شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۳

روزهای سرشار

این روزها پر از اتفاقند.فرصت نوشتن ندارم. اتفاقات خوب و بد و معمولی .. دیدن دوستان پانسیون دانشجویی.. خواندن کتابهای عالی.. گفتگو با آدمهای بی‌مثال.. تماشای تئاتر.. تصمیم برای بهتر‌بودن.. عمل به تصمیم.. دنبال کلاهبردار شرکت بودن.. جلسه با بچه‌های فروش و آموختن از هم‌نشینی‌شان.. 

در یک جمله افزون شدن تجربه و حس خوب زندگی را زندگی‌کردن نه روزمرگی.

چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۳

شهود

دیروز یک آدم خیلی خوب اومده‌بود شرکت. چند سالیه با گروه معدن ما کار می‌کنه. وقتایی می‌یاد که مدیرعامل مهربون ایران باشه. دیروز اتفاقی منم باهشون نهار خوردم و بعد باهشون نشستم به گپ و گفت.. شنونده بودم. 
آدم نازنینی بود. یک بند حرف می‌زد. بدون نقطه ته خط. ولی شیرین‌سخن. فکر می‌کردم لیسانس داره ولی از کارهاش که گفت فهمیدم لیسانس و فوق لیسانس دانشگاه تهران رو داره به علاوه مدرکی معادل دکترا. متواضع بود. خندان و مهربان و پرکار. عین یک درخت میوه قدیمی پربار..
خاطره روزی رو گفت که رییسش توی یک سازمان دولتی با هیجده هزار تومن حقوق، بیرونش انداخته بود و اون حیرون مونده بوده که فرداش به خانواده‌اش چی بگه؟  در همون حال حیرونی یکی از یه‌ شرکت خصوصی بهش زنگ می زنه و خلاصه می‌فرستنش برای ارزیابی یک پروژه.. برای اون کار سه هفته‌ای هفتصد و پنجاه هزارتومن بهش می‌دن.
بهم می‌گفت آدم درستکار به‌هیچ‌کی مدیون نیست. اوسا‌کریم هواشو داره.. می‌گفت نظام دنیا برپایه اصول درست بنا شده. راه کج به مقصد نمی‌رسه و همون‌طور که در همه اجزای طبیعت توازن برقراره، این مسئله هم از این توازن نشأت می‌گیره..

شب به مدیرعامل مهربون ایمیل زدم ازش تشکر کردم و گفتم احساس شوری که دیرزمانی از زندگیم رفته‌بود، با همنشینی این آدم برگشت.

دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۳

سنگفرشی که تو را به من می‌رساند

دچار یک خشم عمیقم. اندوه شدید دیروز جاش رو داده به خشم. صبح موقع رانندگی با یه خری دعوام شد. مدتهابود تصمیم گرفته‌بودم موقع رانندگی دعوا نکنم ولی اون‌قدر خشمگین بودم که وقتی داشتم فحشش می‌دادم رفتم توی جدول ..
....
صبح تقریبا زود رسیده‌ام شرکت. یک ربع به هشت. برادرم اینجاست و وقتی هست باید زود برسونمش شرکتش.
 از وقتی اومدم دارم برای خودم دنبال یه‌چیزی می‌گردم که یه‌کمی روحیه‌ام رو عوض کنه. خواستم از میم‌تیم ماگ جدیدی بخرم. ولی سایتش درست باز نمی‌شه. گفتم یه کم موسیقی گوش کنم. سنگفرشی که تو را به من می‌رساند ..از فردین خلعتبری... اینم غمگینه. 
....
امروز اتفاقا روز شلوغیه. ظهر مهمون داریم و ساعت دو هم باید برم بیرون از شرکت برای یک جلسه گند. 
...
یک کارمندی رو استخدام کرده‌ام. حدود چهل روز قبل. لیسانس و فوق لیسانس از بهترین دانشگاه دولتی داره. خیلی هم باهوشه. ولی یه عیب بد داره و اونم اینه که بو می‌ده. بارها و بارها غیرمستقیم موضوع رو مطرح کرده‌ام. اول روی برد شرکت نوشتم که رعایت نظافت اجباریه. بعدش دو بار توی جلسه فروش دسته‌جمعی به همه گفتم. دو روز خوب بود ولی دیروز باز همون داستان. 
علاوه براینها کم دقته. کم دقتی رو می‌تونم درست کنم. اصولن عیوب کار رو می‌تونم اصلاح کنم ولی این قضیه خیلی بده. من به‌شدت به بوی بدن حساسیت دارم واگه کسی بو بده، حتی اگه بخواد بهم یک پیشنهاد عالی هم بکنه، نمی‌تونم حرفش رو گوش کنم. عصبانی می‌شم. عصبانیتم مثل یک شعله شمع روشن می‌شه و کم‌کم به همه فضا سرایت می‌کنه و دست‌آخر همه‌چی رو منفجر می‌کنم. مخصوصا حالا که روحم وضع درست و حسابی هم نداره.
نمی‌دونم باهش چکار کنم. به‌خاطر این مسئله‌اش وقتی میاد توی اتاقم از سرم بازش می‌کنم و درنتیجه کم بهش می‌رسم یا با روی ترش باهش حرف می‌زنم.
 اگه این اشکال رو نداشت مطمئنم به احتمال نود درصد می‌تونستم باهش درست کار کنم ولی با این مشکلش ناخودآگاه دارم می‌رم به‌سمت این که قرارداد آزمایشی رو تمدید نکنم. 
جالبه که روز اول کارش وقتی اومد شرکت ناخن‌هاش بلند و کثیف بود و به‌شدت خورد توی ذوقم. بهش درلفافه گفتم که باید شرایط ظاهری رو رعایت کنه و به‌قدری تیزهوشه که فردا ناخن‌هاش رو کوتاه کرده بود. ولی به‌قول مامانم خویی که ماماچه می‌یاره مرده شور می‌بره.

یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۳

دستهای تو تصمیم بود.. باید می‌گرفتم و دور می‌شدم :(

آچمزم. آچمز یا مستاصل. هرکدوم بارش قوی‌تر و منفی‌تره. تمام سلولهای وجود پیش گل‌یاسه و هیچ‌کاری از دستم برای زندگی گهی که داره برنمی‌یاد.
دلم می‌خواد دستش رو بگیرم و از توی اون منجلاب بکشمش بیرون...ولی وجود اون دوتا بچه مثل اینه که با گرفتن دست گل‌یاس، اون دو تا رو ول کنم تا غرق بشن یا نهایت آسیب رو ببینن.. 
قلبم از غصه فشرده است.. خیلی فشرده. مچاله شده‌م توی خودم و داستان روزهای دردناکش رو گوش می‌کنم.. 
مجبورم سکوت کنم. حتی نمی‌تونم وقتی می‌شنوم گریه کنم.. اگه گریه کنم دیگه بهم نمی‌گه چون فکر می‌کنه باعث دردم میشه.. برای همین وقتی گوشی تلفن رو می‌زارم زمین، یک کوه روی پشتمه و من تا ته زمین فرو می‌رم..
نه می‌تونم با جرات بهش بگم جدا شو.. چون پای اون دوتا در میونه.. و نمی‌دونم بعدش باید چکار کنیم.. نه می‌تونم بگم بمون چون از موندنش پیش اون دیوونه وحشت دارم. 
چکار کنم؟ خدایا چکار کنم؟

چهارشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۳

گیج و ویج

روی میزم صد جور کاره. یک کارتابل پر، نمونه های رنگ شرکت رنگسازی برای آزمایش، قانون مالیاتها، جواب آزمایش یه سری نمونه، دوتا رمز اینترنتی که باید فعال بشن، آمار فروش چهارماه اول سال، آمار فروش هفت ماه آخر پارسال، دو تا صورتجلسه برای پیگیری ...
به هرکدومشون یه نوکی می زنم و هی می پرم سر بعدی. وسط هرکار یهویی یک چیزی منو می بره یه جای نامرتبط دیگه. مثلن دارم ایمیل یکی از فروشنده ها رو چک می کنم که قیمت پیشنهادی یه سری مواد رو داده. بعد می بینم خیلی گرونن و چون پول کم دارم، باید الاهم و فی الاهم کنم برای انتخاب خرید. می رم سراغ گزارش انبار ببینم چی کمتر داریم. وسطش یادم می یاد قرار بود فرم انبار کامپیوتری بشه، مسئولش رو صدا می زنم.. مسئول مربوطه ضمن حرفهاش درباره مرخصی فرداش سوال می کنه.. می گم اوکی وبعد به خانم منشی می گم مانده مرخصی ها رو دربیار...می بینم اوهو !! فلان کس چقدر زیاد مرخصی رفته. یادم می یاد فرم ارزشیابی بچه ها رو پر نکردم و برای همین شاید بی توجه شدن. می رم فرم رو پر کنم، تلفن زنگ می زنه و .. بنابراین کماکان ایمیل یارو روی مونیتورم بی جواب باز مونده.

وقتهایی که این طوری کار می کنم خیلی بده. نامنظم و بی برنامه. باید همه چی رو بنویسم. این طوری فقط دوست دارم اول کارای آسون رو انجام بدم که معمولن خیلی هم مهم نیستن.. قورباغه ها اون قدر می مونن که پیر و زشت و بوگندو می شن.. دست آخرم بدون اینکه امیدی به مرگشون داشته باشم، خودم باید تنهایی بخورمشون..

سه‌شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۳

کشش شنیدنش رو داری؟؟

خسته و خواب آلودم. بدون نیم فاصله.
فندق و پسته دیشب پیشم بودن. برای یه کار اداری یه روزه با آقای مرد اومدن. الان رفتن دنبال کارشون و بعدش می یان شرکت.
دیشب قرار بود یکی با باباش بخوابه و یکی بیاد پیش من. ولی از قراری که نتونستن تصمیم بگیرن، جفتشون اومدن توی تختم و تا ساعت یک شب هروکر کردن. 
نوجوون شدن. کوچیکه می گه خاله کشش شنیدن یه مطلب رو داری؟؟؟؟ چشام گرد شده بود!! گفتم چی؟ گفت یعنی می گم می تونی دهنتو سفت نگه داری و رازمون رو گوش کنی؟ از خنده به حال مرگ افتاده بودم. کلمات جدید... ادبیات کودکانه ای که در مرحله گذر به بزرگسالیه.. چشمهایی که معصومیت کودکی و شیطنت نوجوونی رو با هم داره..

برام نوشته مادر بودن سخت ترین شغل دنیاست. راست می گه..ولی وقتی بچه ها تخم جن می شن و شیطنتهای بامزه شون گل می کنه انگار همه سختی ها برای یه لحظه هم که شده، دود می شه می ره هوا..

زندگی گل یاس برای من تبدیل به معما شده.. یک معادله لاینحل. فک کنم برای خودشم همین طوره. یه طرف سختی های مرد و عدم توانایی تحملش و از طرف دیگه این دوتا ورووجک که بهترین دوره زندگیشون رو باید به گه بکشیم. 
گاهی فکر می کنم گل یاس باید از خودش بگذره. گاهی هم فکر می کنم پس خودش چی؟ اگه یه وقت رفت بیمارستان روانی از دست مرد، کی میاد بگه دستت درد نکنه؟ 
ته دلم اما می گه مسئولیت بچه ها خیلی مهم تر از خود آدمه. نمی دونم این حرف احساسمه یا حرف عقلم. اگه خودم بچه داشتم چکار می کردم؟ نمی دونم...فعلا که روغن پالم با محتویات مغزم قاطی شده.

دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۳

کاش بشود

کمتر حرف بزن، بیشتر فکر کن، زیادتر بنویس.

