دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۳

داد

چقدر عصبی ام. از روزهای خیلی بدخلقیه.

شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۳

خستگی خیلی زیاد

اون قدر خسته ام که انگار تراکتور از روم رد شده. دو روز بینهایت سخت و پرکار داشتم. بلاخره خونه چیده شد ولی عجب کار کوفتی بود این اسباب کشی. مخصوصا که کابینتها در زمان توی خونه بودنم نصب شدن و ساب زدن روش یکی از وحشتناک ترین پدیده هاییه که تا حالا دیدم. خونه شده بود مه سفید . حتی توی کیفم هم پودر سفید رفته بود.. حالا ببینید چی کشیدم تا اینا رو پاک کردم.
الانم از خستگی تمرکز ندارم. کار هم زیاد دارم. سه شنبه باید برم شیراز.لیست قیمت و برنامه فروش سال جدید رو امروز باید نهایی کنم.. یک جلسه مالی هم داریم که تازه ساعت چهار و نیم شروع می شه..دلم می خواست الان دراز کشیده بودم توی تختم با یک فنجون هات چاکلت و سیگار و کتاب.. 
خوشبختانه مامان و بابا به عقلشون رسید که یک ماه اومدنشون رو به تعویق بیاندازن تا من یک کمی به خودم بیام و ریلکس بشم..

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۳

بی برنامگی

هنوز کابینتها نصب کامل نشده. یارو گفته فرداشب شاید. خیلی بدقولند. دیوونه ام کردن.. اونم با این زندگی من که نه فقط دست تنهام بلکه باید هزارجور برنامه ریزی برای کارام بکنم چون به هزارجا وصلم وبدقولی یه هو شیرازه همه چیز رو از هم می پاشه.
هفته دیگه باید برم شیراز برای کار. بعدش مامان و بابا به مدت ده روز می یان پیشم. 
هنوز توی سال جدید کلاس گیتار رو راه نیانداختیم. ورزش هم همین طور.  یک زندگی مسافرتی مسخره ای دارم که نگو. اینترنت هم وصل نشده چون بدهی تلفن خونه رو با ای تی ام دادم و هنوز 1818 قبلولش نکرده. پارس آن لاینم می گه باید با 1818 می دادین که همون لحظه واریزی انجام بشه. منم قبض واریزی رو لازم داشتم که بدم به مالک قبلی.
خلاصه زندگیم شده کار فراوون در طول روز و بعدش خیابون گردی تا هشت شب برای خرید وسایل لازم خونه. بعد هم یکی دو تا سریال آب دوغی دیدن و خوابیدن. تنها حسن قضیه اینه که چون اینترنت ندارم ساعت یازده شب می خوابم و خوابم منظم شده.

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۳

خونه نو

رفتم خونه نو. چه رفتنی!! وسط یک عالمه خاک و وسیله دارم زندگی می کنم. هرجور تعمیرکاری که فکرش رو بکنین برای این خونه لازم بود. هنوز هم پروژه ادامه داره. ساخت کابینت ها هم تموم نشده و تا سه شنبه زمان می بره. 
 ........
دیروز رفتم و خونه قدیم رو به نام خریدارش زدم. کلی برنامه داشتم ولی بلاخره به خیر گذشت. دیشب هم سومین شب خونه جدید بود. برادرم رفته بود و خودم تنها بودم. توی اون خونه بس که صدا از این ور و اون ور می اومد وجود سایر موجودات زنده حس می شد ولی اینجا سکوته از اساس!
......
وسط همه کارها جلسه ساختمون هم رفتم. همسایه های جدید به نظرم آدمهای خیلی محترمی می یان. آقای طبقه زیری و خانمش گیتار و تار و سنتور می زنن!
.......
گل یاس خیلی غمگینه. حرف هم نمی زنه . اون قدر غصه داره که به گفته مامانم مثل دسته گلی که آب بهش ندادن پژمرده است:-(
هیچ کاری از دستم براش برنمی یاد.. و این مستاصلم می کنه.

چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۳

اسباب‌کشی -قسمت دوم

امروز آخرین روزیه که توی این خونه هستم. فردا قرار اسباب‌کشی نهایی انجام بشه. تقریبا همه هماهنگی‌ها رو کرده‌ام. حمل یخچال، وانتی که باقیمونده اثاث رو ببره، لوله‌کش و توری‌ساز و نقاش برای لکه‌گیری، آقای ماهواره‌ای و دو تا کارگر.. خسته‌ام. فکری. و مرتب سردرد می‌شم که به‌خاطر استرسه. 
برادرم هم امشب می‌یاد که تا شنبه کمکم کنه ولی دلم جوش می‌زنه. بار قبل بابام بود .. الان دیگه نمی‌تونه و نمی‌کشه. ولی برادرم رو اون فرستاد. دستش درد نکنه که تا سایه‌ او و مامانم هست همه دنیا رو دارم... مامانم غذا برامون فرستاده.
فرداشب این موقع لابلای کارتن‌ها دارم غلت می‌زنم لابد. امیدوارم به‌خیر بگذره و بی‌دردسر تموم بشه. این مجموعه آدمهایی که تک‌تک‌شون خیلی بدقولند، فردا محض رضای خدا خوش قول بشن و سروقت بیان.

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۳

روش ساخت حلوا از غوره

گل یاس بهم می گوید: " دقیقا زمانی که احساساتت خیلی فوران کرده-چه مثبت و چه منفی- و فکر می کنی که باید الان با طرف مقابلت حرف بزنی، سکوت کن. چند ساعت بیشتر تامل کن و خوب که حست سرد شد فکر کن ببین آیا باز هم درست است که حرف بزنی یا نه؟"

آخ که اگر بتوانم چه شود!

شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۳

آزادی

در یک اقدام انتحاری تمام بازیها رو از فیس بوکم پاک کردم. خلاص شدم!!

پنجشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۳

حضور پررنگ مرگ و مردگان در زندگی ایرانیان

 زندگی و مرگ دو روی یک سکه‌اند. برخی به مرگ طبیعی می‌میرند، برخی زودهنگام، برخی به علت بیماری و برخی به دست دیگری. در ایران اما این نقطه پایان، حضور پررنگی در زندگی بازماندگان پیدا می‌کند. چرا؟

 

با مرگ زیستن

زندگی و مرگ دو روی یک سکه‌اند. برخی به مرگ طبیعی می‌میرند، برخی زودهنگام، برخی به علت بیماری و برخی به دست دیگری. در ایران اما این نقطه پایان، حضور پررنگی در زندگی بازماندگان پیدا می‌کند. منتقدین می‌پرسند: «چرا مرگ در شئون مختلف زندگی ایرانیان رسوخ کرده و حتی "با مرگ زیستن" و "پشت به زندگی کردن" به ارزشی بزرگ تبدیل شده است.» 

شروع عزاداری

در ایران با مرگ، عزاداری هم شروع می‌شود. بعد مراسم سوم، هفتم، چهلم و بالاخره سال متوفی برگزار می‌شود. 


حضور پررنگ مرگ در زندگی

در کنار مراسم "رسمی" عزاداری، روزهای پنج‌شنبه و جمعه نیز گورستان‌ها مملو از عزاداران است. 

تحویل سال نو در قبرستان

عزاداری در ایران تنها به مراسم سوم، هفتم، چهل‌ام و سال محدود نمی‌شود و در تمام سال همراه با بازماندگان است. از آن جمله است روزهایی چون "زیارت اهل قبور در آخرین روز سال" و یا حتی "تحویل سال نو در قبرستان". 

"چهارده به در" در قبرستان

و بر این سیاهه بی‌پایان عزاداری باید برگزاری "چهارده بدر در گورستان" را نیز اضافه کرد. مراسمی که در بخشی از ایران، به‌ویژه در شمال کشور به "چهارده به در" شهرت یافته است. 



