتی که دکتر اجازه قطع مصرف بدهد به همراه مقادیر معتنابهی خواب و آرامش و دوری از خستگی. این هفته فقط باید چکاپ شوم.
اگر بهتر نشوم هفته بعد آزمایشات جدی شروع می شود و ام آر آی. دکتر می گوید نگران نباش.

جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۹۴

ترسهایم

دیروز رفتم آرایشگاه. کارگر را هم فرستادم خودش خانه را تمیز کند تا من برسم. عصر هم تمرین موسیقی انجام شد. بعد رفتم خرید. ظرفشویی خریدم. جوراب و میوه و داروخانه هم انجام شد.
فکر می کردم خرید درمانی حالم را بهتر کند اما هیچ فایده ای نداشت. 
وقتی رسیدم خانه ساعت یک ربع به ده بود. با بی حوصلگی پیتزا درست کردم و نشستم پای فیلم. خواهرم زنگ زد. و مادرم. حال هیچ کسی را نداشتم. تلفن را از پریز کشیدم و بعد از فیلم باز مجبور شدم قرص خواب بخورم و بخوابم.
مدت زیادی ست که دچار گزگز شدید پا شده ام. ویتامین ب1 و نوروبیون و منیزیوم و ویتامین سی و ویتامین  دی و ب کمیپلکس و اسید فولیک و کلسیم و خلاصه همه چیز را امتحان کردم. ماساژ شدید گرفتم. راه رفتم. اما بی فایده است. 
ترس برم داشته. این مشکل وقتی طولانی مدت بروز می کند می تواند نشانه بدی باشد. پاهایم آن چنان دچار اسپاسم می شوند تا چند دقیقه قفل می شوم. 
فردا ده روز از این مرض می گذرد. می روم دکتر. بخشی از دلخوری ام به همین خاطر است. با خدا عهد کرده ام هر وقت- چه زود و چه دیر- در خدمت عزراییل هستم، به شرط اینکه بسته پیشنهادی اش فقط سکته باشد و دیگر هیچ. 
 بایت رسیدن به انتهای خط هیچ حس خاصی ندارم. از این نگرانم که نکند ناچار شوم لنگان لنگان بدوم. 
سرم درد می کند.. میگرن در آستانه ظهور است. عج الله.

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۴

یک دست و صد هندوانه

 از آن زمانهاست که روح و جسمم بسیار خسته ست.. هرچقدر کار و زندگی می کنم، وقت کم می آورم.. با تل انباری از برنامه های عقب افتاده روبرو شده ام.. و نمی فهمم اشکال کارم کجاست.. مدام خسته ام.. 
لیست امروزم شامل آرایشگاه، خرید ماشین ظرفشویی، سر زدن به آدیداس ونک برای سفارش خواهرم، گرفتن داروی سفارشی پدرم، ورزش، تمرین موسیقی، خرید جوراب و بعضی چیزهای دیگر، حداقل یک ساعت خواب برای جبران کسری خواب هفته ، بردن کارگر به خانه برای نظافت و احتمالا خوردن نهار است. همه اینها را باید تا نه شب تمام کنم.. و از دیشب دارم توی ذهنم برنامه ریزی می کنم.. بین همه اینها خاله ام توقع دارد حتما به مهمانی امروزش شده نیم ساعت سربزنم.. 
فعلا ساعت یک می روم آرایشگاه. مهمانی و ورزش را هم تا الان کنسل کرده ام. تا شب که بیایم و بنویسم چقدر از این چیزها هنوز روی زمین مانده است.

چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۴

سفر


یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۴

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

زندگی می گذرد و من به وضوح متوجه عبورش می شوم.. همه چیزرا روز به روز در تمام وجودم احساس می کنم..
نمی شود گفت خوشایند است یا نیست.. گاهی از بابتش شاد حتی می شوم..  وقتهایی که حس می کنم یه زن با تجربه م که تا حد زیادی روی محیط اطرافم می توانم احاطه داشته باشم.. از بلدی راه لذت می برم..

یک وقت دوری دوست داشتم همه چیز زودتر از زمان واقعی اش تمام شود..انتهای راه برایم یک دره پر از خالی بود و پوچی.. یک نابودی ناگزیر بعد از طی مسیری سخت..
مقصد برایم خیلی پست بود و مسیر را نمی دیدم.. فرقی نمی کرد چطور می روم فقط می خواستم تمام شود/تمام شوم..

امروز به جایی از این جاده رسیده ام که از روی تصادف به پشت سر نگاه می کنم .. به آنچه تمام شده.. و به دستانم که می توانست بسیار پرتر از این باشد که هست.. 
به روبرو نگاه می کنم . به زندگی که دیگر تمامش پیش رویم نیست.. من جایی وسط راهم.. به سمت سراشیبی.. 
و سراشیبی به سوی مقصدی ست در اعماق..
دستانم...
وقتی دستانم را دیدم که بسیاری از توانایی های اول راه را عبور زمان از من گرفته بود... و من در ازایش خیلی کم ستانده بودم.. 
آنچه در دستانم نیست حالا برایم مهم شده.. زمان زیادی ندارم.. 
نگران می شوم.. چون حالا.. در این نقطه ای که هستم تازه فهمیده ام عبور زمان از روی زندگی ام بهای زیادی دارد.. و با اینکه ناچارم این بها را بپردازم، اما اختیار این را نیز دارم که هر آنچه می توانم توی کوله بارم بگذارم و بروم..
دیگر برایم مهم نیست که بردن این کوله بار سنگین، درد راه را زیادتر خواهد کرد یا نه.. و حتی دیگر برایم هیچ اهمیتی ندارد که در انتهای این سراشیبی، دره ای به عمق بینهایت انتظارم را می کشد.. 
دوست دارم به ازای قیمتی که می پردازم تا می توانم دستانم را پر کنم.. 
می خوانم.. می بینم.. می شنوم.. یاد می گیرم.. محبت می کنم.. کار می کنم.. و تقریبا تمام تلاشم را می کنم که هرچه از زندگی برمی دارم قیمتی باشد .. 
داشته هایم را در انتهای مسیر قطعا با خودم به دره نمی برم.. ولی می خواهم تلافی قیمت زمان سپری شده را بکنم.. و برای این، کار زیاد دارم و وقت بسیار کم.. 


سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۴

بدین جست و خیز..*

با وجود این همه کاری که روی خودم می کنم باز هم هنوز وقتهایی پیش میاد که واکنش ناگهانی و بی موقع به اتفاقات پیرامونم دارم. این یعنی هنوز خیلی راهه تا به انضباط شخصی برسم.

*با اجازه از گوسپند عزیز :-)

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۹۴

سروهای چمان من

دو روز از تعطیلی رو رفتم مشهد.. به مادر و پدر رسیدگی کردم. رفتیم با هم خرید و فیزیوتراپی. یه رستوران جوونی هم رفتیم و استیک و شنیسل خوردیم. شبا ماساژشون دادم.. بهشون یاد دادم چطوری با تلگرام مطالب خوب رو فوروارد کنن.. خیلی با هم حرف زدیم و بلاخره برگشتم..

می خوام هرطوری شده بابا رو راضی کنم اجازه بده که سرایدار برای خونه بیارن.. سختشونه. تحمل یک آدم دائم توی دست و پا رو ندارن. از طرفی نگران می شن که پیرتر از اینی که هستن بشن چون یکی دیگه همه کارها رو خواهدکرد. می خوان مسئولیت داشته باشن. منم از طرفی نگرانم که نکنه واقعن همین که می گن درست باشه چون هفتادساله که شدن مجبورشون کردم سرکار نرن و پیرشدنشون از همون موقع سرعت گرفت.. با اینکه هیچوقت بیکار نیستن ولی توی خونه موندن مریضشون کرد.. از طرف دیگه همه ش نگرانیم. که مبادا شب و بی وقت یه اتفاقی بیافته و کسی دم دستشون نباشه.  نمی دونم چکار کنم.. ولی به نظرم راه درست همین سرایدار آوردنه..
...
خونه زندگیم خیلی وقته بی صاحب شده. مدتهاست بهش نرسیدم. فقط کارگر اومده تمیز کرده و رفته. ولی روح زندگی رو توش ندمیدم! می خوام فردا صبح بهش برسم. گلهام رو درست کنم. لباس زمستونی ها رو دربیارم. میز کارم رو مرتب کنم و این همه دفتر و کاغذ و پرونده رو سامون بدم. یه چند جور غذا درست کنم و از این حرفا. عصر هم باید برم خونه دایی، به اون برسم. مامان بزرگ خونواده ام!
قبل از مشهد رفتن گل یاس اومده بود پیشم. سه چهار روز مدام این ور و اون ور بودیم و اینترنت خلاص. بعد از مدتها می خوام با دوستان گروه بچه های فروغ حرف بزنم.. کتاب خونی رو شروع کنم و بی صبرانه هم منتظرم برم سرکار و ورزش. 
خلاصه زندگی خوبه.
 فکر کنم تاثیر قرصای عباس آقا خیلی عالی بوده! 
پی نوشت:
هلیاجون از همون روزی که گفتی دیگه سعی کردم خواب آور نخورم و الان بیش از یک هفته است که قطعش کردم. مرسی:*

