چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۳

حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز

یک چیزی که این سالها خیلی آزارم می‌داد، خشم‌های ناگهانی‌ام بود. خشمی در حد مرگ که هرچه سرراهش بود به آتش می‌کشید و بعد از فروکش‌کردن آتش، پشیمانی‌اش عین خوره می‌افتاد به‌جانم. 

برای رها شدن از خشمم تلاش زیادی کردم.. مشاوره رفتم.. دارو خوردم.. خودم را سرکوب کردم.. کتاب خواندم تا این‌قدر عصبانی نباشم.. ولی افاقه نکرد..
مدام به دنبال یک راه حل بیرونی بودم.. یک چیزی که یک کسی به من تزریق کند و بهم آرامش بدهد... و هیچ‌وقت این‌چنین نشد. 
 آدم پرفکشنیست سختگیری بودم که با بی‌رحمی هرچه تمام‌تر به آنچه مطابق میلم نبود حمله می‌کردم همراه با یک اخم ممتد بر روی صورتم..

سرانجام یک روز متوجه شدم خنده و چطور خندیدن را دارم از یاد می‌برم .. این عین واقعیت بود و تصور ادامه زندگی با این واقعیت بسیار ترسناک..
 زنی سرد و سخت و متکبر را می‌دیدم که دنیای پیرامونش به‌راه خود می‌رفت و او با نگاهی تلخ ساکن بود.. دنیا فقط سعی می‌کرد پرش به پر او نگیرد وگرنه به هیچ‌جایش حساب نمی‌شد..

همان روز فهمیدم علاج این درد فقط منم.. من باید تغییر کنم..

شروع کردم.. نمی‌دانم چطور بنویسم که اولین قدمم این بود که بخندم.. سخت است که  بنویسم  روزهای اول آن‌قدر آگاهانه تمرین خنده می‌کردم که می‌توانستم تعداد خنده‌هایم را بشمارم...

قدم بعدی‌ام تماشای آدمهای بزرگ دور و برم بود.. هرچه‌بزرگتر و فهیم‌تر، مهربان‌تر .. سخی‌تر.. افتاده‌تر.. صبورتر..

همین‌طور قدم برداشتم.. آهسته آهسته.. مهربانی و صبر و لبخند را تمرین کردم..

 امروزمی‌توانم بگویم سرانجام شد که من بر من غلبه کنم.. خنده‌های بی‌اختیار و ساده، زندگی‌ام را روشن می‌کند.. رأفت نسبت به دیگران دلم را نرم کرده است..  آدمها راهمان طور که هستندمی‌پذیرم، همان‌طور که مرا با همه کم‌ وکاستم قبول می‌کنند..
و این پیروزی بزرگ‌ترین دستاورد همه عمر من است.  

دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۳

وبا

وقتی آدم نیت می کنه گند بزنه به یه قسمت از زندگیش، معمولا این نیتش فراگیر میشه.. بیشعوری عجیب به همه مناطق زندگی سرایت می کنه.. پرخوری، غیبت، وقت تلف کنی، لنگهای دراز روی کاناپه.. همه شون با هم میان و همه شون باهم خیلی دیر حاضر به رفتن میشن. فعلن هم که تشریف دارن.

دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۳

n

برای nامین بار کندی کرش رو از روی موبایلم پاک کردم. مثل یک احمق هی بازی می کنم و هی گردن درد می گیرم و بعدش میرم ماساژ. البته برای ماساژ بهانه خوبیه. یه جایی رو پیدا کردم عین بهشت. 
....
دوباره کلاس آواز می رم . سعی می کنم تمرین هام رو انجام بدم. هروقت می خوام تنبلی کنم به خودم یادآوری می کنم که چقدر از اینکه ممکن بود امکانش رو برای همیشه ازدست بدم غصه خوردم.
....
هم فیلم بینی آیدا رو دیگه نمیرم. همزمان شده با سریالهای دوزاری ماهواره و ترجیح میدم توی خونه دراز بکشم جلوی تلوزیون سریال دوزاری ترکیه ببینم تا اینکه برم بهترین فیلمهای دنیا رو توی یک محیط فرهیخته با آدمای فرهیخته تماشا کنم.
اوج حماقت به توان n
....
آدم می تونه بسیار احمقانه رفتار کنه و درعین حال یک کتاب عالی هم دستش داشته باشه برای خوندن. 
درمان شوپنهاور از اروین یالوم.
....
یک تصمیم بزرگ برای زندگیم گرفته م. اگر یک هفته گذشت و کماکان درحال اجراش بودم، درموردش می نویسم.

چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۳

پاییز زیبا

بارون احساساتم رو رقیق کرده.. امروز می تونه روز خوبی باشه.

یکشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۳

واقعیت

دلایل خشمم رو روی کاغذ یادداشت می کنم که یادم نره. سه تا بیشتر نیست. خیلی هم مهم به نظر نمی یان. نمی دونم چرا تا وقتی توی مغزم هستن این قدر بزرگن و همه فضا رو اشغال می کنن ولی روی کاغذ ؟

دوشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۳

آنچه فقط با گذر عمر می‌فهمیم

-از کارمندان کم‌سن که زیاد تعریف می‌کنم، قصدم تشویق آنهاست. چون خودم آدمی هستم که با تشویق رشد کرده‌ام. اما به‌تجربه دریافتم که اکثر کارمندان بعد از تعریف امر بهشان مشتبه می‌شود و از بابت تعریفم طلبکارم می‌شوند.

-ملاحظه سن کارمندان مسن را می‌کنم و سعی می‌کنم غرورشان خدشه‌دار نشود.و باز هم به‌تجربه دریافتم که این ملاحظه باعث ایجاد حق می‌شود. آنها این را به حساب طلبشان می‌گذارند نه حجب و حیای من.

بد دوره‌ای شده‌است.. آدم بودن به بلاهت تعبیر می‌شود... در تمام دوران کاری‌ام کسی را ندیدم که از بابت موارد فوق سپاسگزار باشد نه بستانکار.

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۹۳

سنتهای شیرین از مدافتاده

دیشب مهمون داشتم. بعد از مدتها. البته غیر از مهمونیهای خانوادگی. 
دوست قدیمی‌مو پاگشا کرده بودم و مامان و بابا و شوهرش رو برای اولین بار دعوت کرده بودم و بنابراین رودروایسی داشتم.
غذاهام بعد از چندبار برنامه‌ریزی که اصولن من توی زندگی برای کاری با وسواس انجام می‌دم، باقالی پلو و ماهیچه، دلمه، سوپ وسوفله و مخلفات بود. چیزای سختی نبودن. مخصوصن دلمه تخصص منه. ولی از بس دلشوره داشتم هی از قالبمه بردمشون توی تابه بعد توی پیرکس و بعد باز توی تابه. خلاصه سختم بود. مثل نوشتن بعد از سه ماه تعطیلی. 
میزچیدن رو از روی فهرستی که چند روز قبل نوشته بودم انجام دادم. اما بازم نون یادم رفت. برنج رو هم تا دیروقت فراموش کرده بودم دم کنم.
برای آدمی که از خواب زمستونی بیدارشده، نتیجه بد نبود ولی نه عالی.
امروز مامان دوستم و دوستم تلفن زدن. نیم‌ساعت از زحماتم تشکر و تعریف کردن.
خوب من هنوز آداب و سنتهای زندگی برام شیرینه.. دوست دارم رعایتشون کنم.. این تشکر بعد از مهمونی هم هرقدر کار از مدافتاده‌ای باشه، باز به نظرم اصلش درسته.. به صاحب‌خونه یک حس خیلی خوب می‌ده..  بعضی کارها و رفتارها مثل همین یا تلفن خداحافظی وقت سفر، خیلی ساده و درعین‌حال فیدبکشون خیلی بزرگه.. پس به‌نظر من انجام‌شون ارزشمنده .. حتی اگه قرار باشه دِمُدِه به‌نظر بیام چون انگار جدیدن دیگه این جور رفتارها یه‌جور شهرستانی‌بودن و از مدافتادگی تلقی میشه.

یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۳

صلح

دلم می خواهد چند وقتی خانه باشم .. تلفن زنگ نزند. همه چیز توی خانه باشد ...  مجبور به خرید نشوم... آشپزی کنم.. خانه را بسابم.. سالهاست چرخ خیاطی خریده ام ودریغ از یک خط که دوخته باشم... دوست دارم بنشینم و سرفرصت چند ملافه برای خودم بدوزم...
کیک درست کنم.. کتاب بخوانم.. از پنجره بیرون را نگاه کنم.. برف ببارد. خانه امن و گرم و ساکت باشد. فیلم ببینم.. بنویسم.. خیال کنم.. این مدت آنقدر طولانی باشد که مابینش دلم بخواهد چند ساعتش را با کسی شریک شوم. بیاید پیشم.. نه هرکسی...کسی که با هم آرام حرف بزنیم.. روی مبل لم بدهیم.. برای خودش چای بریزد و از کیک دستپختم تعریف کند... شام پیتزا سفارش بدهیم.. سرشب برود.. بتوانم باز برای خودم باشم. فیلم تماشا کنم.. 
دیر یا زود، هروقت دلم خواست بخوابم.. 
برای هیچ چیزی نه منتظر باشم و نه عجله ای درکارم باشد. من و زمان با هم در صلح باشیم و از دیگران عبور کنیم..

بی پولی

همه ذهنم عین یک کلاف سردرگم، به هم پیچیده.. مسائل کاری و شخصی.. فکرم متوقف شده و با فشار باید هلش بدهم تا کمی جلو برود. 
شرکت فوق العاده بی پول است. هیچ وقت به این بدی نبوده ایم. حتی دو سال قبل که نوسان دلار بسیار زیاد بود، شرایطمان بهتر از امسال بود. 
مردم بی پولند. این مهمترین عامل است.  قدرت خرید خیلی کم شده و از طرفی همه بی اعتبار شده اند و ریسک فروش اعتباری بسیار بالا رفته است. خشکسالی و قطع آب زراعی هم مزید برعلت.

غیر از اوضاع شرکت، خودم هم تعریفی ندارم. البته من وقتی چه خودم و چه شرکت بی پول باشیم، روحیه ام را ازدست می دهم. 
از آن وقتهایی ست که انگار درونم را با سرب پر کرده اند. توصیف دقیقی ندارم ولی یک جوری دچار یأس شده ام. 
کلاس موسیقی و آوازم را ازدست دادم. یک دلیل مهم غمگینی ام این است. خیلی سعی کردم نگذارم شرایط به اینجا برسد ولی نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود. معلم هایم را به خاطر تنبلی ام از خودم دلزده کردم. متاسفم. 
چند روز به شدت دنبال کلاس و معلم گیتار راک گشتم و هر دری را زدم، بسته بود. دیشب فکر کردم شاید این یک نشانه است. مدتها بود بین ادامه دادن و ندادن گیتار راک شک داشتم. هم دوست دارم و هم ندارم. شخصا دوست دارم ولی بازخوردی در محیط پیرامونم ندارد. اطرافیانم اهل این نوع موسیقی نیستند وهیچ وقت تشویق نشدم. برای همین خیلی وقت بود توی فکر یادگیری موسیقی ایرانی بودم. 
شاید این اتفاق نشانه ای از همین بابت باشد. خودم به تنهایی نمی توانستم تصمیم بگیرم که این راه را نیمه کاره رها کنم چون پول و وقت مفصلی صرفش کرده ام. حالا ناچارم. تا ببینیم چه شود.

پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۳

ایجاز

خانم دالاوی را دوباره می خوانم. هرچه می خوانم، بیشتر متوجه می شوم که چقدر از احساسات گذشته ام فاصله گرفته ام. آنی که در من بود دیگر نیست. چیزهای دیگری جایگزینش شده ..  هرچه بزرگتر/پیرتر می شوم از حسهایم دورتر می شوم.

... 

ویرجیاناولف استاد توضیح جزییات است. آنقدر ریزه کاریهای صحنه را خوب توصیف می کند که انگار در آن میان حضور داری .. با این همه حرف اضافه ای نمی زند. نمی توانی چند خط را رها کنی بی آنکه چیزی را ازدست داده باشی.
به نوشته های خودمان فکر می کردم. چقدر اضافه حرف می زنیم. گویا اجبار داریم هرچه لغت بلدیم را به میان صفحه بکشانیم.
بسیاری از وبلاگها را می خوانم وهرچه بیشتر می خوانم، می بینم آنکه موجزتر می نویسد دلچسب تر است. چرا این همه شاخ و برگ اضافی به کلماتمان می دهیم؟ چرا این قدر تکرار می کنیم؟ چرا پیرایش نوشته هایمان برایمان سخت است؟

چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۳

چشم تنگ

روزی که یاد بگیرم آدمها را قضاوت نکنم، قطعا روز بسیار بزرگی در زندگی من خواهدبود. اینکه بتوانم افراد را نگاه کنم بی‌آنکه طرز لباس‌پوشیدن‌شان، نحوه غذاخوردن‌شان، بوی بدن‌شان، پرحرفی یا کم‌حرفی‌شان، پیشینه تحصیلی و خانوادگی‌شان باعث پیش‌داوری‌ام شود، برایم خیلی مهم است. 

