چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۳

چشم تنگ

روزی که یاد بگیرم آدمها را قضاوت نکنم، قطعا روز بسیار بزرگی در زندگی من خواهدبود. اینکه بتوانم افراد را نگاه کنم بی‌آنکه طرز لباس‌پوشیدن‌شان، نحوه غذاخوردن‌شان، بوی بدن‌شان، پرحرفی یا کم‌حرفی‌شان، پیشینه تحصیلی و خانوادگی‌شان باعث پیش‌داوری‌ام شود، برایم خیلی مهم است. 

بای‌دیفالت در اولین نگاه همه را قضاوت می‌کنم با آنچه چشمانم می‌بیند.. مدتی باید از آمد و شدمان بگذرد تا آن نگاه اولیه‌ تاثیر خودش را ازدست بدهد و آن طرف با خودِ واقعی‌اش در ذهنم ثبت شود.

تازگی‌ها این نقص خودم را فهمیده‌ام. امروز که با گروهی آدم ناآشنا و آشنا رفته بودم جایی، ناآشناها را عین کامپیوتر اسکن می‌کردم.. چه بسا با پیش‌فرض‌هایی که می‌تواند همه اشتباه باشد.. مثلا یکی بین‌شان بود که قبلا کارگاه ماشین‌سازی داشت و حالا تبدیل به یک تولیدکننده پولدار شده. با اتوموبیل شیکش ما را رساند به کارخانه‌اش.. بوی عرق فضای اتوموبیل را پرکرده بود و من مدام توی ذهنم می‌چرخید: مرد دهاتی بی‌سواد نوکیسه.. بعد کلید این گفتگوی ذهنی را خاموش کردم و سعی کردم در سکوت بهش نگاه کنم.. او را ببینم فارغ از بوی بدش و فارغ از نوکیسه‌بودنش. هیچ‌کدام به من ربطی نداشت.. من برای کار دیگری همراهی‌اش می‌کردم. قراربود کارخانه‌اش را بازدید کنم.
 پیش خودم شرمنده شدم. نه فقط از بابت گفتمان کم‌ارزش ذهنی‌ام بلکه از این بابت که دیدم این کار را درمورد همه ناخودآگاه انجام می‌دهم. 
به خودم از دریچه چشم آنها نگاه کردم. آنها مرا چطور می‌دیدند؟ زنی پرافاده و سرد و پرادعا؟ این بهترین تصوری‌ است که اگر قرارباشد در نگاه اول قضاوت شوم، از خودم ارائه می‌دهم. چه‌بسا تصورات خیلی بدی هم به این اضافه شود.. من با این مغز کوچکم، با این زاویه تنگ نگاهم، با این همه نقصی که دارم چطور می‌توانم این همه دیگران را از بالا ببینم و قضاوت‌شان کنم؟

تصمیم گرفته‌ام. تصمیم گرفته‌ام که تمرین کنم آدمها را با فکرشان بسنجم.. بسیاری از ایراداتی که تا امروز برای آنها متصور شده‌ام ناشی از پیشینه‌ای‌ست که هرکس من‌جمله خود من می‌تواند داشته‌باشد و این گذشته را نمی‌توان تغییر داد. می‌خواهم تمرین کنم مردم را با آن‌چه در زمان حال فکر می‌کنند و تلاش می‌کنند باشند، ببینم. با آن‌چه فکر می‌کنند..

سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۳

سنگینی تحمل پذیر هستی

دیشب فیلم ساعتها رو توی گالری دیدیم. خیلی خوبه این فیلم. به دیدن، شنیدن یا خوندن همچین چیزی خیلی نیاز داشتم.
ویرجیاناولف رو خیلی دوست دارم. یه زمانی باهش هم ذات پنداری زیادی می کردم.
اون روزها یک چیزی بین رویا و واقعیت زندگی می کردم. قسمت رویایی زندگیم بسیار هیجان انگیز بود. با اینکه هیچ وقت دراگ رو امتحان نکرده ام ولی حال اون روزهام احتمالا چیزی شبیه حال آدمهایی بود که دراگ مصرف می کنن.. می تونم درکشون کنم که چرا این قدر بهش وابسه می شن. اون حال خیلی خاصه..
افسردگی داشتم. دکتر بیرشک بهم گفت باید دارو مصرف کنم. کردم. افسردگیم خوب شد. ولی یه روز به دکتر گفتم درسته که خوب شدم ولی دیگه احساساتی با قدرت اون روزها ندارم.. نوشتن، درک کردن، موسیقی، تماشای طبیعت و همه این چیزها دیگه برام مثل آدمهای معمولی شده... نمی تونم به وجد بیام.. دکتر گفت باید بین اون احساسات و زندگی عادی یکی رو انتخاب کنی.
مجبور بودم زندگی عادی رو انتخاب کنم.. چون باید زندگی می کردم. انتهای اون مسیر برام روشن نبود.. ولی طی مسیر عالی بود.
اینی که الان دارم زندگی می کنم برای من که تجربه اون احساسات رو دارم، مثل بوییدن گلی یه که عطر نداره. گل رو می بینی ولی نمی تونی حسش کنی. همون باغ.. همون گل.. ولی حسی بابت بودنش ودیدنش به تو نمی ده.. فقط چشمات ممکنه خوشحال بشه .. مثل همه چشمهای دیگه.. وگرنه یک گل بی عطر حسی رو توی روحت زنده نمی کنه.. زندگی الان من اینه.
خیلی سعی کردم اون عطر رو دوباره بیارم توی زندگیم.. ولی نمی شه. با فکرکردن و وادارکردن خود، امکان پذیر نیست.. روح آدم باید درموقعیتی باشه که به آسونی بتونه از زمین جدا بشه ..من الان یک آدم منطقی هستم با پاهایی که وزنه های سنگین واقعیت و منطق بهشون بسته شده .. دیگه قدرت پرواز ندارم.. از درک چیزهایی ماورای زمین عاجزم.. فقط می تونم بفهمم توی زمین چی می گذره.. و البته خوشحالم که حداقل می دونم غیر از زمین، زندگی جای دیگری هم هست.. شاید بهتر.

دوشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۳

آرامشت را حفظ کن خانم.

بدخلق و عصبانی ام. دیروز داشتم فکر می کردم مدتهاست دیگر نمی خندم. لااقل خلق خوشی را که در شرکت داشتم، دیگر ندارم. 
از اینکه ازم سوءاستفاده کنند، به شدت عصبانی می شوم. معمولا وقتی این کار را می کنند که بدانند در موقعیتی نیستم که بتوانم اعتراض کنم. 
 درحال حاضر مدیرمالی این کار را می کند. آدم درست و حسابی از نظر روانی نیست ولی کارش خوب است و دست من هم زیر سنگ اوست ولی کم کم به مرز زیاده روی رسیده و همین وقتهاست که منفجر شوم. 
چند سال است که با ما کار می کند. مدیرمالی قبلی ام را در نتیجه یکی از همین انفجارها ازدست دادم. آن موقع بسیار کم تجربه بودم و فکر می کردم چیزی که زیاد است مدیرمالی ست. الان لااقل می دانم که حتی اگر مدیرمالی خوب قابل دسترسی باشد اما حوصله و وقت کار کردن با آدم جدید را ندارم. 
این مدیر فعلی به لحاظ پیشینه زندگی اش، روان به هم ریخته ای دارد. قبلا مدام دعوا می کردیم. ولی دوسالی ست که یاد گرفته ام وقتی بهم ریخته است، شرایط را طوری دور بزنم که از کنارش بگذرم و از روی او رد نشوم. مثلا دعوتش می کنم به اتاق و یک ساعتی با هم گپ می زنیم و سیگار می کشیم و قهوه می خوریم. کم کم خواسته ام را بهش می گویم. این مدت کاملا موفق بوده ام مگر زمانی که روان خودم هم  بهم ریخته باشد. 
از قبل بهش گفته ام حواسمان به هم باشد که وقتی یکی عصبانی ست، دیگری خراب کاری نکند. الان از وقتهاییست که من هم خوب نیستم. اگر خوب باشم مشکلات را بسیار راحت می توانم حل کنم. درحال حاضر کسی حواسش به ناخوشی من نیست. بنابراین خودم باید مراقب باشم خرابکاری نکنم. حداقل به خاطر خودم که دیگر حوصله کار با آدمهای جدید را ندارد و حتی المقدور ترجیح می دهد وقتش را به جای کشف و شناخت ناشناس ها صرف همکاری و تحمل  همان شناس های قدیمی بکند.

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۳

لطفی در حق سایرین: ادیت افکارم قبل از پابلیش صوتی آنها

از روی صدای ضبط شده کلاس آوازم، تمرین می کنم. یک قسمتهایی با معلمم حرف زده ام. آن قدر پرت و پلا و حرف بی خودی گفته ام که شنیدن صدایم آزارم می دهد. 
با خودم فکر می کنم اگر یک روزکامل صدایم را ضبط کنم، تحمل بازشنیدن چقدر از آن را دارم؟ بیشتر حرفهایم بی خود است. کاملا قابل حذف شدن.