حضور پررنگ مرگ در زندگی

به همه این مراسم عزاداری البته باید عزاداری‌های اقوام و خویشاوندان و همچنین ایام "وفات"، "شهادت"، "رحلت" و "محرم" و دیگر عزاداری‌های تقویمی که هرسال تکرار می‌شوند را هم افزود. 

مرگ‌اندیشی برای زندگی بهتر

مرگ‌اندیشی در همه فرهنگ‌ها و اسطوره‌ها وجود دارد. مرگ‌اندیشی ایرانیان در گذشته برای زندگی بهتر بوده است. مطابق اوستا، اهورامزدا به جمشید پیامبری را پیشنهاد کرد و گفت دین مرا بگستران، ولی او نپذیرفت، اما وقتی اهورامزدا به وی پیشنهاد کرد که جهان مرا بگستران، جمشید پذیرفت، مشروط بر اینکه در زمان پادشاهی وی چند چیز نباشد؛ مرگ، فقر، بیماری، جنگ، آز و خشم. 

"دو جهانی شدن" مرگ اندیشی

تناقض‌های زندگی بتدریج مرگ اندیشی را "دو جهانی" می‌کند. در عرفان مانوی در زمان ساسانیان انسان تقریبا از تمام فعالیت‌‌ها برای زندگی منع می‌شود. وقتی از مانی می پرسند که اگر قرار باشد کشاورزی، دادوستد و ... نکنیم، پس چگونه زندگی کنیم پاسخ می‌دهد: با صدقه. صدقه بگیرید و عبادت کنید و به مرگ بیندیشید تا هرچه زودتر مرگ شما را از شر این دنیا رهایی بخشد و به باغ‌های روشنایی برسید. 

آرزوی مرگ برای رسیدن به جاودانگی

عرفان‌های ادیان ابراهیمی، زندگی این جهانی را نفی می‌کنند. جالب این‌جاست که در هیچ آیینی به انسان توصیه نمی‌شود که خود را بکشد، اما آرزوی مردن برای اینکه زودتر به جاودانگی برسد، تمام ذهن انسان را معطوف به این می‌کند که زندگی این جهانی بد، شر و مایه رنج است. 

مرگ‌‌اندیشی و گفتمان قدرت

زندگی این جهانی ارتباط تنگاتنگی با گفتمان قدرت و سیاست پیدا کرده است. حاکم و فرمانروا مرگ و زندگی رعایا و شهروندان را در دست دارد و بر آن‌ها اعمال قدرت می‌کند. مرگ‌اندیشی همواره با جنگ‌ها پیوند نزدیک داشته است. ایران از حمله مغولان به بعد دیگر نتوانست از فرهنگ مرگ‌اندیشی رهایی یابد. 

فرهنگ مرگ و زیستن در فاجعه

دکتر محمد صنعتی، روانشناس می‌گوید:« فرهنگ مرگ را که برای زیستن و کنار آمدن با جنگ، استعمار، استبداد، بیماری، فقر و فراوانی "حوادث غیرمترقبه و بلایای آسمانی" و در یک کلام برای "زیستن در فاجعه" پذیرفته‌ایم و آن را با همه تبعاتش، زیرکانه‌ترین شیوه زندگی برای مردمان فاجعه‌زده می‌شناسیم، فرهنگی است که لااقل از حمله مغول به بعد یکی از مهم‌ترین عوامل عقب‌ماندگی و ایستایی جامعه ما بوده است». 

اندیشیدن در فرهنگ مرگ

دکتر محمد صنعتی می‌افزاید: «در فرهنگ مرگ، اندیشیدن ملغی است. اصلا انسان این جهانی ملغی است. وقتی که ما راجع به اراده صحبت می‌کنیم و می‌گوییم همه چیز در تقدیر ما نوشته شده دیگر چه جایی برای خود انسان می‌ماند؟». 

فرهنگ مرگ و نواندیشی

دکتر محمد صنعتی، روانشناس می‌گوید: «به این ترتیب هر اقدامی در این جهان بیهوده است و نشانه تباهی و فساد. بنابراین راه اندیشه بسته می‌شود و دیگر هیچ چیز تازه‌ای پیدا نمی‌شود. افراد نیز به همین خاطر حداقل زندگی را بر می‌گزینند و به انتظار روزی هستند که بمیرند.» 