بای‌دیفالت در اولین نگاه همه را قضاوت می‌کنم با آنچه چشمانم می‌بیند.. مدتی باید از آمد و شدمان بگذرد تا آن نگاه اولیه‌ تاثیر خودش را ازدست بدهد و آن طرف با خودِ واقعی‌اش در ذهنم ثبت شود.

تازگی‌ها این نقص خودم را فهمیده‌ام. امروز که با گروهی آدم ناآشنا و آشنا رفته بودم جایی، ناآشناها را عین کامپیوتر اسکن می‌کردم.. چه بسا با پیش‌فرض‌هایی که می‌تواند همه اشتباه باشد.. مثلا یکی بین‌شان بود که قبلا کارگاه ماشین‌سازی داشت و حالا تبدیل به یک تولیدکننده پولدار شده. با اتوموبیل شیکش ما را رساند به کارخانه‌اش.. بوی عرق فضای اتوموبیل را پرکرده بود و من مدام توی ذهنم می‌چرخید: مرد دهاتی بی‌سواد نوکیسه.. بعد کلید این گفتگوی ذهنی را خاموش کردم و سعی کردم در سکوت بهش نگاه کنم.. او را ببینم فارغ از بوی بدش و فارغ از نوکیسه‌بودنش. هیچ‌کدام به من ربطی نداشت.. من برای کار دیگری همراهی‌اش می‌کردم. قراربود کارخانه‌اش را بازدید کنم.
 پیش خودم شرمنده شدم. نه فقط از بابت گفتمان کم‌ارزش ذهنی‌ام بلکه از این بابت که دیدم این کار را درمورد همه ناخودآگاه انجام می‌دهم. 
به خودم از دریچه چشم آنها نگاه کردم. آنها مرا چطور می‌دیدند؟ زنی پرافاده و سرد و پرادعا؟ این بهترین تصوری‌ است که اگر قرارباشد در نگاه اول قضاوت شوم، از خودم ارائه می‌دهم. چه‌بسا تصورات خیلی بدی هم به این اضافه شود.. من با این مغز کوچکم، با این زاویه تنگ نگاهم، با این همه نقصی که دارم چطور می‌توانم این همه دیگران را از بالا ببینم و قضاوت‌شان کنم؟

تصمیم گرفته‌ام. تصمیم گرفته‌ام که تمرین کنم آدمها را با فکرشان بسنجم.. بسیاری از ایراداتی که تا امروز برای آنها متصور شده‌ام ناشی از پیشینه‌ای‌ست که هرکس من‌جمله خود من می‌تواند داشته‌باشد و این گذشته را نمی‌توان تغییر داد. می‌خواهم تمرین کنم مردم را با آن‌چه در زمان حال فکر می‌کنند و تلاش می‌کنند باشند، ببینم. با آن‌چه فکر می‌کنند..

سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۳

سنگینی تحمل پذیر هستی

دیشب فیلم ساعتها رو توی گالری دیدیم. خیلی خوبه این فیلم. به دیدن، شنیدن یا خوندن همچین چیزی خیلی نیاز داشتم.
ویرجیاناولف رو خیلی دوست دارم. یه زمانی باهش هم ذات پنداری زیادی می کردم.
اون روزها یک چیزی بین رویا و واقعیت زندگی می کردم. قسمت رویایی زندگیم بسیار هیجان انگیز بود. با اینکه هیچ وقت دراگ رو امتحان نکرده ام ولی حال اون روزهام احتمالا چیزی شبیه حال آدمهایی بود که دراگ مصرف می کنن.. می تونم درکشون کنم که چرا این قدر بهش وابسه می شن. اون حال خیلی خاصه..
افسردگی داشتم. دکتر بیرشک بهم گفت باید دارو مصرف کنم. کردم. افسردگیم خوب شد. ولی یه روز به دکتر گفتم درسته که خوب شدم ولی دیگه احساساتی با قدرت اون روزها ندارم.. نوشتن، درک کردن، موسیقی، تماشای طبیعت و همه این چیزها دیگه برام مثل آدمهای معمولی شده... نمی تونم به وجد بیام.. دکتر گفت باید بین اون احساسات و زندگی عادی یکی رو انتخاب کنی.
مجبور بودم زندگی عادی رو انتخاب کنم.. چون باید زندگی می کردم. انتهای اون مسیر برام روشن نبود.. ولی طی مسیر عالی بود.
اینی که الان دارم زندگی می کنم برای من که تجربه اون احساسات رو دارم، مثل بوییدن گلی یه که عطر نداره. گل رو می بینی ولی نمی تونی حسش کنی. همون باغ.. همون گل.. ولی حسی بابت بودنش ودیدنش به تو نمی ده.. فقط چشمات ممکنه خوشحال بشه .. مثل همه چشمهای دیگه.. وگرنه یک گل بی عطر حسی رو توی روحت زنده نمی کنه.. زندگی الان من اینه.
خیلی سعی کردم اون عطر رو دوباره بیارم توی زندگیم.. ولی نمی شه. با فکرکردن و وادارکردن خود، امکان پذیر نیست.. روح آدم باید درموقعیتی باشه که به آسونی بتونه از زمین جدا بشه ..من الان یک آدم منطقی هستم با پاهایی که وزنه های سنگین واقعیت و منطق بهشون بسته شده .. دیگه قدرت پرواز ندارم.. از درک چیزهایی ماورای زمین عاجزم.. فقط می تونم بفهمم توی زمین چی می گذره.. و البته خوشحالم که حداقل می دونم غیر از زمین، زندگی جای دیگری هم هست.. شاید بهتر.

دوشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۳

آرامشت را حفظ کن خانم.

بدخلق و عصبانی ام. دیروز داشتم فکر می کردم مدتهاست دیگر نمی خندم. لااقل خلق خوشی را که در شرکت داشتم، دیگر ندارم. 
از اینکه ازم سوءاستفاده کنند، به شدت عصبانی می شوم. معمولا وقتی این کار را می کنند که بدانند در موقعیتی نیستم که بتوانم اعتراض کنم. 
 درحال حاضر مدیرمالی این کار را می کند. آدم درست و حسابی از نظر روانی نیست ولی کارش خوب است و دست من هم زیر سنگ اوست ولی کم کم به مرز زیاده روی رسیده و همین وقتهاست که منفجر شوم. 
چند سال است که با ما کار می کند. مدیرمالی قبلی ام را در نتیجه یکی از همین انفجارها ازدست دادم. آن موقع بسیار کم تجربه بودم و فکر می کردم چیزی که زیاد است مدیرمالی ست. الان لااقل می دانم که حتی اگر مدیرمالی خوب قابل دسترسی باشد اما حوصله و وقت کار کردن با آدم جدید را ندارم. 
این مدیر فعلی به لحاظ پیشینه زندگی اش، روان به هم ریخته ای دارد. قبلا مدام دعوا می کردیم. ولی دوسالی ست که یاد گرفته ام وقتی بهم ریخته است، شرایط را طوری دور بزنم که از کنارش بگذرم و از روی او رد نشوم. مثلا دعوتش می کنم به اتاق و یک ساعتی با هم گپ می زنیم و سیگار می کشیم و قهوه می خوریم. کم کم خواسته ام را بهش می گویم. این مدت کاملا موفق بوده ام مگر زمانی که روان خودم هم  بهم ریخته باشد. 
از قبل بهش گفته ام حواسمان به هم باشد که وقتی یکی عصبانی ست، دیگری خراب کاری نکند. الان از وقتهاییست که من هم خوب نیستم. اگر خوب باشم مشکلات را بسیار راحت می توانم حل کنم. درحال حاضر کسی حواسش به ناخوشی من نیست. بنابراین خودم باید مراقب باشم خرابکاری نکنم. حداقل به خاطر خودم که دیگر حوصله کار با آدمهای جدید را ندارد و حتی المقدور ترجیح می دهد وقتش را به جای کشف و شناخت ناشناس ها صرف همکاری و تحمل  همان شناس های قدیمی بکند.

