جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۳

در انتظار بوی خوش گل

منتظر گل یاس و دو تا دسته‌گلش هستم. همین الانهاست که هواپیماشون بشینه. مرد همراهشون نیست خوشبختانه. 
دیشب تا ساعت چهار صبح داشتم توی اینترنت دنبال برنامه‌هایی برای سرگرم کردن بچه‌ها می‌گشتم. گرچه فکر نکنم اونا با برنامه‌ریزی من جلو برن ولی بلاخره بهتره وضعم معلوم باشه. این‌جور وقتاست که آرزو می‌کنم یه‌ذره بهتر خیابونا رو بلد بودم. 
به بهترین وجهی بلدم یک مسیر خیلی معمولی رو گم کنم و دور شهر بچرخم. الانم می‌خوام ببرمشون چندجا که فکر کنم باید به خودم یک جی‌پی‌اس سخنگو ببندم.
برای یک تئاتر هم جا رزرو کردم. امیدوارم همه‌چی مرتب پیش بره و بتونیم بریم. تئاتر موسیقی‌های محلی. مهتاب نصیرپور توش بازی می‌کنه که عاشقشم و زندوکیلی هم می‌خونه که صدای خیلی خوبی داره.

....
 
اگر خیلی باهشون بهم خوش بگذره و روحیه‌ام عوض بشه شاید دیگه نرم کوش‌آداسی. آخه برم چکار لب دریا ؟ هی بخورم و هی دراز بکشم توی آفتاب؟ اینم شد مسافرت؟ به درد آدمای مریض می‌خوره که فقط بخوان ریلکس کنن. 
مسافرت برای من یعنی گشتن بین مردمی که برام متفاوتند. خوردن غذاهایی که تاحالا نخوردم. خرید کردن توی مال. دیدن محل‌های قدیمی و تاریخی. اصلن خوشم نمی‌یاد فقط لب دریا دراز بکشم اونم با شکم پر. عین رفتن به رستورانهای بوفه آزاده. همه اون‌قدر می‌خورن که از چشاشون بزنه بیرون. پول دادن و فکر می‌کنن تا میشه باید استفاده کرد. 
رستوران باید شیک باشه.. دیدنی باشه و یک منوی خوب بزارن جلوت و حق انتخاب داشته‌باشی. سفرم همین‌طور.

چهارشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۹۳

رفتار متقابل از نوع متقاطع

یکی از چیزهایی که بی نهایت عصبانیم می کنه اینه که طرف مقابلم حرفی رو ادعا کنه و وقتی من بخوام در رد ادعاش حرف بزنم و دلیل بیارم، به محض اینکه شستش خبردار میشه که نمی تونه سرم رو کلاه بزاره، بره توی فاز قربانی و بگه : باشه.. باشه.. هرچی تو می گی.. اصلن ولش کن.. اصلن نخواستم بابا..
این طوری ظاهر شرایط رو طوری می پیچونه که انگار من یک ظالم تمام عیارم و اون یک قربانی بدبخت که در موقعیتیه که ناچاره ظلم من رو قبول کنه. 
این بلا رو اغلب یکی دو تا از بچه های فروش شرکت سرم میارن. غیر از اونم خیلی دیدم. حالم بهم می خوره. الان دچار یکی از همین بلاها شده ام و سرم درد گرفته از بس عصبانی ام.
بازی.. فقط بازی.. آدمهای مریض.

سه‌شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۳

آستانه فروپاشی زنانگی؟

عوارض پی‌ام اس دهه چهل زندگی آدم مدل دیگری می‌شن.
 یک ماه درد انگشت می‌گیری .. طاقت‌فرسا!  تا جایی که می ری دکتر، برات آزمایش اسید اوریک و آرتریت می‌نویسه. 
ماه بعد درد کتف و گردن می‌گیری و فکر می‌کنی لابد آرتروزداری... 
بداخلاقی‌های پی ام اس این دهه هم می‌شه نیمه دوره، آخر دوره یا اول دوره. 
نظم این پدیده‌ای که یکی از منظم‌ترین اتفاقات تاریخ زنهاست به‌هم می‌ریزه و هر ماه با یک تغییر جدید شگفت‌زده میشی.
احتمالن قراره این همه تغییر راضیم کنن با آغوش باز برم پیشواز مونوپوز.
مونوپوز داره میاد؟! آخه من هنوز نفهمیدم کی‌ام؟ چی‌ام؟ خرم؟ آدمم؟
...





یکشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۳

کمی سنجد بخور جونم

شروع اواین روز کاری بعد از یک شب نخوابیدن حسابی. درد گردن و درد شونه ام دیشب افتضاح بود. ژلوفن خوردم. درد بهتر شد ولی طبق معمول که اکثر قرصهای مسکن باعث می شن تپش قلب بگیرم، این بار بدخوابی از نوع دیگه ای سراغم اومد.
وضعم خیلی خرابه.فکر کنم باید دیگه عزمم رو جزم کنم و امروز هرطوری شده برم ورزش. تنها راهش همینه.

شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۳

تعطیلات مفصل و یه آدم مجرد

-تعطیلی بدی نبود. لازمش داشتم. به خونه رسیدم و استراحت کردم. 

-کتف راستم مدام می‌گیره. می‌رم ماساژ به‌خاطرش. امروز هم خانمه می‌یاد خونه. کمی هم از تنها بودن با خانمه می‌ترسم.
درست نمی‌دونم چرا کتفم می‌گیره. دیگه که بازی نمی‌کنم با موبایل. فکر کنم هنوز به خونه جدید عادت ندارم. خوابیدنم درست جا نیافتاده و هنوز یه‌شب واقعی نخوابیده‌ام. بیست روزی به زور قرص خواب، خوابیدم. ولی قرصهای خواب منو افسرده می‌کنن و از طرفی در طول روز سرحال نبودم. ولش کردم. گفتم به درک. یا می‌خوابم یا نه. تمام طول خواب حواسم هست که روی شونه راستم نخوابم که درد داره.

-نمی‌خواستم تابستون برم سفر. برنامه‌ام یه سفر بزرگه برای آخر سال که براش پول لازم دارم و وقت. اما این خستگی مدام روحی ولم نمی‌کنه. گل یاس گفت خره پاشو بره ترکیه. شاید زنده نموندی برای سفر بزرگه. اگرم زنده موندی به وقتش فکرش رو می‌کنی. 
این مدت سه تا پیشنهاد ترکیه داشتم. مرده نمی‌گوزه وقتی می‌گوزه تابوت رو می‌شکنه! منم همیشه باید دنبال پارتنر سفر باشم و حالا که نمی‌خواستم برم، سه تا یه جا پیدا شدن.
به اصلی‌ترین‌شون گفتم پول ندارم. ولی با حرف گل یاس بهش دوباره زنگ زدم و گفتم می‌یام. 
قرار بود برای عید فطر بریم کوش‌آداسی. من که زیاد اهل شنا نیستم. برنزه هم که می‌شم بسیار زشت می‌شم. حالا چرا کوش‌آداسی؟ چون دوستم خره و استانبول نمی‌یاد.
چند روز بعد دوستم گفت ماموریت داره توی همون تاریخها و آخر مرداد بریم. گفتم باشه.
حالا می‌بینم خیلی خیلی خسته‌تر از اونی‌ام که بخوام تا اون وقت صبر کنم. تعطیلی مفصل عید فطر رو هم باید بزارم و وسط کار یه هفته برم.
به گل‌یاس اصرار می‌کنم بچه‌ها رو برای عید فطر بیاره اینجا. اگه بیان برای منم شاید خوب باشه. شایدم خسته‌تر بشم. چه می‌دونم. هنوز بلاتکلیفم.

جمعه، تیر ۲۷، ۱۳۹۳

فراموشی

-دوست داشتم برم یه‌جای دیگه بنویسم. ناشناس.. ولی دیگه همین بیست تا خواننده رو هم باز از دست می‌دادم. پیداکردن اینجا برای هرکی که بخواد منو سرچ کنه خیلی راحته. عکس پروفایلم رو عوض کردم ولی گمون نکنم فایده‌ای داشته باشه. دو تا جی‌میل دارم که ایمیل‌های هردو به یک اینباکس می‌یان. و وقتی می‌خوام جواب کسی رو بدم گاهی اشتباهی با آدرس ایمیل این وبلاگ جواب میدم و این‌طوری خیلی‌ها که دوست نداشتم اینجا رو بخونن پیدام کردن. در عوض خواننده‌های وبلاگ فروغم رو از دست داده‌ام. نمی‌دونم چرا اونا دنبالم نمی‌گردن :).