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۴

بچه مثبتی که من باشم

خیلی وقته ننوشتم. 24 ساعت زمان کمیه برام که این همه برنامه رو توش جا بدم. صبح تا ساعت شش حداقل سرکارم. تازگی باز ورزش می کنم چون گردن درد شدید امانم رو بریده بود. وقتی میام خونه یه ساعت تلوزیون تماشا می کنم. بعدش دو سه ساعت احتمالن با مدیرعامل مهربون از اون ور آب حرف میزنیم. مسائل شرکت و فلان. بعد یک کمی با دوستان توی تلگرام حرف می زنیم. شاید نیم ساعت. بیشتر هم مربوط به شرکته. چند تا گروه توی تلگرام دارم. سه تا شرکتی. یکی گروه فروغ و بچه هاش. یکی گروه مدیریت منابع انسانی. یکی شهرکتاب. یکی خانواده. ولی اصلی ترینش چهارتای اولن. بعد ساعت یازده-دوازده شده و باید کتاب بخونم. کتابهای درسی کلاسهایی که میرم. حدود ساعت دوازده و نیم می خوابم. بدون قرص خواب دیگه خوابم نمی بره مخصوصن روزهایی که کلاس مدیریت دارم و مغزم اون قدر فکر توشه که کاملن هایپرم. 
یک روز در هفته کلاس موسیقی دارم که شهیدش کردم از بس تمرین نمی کنم فقط درموردش غصه می خورم. یک روز در هفته کلاس زبان که هی به معلمم قول می دم برای جلسه بعد تمرینام رو انجام داده باشم... این وسطا یکی از مشهد میاد. یکی تو فامیل مهمونی میده.. یکی مریض میشه باید بهش برسم.. توشرکت تعمیرات داریم..
خلاصه که اوضاعی دارم. همه ش وقت کم میاد. از یه طرف هم تصمیم دارم مثل داییم و مدیرعامل مهربون و مدیرهای موفق دیگه هفته ای شصت ساعت کار کنم. بعضی وقتا میشه. بعضی وقتا نه. یه جورایی زندگی کردن و معنای زندگی کردن قدیمم رو دارم از دست میدم. کسی نیست باهش مشورت کنم تا بفهمم آیا این ره که میرم به ترکستانه یا نه؟ دوست دارم خیلی موفق باشم. دلم نمی خواد معمولی باشم. توی شرکت مدام با بچه ها کار می کنم. براشون فکر می کنم. مشورت می کنیم. درسهای مدیریتی رو خیلی جدی دنبال می کنم و این کلاسها یک زندگی دوباره برام بودن. خیلی خیلی سازمان مدیریت رو دوست دارم. با همه چیش کیف می کنم. اصولن که درس خوندن برای من یک سرگرمی بسیار جالب بوده همیشه. مخصوصن حالا که این سرگرمی مثل یه بازی وارد کارم شده و می فهممش. 
جا برای هیچ چیز زائد و اضافه ای ندارم. همه گروه های بی خودی وقت گیر رو دیلیت می کنم. قرارهایی رو میزارم که دوست داشته باشم و سعی می کنم به چیزهایی که براشون وقت ندارم "نه" بگم. 
اینا رو اگه توی وبلاگ یکی می خوندم بهش حسودیم می شد این همه بچه مثبته. ولی در مورد خودم نگرانم. زندگی آیا همینه؟ نکنه ته راه بفهمم این نبود؟

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۴

59 hours

اومدم اینجا پای کامپیوتر. از بس خسته ام یادم رفته چی می خواستم بنویسم !

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۴

چسبی که بی هنگام آدم را به ترسها می چسباند

-بخشی از برنامه و اهدافم رو برای مدیرعامل مهربون خوندم. اول تشویقم کرد ولی بعد در لفافه گفت که جوگیر کلاس مدیریت شدم! گفت این همه هدف پراکنده با این همه متغیر نمیشه. باید یه چیزی رو ثابت بگیری و بقیه و براساسش برنامه ریزی کنی. به قول آیدا: منطقی :| 
دیروز توی شرکت حوصله کارم نمی اومد. همه بچه های فروش رو فرستاده بودم مشهد و من و یکی دو نفر دیگه بالا بودیم. دیدم بهترین فرصته برای فکر کردن. دوباره هدفها را بازنگری کردم. این بار سود شرکت رو در سال 98 گذاشتم ثابت و براساس اون بقیه رو نوشتم. البته که نشد تمومش کنم. ولی بهتر از ورژن قبلی شد.
یه شب هم باید با دایی در مورد آینده حرف بزنم.

-هرکاری می کنم خودمو راضی کنم برم یکی رو ببینم نمی تونم. آیدا و اقوام دارن روم کار می کنن :) ولی خودم باید یه کاری بکنم پاهام بره جلو. از کی این جوری شدم؟؟
شایدم همیشه این جوری بودم و همیشه بقیه اومدن جلو. برای تغییر زندگیم باید بر این اینرسی شدید غلبه کنم. ولی وقتی بهش فکر می کنم، مثل چسب می چسبم به صندلی.

-هفته ای که گذشت خیلی شلوغ بودم. خواهرم داشت برمی گشت امریکا و پروازش از تهران بود. سه روزی درگیر برنامه های اون بودم شدید. همه زندگیم با یه مهمون بهم میریزه، بس که همه چیز براساس زندگی مجردی ست آپ شده. 

-وضع حساب مالیم هم بهم ریخته. سروسامون می خواد. یه چیزایی رو باید به مدیرعامل مهربون بگم/بخوام که طبعن خیلی سخته گفتنش. ولی باید بتونم برای آینده برنامه ریزی کنم. یه سالیه که هی به تعویق می اندازم ولی الان یه هفته ست گذاشتمش روی میز تا هی ببینم و بلاخره در موردش حرف بزنم.

-از این هفته احتمالن موسیقی رو دوبار درهفته تمرین می کنم. معلمم رو دوست دارم و باهش حال می کنم. خدا رو شکر. وگرنه به بهانه رسیدن به هدفهای مهمم، اینو باز می پیچوندم. 

-خودمو توی آینه نگاه می کنم و از خودم راضی ام. به نظر خودم در بهترین سنی هستم که یک زن می تونه باشه. بعد یه چیزی ته فکرم می گه بجنب خنگول.. این دوران چند صباحی بیش نیست و می گذره. استفاده کن.  ولی کماکان این منم و این صندلی و چسبش.

-آیدا، چاخان کردم. امشب مثل مرغ نشسته ام توی خونه و دارم وبلاگ می نویسم. بلی .. آدم گریزی که منم :-

جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۴

به کار گیری متدهای کلاس مدیریت-1

امشب خیلی جدی نشستم پای کامپیوتر و چشم انداز و اهدافم رو نوشتم.
 یک برنامه ریزی چهارساله مفصل کردم. از همه لحاظ که مهم ترینش مالی بود. اهدافم رو به چهار بخش سلامتی، روابط انسانی خوب، شغل و استقلال مالی تقسیم کردم و بعد توی یه جدول زیر هرکدوم نوشتم که از اون بخش چی می خوام. تارگت زمانی برای رسیدن به هر زیر شاخه تعیین کردم. چقدر عالی بود این کار. بعدش از نظر مالی یه جدول تهیه کردم که با توجه به کسب درآمدم در بهترین حالت در پایان هر سال از این 4 سال پیش رو، چه وضعیت مالی خواهم داشت. هزینه ها، پس انداز، پرداخت بدهی هام، خرید ماشین و خرید خونه و ... 
بعد از اینکه ریز به ریز همه رو نوشتم متوجه شدم که مثلن نمی تونم تا سال 1400 خونه رو عوض کنم ولی می تونم سه دانگی رو که به نامم نیست بخرم. و یا باید به شدت روی درآمدزایی شرکت و داشتن سبدکالای بزرگ و اضافه کردن فعالیتهای مختلف برای اینکه به سود پیش بینی شده در هر سال برسم، کار کنم. 
روش نوشتم مو به مو از روی کتاب قدرت برنامه ریزی و کلاس دکتر حقیقی بود. هر دو گفته بودن که اول یک قلم جادویی داشته باشین و همه هدفهاتون رو در بهترین حالت که برآورده شده باشن، بنویسین و بعد از آینده به گذشته حرکت کنین. یعنی اگر امروز چهار سال بعدتون بود و اینها هنوز آرزو بودن براتون و می تونستین برگردین به گذشته، چه کارهایی می کردین که به تحقق بپیوندند.
نوشتنش عالی بود. خیلی عالی. اون قدر دیدم رو نسبت به همه چیز باز کرد که نگو. همه چیز از حالت موهومی تبدیل شد به عدد و رقم و زمان که روی کاغذ قابل بررسی بود. 
از فردا یه عالم برنامه باید انجام بدم.
راستی یه چیزی.
وقتی دارین یه کار بی خودی می کنین، مثل سریال دیدن من، و از این بابت خودتون رو شماتت می کنین، یه راه خوب برای ترک مرضتون دارم.
بشینین فکر کنین درآمد سالانه تون چقدره . قراره به طور متوسط 2000 ساعت در سال کار کنین. فرض کنین درآمدتون هم سالانه 24 میلیون تومنه. یعنی ساعتی12000 تومن. یعنی هر ساعتی که به یک کار بیهوده تخصیص میدین 12000 تومن می تونست براتون پولساز باشه. این وقت هدردادن هزینه ش از سیگار کشیدنم بیشتره به خدا!! همین شد که من دیگه سریال تماشا نمی کنم.. به جز یه دونه فقط :-( که اونم به زودی ترک می کنم.
نگین که آدم نیاز به تفریح و وقت گذرونی و ریلکس شدن هم داره. اگه هدفهاتون رو نوشته باشین، تفریح و ریلکس شدنتون رو در همون راستا انتخاب می کنین. مثلن من یک هدفم اینه که چهارکیلو لاغر بشم. تلوزیون دیدن باعث خوردن الکی، نشستن زیادی و بزرگ شدن باسن و گرفتن وقت ورزشم میشه. درحالیکه در ساده ترین حالت برای ریلکس شدن می تونم یوگا کنم، بخوابم، برقصم و کتاب بخونم. 

