چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۳

پاییز زیبا

بارون احساساتم رو رقیق کرده.. امروز می تونه روز خوبی باشه.

یکشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۳

واقعیت

دلایل خشمم رو روی کاغذ یادداشت می کنم که یادم نره. سه تا بیشتر نیست. خیلی هم مهم به نظر نمی یان. نمی دونم چرا تا وقتی توی مغزم هستن این قدر بزرگن و همه فضا رو اشغال می کنن ولی روی کاغذ ؟

دوشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۳

آنچه فقط با گذر عمر می‌فهمیم

-از کارمندان کم‌سن که زیاد تعریف می‌کنم، قصدم تشویق آنهاست. چون خودم آدمی هستم که با تشویق رشد کرده‌ام. اما به‌تجربه دریافتم که اکثر کارمندان بعد از تعریف امر بهشان مشتبه می‌شود و از بابت تعریفم طلبکارم می‌شوند.

-ملاحظه سن کارمندان مسن را می‌کنم و سعی می‌کنم غرورشان خدشه‌دار نشود.و باز هم به‌تجربه دریافتم که این ملاحظه باعث ایجاد حق می‌شود. آنها این را به حساب طلبشان می‌گذارند نه حجب و حیای من.

بد دوره‌ای شده‌است.. آدم بودن به بلاهت تعبیر می‌شود... در تمام دوران کاری‌ام کسی را ندیدم که از بابت موارد فوق سپاسگزار باشد نه بستانکار.

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۹۳

سنتهای شیرین از مدافتاده

دیشب مهمون داشتم. بعد از مدتها. البته غیر از مهمونیهای خانوادگی. 
دوست قدیمی‌مو پاگشا کرده بودم و مامان و بابا و شوهرش رو برای اولین بار دعوت کرده بودم و بنابراین رودروایسی داشتم.
غذاهام بعد از چندبار برنامه‌ریزی که اصولن من توی زندگی برای کاری با وسواس انجام می‌دم، باقالی پلو و ماهیچه، دلمه، سوپ وسوفله و مخلفات بود. چیزای سختی نبودن. مخصوصن دلمه تخصص منه. ولی از بس دلشوره داشتم هی از قالبمه بردمشون توی تابه بعد توی پیرکس و بعد باز توی تابه. خلاصه سختم بود. مثل نوشتن بعد از سه ماه تعطیلی. 
میزچیدن رو از روی فهرستی که چند روز قبل نوشته بودم انجام دادم. اما بازم نون یادم رفت. برنج رو هم تا دیروقت فراموش کرده بودم دم کنم.
برای آدمی که از خواب زمستونی بیدارشده، نتیجه بد نبود ولی نه عالی.
امروز مامان دوستم و دوستم تلفن زدن. نیم‌ساعت از زحماتم تشکر و تعریف کردن.
خوب من هنوز آداب و سنتهای زندگی برام شیرینه.. دوست دارم رعایتشون کنم.. این تشکر بعد از مهمونی هم هرقدر کار از مدافتاده‌ای باشه، باز به نظرم اصلش درسته.. به صاحب‌خونه یک حس خیلی خوب می‌ده..  بعضی کارها و رفتارها مثل همین یا تلفن خداحافظی وقت سفر، خیلی ساده و درعین‌حال فیدبکشون خیلی بزرگه.. پس به‌نظر من انجام‌شون ارزشمنده .. حتی اگه قرار باشه دِمُدِه به‌نظر بیام چون انگار جدیدن دیگه این جور رفتارها یه‌جور شهرستانی‌بودن و از مدافتادگی تلقی میشه.

یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۳

صلح

دلم می خواهد چند وقتی خانه باشم .. تلفن زنگ نزند. همه چیز توی خانه باشد ...  مجبور به خرید نشوم... آشپزی کنم.. خانه را بسابم.. سالهاست چرخ خیاطی خریده ام ودریغ از یک خط که دوخته باشم... دوست دارم بنشینم و سرفرصت چند ملافه برای خودم بدوزم...
کیک درست کنم.. کتاب بخوانم.. از پنجره بیرون را نگاه کنم.. برف ببارد. خانه امن و گرم و ساکت باشد. فیلم ببینم.. بنویسم.. خیال کنم.. این مدت آنقدر طولانی باشد که مابینش دلم بخواهد چند ساعتش را با کسی شریک شوم. بیاید پیشم.. نه هرکسی...کسی که با هم آرام حرف بزنیم.. روی مبل لم بدهیم.. برای خودش چای بریزد و از کیک دستپختم تعریف کند... شام پیتزا سفارش بدهیم.. سرشب برود.. بتوانم باز برای خودم باشم. فیلم تماشا کنم.. 
دیر یا زود، هروقت دلم خواست بخوابم.. 
برای هیچ چیزی نه منتظر باشم و نه عجله ای درکارم باشد. من و زمان با هم در صلح باشیم و از دیگران عبور کنیم..

بی پولی

همه ذهنم عین یک کلاف سردرگم، به هم پیچیده.. مسائل کاری و شخصی.. فکرم متوقف شده و با فشار باید هلش بدهم تا کمی جلو برود. 
شرکت فوق العاده بی پول است. هیچ وقت به این بدی نبوده ایم. حتی دو سال قبل که نوسان دلار بسیار زیاد بود، شرایطمان بهتر از امسال بود. 
مردم بی پولند. این مهمترین عامل است.  قدرت خرید خیلی کم شده و از طرفی همه بی اعتبار شده اند و ریسک فروش اعتباری بسیار بالا رفته است. خشکسالی و قطع آب زراعی هم مزید برعلت.

غیر از اوضاع شرکت، خودم هم تعریفی ندارم. البته من وقتی چه خودم و چه شرکت بی پول باشیم، روحیه ام را ازدست می دهم. 
از آن وقتهایی ست که انگار درونم را با سرب پر کرده اند. توصیف دقیقی ندارم ولی یک جوری دچار یأس شده ام. 
کلاس موسیقی و آوازم را ازدست دادم. یک دلیل مهم غمگینی ام این است. خیلی سعی کردم نگذارم شرایط به اینجا برسد ولی نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود. معلم هایم را به خاطر تنبلی ام از خودم دلزده کردم. متاسفم. 
چند روز به شدت دنبال کلاس و معلم گیتار راک گشتم و هر دری را زدم، بسته بود. دیشب فکر کردم شاید این یک نشانه است. مدتها بود بین ادامه دادن و ندادن گیتار راک شک داشتم. هم دوست دارم و هم ندارم. شخصا دوست دارم ولی بازخوردی در محیط پیرامونم ندارد. اطرافیانم اهل این نوع موسیقی نیستند وهیچ وقت تشویق نشدم. برای همین خیلی وقت بود توی فکر یادگیری موسیقی ایرانی بودم. 
شاید این اتفاق نشانه ای از همین بابت باشد. خودم به تنهایی نمی توانستم تصمیم بگیرم که این راه را نیمه کاره رها کنم چون پول و وقت مفصلی صرفش کرده ام. حالا ناچارم. تا ببینیم چه شود.

پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۳

ایجاز

خانم دالاوی را دوباره می خوانم. هرچه می خوانم، بیشتر متوجه می شوم که چقدر از احساسات گذشته ام فاصله گرفته ام. آنی که در من بود دیگر نیست. چیزهای دیگری جایگزینش شده ..  هرچه بزرگتر/پیرتر می شوم از حسهایم دورتر می شوم.

... 

ویرجیاناولف استاد توضیح جزییات است. آنقدر ریزه کاریهای صحنه را خوب توصیف می کند که انگار در آن میان حضور داری .. با این همه حرف اضافه ای نمی زند. نمی توانی چند خط را رها کنی بی آنکه چیزی را ازدست داده باشی.
به نوشته های خودمان فکر می کردم. چقدر اضافه حرف می زنیم. گویا اجبار داریم هرچه لغت بلدیم را به میان صفحه بکشانیم.
بسیاری از وبلاگها را می خوانم وهرچه بیشتر می خوانم، می بینم آنکه موجزتر می نویسد دلچسب تر است. چرا این همه شاخ و برگ اضافی به کلماتمان می دهیم؟ چرا این قدر تکرار می کنیم؟ چرا پیرایش نوشته هایمان برایمان سخت است؟