بختک

دوباره گیر افتاده‌ام توی منجلاب بی‌حسی و انفعال.. بعد از عید خیلی درگیر کارهای خانه بودم.. دو ماه تمام شد. هنوز جا نیافتاده‌ام و گاهی شبها که بیدار می‌شوم، غریبی‌ام می‌کند. این خانه را هم دوست دارم و هم برایم بی‌تفاوت است.. کلا یک‌وقتهایی زندگی بی‌تفاوت می‌شود .. امشب از آن‌وقتهاست.. 

دوباره کشیده‌ام توی خاکی و به اطرافم نگاه می‌کنم و هیچ‌چیز خاصی که وجدآور باشد پیدا نمی‌کنم. البته که شاید دو سه سالی از این موضوع می‌گذرد اما گاهی غرق کار می‌شوم و سعی می‌کنم از کنارش بگذرم بی‌آنکه بگذارم به روحم زخم بزند.. ولی این چند روز هی دارد خراشم می‌دهد..
حس ندارم بنشینم و برای درست‌شدنش فکر کنم.. هی از داشته‌های زندگی‌ام کم می‌شود و من هیچ‌کاری نمی‌کنم.. فقط می‌ترسم از بابت فردایی که میان یک هیچ بزرگ گیر بیافتم. 

....

دلم گرفته. 
معلم موسیقی کلاسها را تعطیل کرده. بهانه‌اش کار زیاد است ولی حس می‌کنم برایش جذابیتی ندارم. همان فکری که همیشه در مورد همه دارم .. که جذابیتی در بودنم نیست. یک زمانی وقتی در عرش سیر می‌کردم این حال، برعکس بود.. حالا در فرش به‌سر می‌برم.
می‌دانم که مشکل از من است. باید تکان بخورم و این افکار سمی را از زندگی‌ام بتکانم.. فعلا نمی‌توانم..

نظرات