چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۲

سال نو مبارک

وقت زیادی برای نوشتن ندارم. دیروقت است و باید بخوابم. فردا صبح اول وقت باید بروم منزل دایی و کاری را که سفارش کرده انجام بدهم و بعد بروم فرودگاه. ساعت ده به سمت مشهد پرواز می کنم.

امروز فهمیدم که تارگت ریالی و وزنی فروش را زده‌ایم. آن‌قدر خوشحال بودم که بلاشک یکی از بهترین روزهای کاری‌ام بود. از سرخوشی روی صندلی‌ام بند نمی‌شدم.
مدیرعامل مهربان برایم سنگ تمام گذاشت و پاداش مفصلی داد. تازه یک سال هم نباید قسط وامم را بدهم. این دو خوشحالی هم به‌عنوان حسن ختام امسال خیلی خوب بود.

پارسال در چنین روزی سوگلی‌ام را اخراج کردم و تعطیلات عید به‌کامم تلخ شد. بعد دوباره برگشت و امسال واقعا برایم زحمت کشید. سعی کردم درحد امکان پاداش خوبی هم بگیرد. خیلی هم خوشحالم از بابت خوشحالی‌اش.
درحال حاضر فقط یک آرزو دارم. سلامتی برای خودم و برای همه اطرافیانم و وخصوصا برای دو نفری که آدمهای عزیز زندگی‌ام خیلی دوستشان دارند و شادی‌شان مرا شاد می‌کند. امیدوارم سال نود و سه برای همه‌مان پربرکت باشد و همه سلامت باشیم. هرچه بیشتر می‌گذرد می‌فهمم به‌راستی که سلامتی بهترین هدیه خداوند است.
نوروزتان مبارک. سرخوش و سبز باشید.

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۲

چشم و گوش شیطون کر، پای هفت قرآن در میون:)

روزهای آخر ساله و برخلاف سالهای قبل من نسبتا سرم خلوته. مواد لازم برای کارخونه رو از یک ماه قبل تهیه کرده‌بودیم و برنامه فروش مشخص بود. تا روز آخر سال هم همه‌چیز معلومه و امیدوارم بد و بلایی پیش نیاد و سال همین‌طوری آروم تموم بشه.
 یک‌جورهایی فکر می‌کنم که احتمالا توی همین ده روز آخر به تارگت فروش رسیدیم. هنوز آمار کامل رو ندارم. به‌جز یکی از محصولاتمون بقیه رو طبق برنامه فروختیم. البته تارگت رو خیلی بالا بسته‌بودم و از اول سال با حول و ولا کار می‌کردم و ته دلم جوش می‌زد که نکنه نشه. ولی انگار خدا بخواد به‌خیر گذشته. 
امسال خیلی کار کردیم. یک پروژه سخت داشتیم که گرچه در زمان موعد تموم نشد ولی از همین‌قدر پیشرفتش هم خوشحالم. بقیه چیزها هم جز آسیب دیدگی یکی از کارگرهامون خوب بود. برای اون کارگر هم خطر از بیخ گوش همه مون گذشت. درحالی‌که عجله داشتیم خط دوم رو راه‌ بیاندازیم و شبانه‌روزی کار می‌کردیم، از بالای سقف سوله شش متری افتاد ولی فقط دستش آسیب دید. می‌تونست خیلی اتفاق وحشتناکی بیافته و خدا بهمون رحم کرد.
سال نود و دو برای من خوب بود. راستش می‌ترسم بنویسم که خوب بود چون هنوز تموم نشده و معمولا چشمم برای خودم خیلی شوره. ولی خدا رو صدهزار بار شکر می‌کنم که همه خانواده‌ام سالم بودن توی این سال. خونه خریدم. کارمون روبه راه بود. خواهرم نامزد کرد و خیالم بابت زندگیش راحت شد. فقط تنها اشکال این سال این بود که اتفاق عشقی نداشتم که امیدوارم در این یه‌مورد خودم رو چشم بزنم و توی این سه چهار روز باقیمونده یک عشق آسمونی نصیبم بشه. 
الانم منتظرخریداری هستم که خونه‌ رو خریده. گفته می‌خواد با خانمش بیاد که اونم ببینه. انشا‌الله که خیره. هنوز مبایعه نامه رو امضا نکرده ولی من پول پیش‌پرداختش رو خرج کردم و رفت!
نقاش توی خونه جدیده و داره کار می‌کنه. کابینت‌ها احتیاج به تعمیر یا تعویض دارن. اتاق دومی که به زندگیم اضافه شده؛ هیچی نداره. حتی یه قالیچه. باید براش قالی یا قالیچه بخرم و یک سرویس خواب هم برای خودم سفارش بدم. این سرویس فعلی رو بزارم برای مهمون. پذیرایی هم فرشش کوچیکه. خیلی چیزای دیگه هم لازم دارم. تصمیم دارم به‌جز کابینت و نقاشی بقیه کارها رو بزارم سر فرصت و هر ماه یکی رو طبق بودجه‌ام انجام بدم. قرض زیادی دارم و هنوز نمی‌دونم چطوری قراره وام‌ها رو بدم. ممکنه بخش زیادی از حقوقم بره و زندگی سال دیگه همراه با کمربند سفت باشه! خدا نکنه چون باوجود اینکه اصلا ولخرج نیستم اما دلم می‌خواد وضعیت مالیم طوری باشه که موقع خرج‌کردن به پول فکر نکنم. 
به‌هر حال بازم خدا رو شکر می‌کنم و از کسایی که بهم کمک کردن و پشتم ایستادن تا بتونم موفق بشم ممنونم. اینجا رو نمی‌خونن ولی باید بگم کارمندهای شرکت همه‌شون در این موفقیت سهم بسیار بالایی داشتن. من فقط برنامه ریز و تدارکات‌چی و پیگیر قضایا بودم. سربازهای خط مقدم اونا بودن که خیلی هم بهشون فشار آوردم. 
برای خونه هم مدیرعامل مهربون و داییم بدون‌این‌که کلمه‌ای درمورد قرض بالایی که ازشون گرفتم حرف بزنن، بهم حسابی وام دادن.
 از اون آقای بالای سری هم خیلی ممنونم که این در و تخته‌ها رو توی زندگیم برام جور می‌کنه. من خوش‌شانسم و فقط تنها جایی که شانسم ته کشیده عشقه :) اونم لابد آقاهه گذاشته برای خالی نبودن عریضه و چشم‌زخم زندگیم.

