سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۲

بازی

راست می‌گن که همه آدمها نرخ دارن؟ امروز یکی رو دیدم که دوستی و صداقت و اعتماد رو فروخت. 
 امیدوارم لااقل نرخ من بیارزه به چیزهایی که لابد منم یه روزی باهش طاق خواهم زد.

......

کار خیلی مهمی دارم. باید به‌خوبی از سربگذرونمش. بیشترش دست من نیست. یعنی وابسته است به قضا و قدر. برای همین باید دعا کنم.

......

فکر کنم قسط گنده بانک‌مون داره جور می‌شه. دستم درد نکنه.

.....

هنوز مثل دیوونه‌ها بازی می‌کنم. یه‌وقتهایی که توی یه قسمتی به بن‌بست می‌خورم و چندبار می‌بازم، با خودم می‌گم خدا رو شکر دیگه می‌رم پی کارم. بعدش رییس بازیه انگار بهش وحی می‌شه و می‌برم. یه‌بازی دیگه رو وقتی تقریبا همه بردم، گذاشتم کنار. ولی این کندی کرش خیلی جذابه. امروز آخر وقت توی شرکت صفحه‌اش روی مونیتورم باز بود و منشی احتمالا وقتی از اتاق رفته بودم بیرون دیده. خیلی بده. باید بزارمش کنار. منشی رو یا بازی رو؟

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۲

let it be

چرا هیچ اتفاق هیجان‌انگیز مثبتی نمی‌افته؟
همه‌چیز روی یک خط صاف حرکت می‌کنه. ولی هروقت از این بابت گله‌کردم، همچین دست‌اندازی سرراهم سبز شد که توبه کردم. برای همین خوبه که صافه!
.....

امروز به کارهای مالی شرکت رسیدم. بودجه سه ماهه رو نوشتم. پونصد میلیون تومن از بازار طلب داریم بدون چک. یعنی صرفا به اعتبار مردم بهشون جنس دادیم. از طرفی هفته اول فروردین هم باید چهارصد میلیون قسط بدیم. از اعتبار مردم که بعیده پولشون رو بتونم حتی نود درصدش رو نقد کنم ولی بانک به اعتبار ما مطمئنه!! به‌هرحال خوب شد وضعیت رو زود دیدم. حالا میشه فکری به‌حالمون بکنیم. از فردا باید دوباره نقش شرخر ترسناک رو بازی کنم.
.....

با دوستم که منشی مدیرعامل مهربونه و دوست بیست ساله من، مدتیه سرسنگین شده‌ام. البته نه تنها با اون بلکه با همه. یک‌جوری سرم خورد به‌سنگ که دوزاریم افتاد باید حداقل ژست مدیربودن رو حفظ کنم. دیدم توی کار کسی با کسی دوست واقعی نیست و از این بابت خرفهمم کردن. 
امروز بعد از دو سه ماه بلاخره کمی یخم رو باز کردم ولی باید حواسم باشه که دوباره بند رو به آب ندم. 
این تلخ‌بودن حتی در ظاهر هم که باشه باعث شده خودم تنهاتر بشم. ولی با خودم فکر می‌کنم اون موقع‌ها هم تنها بودم و خبر نداشتم.
 ......
 
دیگه چی؟ دارم از بیتلز یه آهنگ تمرین می‌کنم. let it be!  امیدوارم گند نزنم به هیکل بیتلز. :-) 
به مامانم می‌گم تو رو خدا راستشو بگین وقتی براتون خوندم کلافه نشدین؟ واقعا خوب بود؟ مامانم می‌گه مادرجون باید از بقیه بپرسی. ما ازبس دوستت داریم هرصدایی ازخودت دربیاری برامون قشنگه!! اینم از این.

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۲

دست خودم نیست

بزرگترین آرزویی که درحال حاضر دارم این است که توان کنترل خشمم را داشته‌باشم. امروز توی دفترچه خاطراتم نوشتم خدایا فقط پنج دقیقه تاخیر فاز در عصبانیت به من بده. هرچقدر هم سعی می‌کنم حواسم باشد  تا در لحظه عصبانی نشوم، نمی‌توانم. تقریبا از خودم ناامیدم. 
این بزرگترین نقطه ضعف من است که نمی‌دانم چرا این مدت تبدیل به افشره شده و این قدر غلیظ مدام تراوش می‌کند.

جمعه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۲

همین جوری

مدتیه هیچ‌چی ننوشتم. نه اینجا و نه هیچ‌کجای دیگه. تنبلی مفرط. عوض نوشتن و کارهای خوب دیگه بازی می‌کنم. جدیدا یادگرفته‌ام توی اینترنت بشینم و ساعتها عین خر candy crush  بازی کنم. حتی دیگه حواسم به سریالها هم نیست. 
....
چند روز گذشته توی اصفهان نمایشگاه داشتیم. دو روز موندم. دیشب برگشتم و بقیه هنوز هستن. سفر خیلی خوبی بود. با بچه‌ها بهم خوش گذشت. بعد از مدتها فقط یک سفرکاری نبود. دیروز با چندتاشون رفتیم پیاده‌روی توی اصفهان به نیت گز کرمانی. به‌جای اینکه با اعضای اتحادیه‌مون وقت بگذرونم ترجیح دادم این کارو بکنم. از من عجیب بود.
...
یک کار خوب هم کردم. بعد از مدتها. هنوز به نتیجه قطعی نرسیده و وقتی رسید در موردش می‌نویسم. بدبختانه اتفاق عشق و عاشقی نیست ولی خوبه.
....
کتاب هم می‌خونم. کتابهای مزخرفی که چاپ چندمند و من تعجب می‌کنم که چقدر سطح سلیقه جوونها افت کرده. چیز دیگه‌ای برای خوندن پیدا نمی‌شه.
...
 سوداکو هم حل می‌کنم. اونم ساعتها.
....
در کنار همه اینها کار هم می‌کنم. این یکی رو چون توی وجودم نهادینه شده مثل کامپیوتر مرتب انجام می‌دم ولی بقیه چیزهای مثبت زندگیم رو گند می‌زنم هی.
...
کلاس آواز هم می‌رم. وقتی تمرین می‌کنم اوضاعم خیلی خوبه و راضی‌ام ولی مسئله اینجاست فقط وقتی! 
مشهد که بودم برای مامان و بابا گیتار زدم و خوندم. خیلی تشویق کردن و گفتن عالی شدم. جدا؟؟