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

امروز عصر تا شبم با یه دوست قدیمی گذشت.. آدمی که همیشه تحسینش می کنم برای خلاقیتش و توانش در مبارزه زندگی و اینکه قادره از این مبارزه بزرگ یک فانتزی بسازه. 
ساعتها نشستیم و با هم حرف زدیم. اون سعی می کرد گره های فکری منو در ارتباط از نوع خاص باز کنه و من هم سعی می کردم چیزایی که این مدت توی کلاس مدیریت یاد گرفتم بهش بگم. با هم بودنمون در دو استیج برگزار شد. استیج اول تو کافه نزدیک و استیج دوم محل کار اون. طبعن در اولی اون گوینده بود و در دومی من!
خلاصه که خوش گذشت بهم. یه چیزی برای nامین بار بهم ثابت شد که اگه آدم دوستهاش رو نه برحسب تصادف روزگار که بر اساس شناخت فکری انتخاب کنه، دوستیش همیشه زنده می مونه و بعد از مدتهای طولانی که هم رو ندیده باشین باز مثل روز اول گرم و پویاست. من فقط یک گروه دوست این طوری دارم. الان هرکدوم یه گوشه دنیاییم. چندین سال از عمر دوستیمون می گذره و چند سال هم هست که خیلی هامون بقیه رو ندیدن. یه گروه توی تلگرام با هم داریم. اونا اسمشو گذاشتن فروغ و بچه هاش!! البته که ازشون ممنونم بابت این اسم گذاری ولی واقعیت اینه که هیچ کدوم نسبت به دیگری در ماندگاری این دوستی نقش مهم تری نداریم. اون چیزی که پیوند ما رو ثابت و ریشه دار کرده افکار مشترک و خوشحالی از بابت خوشحالی همدیگه ست. 
تا خیلی وقت از اینکه دیگه نتونستم مشابه این جمع رو داشته باشم احساس بدی داشتم.. ولی الان که سنی ازم گذشته می فهمم آدم ممکنه هزار تا دوست داشته باشه یا به عبارتی هزار تا معاشر.. ولی رفیق پیداکردن به تعداد انگشتان یک دست کار خیلی سختیه.
از خدا ممنونم که این موهبت رو بهم داده.. 
آیدا از تو هم خیلی ممنونم برای باهم بودن امشب.. معاشرت با تو برام مثل این بود که یه سفر خیلی خوب رفته باشم.. خستگی هفته م رو گرفتی :**

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۴

حالی خوش باش..عمر بر باد مکن

امشب تقریبن سریال ندیدم. نشستم اینجا و برای تولیدات جدید سرچ کردم. خیلی خوب بود. هزار تا مقاله رو به خودم ایمیل زدم که فردا پرینت بگیرم و ببرم توی سفر بخونم. 
سفر که میریم من می خوام مواظب مامان و بابا باشم. بنابراین وقت اضافه خواهم داشت. بچه ها رو با هم می فرستم بیرون و با مامان و بابا تا حد طاقتشون به گشت و گذار می گذرونم. بقیه اش رو مطالعه می کنم.
یه کتاب خیلی خوب دیگه خریدم به اسم قدرت برنامه ریزی. نوشته برایان تریسی. همونی که وادارمون کرد قورباغه رو کله صبح بخوریم. خیلی خیلی خوبه. ولی تا نصفه خوندم. چون هی می خوام قدم به قدم باهش کار کنم و هی فرصت نمیشه. 
بچه های فروش رو هم فرستادم دوره مهندسی فروش ببینن. یک دوره فایو اس هم توی شرکت گذاشتیم و حالا کسانی که توی دوره بودن به بقیه که نبودن دارن آموزش میدن. دوره آموزش تغذیه گیاهی هم داریم.
 امسال می خوام یک کمی سطح خودم و بچه ها رو بالا ببرم. چون توی رقابت خیلی شدیدی هستیم و به این نتیجه رسیدم که باید روی برندسازی کار کنیم وگرنه در رقابت قیمت می بازیم. باید درجه یک بشیم تا بتونیم سری توی سرا دربیاریم. به بچه ها گفتم علاوه بر محصولاتمون خودشونم باید برند باشن. طوری که هرکی اونا رو دید بگه اینا بچه های فلان شرکتن.

فضای آموزشی خوبی برقرارشده. امروز توی کلاس فایو اس خودمم نشستم. وسط کلاس موضوع رو دستم گرفتم و یه هو متوجه شدم عجب خوب دارم درس میدم( تعریف از خود نباشه البته!!) . بچه ها علاقه مند شده بودن. بعد جلسه مشورتی فروش برقرار شد و اون قدر خوب بود که از سه تا پنج و نیم نفهمیدیم چطور گذشت. 
دیروز هم به همین منوال بود. بچه ها امروز می گفتن خانم فلانی لطفا از این جلسه ها زیاد داشته باشیم. و بعد در مورد درجه یک شدن نظر میدادن. خیلی کیف می کردم. اینا بچه های من هستن! توی دلم قند می سابیدم.
...
همه اینا یه طرف عشق یه طرف.
یه اتفاقاتی هرچند غیر جدی توی زندگیم افتاده. خودم از یک اتفاق fake برای خودم داستان ساخته م. باهش کیف هم می کنم. یک اتفاق غیر فیک هم افتاده که سرگرمیه ولی نمی تونم جدیش بگیرم. کیس خیلی خوبیه ولی آدم من نیست.
خلاصه  فک کنم تغییر روحیه ام و شادیی که دوباره به خلقم برگشته به خاطرهمین خورده جنایتها باشه :)

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۴

شور زندگی

کلاس مدیریتم کماکان ادامه داره. بخش اولش با دکتر حقیقی تموم شد. استاد شاهکاری بود. خیلی زیاد چیز یاد گرفتم. بهتر از همه اینکه مهم ترین عامل پیشرفت در زندگی، داشتن هدف و چشم اندازه. ویژگی های هدف رو بهمون گفت. بوروکراسی رو توضیح داد. همیشه فکر می کردم من زیادی تابع بوروکراسی ام و توی این کلاس متوجه شدم پایه سیستماتیک کردن یک شرکت، بوروکراسیه. خیلی چیزای دیگه هم یاد گرفتم. حتمن حتمن یک بخشی توی همین وبلاگ برای خلاصه نویسی درسهام درست می کنم.
...
کارهای نیمه تموم زیادی دارم.
 دو تا اتفاق غیر مترقبه باعث شد از برنامه هام دور بشم. یکی اینکه لب تاپم توی شرکت تقریبن منفجر شد. ویندوز 8 باگی داره که نمی دونم چیه. از یه جایی به بعد مرتب کامپیوتر ریست می شد. خوشبختانه ویندوز اوریجینال بود. روی سایت مایکروسافت نحوه دی باگ کردن رو خوندم ولی حوصله م نیومد تا تهش رو انجام بدم و بنابراین یه روز عصر تصمیم گرفتم با استفاده از assist  فرمتش کنم.
 تقریبن هشت ساعت درگیرش بودم. خوشبختانه بک آپ داشتم ولی از همه زندگی افتادم.
بعد هم یک مهمون عالی غیر مترقبه توی شرکت داشتیم که یه آقای دکتر تغذیه گیاهیه که خیلی دوستش دارم و خارج از برنامه، نهار اومد پیشم. همه ش صحبت کار بود ولی خوب .. برنامه ام بهم ریخت.
الانم که اینجام. ولی مغزم پر از حرفه که عین مورچه دارن توش راه می رن. باید بنویسم تا خلاص شم ازشون.
یک عالم برنامه ریزی برای شرکت باید انجام بدم. از جمله برنامه توسعه کارخونه رو بنویسم و روش کار کنم. قیمت تموم شده سال قبل رو مجدد بررسی کنم. سیستم ارزیابی پرسنل رو بازنگری کنم و .... 
تا به خودم میام می بینم عصره. این وسطها برای رفع  خستگی با دوستای قدیمم توی تلگرام گاهی چند جمله حرف می زنیم. بودن با اونها باعث میشه یه هوای تازه بیاد توی زندگی.
کماکان برای موسیقی تنبلی می کنم. این تنها چیزیه در زندگیم که نمی تونم مدیریتش کنم. خیلی خیلی معلمم رو دوست دارم و خیلی خیلی هم از بابت تنبلیم نارحتم.
باید بشینم مثل سوم شخص مفرد با خودم حرف بزنم و ببینم اگه می خواستم به "او" در زمینه این مشکل مشاوره بدم، بهش چی می گفتم. کاش در این زمینه یکی بود منو مدیریت می کرد. بهم برنامه میداد و هی ارزیابی و پیگیری می کرد و سیستم تنبیه و پاداش داشت برام. حیف که ریش و قیچی دست خودمه.
خلاصه زندگی فعلن روی دور تنده. و خوبه. هفته دیگه سه روز با خواهر آمریکایی و مامان و بابام و خانواده برادرم میریم تبریز. اونا یه شب میرن کندوان می مونن ولی من و مامان و بابا می مونیم تبریز چون مامان نمی تونن خیلی راه برن.
 امیدوارم برای مامان و بابام یه سفر به یاد موندنی درست کنم. این یکی از آرزوهامه چون هروقت بردمشون سفر یه جایی از کارم می لنگید.
راستی کتاب هم می خونم. یکی از سریالهام خدا رو شکر تموم شد. دیگه ساعت یازده تلوزیون تماشا نمی کنم و بین نه تا یازده هم درحالی که تلوزیون وزوز می کنه، یا با دوستام چت می کنم یا به خونه می رسم. کم کم می خوام این اعتیاد مزخرف رو ترک کنم. حتی رو اینم می تونم موفق بشم.. ولی امان از روزی یه ساعت تمرین موسیقی:((((

