سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۲

این نیز گذشت

بلاخره سفر مخاطره‌انگیز هوایی زمینی دریایی م تموم شد. به‌خیر گذشت. نه ناراحتم و نه خوشحال. یک تجربه‌ای برای خودش که البته کمی تکراری بود. دفعه اولی که این تجربه برام اتفاق افتاد یک دختر ساده روستایی بودم. این‌بار یک دختر شهری.

دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۲

ای های!!

امشب می خواستم از جت اسکی پیاده شم و برگردم به زندگی صاف و ساده خودم. نشد. آقای یونیورس* نذاشت. 
ولی واقعا دلم می خواد پیاده شم. می ترسم..

*سلام آیدا

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۲

کمی خواب لطفا

ساعت سه نصفه شبه. خوابم نمی بره. فردا دو تا جلسه مهم دارم که معمولا نمی دونم چرا همیشه توی یکیش خوابم. فردا هم لابد به همین منوال می گذره. عصرش هم کلاس موسیقی دارم که فک کنم جنازه وار مزقون نوازی کنم. فکرم مشغوله. از بس بی خواب بودم از تخت بلند شدم و دو تا شیرینی و یه لیوان شیر خوردم و مقادیر معتنابهی بازی کردم. توی همه بازیها باختم و کسی هم بیدار نیست که برام کمک بفرسته تا باز هم بازی کنم.
هنوزم انگار هشت صبحه و کاملن هوشیار اینجام. کاش می شد لااقل فردا ساعت ده برم سرکار.

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۲

ها؟

آخه من چجوری هم سوار جت اسکی باشم و هم فکرهای مهم بکنم؟ درسته خنگ نیستم ولی دیگه این قدر هم باهوش نیستم !!
دارم از ترس زهره ترک می شم.

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۲

ها!

چند وقت پیش نوشته بودم که چرا زندگی فقط یک خط صاف شده! خوب الان تبدیل شده به گذران ایام بر روی جت اسکی. بدم نیست. تنوعه.

دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۲

محافظه کاری یا پرفکشنیسم؟ مسئله این است.

سرم پر از فکره و ذهنم مشغول. یه هویی چند تا اتفاق با هم توی زندگیم افتاده. بد نیستن اما همه شون نیاز به فکر و تصمیم گیری و عمل دارن. نتیجه تصمیم می تونه  باعث بشه قطار زندگیم بره توی دره یا بره توکویرو یا دقیقا برسه به مقصد بهشت..
درحال حاضر شانس هر سه حالت یه جوره. برای همین باید مواظب باشم.
 یک آپشن دیگه هم دارم. به کل از قطار پیاده شم و همون طوری که تا الان با پای پیاده جاده رو گز می کردم، راهم رو ادامه بدم. البته این بار قطعا مقصد، بهشت یا دره نخواهد بود. کویره. اما بلاخره بازم کویر بهتر از پرت شدن توی دره است.

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۲

نیش عقرب نه از ره کین است

منتظرم خواهرم از فرودگاه بیاد. طبق معمول موبایلش یا شارژ نداره یا از دست خانواده جعفری خاموشش کرده. دلواپسم و نمی‌دونم توی این برف و تاکسی‌های ناشناس فرودگاه چکار می‌کنه.
فکر کردم بنویسم تا حواسم پرت بشه.
امروز برای هزارمین بار به‌خودم گفتم لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود. البته حرف بیراهی نزدم ولی نمی‌دونم چرا مدتیه حرف که می‌خوام بزنم لحنم به‌شدت بداخلاق و عصبانیه. انگار یک گرز دستمه و همراه با حرف‌زدن می‌خواهم طرف رو بزنم. بی‌دلیل. هرکاری هم می‌کنم یادم باشه که می‌شه هم حرف زد و هم انتقاد کرد و هم آرامش داشت، نمی تونم. یادم می‌ره. سربه‌زنگاه عین دیوونه‌ها حرف می زنم و قیافه‌ام می‌شه یک قیافه خیلی بد و ترسناک.
ترم اول دانشگاه درس ریاضی یک داشتیم. یک سوال از استاده پرسیدم. استاده گفت خانم اول بگو چرا این قدر عصبانی هستی؟ من عصبانی نبودم. فقط متوجه نبودم که لحنم تند و صدام موقع حرف زدن عادی سنگین و بده. حالا این یک خصلت هم مثل بقیه خصلتهای بدم تبدیل شده به یک افشره دیگه. هرچی سنم بالاتر می ره خرتر می‌شم.