 

سه‌شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۳

What matters most

 تعطیلات را در بستر سرماخوردگی گذراندم. بازهم شکر که تعطیل بودم و فرصت استراحت داشتم. به‌گمان خودم آن‌چیزی که سریع شفایم داد، خوردن روزانه دوتا قرص ویتامین ث 1000 و روی بود. وگرنه سرماخوردگی‌های من معمولا خیلی سنگین و افتضاحند.
...
معلم گیتارم تقریبا جوابم کرد. سرش بسیار شلوغ است و احتمالا تحمل صدای من هم برایش سخت بود. با پافشاری خیلی زیاد بعد از شش ماه ازش وقت گرفتم و رفتم پیشش. یک ساعت تمرین کردیم. ولی دست‌آخر واقعا از اینکه با توجه به شرایطش، عین کنه بهش چسبیدم و وقت گرفتم، آن هم وقتی‌که خودم از آدمهای کنه بیزارم، پشیمان شدم.
حالا چکار کنم؟ خیلی وقت است که با خودم درباره یادگرفتن گیتار فکر می‌کنم. یعنی چرا برایم این‌قدر مهم و ناموسی شده؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم دوست دارم ادامه‌ بدهم و حتی اگر شده روز آخر عمرم، یک آهنگ بی‌نقص اجرا کنم. برای همین تصمیم دارم دوباره کلاس تعلیم آوازم را شروع کنم. یک هفته‌ای است که دارم تمرین‌های گذشته را انجام می‌دهم و اگر این سرماخوردگی امان می‌داد، خوب پیش رفته‌بودم. از معلم آواز سراغ یک معلم گیتار خوب را خواهم‌گرفت که با نت آموزشم بدهد. کاری که تا به‌حال نکرده‌ام. دوباره شانسم را امتحان می‌کنم. این‌بار از در دیگری وارد خواهم‌شد.
...
کتاب مدیریت برخود را دو یا سه بار خواندم تا خوب یادم بماند. این اولین باری‌ست که یک کتاب را پشت‌سر‌هم مثل یک کتاب درسی سه بار دوره می‌کنم. توصیه می‌کنم بخوانید. 
طبق کتاب آرمانهایم را نوشته‌ام و می‌خواهم درموردشان برنامه‌ریزی کنم. بلندمدت، متوسط و کوتاه مدت. کار خیلی خوبی‌ست. نوشتن آرمانها، اهداف زندگی را معلوم می‌کند. انگار روی نقشه زندگی مسیری را برای خود تعیین می‌کنید. برنامه‌ریزی برای آنها برداشتن توشه راه است که مسیر را بپیمایید. و بعد باید در انجام هدف خود تعجیل کنید.
کتاب را بخوانید. نوشته هیرم اسمیت است. 
نام انگلیسی کتاب: what matters most و نام نویسنده: Hyrum W. Smith است.

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۹۳

چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

دیروز برایش خاطرات سالهای دور را تعریف می‌کردم. داستان مردان زندگی‌ام را که درواقع هیچ‌کدام مرد زندگی من نبودند. آدمهایی بودند برای خودشان که آمدند و رفتند و به‌جز یکی هیچ‌کدام رنگ و نقشی بر این زندگی نگذاشتند. چطور می‌توانند آدمها این‌قدر بی‌اهمیت شوند/باشند؟ به‌خاطر همین بی‌اهمیتی ازشان حرف زدم. وگرنه خوب نیست درحالیکه نوازش می‌شوی این خاطرات را بروبی..
....
دوستش دارم. آرام و بی‌دغدغه. بودنش آرامش‌بخش است. می‌توانم بهش تکیه کنم. فقط از بابت هم‌فکری. نمی‌شود دستش را بگیرم و با‌ هم برویم بیرون. من آدم ریسک کردن با آبرویم نیستم. همین‌که هست.. همین‌که می‌توانم با او حرف بزنم، بغلش کنم، درددل کنم، بخندم، امیدوار باشم، جوان بمانم، برایش آشپزی کنم و به‌خاطرش به مادرم دروغ بگویم و زندگی را از ملالت خلاص کنم، خوب است. 
دیگر توقع زیادی بابت عاشق شدن و عاشقی‌کردن ندارم. یک‌جایی در مسیر سرنوشت فهمیدم که چشمه عاشقی‌کردنم خشک‌شده‌است.. و درحقیقت متوجه شدم که از اول هم سرابی بیش نبوده. 
زمان زیادی برد تا پذیرفتم سرنوشت را باید همین‌طورکه هست قبول کنم و برای جایگزین‌کردن چشمه و از بی‌آبی نمردن تمرین کنم. انگار تمرینی نکردم. سرنوشت خودش را به‌من تحمیل کرد. و من قبولش کردم.
حالا راحت تر زندگی می‌کنم. برای هرلحظه‌ای که هستم، او هست، هم‌زبانم می‌شود، نوازشم می‌کنم خوشحال می‌شوم. این رابطه ماندنی‌تر است. چون توقع دیگری نداریم.