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۹۴

کلاس مدیریت


یک کلاس بسیار خوب می روم. مدیریت اجرایی سازمان مدیریت صنعتی. دو جلسه سرکلاس بوده ام و تا الان کلی چیز یاد گرفته ام و کلی پی به نادانی خودم برده ام. از طرفی خیلی چیزها را هم بلدم که بقیه نمی دانند. ولی برای همان قسمت اولش کلاس را دوست دارم.
الان داریم مبانی مدیریت را می خوانیم و کار می کنیم. یک کتاب هم از استادمان بهمان داده اند که اسمش 150 کارگاه تخصصی مدیریت است. اگر قبل از رفتن به این کلاس کتاب را می خواندم، حتما مثل بسیاری کتابهای دیگر که در زمینه مدیریت خوانده ام با نفهمی از آن می گذشتم و خیال می کردم فهمیده ام. ولی الان خیلی خوب می فهمم. آن قدر برای خواندن کتابم اشتیاق دارم که متوجه گذشت زمان نمی شوم.
پیشنهاد شرکت در این کلاس را خودم به مدیرعامل مهربان دادم ولی وقتی فهمیدم قرار است ده ماه طول بکشد، تنبلی ام آمد. مدیرعامل مهربان پی آن را گرفت و وادارم کرد به همراه یکی دیگر از مدیرعاملهای مجموعه مان در آن شرکت کنیم و حالا به خاطر این کار ازش بسیار ممنونم.
باید سعی کنم هربار چیزهای کوتاهی درباره آنچه یاد می گیرم بنویسم.
...
یکی از مهم ترین چیزهایی که در این دو جلسه روی آن بحث کرده ایم هدف گزاری زندگی و کار است. مهم ترین ویژگی هدف مکتوب بودن است و هدفی که نوشته نشود به درد لای جرز می خورد. باید برای زندگی مان چشم انداز داشته باشیم. چشم انداز یعنی هدفی بلند مدت که به خاطرش به وجد بیاییم و زندگی مان معنا پیدا کند.
جلسه قبل استاد ازمان خواسته بود که چشم انداز زندگی شخصی و کاری مان را بنویسیم و گفت اگر چشم انداز ندارید جایتان در این کلاس نیست. برای همین از ترسم دو تا چشم انداز نوشتم. هر دو مورد هم برایم مهمند. در زندگی کاری دوست دارم برند محصولاتمان در 10-15 سال آینده بهترین برند داخلی باشد و در زندگی شخصی دوست دارم 15 سال آینده یک رهبر به یاد ماندنی و تاثیرگذار باشم.
ولی واقعیت این است که مدتهاست هیچ چیزی در زندگی آن قدر برایم مهم نیست که به زندگی ام معنا بدهد و به خاطرش به وجد بیایم.. نمی دانم چرا.

دوشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۴

آقا داداشم

نشستم توی شرکت و اینا رو می نویسم. منتظرم یه ذره هوا خنک تر بشه تا برم یک گوشه ای توی خیابون برای خودم وایسم و یه سیگار بکشم و بعدش برم خونه. توی خونه نمیشه. داداشم اومده و من روم نمیشه جلوش سیگار بکشم. در سن چهل و شش سالگی کماکان در مقابل برادر ده سال از خودم کوچکتر، یک بچه خجالتی ام. یک کمی هم برمی گرده به ور محافظه کارم که دوست نداره زندگی خصوصیش رو لو بده. 
داداشم سه شب پیش اومد. خواهرم از امریکا هم قراره پنجشنبه شب برسه. به داداشم گفته بودم حالا که تا سه شنبه می مونی، باش تا همه با هم بریم مشهد. قطارمون هم که جا داره. گفته بود نه.. کار دارم.
سه شب پیش که اومد، درحال آشپزی بودم که گفت خبر داری من تا چهارشنبه می مونم و بعدش هم بلیط چارتر دارم؟ 
اولش تمام ذهنم هنگ کرد روی این مسئله که تا چهارشنبه دربندم. بعد از سی ثانیه که ریست شدم بهش گفتم خوب پس بمون تا پنجشنبه، تو که پنجشنبه هم تعطیلی. گفت نه عید فطره، می خوام برم خونه باشم.
منو می گی... دهنم باز موند از شدت خودخواهی برادری که براش جون می دم. بهش گفتم چقدر خودخواهی.. اصلن برات مهم نیست دو تا زن نصفه شب با اون همه بار از فرودگاه امام بیان؟ اصلن احساس مسئولیت نمی کنی در قبال خانواده ات؟ 
سکوت کرد. منم سکوت کردم در حد مرگ. طوری که از شدت بغض یک روز کامل ساکت موندم. 
تمام اون یه روز رو به این فکر کردم...که  چی شد  برادرم درکنار سه خواهر که از فرط احساس مسئولیت خودشون رو نابود می کنن، این طوری از آب دراومده؟ من که تمام این سالها هم خواهرش بودم و هم مامان دومش سعی کردم بهش یاد بدم که حامی خانواده اش باشه، مراقبشون باشه، اتحاد خانواده رو حفظ کنه... سعی کردم از این بابت الگو باشم. چی شد که اون دو تا خواهر و من شبیه شدیم و این یکی نه؟
راستش هنوز هم جوابی براش ندارم. گاهی دلم می خواد برای اینکه توی دلم، داداشم همون داداش دلخواهم باشه، گناه رو بیاندازم گردن زنش و بگم اون نمی زاره... ولی بعد یادم می یاد روزی که قراربود عقد محضری بکنه، حتی یک روز صبر نکرد که من برم مشهد و من در مراسم عقد محضری برادری که عاشقش بودم و هستم، حضور نداشتم چون اصلن به ذهنش نرسید که مهمه به عنوان خواهر بزرگش باشم. در عوض زنش مراسم شب چله ( اولین شب یلدایی که عروس هنوز نامزده رو مشهدیها جشن مفصل می گیرن) رو به خاطر دخترداییش که از خارج می اومد یک ماه جلو انداخت و ما تو آذر شب چله رو جشن گرفتیم.

وقتی من نمی تونم برادرم رو که سی و چند سال شب و روز در تربیتش نقش داشتم و از یک ژن و خانواده هستیم اون طوری که فکر می کنم درسته ( و معلوم نیست درسته یا نه) بار بیارم، باید صد در صد یادم بمونه بابت هیچ کدوم این آدمهایی که دارم باهشون کار می کنم و روزی چند بار از دستشون بنا به دلایل مختلف عصبانی میشم، اصلن حق عصبانی شدن ندارم. یعنی میشه عصبانی بشم ولی خرم اگر بشم.
... 
پی نوشت: بلاخره تحصیلدار کارش تموم شد و می شه به جای اینکه مثل دزدها توی ماه رمضون سیگار یواشکی بکشم توی شرکت زیر باد کولر یه حالی به خودم بدم .:)

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۹۴

جایی برای آرامش

گوشه یه جاییه که وقتی دلت از دست همه دنیا گرفته و بی حوصله ای می تونی بری سراغش و توش خودتو بسپاری دست رویاهات..

مرسی گلتن 

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۴

دیروز تعطیلی خوبی بود. دوست دارم شبای قبل از روز تعطیل بیدار بمونم تا با همه شبای هفته فرق داشته باشه. روز تعطیل رو هم اگه بتونم تا ده می خوابم.. هر دفعه هم به خودم می گم دیگه ظهر نمی خوابم.. ولی می خوابم. عشق روز تعطیل دراز کشیدن بی دغدغه زیر خنکای کولره با تلفنهای سایلنت..
دیروز غیر از خواب به تمرین موسیقی و کتاب خوندن و فیلم دیدن هم گذشت..اگه یه کیک خوب هم می پختم روزم کامل بود که نپختم..

چند وقت پیش از شهرکتاب بخارست خیلی عجله ای چند تا کتاب خریدم که اتفاقن به جز خاطرات ویرجینیا ولف بقیه مزخرف از آب دراومدن. یعنی با سلیقه من جور نیستن. چرا جدیدا این قدر در مورد خاطرات جنگ در اقصا نقاط دنیا کتاب نوشته می شه؟ این همه موضوع لطیف برای گفتن هست، چرا جنگ آخه؟ 
از بی کتابی، به یاری حافظه ضعیفم، نشستم داستانهای چخوف رو یه بار دیگه خوندم. شاهکاره این مرد واقعا. سه صفحه داستان به قدر یک رمان اثرگذاره.
شب برای اینکه بی خوابی نکشم قرص خوردم و صبح ساعت نه رسیدم شرکت. آسیستانی که استخدام کردیم اومده بود. دختر خوشگلیه. کار کردن با آدمهای خوشگل و خوش بو و خوش لباس خیلی لذت داره. کارهاش رو بهش گفتم و سپردمش دست منشی.
الانم باید برم توی آزمایشگاه و یک کار تحقیقی کوچک انجام بدم. سالن مالی هم کنار آزمایشگاهه و مدیر مالی یبس رو هم باید ببینم. چند تا نفس عمیق قبلش لازممه.
بعد از کار خیلی برنامه دارم. ورزش و خرید سفارشات مامان و بعد هم آرایشگاه. فردا هم میرم خونه دوستی قدیمی. امیدوارم بتونم به تنبلی مفرط درونم غلبه کنم و برم پیشش.. تمرین موسیقی هم که شده یکی از آداب زندگی و بای دیفالت همیشه باید باشه که البته نیست. اینم باید براش دعا کنم که خدا بهم انرژی بده تا مثل آدم باشم و کار کنم.
برم.. پنجشنبه ست و زمان کمی تا شروع فاز کارهای شخصی مونده.

