چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۳

آچمز

بین بچه های فروش شرکت یکی هست که بسیار زرنگه... پارسال قهرمان فروشمون شد و الانم یک چهارم فروش از طریق اونه. این پسر در کنار همه نظم و ترتیبی که داره یک خاصیت افتضاح داره و اونم این که چوپان دروغگوست.
اوایل نمی فهمیدم دروغ می گه. خیلی روان عادت کرده دروغ بگه و و دروغهاش هم در راستای خراب کردن بقیه است. مثلا یه بار رفته بودیم نمایشگاه و یکی از کادوهای تبلیغاتی رو که خیلی بهش سفارش کرده بودم ، یادش رفته بود بیاره. نگفت یادم رفته. گفت هزار بار به انباردار گفتم و نداد. منم که عادت دارم قضایا رو بشکافم تا کل مسئله روشن بشه. دست آخر فهمیدم یه بار یک ماه قبل از نمایشگاه گفته بوده ولی دیگه یادآوری نکرده و انباردارهم در کنار هزارتا وظیفه دیگه ای که داره، فرامو کرده.
یا اینکه چند روز قبل دیدم یک بسته داره برای یک مشتری می فرسته و لابلای روزنامه و خرت و پرت بسته بندی کرده . بهش گفتم چرا توی کارتن نزاشتی؟ گفت به انبار گفتم ولی کارتن خالی نداریم. (خبرنداشت انباردار توی اتاق بغلی نشسته) انباردار رو صدا زدم و سوال کردم چرا کارتن ندارین؟ گفت کسی از من کارتن نخواسته. چندتا کارتن توی انباره. بعد پسره مثل نکبتها هرهر خندید و گفت خانم مهندس خوب می خواستم مزاحمشون نشم.
 بگذریم از شددت عصبانیت من که برای بار هزارم دروغش لو رفته بود..اونم در جهت خراب کردن کسی.
خلاصه. دیشب درحالیکه ماموریت شهرستان بود تلفن زد که مشتری از بار شکایت داره و می خواد عودت بده. گفتم اوکی، اگر خودت دیدی و مشکلی هست عودت بدین. امروز دوباره اس ام اس زد که فلان کس دیگه هم می خواد عودت بده. اس ام اس زدم که اوکی عودت بده. ( می دونستم داره بازی روانی شو تکرار می کنه و چون دشیب نتیجه نگرفته امروز شدت قضیه رو برده بالا) جواب داد آخ آخ خیلی بده که.. یک میلیون و چهارصد پول رفت بار شده و همین قدر هم برای برگشت بار باید بدیم. گفت میدیم ولی اگر برم سمنان و بار ایرادی نداشته باشه دیگه بهش جنس نمیدم. 
بعد با کارخونه کلی حرف زدم و نماینده کنترل کیفی رو براش بلیط فوری گرفتم و فرستادم خوزستان. می دونم کل داستان دروغ پردازی کارشناس فروشه. تقریبا مطمئنم. این بازی کثیف رو دو ساله داره انجام میده و هیچ جوری از سرش نمی افته.  پسره میدونه از لحاظ فروش بهش وابسته ام ونمی تونم توبیخ شدید بکنم وگرنه عین خر استعفا میده و می ره. 
 الان از شدت عصبانیت قلبم درد گرفته. دو تا تریلی بارمون لنگ در هواست. کلی هزینه بابت بازدید از بار هم باید بدیم. کلی هم با مدیرکارخونه و کنترل کیفی دعوای شدید کرده ام. اعصاب همه مون خورد و خمیر شده. به خاطر اینکه به قول مامانم یک گاو ریخو* افتاده توی طویله و همه رو ریخو کرده.

* ریخو به مشهدی یعنی اسهالی

یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۳

بی‌خوابی

کمی بهترم. دوشب از فکر اینکه دیگه معلم موسیقی ندارم نخوابیدم. حالا کم کم به قضیه عادت کرده‌ام.
این چند وقت کلن بد خوابیدم. بیست دفعه تا صبح بیدار می‌شم. از صدای باد و رعد و برق.. از بابت اینکه همه‌اش فکر می‌کنم باید برم دستشویی.. از گرما.. از پشه..
چهارشنبه می‌رم مشهد. خیلی ناگهانی. مامانم و بابام قرار بود بیان. مامانم یه‌روز صبح خورده‌ زمین و الان بستری مطلقه تا پونزده‌روز. خوشبختانه جایی رو نشکسته بود وگرنه الان واویلا بود.
واقعیت اینه که به‌خاطر گل یاس دارم مشهد. باز اوضاعش ناجوره. عشقی که من به او دارم عشق عادی خواهری نیست.. یک‌جوری دلم می‌خواد مثل بچه‌م بیارمش توی بغلم و از دست گزند روزگار حفظش کنم.. و هیچ‌کاری هم نمی‌تونم بکنم.. دلیل واقعی بی‌خوابی این مدت هم بیشتر او بوده و فکر و خیال و دلواپسی بابت دردی که از دست زندگیش می‌کشه و درمانی هم نداره.
همه می‌گن دو تا دختر بچه داره و برای اونا باید بمونه و تحمل کنه. یک جایی از ذهنم می‌گه همه درست می‌گن.. تصور اون دو تا دسته‌گل که بخوان درد جدایی رو تحمل کن، دیوونه‌م می‌کنه.. یک جای دیگه ذهنم می‌گه اگر گل یاس توی اون بیابون برهوت بی‌محبتی خشک بشه چی؟
 ........

کارمون زیاده. امسال باید خیلی کار کنیم. بیشتر از تمام این سالها. به‌نقطه‌ای رسیده‌ایم که شیب کوه از همیشه بیشتر شده و باید امسال به قله برسیم.. می‌ترسم.. 
..........

خبری از زندگی نیست. همیناست که نوشتم.