یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۳

یک روز خوب

امروز به‌عنوان یک کارمند نمونه از سر کار جیم شدم.  دیشب خوب نخوابیدم. پریشب هم. قرص خواب نمی‌خورم و بنابراین تا صبح انگار بیدارم. صبح زود رفتم ورزش. انگار دیشب یک کم سرما خورده‌ام. نباید ورزش می‌کردم ولی سه جلسه دیگر مانده که اگر نروم سوخت می‌شود و بنابراین باید حلالش می‌کردم!

صبح یک جلسه هفتگی توی یک ارگان دولتی داشتیم که نرفتم. به رییس جلسه اس‌ام‌اس زدم که جلسه است؟ گفت بله و می‌خواهیم نحوه بازدید از واحدهای تولیدی را معلوم کنیم. گفتم ببخشید که من هم سرماخورده‌ام و هم مهمان دارم. گفت اشکالی ندارد.
درحقیقت نرفتم چون نگران بودم به عنوان بازدیدکننده انتخابم کنند و آن‌وقت خر بیار و باقالی بار کن. عصر هم در راستای همان جلسات باید می‌رفتم انجمن صنفی‌مان. اس‌ام‌اس زدم که مریضم. بین دو تا از اعضای هیات‌مدیره دعواست و امروز قرار بود تکلیف دعوا را معلوم کنند. فکر کردم بهتر است نباشم. هدفم از رفتن به انجمن و ادامه جلسات، پیگیری دعواها نبوده. چیز دیگری‌ست که مسلما جلسه امروز ربطی به آن ندارد.

بعد خود‌به‌خود واقعا مریض شدم. داستان بیمار خیالی!  به مدیرعامل مهربان اس‌ام‌اس زدم و داستان را گفتم که شده‌ام مثل ملا نصرالدین و الان فکر می‌کنم اگر نروم خانه و سوپ نخورم حتما تب می‌کنم! اجازه مرخصی داد.
مدیرعامل مهربان که هست، هزار مزیت دارد ، از آن جمله اینکه من می‌توانم بعد از مدتها نقش کارمند را بازی کنم و از کسی مرخصی بگیرم و جیم شوم.

توی راه لیمو شیرین و جعفری خریدم. الان خانه‌ام. سوپ حاضر است و تلفن‌ها را قطع کرده‌ام. می‌خواهم با کتاب بروم زیر لحاف و یک کمی مطالعه و بعد یک خواب اساسی انشاء الله . که البته نمی‌دانم چرا این خواب‌های غلیظ و شدید فقط ظهرها سراغم را می‌گیرند و شب ازشان خبری نیست.

وبلاگ گل‌مریم را بعد از متها خواندم. برایم جالب بود که بعد از سالها داستان یک زندگی روزانه را می‌خواندم.. تشویق شدم به نوشتن. همیشه آدمهایی پیدا می‌شوند که به یک سریال واقعی ههم علاقه‌مند باشند.

جمعه، مهر ۰۴، ۱۳۹۳

صبح جمعه

کله صبح جمعه بیدار شدم. ساعت یک ربع به هفت. امکان نداشت حتی ده دقیقه دیگر بتوانم بخوابم و چقدر آرزو داشتم لااقل تا ساعت نه خوابم ببرد. 
بلند شدم. روز را شروع کردم. کارهای عقب‌افتاده. رفتم زیرزمین و یک بطری آوردم تا نوشیدنی آلبالویی دست‌ساز غیرمجازم را بعد از مدتها جابجا کنم.خاک گلدان هم آوردم تا یک گلدان رو به موت را باز دستکاری کنم شاید زندگی بگیرد... 
یک سه‌راهی برای راه انداختن رادیوی بالای سرم که شبها یک چیزی گوش کنم و صبح‌ها با صدای رادیو بیدار شوم. توی خانه قبلی نمی‌توانستم با رادیو بخوابم بس که دیوارها نازک بود و انگار رادیو را توی اتاق خانه بغلی گذاشته‌باشی.
صبحانه کمی خوردم. صبح جمعه‌ای که نگذارد بخوابی لیاقت پنکیک و فرنچ‌تست ندارد.. همان صبحانه روزهای معمولی را باید بخوری. محتویات آیفونم را جابجا کردم. فایلها را مرتب کردم و حالا هنوز ساعت هشت و چهل دقیقه است..
همه خوابند و کسی نیست که بهش تلفن بزنم. به خواهر آمریکایی زنگ زدم ولی جواب نداد. بنابراین بعد از عوض کردن خاک گلدان می‌خواهم یک فولدر درست کنم برای عکسهایی که قرار است چاپ شوند. مدت زیادی- شاید چند سال- است که مامان و بابا از اینکه هیچ‌عکسی بعد از گرفته‌شدن دیگر چاپ نمی‌شود و بنابراین بی‌فایده است، غر می‌زنند. می‌خواهم با یک آلبوم سورپرایزشان کنم. بعد هم یک آلبوم موسیقی برای دایی درست کنم که قرار است نهار با هم باشیم.
این دو تا آلبوم عکس و موسیقی هرکدام یک پروژه‌اند.. باید همان کله صبح را بهشان اختصاص می‌دادم.
صبح‌زود بیدارشدن خوب است. از زندگی جلو می‌افتم.

پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۳

در خفا

شنیدن یک ترانه از گوگوش مرا برد به دنیای هفده سالگی.. وقتی اولین دوست پسر زندگی‌ام را داشتم. به یاد روزهایی افتادم که به مادرم دروغ می‌گفتم و با او به سیر و گشت می‌رفتم..
دیشب در سن چهل و پنج سالگی درست با همان واژگان هفده سالگی به مادرم دروغ گفتم... و مادرم درست با همان کلمات بیست و هشت سال قبل گفت بهم اعتماد دارد، درحالیکه صدایش مثل همان روزها سرشار از ناباوری بود.
...
من آدم آزادی یواشکی نیستم. لذتی برایم ندارد. دلم آرامش می‌خواهد... هیچ‌وقت با استرس دروغ کیفی نمی‌کنم، گرچه همیشه از این بابت ناچار بوده‌ام.. دلم می‌خواست یک روز برای مادرم زنی باشم که حق دارد زندگی را در آزادی زندگی کند.

یکشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۳

بالونی که پرواز بلد نبود!

درست همان‌وقتی که از اتفاقات خوب می‌نویسم، همه زندگی برعکس می‌شود!
البته خدا را شکر اتفاق بدی درکار نیست ولی مثبت‌زندگی کردنم را دود دادم رفت هوا. فقط یک هفته آدم بودم. تمرین صدا و موسیقی را رها کردم. یعنی رها شد. موضوع عجیبی برای معده‌ام پیش‌آمد که بعد فهمیدم ورم معده یا گاستریت بوده.
 به‌خاطر سردرد شدید چند نوبت آسپرین خوردم و از فردایش معده‌ام تبدیل به بالونی شد که انگارهیچ منفذی برای تخلیه گاز در آن تعبیه نشده بود.
 بلاخره رضایت دادم و دست از خوددرمانی و سرچ در اینترنت برداشتم و رفتم دکتر. ظرف بیست و چهار ساعت درمان شدم. پنچاه هزار تومان ویزیت + سی و چهار هزار تومان پول دوا، منفذ تخلیه گاز بالونم را بسته‌بودند!
هربار که دچار مرضی می‌شوم آن‌قدر در اینترنت درباره‌اش می‌خوانم تا دست آخرکه سراغ دکتر می‌روم می‌توانیم با هم در مورد همه ابعاد مرض گفتمان مناسبی داشته باشیم. خوب.. این حُسن است ولی اشکال بزرگش این است که مدتهای مدید درد می‌کشم بی‌آنکه آن حُسنِ بی‌خود به‌کارم بیاید. 
...
این مدت کتاب زیاد خواندم. در موردشان در گودیدز نوشته ام. ولی مدیرعامل مهربان یک کتاب بهم هدیه داد که بسیار مفید بود. این قدر عصبانی نباش! ترجمه نفیسه معتکف. کتابی کاربردی با ترجمه‌ای روان و جذاب است. از منِ همیشه عصبانی که کتابهای زیادی درباره کنترل خشم خوانده‌ام و چندین جلسه مشاوره هم رفته‌ام، بشنوید و بخوانیدش.

دوشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۳

ما بد نبودیم... ما بلد نبودیم.

با مدیرعامل مهربان حرف می‌زدم. صحبت کشیده شد به پدر و مادرم و گله کردم که هیچ‌وقت حمایت‌گر نبودند. گفت نمی‌توانستند باشند. 
منظورش این بود که نسلها با هم فرق دارند..
امشب اما دلم گرفته.  یک بغضی ته دلم نشسته.. حس می‌کنم در قبالشان خیلی بی‌انصافم. خودم را سرزنش می‌کنم.. نه به‌خاطر حرفهایی که با مدیرعامل مهربان زدم.. که حتی به خاطر فکرهایم.. فکرهایی که مدتهاست درباره آنها دارم.. من و برادرم و خواهرانم.. درباره نحوه تربیتمان گله‌مندیم و هروقت با همیم از این بابت غصه می‌خوریم. و امشب از این بابت شرمنده‌ام.
فتانه این جمله را در فیس‌بوک گذاشته بود: ما بد نبودیم، ما بلد نبودیم.. فکر می‌کنم مصداق همه آن‌چیزی باشد که به‌خاطرش از آنها دلگیریم. و این تقصیر از آنها نیست. باید بپذیریم. همان‌طور که هستند. به‌خاطر همه آنچه که به ما داده‌اند.. و آنچه نداده‌اند را به حساب بلدنبودنشان بگذاریم..
حتی نوشتن این جملات بغض و شرمندگی‌ام را بیشتر می‌کند. :(

شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۳

نیوشیدن

دیروز با دایی بودم. با او همیشه وقت به‌مفیدترین شکل ممکنش می‌گذرد. از خوردن و آشامیدن بهترین‌ها تا شنیدن و گفتن بهترین‌ها.

از مدیریتم تعریف کرد. گفت کار را خوب جلو برده‌ام و به بهترین شکل ممکن وارد مارکتینگ شده‌ام. گفتم مربیان خوبی داشته‌ام.

 بعد گفت مدیریتت نفوذی‌ست. سوال کردم یعنی چه؟ گفت: اگر راستش را بگویم ناراحت نمی‌شوی؟ گفتم نه ترجیح می‌دهم اگر لازم است، بدانم.

گفت کلام پر نفوذی‌ داری. این توی شرکت و برای کارمندانت بسیار خوب است. تحکم می‌کنی و حرفت را به کرسی می‌نشانی. به راهی که می‌روی معتقدی و برای همین روی اطرافیانت نفوذ زیادی داری. باعث می‌شوی مسیر شرکت و کارتان منحرف نشود.
گفتم :خوب؟
  گفت: ولی مراقب خواهر و برادرت باش. آنها آدمهای بسیار نجیبی‌اند. بسیار خوبند.. وقتی باهشان حرف می‌زنم، می‌بینم انگار روح تو در کلامشان حلول کرده. تو قدرت نفوذت را روی آنها هم بکار می‌بندی..
 گفتم : فقط وقتی راهنمایی می خواهند، راه را نشان‌شان می‌دهم و بعد که به موفق می شوند این بسیار شادم می‌کند.
 گفت : درعوض خلاقیت را از آنها گرفته‌ای. آنها داخل همان کادری می‌اندیشند که تو برایشان انتخاب کرده‌ای..
گفتم:دایی.. از همان ابتدا مرا مقصر دانستید که هیچ یک از بچه‌های فامیل پزشکی نخواند و همه مهندس شدند. گفتید من باعث شدم.. درحالیکه من حتی خبر نداشتم برادرم مهندسی شیمی را انتخاب کرده.. از بقیه هم که دیگر هیچ.
گفت: تو خبر نداشتی وگرنه تاثیرت از همان اول روی همه زیاد بود. تو نزدیکانت را ابیوز می‌کنی.. آدمهای خوبی که می‌توانند زندگی را آن‌طور که برایشان بهتر است بسازند، وادار می‌کنی راهی را که تو می‌پسندی بروند..

سکوت کردم. پرسید ناراحت شدی؟ گفتم نه.. ولی نمی‌دانم چکار کنم.. یعنی بهشان هیچ راهنمایی ندهم؟ 

گفت :" گوش کن. بگذار حرف بزنند .. همه حرفهایشان را تا آخر گوش کن . این کار دو حسن دارد . یکی اینکه ازشان یاد می‌گیری که طور دیگر و از زاویه دیگری هم می‌شود موضوعات کار و زندگی را دید و فایده دومش این است که به طرف مقابلت احترام می‌گذاری و اجازه می‌دهی دیده شود، فکر کند و گاهی روش زندگی‌اش را آن‌طور که برای خودش مناسب است انتخاب کند."

شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۳

نوشتن زندگی، نظم بخشیدن به زندگیست

درست همین دیشب که بی‌صبرانه قرص خوابم را خورده‌بودم و دم دروازه بهشت راه می‌رفتم، انگار نه انگار.. 
قرص خواب که می‌خوری، اگر بدخواب شوی از نخوردنش بدتر است.. صدبار کابوس دیدم و هی مثل جنازه‌ای بیدار، خودم را کشان‌کشان می‌بردم دستشویی.. 

