چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۳

حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز

یک چیزی که این سالها خیلی آزارم می‌داد، خشم‌های ناگهانی‌ام بود. خشمی در حد مرگ که هرچه سرراهش بود به آتش می‌کشید و بعد از فروکش‌کردن آتش، پشیمانی‌اش عین خوره می‌افتاد به‌جانم. 

برای رها شدن از خشمم تلاش زیادی کردم.. مشاوره رفتم.. دارو خوردم.. خودم را سرکوب کردم.. کتاب خواندم تا این‌قدر عصبانی نباشم.. ولی افاقه نکرد..
مدام به دنبال یک راه حل بیرونی بودم.. یک چیزی که یک کسی به من تزریق کند و بهم آرامش بدهد... و هیچ‌وقت این‌چنین نشد. 
 آدم پرفکشنیست سختگیری بودم که با بی‌رحمی هرچه تمام‌تر به آنچه مطابق میلم نبود حمله می‌کردم همراه با یک اخم ممتد بر روی صورتم..

سرانجام یک روز متوجه شدم خنده و چطور خندیدن را دارم از یاد می‌برم .. این عین واقعیت بود و تصور ادامه زندگی با این واقعیت بسیار ترسناک..
 زنی سرد و سخت و متکبر را می‌دیدم که دنیای پیرامونش به‌راه خود می‌رفت و او با نگاهی تلخ ساکن بود.. دنیا فقط سعی می‌کرد پرش به پر او نگیرد وگرنه به هیچ‌جایش حساب نمی‌شد..

همان روز فهمیدم علاج این درد فقط منم.. من باید تغییر کنم..

شروع کردم.. نمی‌دانم چطور بنویسم که اولین قدمم این بود که بخندم.. سخت است که  بنویسم  روزهای اول آن‌قدر آگاهانه تمرین خنده می‌کردم که می‌توانستم تعداد خنده‌هایم را بشمارم...

قدم بعدی‌ام تماشای آدمهای بزرگ دور و برم بود.. هرچه‌بزرگتر و فهیم‌تر، مهربان‌تر .. سخی‌تر.. افتاده‌تر.. صبورتر..

همین‌طور قدم برداشتم.. آهسته آهسته.. مهربانی و صبر و لبخند را تمرین کردم..

 امروزمی‌توانم بگویم سرانجام شد که من بر من غلبه کنم.. خنده‌های بی‌اختیار و ساده، زندگی‌ام را روشن می‌کند.. رأفت نسبت به دیگران دلم را نرم کرده است..  آدمها راهمان طور که هستندمی‌پذیرم، همان‌طور که مرا با همه کم‌ وکاستم قبول می‌کنند..
و این پیروزی بزرگ‌ترین دستاورد همه عمر من است.  

دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۳

وبا

وقتی آدم نیت می کنه گند بزنه به یه قسمت از زندگیش، معمولا این نیتش فراگیر میشه.. بیشعوری عجیب به همه مناطق زندگی سرایت می کنه.. پرخوری، غیبت، وقت تلف کنی، لنگهای دراز روی کاناپه.. همه شون با هم میان و همه شون باهم خیلی دیر حاضر به رفتن میشن. فعلن هم که تشریف دارن.

دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۳

n

برای nامین بار کندی کرش رو از روی موبایلم پاک کردم. مثل یک احمق هی بازی می کنم و هی گردن درد می گیرم و بعدش میرم ماساژ. البته برای ماساژ بهانه خوبیه. یه جایی رو پیدا کردم عین بهشت. 
....
دوباره کلاس آواز می رم . سعی می کنم تمرین هام رو انجام بدم. هروقت می خوام تنبلی کنم به خودم یادآوری می کنم که چقدر از اینکه ممکن بود امکانش رو برای همیشه ازدست بدم غصه خوردم.
....
هم فیلم بینی آیدا رو دیگه نمیرم. همزمان شده با سریالهای دوزاری ماهواره و ترجیح میدم توی خونه دراز بکشم جلوی تلوزیون سریال دوزاری ترکیه ببینم تا اینکه برم بهترین فیلمهای دنیا رو توی یک محیط فرهیخته با آدمای فرهیخته تماشا کنم.
اوج حماقت به توان n
....
آدم می تونه بسیار احمقانه رفتار کنه و درعین حال یک کتاب عالی هم دستش داشته باشه برای خوندن. 
درمان شوپنهاور از اروین یالوم.
....
یک تصمیم بزرگ برای زندگیم گرفته م. اگر یک هفته گذشت و کماکان درحال اجراش بودم، درموردش می نویسم.