سه‌شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۴

خسته ام و اون قدر خوابم میاد که همین جا می تونم درحال تایپ بخوابم. اصولن که این خاصیتمه که در هر حالی می تونم بخوابم ولی الان هم از عوارض پی ام اسه و هم اینکه این چند شب باز تا دیروقت میشینم پای تلوزیون .. بعد هم باید حتمن رسالت کتاب خوندنم رو انجام بدم. از اون طرف هم کله صبح از خواب می پرم و دلواپسی کار نمیزاره بخوابم.. 
این روزها چند تا آدم مهم اومدن شرکت . البته بنا به تصادف. کاری پیش می اومد و اتفاقی متوجه می شدم اوه که این آدمه چقدر مهمه. منم که در همون دیدار اول جوگیر میشم و فکر می کنم همه از خودم بهترن و دارن دنیا رو فتح می کنن و وه که من چقدر عقبم از دنیا:( بعد از این حس اولیه دچار عذاب وجدان میشم که خوب کار نمی کنم، می شد مدیر قابل تری باشم و نیستم، می شد یه عالم کارهای بزرگ بکنم و بلد نیستم و خلاصه اعتمادبه نفس نداشته ام میره کف پام.. 
 در واقع دلم می خواد شرکت خیلی بزرگ و موفق باشه ولی اینو برای خودم نمی خوام.. برای من پول از یک حدی به بعد مفهومش رو از دست میده و عددا برام مساوی میشن. اگه دوست دارم کار مهم بکنم به خاطر بقیه است. به خاطر مدیرعامل مهربون و بچه های شرکت که باعث افتخارشون بشم.. برای خودم همینی که هستم خوبم. دوست دارم کتاب بخونم.. فیلم های چرت ببینم.. آشپزی کنم ... در کنار همه اینا کار هم بکنم.. فرق من با اون آدمهای مهم که کارهای بزرگ می کنن همینه متاسفانه.
یکی از تجربه های مهمم که مدام یادم میره بهش عمل کنم این بوده که تا وقتی کسی از من درخواست کمک نکرده، پا جلو نزارم و به قول مشهدیها "نخود مینه هر آش" نشم. 
بارها و بارها این اشتباه رو انجام داده ام.. نتیجه اش این بوده که یا به عنوان وظیفه تلقی شده و یا کمک رو گرفتن وخوردن و به قول مشهدیها "لب و پوزشون رو پاک کردن"..
دیروز هم به عنوان آخرین مورد( انشالله)  یک کمک فکری به یکی دادم ... با استفاده از اون  من رو دور زدو کارش درست شد.. بعد هم نتیجه رو به عنوان یک مسئله بی اهمیت که خودش بسیار راحت تونسته حلش کنه به خوردم داد.

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۴

بی فرهنگی آپارتمان نشینی

شدم مدیر ساختمون شرکت. مثل نود درصد ساختمونهای این مملکت، ساکنین اینجا هم از فرهنگ آپارتمان نشینی بی بهره اند. مدام مشکل پارکینگ داریم و شارژ و فلان.. مدیریت ساختمون قراره به صورت هیات مدیره باشه ولی اینجا دو تا مرد دیگه منو انداختن جلو و خودشون تا می تونن دخالت نمی کنن. البته بی انصافیه اگه بگم کمکم نمی کنن اما با شدت عمل من نمی تونن پیش برن و بنابراین من شدم پیش قراول بدبخت هیات مدیره.
انگار من خودم هم اشکالاتی دارم. ما تنها آپارتمانی بودیم که مسئله خاصی نداشتیم. جای پارکمون غیر قابل اشغال بود و شارژ رو هم می دادیم. اما من از بس مرض وسواس دارم، از بی نظمی و کثیفی و بی فرهنگی بقیه حرص می خوردم و بعد کار رو افتاد گردن خودم.
حالا هر روز دم در یه واحدم. یه وقت برای شارژ.. یه وقت برای پارکینگ، یه وقت برای کوفت و یه وقت برای درد. اما عین قاطر عزمم رو جزم کرده ام که کنار نکشم و حال اینا رو بگیرم. در عرض ده روز پنج بار حضوری و کتبی به یه همسایه برای رعایت جای پارک تذکر دادم. رعایت نمی کنه. امروز کل ریش سفیدای ساختمون رو صدا زدم تا اونا حضوری بهش بگن. قیافه اش همچین کبود بود که گفتم الان منو می کشه !

دارم جای سرایدار رو درست می کنم که سرایدار بیاریم. راضی کردن همسایه ها برای پول سرایدار یه طرف، تخلیه محلش که یکی از همسایه ها تصرف کرده بود از طرف دیگه، جونم رو گرفت. اما بلاخره موفق شدم. اگه سرایدار بیاد یه ریموت میدیم دستش با لیست شماره ماشینا که کسی رو بدون مجوز راه نده. گرچه که این ملت به قدری پر رو هستن که اصلن نمیشه آینده این کارو تصور کرد. 
خلاصه... دردسرهام کم بود، جدیدا مدام دارم نقشه می کشم که چطوری برای حمله های احتمالی همسایه ها ضد حمله اختراع کنم !!

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۴

دارم زندگی نامه ویرجینیا ولف رو می خونم. نوشته ورنر والدمن و ترجمه مهشید میر معزی.
اسم مترجم در کنار اسم کتاب وسوسه م کرد که بخرم. قبلا اتوبیوگرافیش رو خونده بودم. آخ که این زن چقدر همیشه می تونه منو تکون بده. خیلی برام جالبه. دیشب با خودم فکر می کردم چی توی این زن این قدر برام لذت بخشه؟
...
بقیه زندگی با داغی تابستون و بی خودی بودن می گذره. چند روز قبل فکر می کردم تبدیل شده م به منبع دهنده انرژی. کارم و زندگی شخصیم فقط منو از انرژی تخلیه می کنن و هیچ منبع تغذیه ای هم دور و برم که نیست، هیچ.. برای خودم نقاشی هم نمی کنمش که یه ذره حالمو خوب کنه. 
البته اون روز خیلی غمگین و افسرده بودم. اتفاقات پی در پی ناخوشایند و حس تنهایی مفرط دست به دست هم داده بود.. الان بهترم. فقط می دونم اگه سرعت دشارژم بیشتر از شارژم نباشه، در بهترین حالت می تونه برابر باشه. بنابراین بی حسم.

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۴

امروز تولدم بود. خیلی ها تبریک گفتن. چند نفری هم نگفتن. از جمله خانم ب و خانم ق حسابدارمون که دیروز دعواشون کرده بودم. دلیل دعوا هم اشتباهی بود که کرده بودن. 
خوب نیست آدم این طوری تلافی کنه. یه روزایی در زندگی مهمه و باید بهشون ارزش داد. مثل روز تولد. مثل روز فوت یکی از وابستگان درجه اول. مثل روز پدر و روز مادر یا زایمان بچه. این روزا باید آدم از هر دلخوری که توی دلش هست برای لحظه ای فاصله بگیره و با صاحب اون روز همراه بشه. 
نه اینکه تبریک  نگفتن اثر خاصی برای صاحب روز داشته باشه، بلکه این بی توجهی عامدانه باعث میشه بفهمی طرف مقابلت تا چه اندازه می تونه خودخواه باشه و اینو توذهنت به عنوان علامت شناسایی اون فرد حک کنی..
گاهی اوقات با خودم فکر می کنم کم کم دارم به یک آدم خود محور تبدیل میشم. مرتب به خودم نهیب می زنم که از واژه "من" کمتر استفاده کنم.. وقتی مطالبی درمورد مدیران از خود متشکر می خونم، هی از خودم سوال می کنم چرا همه جملاتش منو داره توصیف می کنه؟
اینا چیزاییه که در برخورد با دیگران وقتی از خودم حرف می زنم، بعدن بهش فکر می کنم. که چرا نمایش یک آدم از خود متشکر رو دارم بازی می کنم؟ آیا واقعن این منم؟
 بسیاری از اوقات هم فکر می کنم آیا واقعا لیاقت جایگاهی رو که توش ایستادم، دارم؟ آیا خوش شانسی عامل اصلی رسیدنم به این موقعیت نبوده؟

سه‌شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۴

اومدم ابروی وبلاگ رو درست کنم، زدم کورش کردم. فونت اینجا رو دوست ندارم و هرکاری می کنم تاهوما نمیشه. بک گراند رو عوض کردم که شاید فونت جدیدی روش تعریف شده باشه و بعد لابلای دستکاریها پست دفعه قبل از بین رفت و برنگشت. 
...
خبر خاصی برای نوشتن نیست. این هفته به تعمیرات خودم رسیدم. چشم و دندانپزشکی و دکتر عمومی که مدتها بود نرفته بودم برای چکاپ. درحال حاضر کاملن اورهال شده م. 
...
شرکت هم خبری نیست. مدیرمالی کماکان بلاتکلیفه چون نمی دونه واقعن قراره بره یا نه. خودمم نمی دونم. بستگی داره به اینکه بتونیم جایگزین مناسبی پیدا کنیم یا نه.معاون هم پیدا نکردم. یه دختری رو بهم معرفی کردن که از هر لحاظ خوبه ولی دو تا مشکل داره. یکی اینکه می خواد فوق لیسانس بخونه که خط قرمز استخدام ماست. (البته فکر کنم بشه راضیش کرد منصرف بشه) و دوم اینکه به خاطر اینکه حقوقش کمی تغیرر کنه از محل قبلیش داره میاد بیرون که اتفاقن شرکت خیلی خوبیه و نگرانم که مبادا توی شرکت ما هم موندگار نباشه.
...
دکتر عوض اینکه آسنترا رو قطع کنه، دوزش رو بالا برد. چون خوابم کمه و هنوز گاهی دچار پنیک اتک میشم. با این دوز دیگه فکر کنم هرچی رویا اون ته های ذهنم هم رسوب کرده، شسته بشه و بره بیرون. واقعن دیگه روبات میشم. :(