صبح طبق قرارم با خودم، حدود شش بلند شدم و ساعت هفت رفتم باشگاه. ازجایی که خودم را زود چشم می‌زنم امیدوارم ورزش رفتنم مثل بهشت رفتنم نشود..
در طول روز خوابم می‌آمد ولی هشت ساعت کارمفید کردم. 
باز برای مدیرعامل مهربان، با اینکه حالا ایران است، گزارش کارکرد روزانه‌ام را ریز به ریز می‌نویسم.
اوایل از نوشتن این گزارش عصبانی می‌شدم. باخودم فکر می‌کردم لابد منشی قدیمی راپورت دروغی درباره کارم داده.. بعد از مدتی چون مدام سعی می‌کردم حتی یک سوراخ باز لای دقایقم نماند، استرس گرفتم و خشم اولیه‌ام تبدیل به اضطراب شد. 
ولی گوش به‌حرفش می‌کردم و گزارشها را مرتب می‌دادم. نتیجه‌اش این شد که فهمیدیم که باید یک دستیار برای خودم بگیرم تا از فشار کاری‌ام کم شود. 
اصل گزارش نویسی از روزی شروع شد که غر می‌زدم که از شدت کار، نمی‌توانم درست فکر کنم و برای آینده شرکت نقشه بریزم. گفت باید مدتی گزارش روزانه کارکرد بدهی تا بفهمیم کدام بخش از کارهایت قابل واگذاری‌ست. 
آدمم را که استخدام کردم دیگر گزارش ننوشتم. بیشتر به‌خاطر همان اضطرابی که دچارش می‌شدم. ولی بعد از مدتی فهمیدم عجب کار درستی بود! عین رفتن نزد مشاور و یک‌ریز حرف‌زدن و اشکال خود را لابلای حرفهای خود پیدا کردن! ازش خواستم که ازم بخواهد دوباره بنویسم!! و حالا باز شروع کرده‌ام. کارهایم مرتب شده.. یک ردیفی دارم به نام عمری که به‌هدر دادم.. و اوقات تلف‌شده را تویش یادداشت می‌کنم. این مدت شاید یکی دو ساعت عمربرباد رفته داشته‌ام.
جالب اینجاست که توی شرکت ما از سالها قبل، طبق ایده شرکت بایر که ضمن مصاحبه با یکی از پرسنل قدیمش فهمیدیم،  نوشتن گزارش  کارکرد و ایمیل روزانه آن به من و مدیرعامل مهربان اجباری بوده و حالا می‌فهمم چه کمکی به بچه‌ها و خودمان در راستای منظم‌کردن‌شان کرده‌ایم. 
..
امروز یکی از دوستانم پیغام داد که با فلان دوست هم‌پانسیونی زمان دانشگاه، یک شب شام برویم بیرون. 
گفتم امروز که هیچ، فردا که تا نصفه‌شب جلسه داریم، پس‌فردا مهمان دارم، سه‌شنبه ماموریتم، چهارشنبه شاید خالی باشم، پنجشنبه تئاترم و جمعه هم با یک دوست دیگر نهار بیرونم. گفت خاک برسرت، پس چهارشنبه‌ات را نگه دار برای ما.
 فکر کردم احتمالا حمل بر خودستایی‌ام می‌ کند که فلانی می‌خواهد وقت پرمدیربودنش را به‌رخ بکشد. قصد من که این نبوداما در ضمن نوشتن پیام، از اینکه یک هفته مرتب و خوب دارم خوشحال بودم. 
مدتها بود از بس مهمان داشتم روال زندگی‌ام بهم ریخته‌بود. حالا خودم هستم و دنیایی که در دستان من می‌چرخد.

جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۳

دو قدم مانده تا بهشت

دو روزی رفتم مشهد. برادرم سفر رفته و فکر کردم باید سهمم را از بابت نگهداری پدر و مادرم به‌جا بیاورم. بسیار خوش گذشت.
جالب است که تا تصمیم گرفتم بیشتر بهشان سر بزنم، قیمت بلیط این همه گران شد.
....
یک ماهی می‌شود که با قرص خواب زندگی می‌کنم. بدون آن شبها چندبار بیدار می‌شوم و روز کسلم. تجویز دکتر است که گفته عوارض بی‌خوابی بیش از قرص خواب است.
تازگی یاد گرفته‌ام قرص را همین ساعتها-حول و حوش نه و نیم- بخورم و چهل دقیقه مانده تا بهشت را به کتاب‌خوانی بگذرانم.. از دیدن تلوزیون تقریبن دست‌کشیده‌ام و در عوض حسابی وقت اضافه دارم برای زندگی‌کردن. قبلن تا حدود یک بیدار بودم و بازهم وقت کم بود.

دوشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۳

قبل از طلوع..

ساعت چهار صبح خواب آلوده بلند می شوم.. پنجره را باز می کنم و باز دراز می کشم.. نسیم شهریور نوازشم می دهد .. قشنگترین قسمت خوابم همین دو ساعت است که به عشق بازی با نسیم می گذرد..