چهارشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۳

بختک

دوباره گیر افتاده‌ام توی منجلاب بی‌حسی و انفعال.. بعد از عید خیلی درگیر کارهای خانه بودم.. دو ماه تمام شد. هنوز جا نیافتاده‌ام و گاهی شبها که بیدار می‌شوم، غریبی‌ام می‌کند. این خانه را هم دوست دارم و هم برایم بی‌تفاوت است.. کلا یک‌وقتهایی زندگی بی‌تفاوت می‌شود .. امشب از آن‌وقتهاست.. 

دوباره کشیده‌ام توی خاکی و به اطرافم نگاه می‌کنم و هیچ‌چیز خاصی که وجدآور باشد پیدا نمی‌کنم. البته که شاید دو سه سالی از این موضوع می‌گذرد اما گاهی غرق کار می‌شوم و سعی می‌کنم از کنارش بگذرم بی‌آنکه بگذارم به روحم زخم بزند.. ولی این چند روز هی دارد خراشم می‌دهد..
حس ندارم بنشینم و برای درست‌شدنش فکر کنم.. هی از داشته‌های زندگی‌ام کم می‌شود و من هیچ‌کاری نمی‌کنم.. فقط می‌ترسم از بابت فردایی که میان یک هیچ بزرگ گیر بیافتم. 

....

دلم گرفته. 
معلم موسیقی کلاسها را تعطیل کرده. بهانه‌اش کار زیاد است ولی حس می‌کنم برایش جذابیتی ندارم. همان فکری که همیشه در مورد همه دارم .. که جذابیتی در بودنم نیست. یک زمانی وقتی در عرش سیر می‌کردم این حال، برعکس بود.. حالا در فرش به‌سر می‌برم.
می‌دانم که مشکل از من است. باید تکان بخورم و این افکار سمی را از زندگی‌ام بتکانم.. فعلا نمی‌توانم..

شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۳

اتفاقات روز

از وقتی اومدم خونه جدید هوا اکثر اوقات طوفانی بوده. این دو شب طوفان وحشتناکه. از شدت باد یکی از پنجره‌ها رو هی می‌بندم و هی با فشار باز می‌شه.
اصولن که از باد و بارون خیلی خوشم می‌یاد ولی الان دیگه یک کمی خوف برم داشته!

...

هنوز نتونستیم برای مشتری پول خورمون کاری بکنیم. بچه‌ها هرچی بهم فشار آوردن که بهش بازم مهلت بدم و چکها رو اجرایی نکنم، موفق نشدن. متوسل شدن به مدیرعامل مهربون. پنجشنبه براش ایمیل فرستادن و خواهش کردن. منم به احترام او دو هفته زمان دادم. گرچه خودمم از دعوا خوشم نمی یاد و آرزوم اینه که موفق بشن با صلح پول رو زنده کنن.

امروز با اونی که گفته بود چک رو می‌تونه نقد کنه حرف زدم. گفت خودش نمی‌کنه و یکی رو سراغ داره که در حال حاضر کربلاست!! گفت خیلی هم بی‌رحمه. گفتم واویلا یعنی گوش می‌بره و از این حرفها؟ گفت نه ولی اقدامات قانونی و فراقانونی شدیدی می‌کنه که دیگه طرف غلط بکنه پول کسی رو بخوره. 
بلاخره ظهور این آدمها محصول زندگی توی مملکتیه که قانون چکش این‌قدر شل و ول باشه..

...

رفته بودم شهر چرم.( به نظرم اسمش همین باشه. توی میدون محسنی) می‌خواستم یک کالج رنگی بخرم برای مانتوی جدید. قیمت رو سوال کردم و گفت دویست و چهل یا هشتاد. دماغم رو بالا گرفتم و بی‌خداحافظی اومدم بیرون. با خودم گفتم مگه خرم وقتی یک کم گرون‌تر می‌شه اکو خرید، جنس ایرانی بخرم؟
بعد یهو به‌خودم اومدم. ما هم تولیدکننده‌ایم. برخورد اولیه اکثر مشتری‌ها در مواجهه با قیمتهای ما عین همین برخورد منه. با تحقیر بهمون می‌گن جنس خارجی همین قیمته.. ترجیح می‌دیم خارجی بخریم. 