انسرینگ ماشین یک وزارت خانه

شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۳

فولدرهای چینی

دیشب کتاب بازی‌های اریک‌برن رو می‌خوندم تا ببینم همسر گل‌یاس از چه بازیی استفاده می‌کنه و آنتی‌تزش چیه. 
در کمال حیرت متوجه شدم خودم اکثر بازی‌ها رو انجام می‌دم!
...
امروز که بعد از یه هفته رفتم سرکار، کله صبح متوجه شدم فولدرهایی که برای سمینار سفارش دادم یک لیبل تبلیغی گنده روشون چسبیده.
 آقای مسئول خرید رو صدا زدم و سوال کردم مگه تو هزار بار به من زنگ نزدی و سوال نکردی که آیا فلانش فلان باشه و بهمانش بهمان؟ گفت چرا. گفتم اون وفت این لیبل گنده رو ندیدی؟ جالا چطوری از شرش خلاص شیم؟
بچه‌ها افتادن به جون لیبلها ولی گمونم فولدر خاک برسر چینی بود.. آخه کدوم احمقی یک فولدر تبلیغاتی گرون قیمت رو با همچین لیبلی درست می‌کنه که نشه از روش بکنی؟
مسئول خرید و منشی‌ها رو کلی دعوا کردم. گفتم همه‌چی رو خودم باید تک‌تک چک کنم؟ از نظافت توالتها تا خرید مواد و همه‌چی رو؟ 
همه سرشون پایین بود. این جماعتی که من می‌بینم و می‌شناسم ه توی دلشون نه تنها شرمنده نبودن که فحشم هم می‌دادن.
 خلاصه مسئول خرید رو فرستادم بازار تا یک حلال قوی تهیه کنه.
 آخر وقت قرار بود چندتایی رو با حلال پاک کنن. با اینکه سفارش کرده بودم زیر باد تند کولر کار کنن، وقتی رفتم سراغشون و دیدم توی یک اتاق دربسته با بوی وحشتناک حلال نشستن و یکی‌یکی لیبل‌ها رو می‌کنن و بعد محل چسب رو با حلال پاک می‌کنن. به زور فرستادمشون توی اتاق بزرگ زیر باد کولر.
توی راه برگشت به خونه، کنار بزرگراه نگه‌داشتم و تلفن زدم بهشون که ولش کنن تا فردا خودم باشم.با خودم فکر کردم چرا به عقلشون نرسید اول همه لیبلها رو بکنن و بعد یک‌باره و با سرعت جای چسب رو با حلال پاک کنن؟ چرا خودم همون لحظه به عقلم نرسید؟
بعد فکر کردم آیا بازی کردم؟ آیا خواستم گناه رو به‌گردن یکی بیاندازم؟
...
خودم رو شماتت می‌کنم. منم که کارمند آقا شیره بودم، مدام از ترس اشتباه می‌کردم. (البته تا این حد آی کیوی پایینی نداشتم)
هرقدر سعی می‌کنم آرامش داشته‌باشم ولی این پرفکشنیسم وحشتناک کار رو خراب می‌کنه. بازم به اینجا که می‌رسم با خودم فکر می‌کنم آیا دارم بازی می‌کنم؟
باید بشینم و کتاب رو کامل بخونم. کتابی که قبلا هم دوبار خوندمش. خیلی اوضاع سخت شده. 



جمعه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۳

روزهای طلایی

یک هفته طلایی تموم شد. گل یاس و دو تا دسته‌گلش اومدن و امشب رفتن. اون‌قدر رانندگی کردم و راه رفتم که شبا پاهام از خستگی مور مور می‌شد. یک جور خستگی دلنشین.