فرهنگ مرگ و جامعه تعطیل

دکتر محمد صنعتی می‌افزاید: «به این ترتیب ما از یک جامعه تعطیل صحبت می کنیم. چندین قرن است که جامعه ما جامعه‌ای تعطیل است. جامعه‌‌‌ای که در آن یک تفکر عرفانی وجود داشته و دارد و هنوز هم درحال گسترش است. چون امیدی به آینده نیست. همه فکر می‌کنند به اجبار به این جهان آمده‌اند و کاری هم از دستشان بر نمی‌آید. در نتیجه اجتماع خیلی کم دچار تغییر می‌شود.» 

فرهنگ مرگ در تناقض با عزاداری

جدایی و فراق از جمله اصلی‌ترین بن‌مایه‌های آثار عرفانی در ایران هستند. میل بازگشت به مبدا یا خداوند در همه آثار بخصوص آثار مولانا وجود دارد. در فرهنگ ایران اسلامی جدا شدن انسان از مبدا زندگی (خداوند)، نابودی و نیستی وی است. در این فرهنگ مرگ اندیشی با اشتیاق جاودانگی همراه است؛ اشتیاق برای جاودانه زیستن در "جهان باقی". اما آیا عزاداری با اشتیاق زیستن در جهانی باقی در تناقض نیست؟ 

فرهنگ مرگ و لذت از زجر

دکتر محمد صنعتی، روانشناس می‌گوید: «تمام موسیقی ما موسیقی غم‌انگیز و نوحه است. سرود مرگ است. ما از زجری که می کشیم لذت می‌بریم و حتی افسردگی برای ما باشکوه است.» 

فرهنگ مرگ و زندگی زند‌گان

در فرهنگی که مردگان و مرگ حضور پررنگی دارند، وضعیت زندگان چگونه است؟ ارزش زندگی چگونه است؟ 

فرهنگ مرگ و محیط زیست

وقتی زندگی این جهانی بد، شر و مایه رنج است و اشتیاق فقط برای زندگی در "جهان باقی" است، نگاه انسان به محیط زیست چگونه می‌شود؟

اسباب‌کشی- نوبت اول

همین‌طوری خورد‌خورد دارم وسایل جمع می‌کنم. فردا یک قسمتی رو می‌برم و هفته دیگه همه رو. 
عجیبه که دلم برای این خونه تنگ نمی‌شه. خونه قبلی هم همین‌مدت توش بودم و خیلی کوچیک بود و اجاره‌ای. روزی که ازش اومدم بیرون خیلی دلم براش تنگ شد. کلی هم لفتش دادم که بیام اینجا. ولی اینجا دلم رو زده. از دست همسایه‌ها.. نمی‌دونم خونه جدید چجور همسایه‌ای‌هایی داره. امروز برای اولین بار متوجه شدم که راه پله‌هاش زیاد تمیز نیست. مدیر ساختمون اینجا خیلی وسواسیه و همیشه ساختمون برق می‌زنه ولی احتمالا اونجا مثل همه آپارتمانهای دیگه همچین آدم وسواسی رو نداره..ولی به هرحال با فکر راحت می‌رم و اصلن دلم بهش بسته نیست.
هفته دیگه برادرم می‌یاد کمکم کنه. خیلی برام مهم بود که بیاد. نه برای کمک فیزیکی بلکه برای کمک روحی. بابام باهش حرف زد که بیاد. خودش به‌روی خودش نمی‌آورد یا متوجه نبود.. خیلی دلم شکسته بود و فکر می‌کردم ای‌ بابا چقدر آدم تنهایی‌ام. گرچه خواهرم خیلی اصرار کرده‌بود بیاد ولی دلم کمک اون رو می‌خواست.
آدم فکر می‌کنه با پول خیلی چیزها رو می‌شه حل کرد. می‌شه ولی ته دلت یه‌چیزی حل نشده می‌مونه. منم اون قدر دستم باز هست که با کمک پول از خیلی‌ها کمک بگیرم ولی دوست داشتم یکی برای خودم بیاد کمکم. 
دیگه چیز خاصی برای نوشتن نیست. شاید فردا کامپیوتر رو هم جمع کنم و ببرم. ولی تا لپ تاپ رو بیارم، نصف روز طول می‌کشه. تو این نصف روز با اعتیاد کندی کراش چه‌کنم؟