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۴

رفتم سفر. بد نبود. ولی بار آخری بود که بخواهم بروم دبی. 
این سفر دومم بود. بار اول بیست سال قبل بود به گمانم. گفته بودند خیلی تغییر کرده. ولی به‌نظر من چیز خاصی بهش اضافه نشده بود. گرمای بی‌امان مزخرفش و سرمای غیرقابل تحمل هتل و هرجای دیگر، آرامش را از آدم می‌گیرد. ولی درکل برای من که با دوستانم بودم، تنوعی بود.
...
سرکار خیلی مشکل دارم. بعد از سالها دوباره برگشته‌ام به زمانی که تصور آغاز روز کاری برایم سخت و ناخوش است. یکی هست که دوستش ندارم. باید تکلیفم باهش روشن شود. 
استخدام شیمیست موفقیت آمیز بود. یک نیمچه دستیاری هم آورده‌ام که دو روز آزمایشی کار کرد و فردا خبر می‌دهد که می‌آید بماند یا نه و بعد از خبرش باز دو روز دیگر باید ازمایشی کار کند. دختر بی‌ستاره‌ای‌ست ولی بین آن‌همه آدمی که رزومه‌شان را خواندم و مصاحبه کردم از بقیه بهتر است.
...
روز آخر سفر یکی از دوستانم که سالهاست ایران نیست و خیلی کم هم را می‌بینیم، بهم گفت تو هیچ‌کدام از حس‌های درونت را توی چهره‌ات نشان نمی‌دهی... حتی اگر درحال تلف‌شدن باشی.
جالب است.. یک‌زمانی بهم می‌گفتند که خیلی راحت توی صورتت می‌توان خواند که از چی خوشت می‌آید و از چی نه.. مادرم بارها بهم می‌گفت این قدر احساساتت را بی‌پرده توی صورتت نیار.. و حالا زمانه از من آدمی فاقد هرگونه میمیک ساخته. خوب است یا بد؟ به‌گمانم نباید خوب باشد.
به‌اصرار مدیرعامل مهربان دوباره می‌خواهم مشاوره را شروع کنم. خودم هم حس می‌کنم این همه حس فروخورده‌ای که توی دلم انباشته می‌کنم، دارد سرریز می‌کند..

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۴

خران

عصبی و خسته ام. خیلی خسته. از کار خسته نمیشم.. از دست این آدما خسته ام.. از خریتی که بی انتهاست.. از بدذاتی شون.. از اینکه نجابت رو اون قدر تحقر می کنن که از آدم یک جانور درست می کنن..
پس فردا قراره برم سفر ولی اصلن حوصله ندارم. همیشه برای سفرایی که دوست داشتم یه عالم هیجان داشتم ولی امروز نیاز دارم که یک دل سیر گریه کنم..
نمی دونم چرا اتفاقات دیروز این همه خوردم کرد. درست در نقطه ای بودم که با خودم فکر می کردم چه خوب که روی محیط اطرافم احاطه دارم و می تونم خودم رو کنترل کنم.

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۴

خسته ام خیلی. امروز دچار آن چنان تنشی شدم که انگار تریلی از روم رد شده. 

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۴

فردا یه مراسم کوچک خداحافظی برای آقای آسیستان سابق و خانم شیمیست ازمایشگاهمون داریم. برای هردوشون کتاب کادو گرفتم. به عنوان یادگاری.

یک شیمیست دیگه استخدام کردیم. به‌نظر که خوب میاد. معاون هم که هنوز هیچی.

امروز با خودم فکر می‌کردم چقدر آدمها زود فراموش می‌شن. وقتی تصمیم داشتم به آقاهه بگم بره، یکی از مشکلاتم وابستگی زیاد بخش فروش بهش بود. درعرض دو ماه کم کم کارها رو ازش گرفتم و تقریبا این اواخر بیکار بود. با این‌همه بازم فکر می‌کردم با اعتراض شدید توی شرکت روبرو بشم. ولی این‌طوری نشد. اصلن رفتنش حس نشد و هیچکسی هیچ واکنشی نشون نداد.
در مورد خانم شیمیست با اینکه مدتها بود می‌دونستم به‌درد ما نمی‌خوره ولی بنا به ملاحضاتی نمی‌خواستم بهش بگم بره. تا اینکه خودش سوتی بدی داد و وقتی در اوج ضعف بود برام شرط گذاشت که اگه فلان و بهمان نکنین می‌رم. گفتم برو. البته تا همین الانم بهش گفته‌ام که تا هروقت کار پیدا نکرد می‌تونه بمونه ولی غرورش بهش این اجازه رو نمیده. 
داشتم می‌گفتم که خانمه رو یهویی اخراج کردم یا به عبارتی استعفا داد. همون روز با دوتا دختر حسابداری جلسه داشتم. غمگین بودن و گفتن از رفتن دوستشون ناراحتن. اما ناراحتی اونا هم همون یه روز بیشتر طول نکشید.

آدم به همین راحتی کنار گذاشته‌میشه. فراموش میشه. اسمش.. یادش.. خاطراتش.. و فقط افراد انگشت‌شماری هستن که می‌تونن از خودشون ردّی در دل بقیه جا بزارن. خیلی نادرن.. روح اونا از جنس روح آدمهای معمولی نیست.. اونا خود عشقن.. خود زندگی.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۴

بلاخره به اون آقاهه گفتم که از اول خرداد باهم کار نمی‌کنیم. فکر می‌کردم کار خیلی سختی باشه ولی نبود. اونم راحت پذیرفت. خانم آزمایشگاه رو هم گفتم بره و جاش دارم کسی رو میارم ولی هنوز معاون پیدا نکردم. کماکان رزومه‌ها رو می‌خونم بی اینکه نور امیدی باشه.
.. 
قاعده زندگی من اینه که بهتره وقتی کار مثبتی می‌کنم درموردش ننویسم چون خودمو چشم می‌زنم. ولی بازم می‌نویسم :).
باز کتاب می‌خونم.
 جلد دوم حدیث نفس کامشاد رو خوندم. خیلی خوب بود. گوشه خیلی از صفحات رو تا زدم تا کتابها و موسیقی‌هایی که معرفی کرده بود رو بخرم. خوبی کتابی از آن خود همینه که می‌تونی همه‌جاش رو تا بزنی.. :)
کتاب خوندن ذهنم رو آروم می‌کنه. یه‌دوره طولانی عین خر سوداکو حل می‌کردم. وعین معتادا نمی‌تونستم بین کتاب کنار بالشم و سودوکوی موبایلم، کتاب رو انتخاب کنم. تا اینکه یه روز همه رو پاک کردم و بعد هم فهمیدم باز چشمهام ضعیف‌تر از قبل شده.
وقتی کتابِ خوب می‌خونم، می‌افتم توی یه مسیر مثبت و پر از انرژی. مخصوصا اتوبیوگرافی‌های خوب این حس رو تقویت می‌کنن.
...
برای دوستان زمان جوونی ایمیل زدم.  روزی که ایمیل رو می‌فرستادم فقط احساس بودم. هیچ نشونه‌ای ناشی از تعقل در من نبود. از بین شش هفت نفر، فقط پدرام فردای اون روز ایمیل رو جواب داد. علی هم امروز که تقریبا می‌شه پنج روز، جواب داده. همه گرفتاریم. از هم دور شده‌ایم. باید اینو باور کنم. درواقع اونا از من بیشتر فاصله گرفتن تا من از اونا. چون زندگی من تغییر چندانی نکرده ولی اونا مهاجرت کردن، زن گرفتن، بچه دار شدن و... خلاصه فاصله‌ام داره تبدیل به سال نوری می‌شه.
...
دو هفته دیگه با دوتا از دوستای زمان دانشجویی که با هم توی یه پانسیون بودیم، می‌ریم سفر. مثل خواهر به هم نزدیکیم. البته اونا به من نزدیک‌ترن تا من به اونا. (این بار قضیه برعکسه). چون من آدم محافظه‌کار و پنهان‌کاری‌ام. حتی با گل یاس که همه زندگی هم هستیم، پنهان‌کاری می‌کنم. رازهای زندگیم رو هیچ‌کی جز خودم نمی‌دونه و گاهی حتی دلم می‌خواست خودمم ندونم. ولی اونا همه رازهاشون رو بی‌پرده و در نهایت صداقت به من گفتن. این از شرارتم نیست. از اینه که از بابت رازهام خوشحال نیستم و احساس افتخار یا حتی خاطره خوش هم نمی‌کنم.
...
خیلی کار می‌کنم. هشت، نه یا ده ساعت مفید. بدون نیم‌ساعت وقت برای خودم. عین مسلسل باید همه چی‌رو چک کنم. هنوز قیمت تمام شده امسال رو تعیین نکردم و دو ماه گذشته و جدول بودجه سالانه رو نبستم. یعنی نرسیدم.. واقعا نرسیدم. زمان سوار اسبه و من سوار لاک‌پشت انگار..
...
دیشب حدیث نفس تموم شد. می‌خوام کوزه بشکسته مسعود بهنود رو بخونم. از نویسنده‌اش خوشم نمیاد. ولی فعلا همین یکی توی کتابخونه‌ام نخونده مونده. بعدش می‌رم لیست بلندبالای آقای کامشاد رو بخرم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۴

یادم باشه وظیفه دارم با اطرافیانم حرف بزنم.. حتی اگه اونها عادت به سکوت دارن.