-دوباره کتابخونی رو شروع کردم. با این حافظه گنجشکیم کتاب همه افق فریبا وفی رو از توی کتابخونه، از قفسه کتابهای نخونده، برداشتم و خوندم وهی دیدم انگار داستانهاش خیلی آشنان.
 امروز اومدم توی گودریدز در موردش کامنت بدم که دیدم قبلا این کار رو کرده‌ام!
ضمن اسباب‌کشی کتابهای قفسه‌های مختلف قاطی شدن و چندبار هم بازچینی کردم ولی انگار هنوز درست نشده. الان دارم چاقوی شکاری موراکامی رو می‌خونم. این یکی رو مطمئنم نخونده‌ام چون خیلی جدیده. :)
راستی هست یا نیست سارا سالار رو هم خوندم. بد نبود. گاهی فکر می‌کردم اهه!! این زنه که منم.. ولی آخر داستان رو خوب جمع نکرده‌بود یا من دوست نداشتم. به‌هرحال نسبت به کتابای ایرانی یه‌سرو گردن بالاتر بود.
دو تا تغییر بزرگ در کتاب‌خوندنم به‌وجود آمده.یکی اینکه داستان کوتاه می‌خونم (و کماکان لذت کافی نمی‌برم) و دوم اینکه کتابهای ایرانی رو می‌خونم (چون خوندنشون برعکس کتابهای خوب خارجی اصلن انرژی‌بر نیست و عین کندی‌کرش می‌شه باهشون وقت گذروند).

سه‌شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۳

آیدا

این دو نوشته آخر آیدا شاهکارن..دیشب هنوز اینا رو نخونده‌بودم که دیدمش.. بهش گفتم نمونه یک زن واقعی هستی با همه خاصیت‌های زیبای زن بودن.. ولی این دو تا رو که خوندم دلم می‌خواد بهش بگم فراتر از زیبایی و محبتی دوست خوب من..

روزهای خوش ... و کسی که هرگز نمی‌رود از یاد

به شدت خسته‌ام. ده روز مامان و بابا اینجا بودن و من نمی‌دونستم سرم رو از زیر پام بردارم یا پام رو از زیر سرم. کارهای شرکت به‌شدت زیاد بود و عصرها بدو بدو می‌اومدم خونه. فکر می‌کنم اینا رو توی پست قبل هم نوشتم. 
بی‌خوابی شبانه هم مزید بر علت بود. مدام مهمون داشتیم  و منم با ذهن شلوغم به‌سختی می‌خوابیدم. خیلی وقتها هم باید تا ساعت یک شب به مامان و بابا رسیدگی می‌کردم. دلم می‌خواست یک هفته رو تعطیل می‌کردم و پیششون می‌موندم ولی به‌هیچ وجه راه نداشت.. حتی پنجشنبه که مامان خواهش کرد نرم شرکت، بازم نمی‌تونستم.. دلم یه ور بود و مغزم یه ور دیگه.

جمعه رفتن. ولی من هنوز به شدت کار دارم. یه آقایی رو استخدام کردم. به عنوان آسیستان خودم. خیلی هم خوب بوده تا الان. باهوشه که این خیلی عالیه. حرف اضافی هم نمی‌زنه که عالی‌تر. مرتب و خوش‌لباس هم هست. فقط روز اول ناخون‌هاش بلند بود که یه‌جوری بهش رسوندم که این طوری نمی‌شه واونم عین جت حرفم رو گرفت و فرداش کوتاه کرده بود.
 با وجود اومدنش هنوز مثل فرفره باید کار کنم. تقریبا روزی نه ساعت. ولی تموم نمی‌شه. انگار یه‌سری کارها زیرخاکی بوده‌اند و با اومدنش تازه کشف شدن!!
 مشتری‌ها دوست دارن برای هرکدومشون یه فرمول اختصاصی تولید کنیم. سرعت اضافه‌شدن محصولات جدیدمون طوریه که نمی‌رسیم کاتالوگ جدیدمون رو نهایی کنیم. تا می‌یاد بره برای چاپ، یه‌چیزی اضافه می‌شه. خدا رو صدهزار بار شکر. انگار افتادم وسط یه دره طلا و جواهر و باید هرچی می‌تونم بردارم ولی جیبهام کوچیکه.