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۲

خیالات رنگی

صبح روز شنبه و این همه بی حوصلگی؟
دیشب به قدر کافی خوابیده ام ولی دوست داشتم با این هوای ابری توی خانه باشم. یک صبحانه خوب برای خودم درست کنم و بعد با کتاب و مخلفات برگردم توی تخت..
مدتهاست این جور مرخصی برای خودم نداشته ام. الان که فکرش را می کنم مرخصی های امسالم فقط محدود بود به ایام مریضی، سرزدن به خانواده و یک سفر که با وجود خوب بودنش، خاص دلم نبود. یک مرخصی مخصوص باید برای خودم ترتیب بدهم. سال 93 حتما. توی خانه جدید که البته اتاق خوابم به اندازه اتاق فعلی ام روشن نیست و من ماندن توی تخت یک اتاق تاریک را زیاد دوست ندارم. باید فکری برایش بکنم. مثلا اتاق را خیلی خوش رنگ درست کنم. نمی دانم... 
یک دنیا کار توی ذهنم می چرخد و من در این لحظه به یک مرخصی ناب فکر می کنم. همین حالاست که منشی قدیمی بیاید و طبق معمول توی مونیتورم سرک بکشد که ببیند چکار می کنم.. بروم .

سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۲

پنبه‌دانه و شتر

بلاخره دقیقه نود خونه رو فروختم. دیشب! درحالی‌که دیگه برنامه‌ها رو جور کرده بودم که سال دیگه سر فرصت این کارو انجام بدم و مابقی پول خونه جدید رو قرض گرفته‌بودم، یه‌هو بنگاهی خبرم کرد که بدو بیا مشتری حاضره. 
 نصف قرض رو یه‌روزه پرداخت کردم. هنوز مقادیر معتنابهی قرض دارم که درست بهش فکر نکرده‌ام که چجوری باید براش برنامه‌ریزی کنم. 
امروز رفتیم محضر برای سند خونه جدید که به نامم بزنن. سه‌ساعت و نیم طول کشید. دعوا و جنگ و 110. آقای فروشنده خیلی عصبی بود و خیلی هم از فروش خونه‌ش رضایت نداشت برای همین مثل بمبی بود که آماده انفجاره. با محضردار دعواش شد. شبکه اینترنتی ثبت طبق معمول قطع شده‌بود و از طرفی محضردار هم اسناد رو اشتباه ثبت کرده بود. از اونجایی که در فرهنگ ما چیزی به عنوان معذرت‌خواهی تقریبا نایابه و همه هم بی تربیت شده‌اند، با پررویی زیاد عوض عذرخواهی کارمنداش هی متلک پروندن تا بلاخره کار به زد و خورد کشید. ساعت یک وقت محضر بود و وقتی من رسیدم خونه پنج و نیم شده بود. یه‌راست رفتم توی تخت و تلفنها رو قطع کردم و عین سنگ خوابیدم. 
خلاصه مونده اسباب‌کشی. سی‌و یک فروردین باید اینجا رو تخلیه کنم و خونه جدید هم تعمیر و نقاشی نیاز داره. تعطیلی هم که در پیشه. منم که دارم می‌رم مشهد. فعلا گیجم که چکار کنم. 
....
امسال به تارگت فروش نرسیدم. البته خیلی تارگت رو بالا بسته‌بودم و برای سال بعد باید خیلی فکر کنم که چکار باید کرد. با سخت‌گیری‌های زیادی که امسال کردم، چکهای برگشتی خیلی کمتر شد و با اینکه حدود یک میلیاردتومن توی بازار از مردم طلبکاریم ولی تقریبا مطمئنم که همه پاس می‌شن.