سه‌شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۳

جنبش مقاومت

خوب انگار امروز دیگه موتور همگی درست و حسابی روشن شده. خیلی کار کردیم. زمانمون مثبت گذشت و راضی ام. 
سه تا استفاده کوچیک هم از اراده ام کردم! اول اینکه بستنی وشیرینی همراه مهمونامون نخوردم. دوم اینکه جلوی عصبانیتم رو گرفتم و یک گفتگو رو با تلاش زیاد کشوندم توی مسیر بالغ-بالغ. سومی هم اینکه سی درصد از مقدار نهار هر روزم کمتر خوردم!!

دوشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۳

یادت باشه

نباید زود قضاوت کنی دختر. تا نه زود عصبانی یا زود سرخورده بشی.
این یکی از قولهای سال 93 باید باشه. یادم نره. یادم نره لطفا .

یکشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۳

روزانه ها

روز اول کاری به هر سختی بود گذشت. خواب از سروکولمان بالا می رفت و ساعت با کندترین سرعت خود گذشت. 
عصر ساعت چهار یک سر رفتم منزل جدید تا کار نقاش را چک کنم وبعد کورمال کورمال خودم را رساندم به خانه قدیم .نفهمیدم چطور وارد تخت شدم و خوابیدم تا شش! 
امروز ولی اوضاع خیلی خوب است. سرحالم وامیدوارم دیروز جبران شود. 
...................
فروردین ماه پرکاری برای من است. بیشتر برنامه ریزی های سالانه شرکت باید انجام شوند. تارگت ، نرخ گذاری کالاها، برنامه ماموریت پرسنل و بودجه بندی سالانه. اتفاقا همه اینها را دوست دارم و لذت بخش است.
دیروز با بچه های فروش سروکله نزدم. هم روز اول بعد از عید بود و هم خوابم می آمد. تا سه شنبه هم تصمیم دارم کاری به کارشان نداشته باشم. بعد اوضاع به روال معمول برمی گردد و زمان سوال و جواب می شود. 
...................
دیشب خواب می دیدم آیدا اصلا حالش خوب نیست. تا صبح گریه کردم. گریه واقعی. آیدا بهتری؟













جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۳

از ظرف آجیلت یک نخود کم

بهترین حالت بعد از دو هفته تعطیلی اینه که هفته نو هم شنبه‌اش تعطیل باشه. 
...
زودترک از مشهد برگشتم. برای اینکه باید به‌ نقاش می‌رسیدم و کابینت‌ساز قرار بود بیاد. کم‌کم وسایل رو جمع کردم و تقریبا پنجاه درصدش تموم شده.
یکی از جالب‌ترین کارها اسباب‌کشیه. مثل آماده شدن برای یک سفر تفریحی خارجی به‌جایی که خیلی وقته دلت می‌خواسته ببینی.

از فردا زندگی عادی.
برای سال نود و سه فقط دلم می‌خواد خدا کمی اراده بهم بده. اگه این یک قلم رو داشته‌باشم خیلی کارها می‌تونم باهش بکنم. مثلا کم بخورم، مرتب ورزش کنم، جلوی خشم‌های ناگهانی‌م رو بگیرم، کمتر کندی کرش بازی کنم، بیشتر به‌دیدن آدما برم و خیلی چیزهای دیگه. همه اینها یک نخود اراده لازم داره. ای خدای بزرگ یعنی این نخود این قدر برات زحمت داره که بهم نمیدیش؟