ماه اول و دوم سال برای من سرشار از کاره. حقوق پرسنل باید معلوم بشه. تارگت و بودجه شرکت و قیمت جدید کالاها..
غیر از اون اوج فروش هم هست چون فصل کشاورزیه.
چند روز قبل خانم منشی توی این هیرو ویری اومد و بهم گفت همه بچه‌ها می‌خوان دسته‌جمعی با شما جلسه داشته‌باشن. گفتم از چه بابت؟ گفت برای حقوق و وضعیت معاش. گفتم حقوق رو که دولت معلوم کرده و همونه. دسته‌جمعی هم نیان چون حرفهای هر گروه به گروه دیگه مربوط نیست. 
خلاصه با مدیرعامل مهربون مشورت کردم و قرار شد اول بشینم و حرفها رو گوش کنم ولی سیاست شرکت فعلن همون افزایش وزارت کار باشه.

وضعیت مکانی شرکت طوریه که من از بچه‌های مالی خیلی فاصله دارم و مدیرمالی هم زیاد خوشش نمیاد ارتباط مستقیم داشته‌باشیم. امروز مدیرمالی نبود و فرصت مناسب بود.

صداشون زدم و دوساعتی حرف زدیم و خیلی از وقتش رو کلی هم خندیدیم.
از اینکه باهشون حرف زدم خیلی خوشحالم. قبل از حرف زدن، یه عالم قضاوت با خودم می‌کردم ولی وقتی مشکلاتشون رو شنیدم به خودم اومدم. 
مثلن وقتی چند روز قبل مدیرمالی درمورد سخت‌بودن شرایط زندگی داشت بهم می‌گفت، گفتم اگه زندگی براشون سخته چرا هیچ‌وقت یک ساعت اضافه کار نمی‌کنن؟ 
اینو که امروز توی لفافه به‌خودشون گفتم، گفتن اون قدر خسته و سرشار از استرس هستن که دیگه نا ندارن حتی بعد از کار برن سینما چه برسه به اضافه‌کار موندن. (البته من هیچ‌وقت موافق اضافه‌کاری پرسنل نیستم)
یا اینکه وقتی گفتن خیلی استرس دارن، سوال کردم چرا؟ گفتن چون ما این‌جا چند تا شرکتیم ( ما رشته های مختلف کاری رو در قالب سه شرکت انجام میدیم) و مدام در طول سال حسابرس بیمه و مالیات و حسابرس‌های خودمون اینجان. تا از شر یکی خلاص می‌شیم نوبت حسابرسی بعدی میرسه.
گفتم خوب چرا استرس دارین؟ ما که در طول سال بارها کارها رو کنترل می‌کنیم.. گفتن دست خودمون نیست .. تا وقتی حسابرسها از شرکت به‌خیر و خوشی نرن بیرون، ما دلهره داریم که نکنه اتفاقی برای شرکت بیافته..

من تا به‌حال فکر می‌کردم اینها هیچ حسی نسبت به شرکت ندارن و فقط میان مثل روبات کار می‌کنن و حقوق می‌گیرن و میرن. وقتی شنیدم براشون این‌قدر مهمه، روحم سرشار از قدرشناسی شد.. این حس خیلی خوبی برای یه مدیره که بفهمه کارمندهای شرکت نسبت به شرکت احساس دارن و خودشون رو در سرنوشت اون مسئول می‌دونن. 
یا اینکه وقتی بهشون گفتم چرا وقتی این‌قدر خسته‌این مرخصی نمیرین؟ گفتن که مدیرشون اجازه نمیده. و من همیشه فکر می‌کردم پول مرخصی براشون مهمه. وقتی فهمیدم این طوری نیست باهشون قرار گذاشتم که دونوبت مرخصی یک هفته‌ای تابستونه و زمستونه براشون بزاریم طوریکه هربار یکی وشن بره سفر و اون یکی توی دفتر باشه. حتی برای مدیرمالی هم میزارم. 

بهم گفتن محیط مالی و حسابداری خیلی خشک و بی‌روحه چون مدام باید تمرکز کنن و کسی با کسی زیاد حرف نمیزنه و از بقیه شرکت هم که دورن..وقتی کلی در موردش حرف زدیم، بهشون گفتم چطوره هر چند وقت یک‌بار دور هم نهار بخوریم یا حتی فقط چای و شیرینی؟ کلی استقبال شد..
از عصری دارم فکر می‌کنم چطوری مسئله به این کوچکی و در عین حال مهمی توی این چند سال به عقلم نرسیده‌بود؟ و البته اگه فقط به نقل‌قولهای مدیرمالی و برداشتهای آزاد خودم مثل سابق اکتفا می‌کردم، این و خیلی از مسائل ریز و آزاردهنده و مهم رو که توی این دو ساعت شنیدم و با هم براشون راه حل پیدا کردیم امکان نداشت بفهمم.. حقوق بین همه اینها خیلی بی‌اهمیت جلوه کرد.

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۴

 روزها و شبها هی می‌گذرن و من نمی‌فهمم چطوری.. انگار وقت بی‌برکت شده.. یک زمانی تا ساعت 5 کار می‌کردم و بعدش به زندگی می‌رسیدم. بعد از 5 اون‌قدر زمان اضافه بود که می‌رفتم پیاده‌روی و کتابفروشی و سینما و تئاتر و به‌موقع هم برمی‌گشتم.. با بچه ها می‌رفتیم اغلب بیرون.. الان ساعت هشت شب خونه‌م و در این حد جون دارم که یه چیزی بپزم و بخورم و یه‌سریال نگاه کنم و یه تلفن بزنم..
یه‌عالم معاشرت عقب‌افتاده دارم که هی امروز و فرداشون می‌کنم. پنجشنبه‌ها از اول سال تا الان هرکدومشون به یک کار مهم عقب‌افتاده گذشته.. حتی وقت نکردم هیچ‌روزی یه خواب بعدازظهر دلپذیر داشته باشم. جمعه‌ها بدتر. 
از این هفته جمعه‌ها معلم موسیقی دارم. خلاصه زندگی به طرز بی‌معنایی با سرعت هرچه تموم‌ترداره از روم رد می‌شه..

توی کار روحیه خوبی ندارم. ترس اون‌سالی که مدیرعامل یه شرکت معدنی‌مون بودم و ضرر خیلی بدی دادیم توی دلم زنده شده. 
سال قبل وقت زیادی رو توی انجمن صنفی‌مون به عنوان عضو هیات مدیره هدر دادم. باید این تجربه از سرم می‌گذشت تا بفهمم کار خیریه و عام‌المنفعه یعنی حماقت. هیچ کدوم از زحمات به نتیجه نرسید. به‌جز من و یکی دیگه بقیه اعضای هیات مدیره برای پرستیژ و استفاده‌های سیاسی توی انجمن بودن و من و اون یه نفر عین حمالها کار می‌کردیم و اینا گپ و می‌زدن و هی بارمون می‌کردن و احتمالن به ریشمون می‌خندیدن. خلاصه پشت دستم رو فعلن تا زمانی که ضربه مغزی نشده‌باشم، داغ کردم که اگه پیغمبری بلدم به قوم خودم برسم.

این وقت تلف شده و چیزهای دیگه باعث شد به تارگت نرسیم. البته سودمون بیش از سال 92 بود ولی رشدمون خیلی کمتر از حد انتظار و پیش‌بینیم بوده. الان یک ترس مبهمی توی دلمه که نکنه امسال همین رشد اندک رو هم نداشته‌باشیم. حتی جرات تارگت‌بستن و بودجه‌بندی هم ندارم. هی عددها رو نگاه می‌کنم و هی توی دلم خالی‌تر میشه. 
مدیرعامل مهربون بزرگترین مشاور منه. ولی فعلن نشسته اون‌ور آب و نمی‌تونه بیاد. هر روز دو ساعت تماس تلفنی داریم ولی برای من خیلی فایده نداره. نیازدارم به‌بودنش و هم‌فکری قدم‌به‌قدم.. لااقل برای یه مدتی. مثل آدمی که خورده زمین و فعلن تا راه بیافته باید عصا بدی دستش..

بچه های گروه فروش پرتوقع و سرشار از خواسته‌اند. خسته‌م می‌کنن. برای کوچکترین کاری پاداش و بونوس اضافه می‌خوان. تقصیر خودمه چون  سال 92 خیلی موفق بودیم و من سال 93 خیلی بهشون رسیدم.. حالا این رو وظیفه‌م می‌دونن. اینم برام تجربه جدیدی بود. رسیدگی به افراد باید چکه‌چکه باشه و براش کلی خواهش کنن.. محبت بی‌دریغ امر رو به آدمها مشتبه می‌کنه که تخم دو زرده می‌زارن.

من از ارتفاع می‌ترسم. الان انگار بالای یه‌جای بلندم و هیچ‌کی کنارم نیست.. از طرفی مجبورم بیام پایین. این چند روز فقط دارم اون پایین رو نگاه می‌کنم و مدام توی وحشت لیز خوردن و قطع نخاعم.

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۴

دو چیز توی کار برام خیلی سخته. یکی اینکه کارمندهام استعفا بدن و یکی اینکه بخوام کسی رو اخراج کنم. 
حالا دو ماهه تصمیم گرفته‌ام یکی رو اخراج کنم.. هم خیلی ناراحتم و هم برام سخته. مدام توی ذهنم دنبال دلیل برای نگهداشتنش می‌گردم. متاسفانه تا میام یه‌کمی امیدوارم بشم که قابل موندنه، گندی میزنه به همه‌چی که نگو و نپرس. 