....
زندگی؟ هیچی. خط صاف. فعلا اون‌قدر کار و فکر دارم که بهتره قسمت قلبی قضیه رو کمی به تعویق بیافته. (کمی؟؟؟) خدا رو چه دیدی؟ شاید قدم خونه جدید برام خوب بود و هرشب توش با عشق خوابیدم. :-)

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۲

حتی عشق سنتزی مرجح است

تصمیمم رو که گرفتم یه‌هو زندگی افتاد توی همون خط صاف ممتدش. بدون شیب و هیچی. 
موضوع یه خواستگار بود. هم‌زمان فروش خونه و خرید یه خونه جدید که امیدوارم هفته دیگه صاحبش رضایت بده و اسباب‌کشی کنه و بره. 

آقای خواستگار یک آقای بسیارمحترم بود. با اختلاف سنی خیلی زیاد. تاجایی که دلتون بخواد پول داشت. تحصیل‌کرده هم بود اما زن سابقش خیلی دوستش داشت و هیچ‌جوری از زندگیش نمی رفت بیرون. واقعیت اینه که بیشتر از سنش به این فکر کردم که ازدواج با اون به موقعیت اجتماعیم لطمه می‌زنه. نگاه اجتماع به این ازدواج این بود که فلانی زن پول شد چون واقعا هم چشمگیرترین نقطه عطف این اتفاق همین بود. از طرفی من آدمی هستم که سایه هیچ کسی رو توی زندگیم در کنارم نمی‌تونم تحمل کنم حتی اگر بدونم که خودم دوست‌داشتنی‌ترین آدم برای طرف مقابلم. نگاه اجتماع هم برام مهمه ..خودم رو می‌شناسم که نمی‌تونم چشمم رو روش ببندم. خلاصه رد کردم و تموم شد. 

و اما ماجرای خونه فروختن و خریدنم کماکان ادامه داره. اینم برای خودش هیجان‌انگیزه. ولی خوشبختانه یا بدبختانه خونه فعلی رو نمی‌تونم بفروشم. اصلن مشتری نمی‌یاد. همه منتظر بعد از عید نشستن که ببینن چی می‌شه. یکی می‌گه بنزین و بقیه چیزها گرون می‌شن و خونه هم رشد زیادی داره و یکی می‌گه نه .. شرایط می‌شه مثل زمان قطعنامه و همه‌چی بعد از رفع تحریم‌ها افت شدید می‌کنه. 
ازلحاظ جورکردن پول برای تحویل خونه جدید دو نفر قراره کمکم کنن ولی ترجیح می‌دم زودتر اینجا رو بفروشم و راحت بخوابم. بی‌قرض و قوله. 

این دو هفته که با آقاهه گذشت، خوب بود. سعی می کردم عادت کنم به دوست‌داشتنش چون لازم بود. از طرفی دلربایی شدید اون برام بسیار شیرین بود. وسوسه‌ام نمی کرد ولی صرف خود عملش شیرین بود. کماکان عقیده دارم که گذر عمر با تپش قلب از این نوع، بسیار فرآیند بهتریه تا روی خط صاف ممتد بی‌هیچ نوسانی.
مدتی بود فکر می‌کردم اون قدر به تنهایی و لذت فرمانروایی مطلق زندگی خود بودن، عادت کرده‌ام که نمی‌تونم وقت برای کس دیگه‌ای بزارم. ولی این دو هفته نشون داد که خدا رو شکر هنوز عقلم به طور کامل زایل نشده.