اکثر مراکز خرید تهران بردمشون. تجریش و میلاد نور و جردن و آرین و میدون محسنی و ونک .. بعضی‌ها رو دوبار رفتیم. تقریبا سالها بود خودم توی تهران خیابون‌گردی نکرده بودم. خیلی خوب بود که بدونم کجا چی می‌فروشن و مد روز چیه . :) 
یه شب هم رفتیم سینما. فیلم آذر، شهدخت، پرویز و دیگران رو دیدیم. خوب بود. از زمانی که ان رییس‌جمهور شده بود، نرفته‌بودم سینما. خیلی خوش گذشت. 
تئاتر هم رفتیم. ترانه‌های محلی. خوب بود. بچه‌ها که خیلی تعریف کردن. ولی یک عیب بزرگ داشت. بخش زیادی از دیالوگها مازندرانی، گیلکی و ترکی بود. تقریبا هیچی از حرفهای این قسمتها رو نفهمیدیم.  یک مونولوگ طولانی انگلیسی هم بود که لابد آقای رحمانیان فکر کرده بود تماشاگران همه از آمریکا اومدن. به‌نظرم باید برای همه اینها روی پرده ویديو پروژکتورش زیرنویس فارسی می‌زاشتن. 
با این همه برای بچه‌ها جالب بود. بازی‌ها طبق معمول عالی و آواز آقای زندوکیلی و سه تا خانمی که تک‌خوانی کردن هم عالی بود. بروشور هم ندادن.
اولین بار بود که بچه‌ها تئاتر می‌رفتن. چون همیشه هروقت اومده‌بودن پیشم خیلی کوچولو بودن و این بار فکر کردم یک سرگرمی بزرگ‌سالانه ببرمشون. بزرگه گفت این بهترین قسمت سفرمون بود.
از امروز صبح کوچولوها هی می‌گفتن کاش پروازمون رو از دست بدیم و اگرهم بریم، تا آخر تابستون چندبار دیگه هم می‌یاییم پیشت. این یعنی خوش گذشته‌بود. توی دلم شعف برقراره. :)
....
شبا با گل یاس هی صبر می‌کردیم که اینا خوابشون ببره و ما بریم یه سیگار با هم بکشیم. فقط یه شب بهمون مهلت دادن بلاچه‌ها. صبح‌ها قبل از بیدارشدنشون عین دزدا می‌رفتیم پشت‌بوم.
دیشب هم از بس حرف زده بودن، وقتی برگشتیم خونه بهشون گفتم ما با اجازه‌تون دوتایی می‌خوایم بریم مخ‌مون رو باد بدیم. قبول کردن. ما هم رفتیم  پشت‌بوم به‌هوای سوپر!

با گل یاس خیلی حرف زدم. هنوز به نتیجه مشخصی برای زندگیش نرسیده. مثل یک مخزن باروته. فقط مونده یکی از خانواده آقای همسر یه تیکی بزنه تا منفجر بشه و بزنه زیر همه‌چی. 
براش برنامه نوشتم که کارهای روزمره‌اش رو منظم کنه و این همه گرفتار نباشه. ولی خداوکیلی اگر کلید بهشت زیر پای مادر نباشه، خیلی بی‌انصافیه.
جفت بچه‌ها آی‌کیوی بسیار بالایی دارن. کوچیکه تیزهوشه و درس و موسیقی و ورزشش عالیه. 
بزرگه انگار روحش برای جسمش بزرگه. به‌قدری شیطون و حاضرجوابه که گاهی( اکثر اوقات) آدم رو کلافه می‌کنه. نمی‌دونم گل یاس اگه یه روزی جدا بشه چطور می‌تونه از پس این یکی بربیاد. یه پروژه سهمگینه.
....
تصمیم دارم یک رابطه طولانی رو قطع کنم. خیلی کار سختیه و این همه سال هم از شدت سختی قطع رابطه، مجبور به ادامه بودم. ولی فکر کنم منم منتظر یک جرقه‌ام تا منفجر بشم.
....
از فردا کار و بار طبق معموله. این یه هفته از زندگیم حساب نشد و کلی کله‌ام باد خورد. هفته بعد خیلی خیلی گرفتارم. از فکر کردن بهش هول برم می‌داره.