امروز و شنبه آگهی استخدام داریم. رزومه‌ها رو که می‌خوندم با خودم فکر می‌کردم دوباره یک سال باید یکی رو تربیت کنم.. خوب دربیاد از کار یا خوب درنیاد... چقدر انرژی باید صرف کنم.. نکنه بهتر باشه همینی که هست رو تحمل کنم؟

اگه حقوقش این قدر بالا نبود به احتمال زیاد تا الان از اخراجش منصرف شده بودم. کمااینکه کارمند آزمایشگاهمون هم خیلی خوب نیست اما در مقایسه با کاری که می‌کنه حقوقش متناسبه و با همین حقوق نمی‌تونم آدم بهتر پیدا کنم.. 
این یکی رو وقتی آوردیم قرار بود آسیستانم بشه. حقوقش هم درمقایسه با تحصیلات و سمتش تعیین شد. ولی غیر از روش کاریش که باب میلم نیست، خودش هم درحدی نیست که یه‌جا بشه به عنوان معاون مدیرعامل معرفیش کرد. هم از بابت ظاهرش و هم از بابت حرف‌زدن‌های بی‌جا و بی‌موقعش.
خلاصه کلاف سردرگمم فعلن. اونم همین اول سالی.
...
دیشب دوباره کتاب‌خوندن رو شروع کردم. البته آخر سال کتاب کتابخانه عجیب هاروکامی رو خوندم که یه چیزی فوق افتضاح بود.. همه اشتیاقم رو برای خوندن کتاب دیگه‌ای که ازش خریده بودم (سوکوروتازاکی بی‌رنگ) از بین برد. 
منم که دنبال بهانه برای وقت تلف‌کردن.. دوباره رفتم سراغ سودوکو حل‌کردن تاحد بیماری.. ولی دیشب همه انرژیم رو جمع کردم و کتاب رو شروع کردم. خوبه. یعنی فعلن که خیلی خوبه. 
کتاب خوندن حالم رو خیلی خوب می‌کنه.

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۴

پسا پس

خیلی وقتا میشه تصمیم بهتری گرفت. میشه سکوت کرد و درجا حرف نزد. مزه‌مزه کرد و بعد تصمیم رو بلند گفت. اما من همیشه اول حرف می‌زنم و بعد فکرم میاد تو مغزم.

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۴

امید

سال نود و سه هم گذشت. بعد از چند سال خوب، سال نودو سه سال خوبی برام نبود. هیچ کار مفیدی نکردم. به تارگتهای زندگیم نرسیدم. نه کاری و نه شخصی. 
خیلی بیهوده بودم. خلاصه خوشحالم که تموم شد.
برای امسال هنوز برنامه ریزی بخصوصی انجام نداده ام. تمام پونزده روز رو مشهد بودم و درگیری بیماری مادرم و حاشیه هاش فرصتی برای فکر کردن نزاشت. البته + ادامه تنبلی سال نودو سه ..
...
امسال می خوام بهتر باشم. بهتر کار کنم. آدم بهتری باشم. زندگی شخصیم رو کمی سر و سامون بدم. و موسیقی رو به طور جدی باز شروع کنم. کتاب بخونم. فیلم خوب ببینم. معاشرت کنم. و به درخواست مامانم،تصمیم بگیرم و کمی زن بودن به شخصیتم اضافه کنم.

یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۳

بخوانید و بدانید

..

خیلی خسته‌ام. با نوازش خونی در اعماق زمین.
یک وقتی توی امسال تصمیم گرفتم زندگیمو با کار پر کنم. گفتم هرکسی یک تقدیری داره و تقدیر من اینه که توی کارم موفق باشم و باهش زندگی کنم. 
ولی در این لحظه بیش از هرچیزی دلم نوازش می‌خواد.

جمعه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۳

آخرین مهلت

بازم بهش مهلت دادم.

دیروز بابت اینکه بلاخره وظیفه‌ای مناسبش پیدا کردم تا مجبور به اخراجش نشم، از خودم خیلی خوشحال بودم ...
بازم گند زده. درست همون مسیر اشتباهی رو که در وظایف قبلی رفته، این‌بار هم تکرار کرده. 

ولی کماکان صبر می‌کنم. تا نیمه همین هفته احتمالن. بعدش تصمیم می‌گیرم. فقط یک اشتباه دیگه کافیه تا بتونم پا روی احساسم بزارم و بگم دیگه بسه.

دوشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۳

من و گیتار..

 از وقتی آخرین معلم موسیقیم رسمن اخراجم کرد، دیگه گیتار نزدم.. کلاس آواز رو تا یه جایی ادامه دادم. تازه داشتم سلفژ یاد می‌گرفتم که زد و مامانم پاش شکست. سه هفته متوالی روزای کلاسم مشهد بودم. فکر می‌کردم میشه اونجا تمرین کنم. لااقل روزی نیم ساعت. اما نتونستم. فقط برای خواب وقت داشتم و نه بیشتر.
 بعدش زد و موبایلم یه‌هو از کار افتاد. تمام تمرینهای صداسازیم توش بود. تنبلی کرده‌بودم و نریخته بودم روی کامپیوتر. بعد از فرمتش دیگه همه‌چی پرید..
هفته چهارم که کلاس داشتم مجبور بودم یک مهمونی شام مفصل بدم. بنابراین کلاس نرفتم. هفته پنجم افتاد به تعطیلی بین بیست و دو بهمن و فلان و خانم معلم کلاس رو تعطیل کرد. اینم از این. هفته ششم خودم نرفتم. هفته هفتم مهلت شهریه کلاسم تموم شده‌بود.
بنابراین دیگه آواز هم نخوندم. 

بعدش نشستم و با خودم فکر کردم این همه سال وقت گذاشتم و هزینه کردم و هر هفته دغدغه کلاس گیتار و آواز و تمرین‌های نکرده، نزاشت یه سریال مثل آدم ببینم. دست آخر هم هیچی. اشکال یه جایی بود. درسته تنبلی کرده بودم ولی مسئله مهم‌تری لابد وجود داشت که همه‌چی رو بهش ربط بدم و بگم به‌خاطرش نتونستم به تنبلی غلبه کنم..

خوب من از اول به زور رفتم کلاس گیتار. گیتار هیچ وقت ساز من نبود. قبلش مثل آدم سه تار می‌زدم. خیلی هم دوست داشتم. من، این آدم کم رو و ملاحظه‌کار، مواجه شده بودم با یک ساز پر سرو صدا و مزاحم همه. تازه آواز فرنگی هم باید تمرین می‌کردم. قوز بالای قوز. تقریبا هیچ‌کی باهش ارتباط برقرار نمی‌کرد. خودم هم از همه بدتر.
 هر سالی که از تمرینام می‌گذشت و همچنان خنگ می‌موندم، فکر می‌کردم ولش کنم برم پی کارم. چهار سال اول آقای میرشب نزاشت. می‌فهمید چه حالیم. ولی رو نمی‌داد که حرف از ول‌کردن بزنم. از بس خودشو دوست داشتم، دلم می‌خواست گیتار واسطه ما باشه.
 میرشب مرد و من شاگرد یکی از بهترین شاگرداش شدم. دختر خیلی خوبی بود. شاگردی پیش اون خیلی طول نکشید. خونه‌ش کامرانیه بود و هربار با توی سرزدن، می‌رفتم پیشش ولی تشویق زیادی که می‌کرد، باعث شد باهش بمونم. اولین جلسه ساززدن و خوندنم در جمع با او بود. بهم گفت بهت افتخار می‌کنم. تا خواستم افتخار بیشتری بهش بدم، عروس شد و رفت خارج.
 سال آقای میرشب بود. سرمزار آقای میرشب از بهترین شاگرد آقای میرشب خواهش کردم برم پیشش. قبول کرد. بیچاره. طبق آمار دفترم شاید سی جلسه باهش کار کردم. صدام باز شد. طوری که عید رفتم مشهد و توی جمع خانوادگی دوبار گیتار زدم و خوندم. همه حیرت‌زده از اینکه این صدای بلند از کجای این زن محافظه‌کار در میاد. همون وقتها بود که همسایه خونه قبلی به‌خاطر تمرین‌هام با مشت می‌کوبید روی دیوار.
مجبور بودم توی ترافیک یک ساعت با صدای بلند تمرین آواز کنم تا صدام باز بمونه..
خونه‌م رو به‌خاطر تمرینهای گیتار و مشت‌زدنهای همسایه لکاته عوض کردم.
 عوض کردن خونه و تعمیراتش دو ماه طول کشید. بعدش دیگه معلمم از خداخواسته، اول گفت دو هفته یه‌بار برم. بعد گفت ماهی یه بار. بعدش دیدم بنده خدا داره از دستم سقط میشه. خودم گفتم دیگه نمیام چون روم نمیشه بیام..
خلاصه این شد که الان اینجام. بی ساز و بی‌آواز. امروز بعد از مدتها سی‌دی موسیقی‌های تمرینی رو توی ماشین گوش کردم. توی این ماه‌ها ازش دوری می‌کردم.. انگار بخواهی با آلبوم عکس یکی از عزیزات که مرده، روبرو بشی. ولی امروز تابو رو شکستم.
بعد فکر کردم خوب الاغ.. بشین آهنگهای ایرانی که آقای میرشب یادت داده رو تمرین کن. معلم آخریم اجازه نمی‌داد فارسی بخونم. می‌گفت ملودی فارسی مال گیتار نیست و صدات خراب میشه. ولی آقای میرشب و اون یکی معلمه که می‌دونستن فارسی خوندن باعث میشه فرار نکنم، هرازگاهی یک آهنگ فارسی یادم می‌دادند. هرچی دوست داشتم.
خلاصه حالا تازه تصمیم گرفتم.. که دوباره شروع کنم. شاید برای عید چند تا آهنگ فارسی توی جمع بخونم.. شایدم نشه. 
دلم هنوزم برای آقای میرشب تنگ میشه. توی این سه سالی که فوت کرده هر روز صبح براش فاتحه می‌خونم.. اوایل چون فکر می‌کردم تنهاست و کسی نیست براش دعا بخونه.. بعد فهمیدم به‌خاطر خودم می‌خونم.. به‌خاطر اینکه خاطرات قشنگش یادم نره.