خلاصه که نه ورزش می رم و نه موسیقی. معلم موسیقیم برای تولدم زنگ زد و تبریک گفت. به‌اندازه بهترین کادوها خوشحال شدم . گفت می‌تونم این هفته برم پیشش. ولی وقت نکردم حتی یه خط تمرین کنم. یعنی می‌رسم خونه، از شدت درد گردن و خستگی فقط می‌تونم استراحت کنم و بس. البته بهانه است. یه کمی دارم تنبلی می‌کنم. امشب باید هر طوری شده دو خط تمرین کنم. 

برای آشتی با گیتار اول رفتم کیس رو از زیر تخت کشیدم بیرون. فرداش گردگیریش کردم. پس فرداش گیتار رو گذاشتم رو پایه. پسون‌فردا ناخونهام رو کوتاه کردم. امروز هم شروع کردم به گوش کردن موزیکهای تمرینیم توی ماشین. ولی هنوز هیچی نخوندم باهش. خیلی سخته. انگار می‌خوام یک کارخونه جدید کود شیمیایی بسازم :(. از طرفی این همه سال و این همه آدم درجه یک بی‌همتایی که در این راه باهشون آشنا شدم، نمی‌زاره به ول کردن گیتار فکر کنم.. هنوز هر روز صبح برای میرشب فاتحه می‌خونم و هر روز عصر که دارم برمی‌گردم خونه، توی راه با خودم می‌گم کاش بودی آقای میرشب عزیزم.. کاش الان به هوای اومدن تو می‌رفتم خونه و می‌اومدی و حرفهای قشنگت رو گوش می‌کردم. کاش بودی تا باز بعضی شبها بهم زنگ می‌زدی و می‌گفتی خره چرا نشستی تو خونه؟ پاشو برو بیرون ببین دنیا چقدر قشنگی داره که تو ندیدی هنوز...خیلی زود بود رفتنت دوست خوبم.

پنجشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۹۳

یه جور دیگه

امروز درست می شه یه هفته که مامان و بابام اومدن پیشم. روال زندگیم آن چنان عوض شده که به کل یادم رفته قبلش چجوری زندگی می کردم. ازصبح تا ساعت چهار-چهار و نیم کار می کنم و بعدش بدو بدو می رم خونه. توی راه احتمالن یا باید براشون چیزهایی برای کادو دادن به این و اون بخرم و یا قراره مهمون داشته باشیم و خرید مهمونی بکنم .بعدش هم دو ساعتی می برمشون گردش وخرید. 
 پریشب حتی مهمونی افطار دادیم!! البته آقای فارسی زحمت غذاها رو کشید ولی از شدت استرس دو روز سردرد بودم چون وسط هفته با یک عالمه کار باید برنامه مهمونی رو هم ردیف می کردم. 
این جور اومدنها باعث می شه بفهمم چقدر زیاد زندگیم روی برنامه مجردی و کار ست آپ شده و تغییرش چقدر برام سخته.
جمعه می رن. جاشون بسیار خالیه. عصرا که با دست پر می یام خونه و با اینکه کلید دارم، زنگ در رو می زنم و بابام با گوشهای کم شنواش سی دفعه می پرسه کیه ؟ کلی حال خوب داره.
مامانم وضع کمرش خیلی بده. خیلی بد. تقریبا با واکر چندقدم می تونه راه بره و اونم با کلی عرق ریزون. باید فکری برای جراحی کمرش بکنم. ریسکش بالاست و اگر این کار رو بکنم باید مسئولیت عواقبش رو به گردن بگیرم چون تقریبن هیچکی با من موافق نیست. ولی نمی تونم افتاده شدنش رو ببینم...
به هرحال روزهای بسیار متفاوتی رو دارم می گذرونم. حتی خوابایی هم می بینم خانوادگی شده!!