ما اوایل رنج می‌کشیدیم. دقیقن همین. با زحمت زیاد تولید می‌کردیم و بعد خفیف می‌شدیم و می‌گفتن جنس ایرانی رو با قیمت سونی می‌خواین بدین؟
ولی واقعیت اینه که کیفیت ما همخون کیفیت سونیه. فقط گناهمون اینه که ایرانی هستیم. بعد بازار یادمون داد مطالب روی جعبه‌ها رو فقط انگلیسی چاپ کنیم. چیزی که زیر بارش نرفتم این بود که الکی بزنیم ساخت فلان کشور.. کاری که بسیاری از تولیدکننده‌های ایرانی می‌کنن. 
تقریبا تابه‌حال کسی نبوده که جنس ما رو استفاده کرده‌باشه و برای بار دوم کالای دیگه‌ای رو جایگزینش بکنه. ولی این با انجام چندین و چند طرح آزمایشی و مصرف رایگان در مزارع میسر شده. کاری که با جنس خارجی نمی‌کنن ولی ما مجبوریم.
مردم هم البته حق دارند/دارم. تولید جنس ایرانی اغلب اوقات با تقلب همراهه. وگرنه اگر چیزی امتحانش رو پس بده بازار خودش رو پیدا می‌کنه. 
خلاصه که منم مونده‌ام آیا شهر چرم حاضره یه جفت کالج رایگان بهم بده که اگه خوب بود مشتریش بشم؟ یا باید جان فدایی کنم و یک جفت بخرم تا ببینم چطوره؟

دوشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۳

شرخر استخدام می‌کنیم

سریالهام تموم شدن. همه هم به بدترین و مزخرف‌ترین صورت ممکن. از بابت بازی هم که یه ماهیه پاک دارم زندگی می‌کنم.
وقت اضافه آورده‌ام. هنوز ورزش نمی‌رم و معلم موسیقی هم سرش شلوغه حسابی و حداکثر هر دو هفته یه بار کلاس داریم. پس میشه وبلاگ نوشت احتمالن.

...

یکی از مشتری‌هامون تصمیم داره پولمون رو بخوره. 
بچه‌های فروش ما مخصوصن اونی که مسئول استان این پول‌خوره است، زیاده از حد نجیبند. توی کار ما گاهی باید در عین شیکی و جنتلمنی یک روی لات و شرخر هم داشته‌باشی که متاسفانه اینا ندارن. سه‌ماهه یارو داره سر می‌گردونه و این آقا بهش اس‌ام اس می‌ده که عزیزم من تحت فشارم تو رو خدا چکت رو پاس کن. در عوض یارو زنگ می‌زنه و فحشش می‌ده و می‌گه وای به‌حالتون اگه این یکی چک رو برگشت بزنین، پدرتون رو در می‌یارم. 

مهلت زیادی به کارشناسمون دادم که با نظر خودش که درست نقطه مقابل نظر من بود، مسئله رو حل کنه. ددلاین تموم شده و من از دیروز تبدیل شدم به یک مدیر سلیطه عصبانی. یعنی دیدم فقط از این راه می‌تونم پسره رو وادار کنم فشاراس‌ام‌اسی تبدیل کنه به فشار لااقل تلفنی. بهش گفتم شنبه براش احضاریه می‌فرستیم و باید با یکی دیگه از بچه‌ها برین شیراز.
 توی جلسه فروش امروز معلوم بود که دم بقیه بچه‌ها رو دیده که منو راضی کنن ده روز دیگه مهلت بدم. گفتم نه، فردا با وکیل شرکت حرف می‌زنم و اگه لازم باشه کل پول یارو رو خرج وکیل کنم، باج نمی‌دم. گفتن توی شیراز بدنام می‌شیم. گفتم بهتر، بزار بدونن پول ما رو نمی‌شه خورد..

روی لبه تیغ دارم راه می‌رم. ریسکم ممکنه جواب بده یا نده. اگه بشه که چی میشه! و اگه نشه از اون طرف این پسر اون‌قدر از این بابت شرمنده است (چون بدون توجه به تذکرات پاپی من عمل کرده) که ممکنه ول کنه بره. یک چهارم فروش شرکت روی اون می‌چرخه. جایگزین کردنش کار سختیه. ناممکن نیست و شاید شانس بیارم و یکی بهتر نصیبم بشه ولی احتمالش ضعیفه. به‌هرحال تصمیم دارم ریسکم رو ادامه بدم. بهش گفته‌ام که اگه تا سی و یکم اقدام مثبتی از طرف یارو انجام شد که هیچ وگرنه بدبختش می‌کنم!
 این جور وقتهاست که آرزو می‌کنم کاش مرد بودم. اگه مرد بودم شلوار یارو رو دور گردنش پاپیون می‌زدم. ولی نمی‌تونم. 
به‌قدری ذهنم رو درگیر کرده که امروز عصر با مسئول فروش یکی از شرکتهای فروشنده مواد اولیه حرف زدم و ازش سوال کردم چجوری پولتون رو نقد می‌کنین؟ گفت عین لاتها. خندیدم و اون گفت باورتون نمی‌شه من بتونم لات باشم؟ گفتم اگه این طوره، می‌شه اگه کسی رو سراغ دارین منم بهش درصد بدم چک ما رو هم نقد کنه؟ روم نشد بگم خودت ولی شنونده عاقل بود و گفت تا فردا جواب رو می‌دم. فک کنم اونم فکر کرد درست‌کردن پاپیون کار یه زن نمی‌تونه باشه.
خلاصه این لبه تیغی که این چند روز با اصرار روش دارم قدم می‌زنم بدجوری زخمیم می‌کنه..

جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۳

یک روز خوش

بعد از مدتها یک روز زندگی عادی را گذراندم.. خانه تمیز و عالی‌ست و خیلی دوستش دارم. پنجره‌ها را که باز می‌کنم باد خنکی می پیچد..انگار یک جای خوب رویایی نشسته‌باشم..
دیشب کلی کارِ خانه کردم. سبزی خوردن و بادمجان و گوشت و مرغ را برای نهار امروز که دایی مهمانم بود، پاک کردم. آب کرفس و سیب گرفتم و گیتار را هم بلاخره از کیس درآوردم و کمی تمرین کردم.

معلم موسیقی‌ام مدیرعامل شرکتش شده و برای همین سرش بسیار شلوغ است. گفته فقط ماهی یک‌بار می‌تواند بهم درس بدهد. یاد میرشب به‌خیر که همیشه با هرسازی که می زدم می‌رقصید.. حیف که این روزها و درکل همه روزها جایش چقدر خالیست.
 
از این هفته با معلم آوازم تماس می‌گیرم و دوباره شروع می‌کنم. در این مدت جابجا کردن زندگی هرچه تمرین کرده‌بودیم به فنا رفت .. باید از سرنو شروع کنم..البته اگر او وقت داشته‌باشد..
وقتی در مضیقه قرار می‌گیری حریص‌تر می‌شوی.. حتی اگر این مضیقه مربوط به وقت کلاس گیتار باشد!
 
میزکامپیوتر در این خانه دیگر توی اتاق پذیرایی نیست. با نظر خودم و گل‌یاس به اتاق خوابم منتقل شد تا ظاهر خانه بهتر باشد. این‌طوری باید بین تلوزیون و کامپیوتر یکی را انتخاب کنم و فعلا اولی برنده است. ایمیل‌ها را با موبایل چک می‌کنم و تقریبا از روزی که اینجا آمده‌ام اولین بار است که نشسته‌ام پشت میز و چیزی می‌نویسم... 

امشب برادرم می‌آید و یک هفته تهران برای کارش می‌ماند. این‌طوری عادت تنهابودن از سرم می‌رود و بعد که می‌روند دو سه روزی طول می‌کشد تا به‌خودم برگردم.


یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۳

ایامی که با گل می گذرد

گل یاس اومده. از پنجشنبه با همیم. اون به خاطر من اومده و من به خاطر اون صداش کردم بیاد. این مدت باز به شدت غمگین بود و خواستم آب و هواش عوض بشه و به بهانه کمک لازم داشتن خواهش کردم بیاد.
دو روز اول به کار زیاد و مرتب کردن خونه و درکنارش التماس مداوم من برای اینکه بگه چش شده، گذشت. دست آخر که همه هنرهامو به کلر بسته بودم، زدم زیر گریه که من می میرم اگه تو حالت اینجوری باشه و فلان.. بازم فایده نکرد. 
داییم فرداش اومد نهار پیش ما. اول که دیدن گل یاس که سوگلیش هم محسوب می شه، با اون قیافه حسابی زد توی ذوقش. بعدش خواهش کردم هرطوری هست باهش حرف بزنه و اوضاع رو روبه راه کنه. نمی دونم چکار کرد ولی نتیجه اش نسبتن مثبت بود. بعد هم به عنوان جایزه خوش اخلاق شدن مجدد برای یک آیفون فایو اس فرستاد!

حالا یک خونه بسیار مرتب و منظم دارم. عصرهای دیروز و پریروز دنبال تخت خواب و گاز و وسایل حموم و این جور چیزها توی خیابون ها حسابی گشتیم. تقریبا هیچی هم نخریدم ولی بلاخره فهمیدم باید دنبال چی باشم. 
گل یاس مغز هنری خانواده ماست. وظیفه اش ست کردن لباس ها، نظم دادن زندگی جوری که همه چیز چشم نواز باشه، کمک به خرید لوازم زندگی و تعیین رنگ پرده و دیوار خونه های ماست. من دیگه تقریبا یادم رفته کجای مغزم قبلن به این چیزا فکر می کرده...

این لابلاها کار شرکت هم هست.شش ماه اول ما برای ما زمان مهمیه. تارگت ها و قیمتهای شرکت و سود و زیان سال قبل در این زمان باید تعیین بشن. پرداخت بونوس سال قبل بچه ها و تعیین حقوق جدید.بازدید از مراکز فروش مون و رصدکردن مشتری های جدید.. خلاصه حسابی سرم گرمه.
...
 این خونه جدید یک سکوت خوب  سرد  داره که مایه آرامش مفرطه..