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۳

لطفی در حق سایرین: ادیت افکارم قبل از پابلیش صوتی آنها

از روی صدای ضبط شده کلاس آوازم، تمرین می کنم. یک قسمتهایی با معلمم حرف زده ام. آن قدر پرت و پلا و حرف بی خودی گفته ام که شنیدن صدایم آزارم می دهد. 
با خودم فکر می کنم اگر یک روزکامل صدایم را ضبط کنم، تحمل بازشنیدن چقدر از آن را دارم؟ بیشتر حرفهایم بی خود است. کاملا قابل حذف شدن.

 

سه‌شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۳

What matters most

 تعطیلات را در بستر سرماخوردگی گذراندم. بازهم شکر که تعطیل بودم و فرصت استراحت داشتم. به‌گمان خودم آن‌چیزی که سریع شفایم داد، خوردن روزانه دوتا قرص ویتامین ث 1000 و روی بود. وگرنه سرماخوردگی‌های من معمولا خیلی سنگین و افتضاحند.
...
معلم گیتارم تقریبا جوابم کرد. سرش بسیار شلوغ است و احتمالا تحمل صدای من هم برایش سخت بود. با پافشاری خیلی زیاد بعد از شش ماه ازش وقت گرفتم و رفتم پیشش. یک ساعت تمرین کردیم. ولی دست‌آخر واقعا از اینکه با توجه به شرایطش، عین کنه بهش چسبیدم و وقت گرفتم، آن هم وقتی‌که خودم از آدمهای کنه بیزارم، پشیمان شدم.
حالا چکار کنم؟ خیلی وقت است که با خودم درباره یادگرفتن گیتار فکر می‌کنم. یعنی چرا برایم این‌قدر مهم و ناموسی شده؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم دوست دارم ادامه‌ بدهم و حتی اگر شده روز آخر عمرم، یک آهنگ بی‌نقص اجرا کنم. برای همین تصمیم دارم دوباره کلاس تعلیم آوازم را شروع کنم. یک هفته‌ای است که دارم تمرین‌های گذشته را انجام می‌دهم و اگر این سرماخوردگی امان می‌داد، خوب پیش رفته‌بودم. از معلم آواز سراغ یک معلم گیتار خوب را خواهم‌گرفت که با نت آموزشم بدهد. کاری که تا به‌حال نکرده‌ام. دوباره شانسم را امتحان می‌کنم. این‌بار از در دیگری وارد خواهم‌شد.
...
کتاب مدیریت برخود را دو یا سه بار خواندم تا خوب یادم بماند. این اولین باری‌ست که یک کتاب را پشت‌سر‌هم مثل یک کتاب درسی سه بار دوره می‌کنم. توصیه می‌کنم بخوانید. 
طبق کتاب آرمانهایم را نوشته‌ام و می‌خواهم درموردشان برنامه‌ریزی کنم. بلندمدت، متوسط و کوتاه مدت. کار خیلی خوبی‌ست. نوشتن آرمانها، اهداف زندگی را معلوم می‌کند. انگار روی نقشه زندگی مسیری را برای خود تعیین می‌کنید. برنامه‌ریزی برای آنها برداشتن توشه راه است که مسیر را بپیمایید. و بعد باید در انجام هدف خود تعجیل کنید.
کتاب را بخوانید. نوشته هیرم اسمیت است. 
نام انگلیسی کتاب: what matters most و نام نویسنده: Hyrum W. Smith است.

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۹۳

چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش

دیروز برایش خاطرات سالهای دور را تعریف می‌کردم. داستان مردان زندگی‌ام را که درواقع هیچ‌کدام مرد زندگی من نبودند. آدمهایی بودند برای خودشان که آمدند و رفتند و به‌جز یکی هیچ‌کدام رنگ و نقشی بر این زندگی نگذاشتند. چطور می‌توانند آدمها این‌قدر بی‌اهمیت شوند/باشند؟ به‌خاطر همین بی‌اهمیتی ازشان حرف زدم. وگرنه خوب نیست درحالیکه نوازش می‌شوی این خاطرات را بروبی..
....
دوستش دارم. آرام و بی‌دغدغه. بودنش آرامش‌بخش است. می‌توانم بهش تکیه کنم. فقط از بابت هم‌فکری. نمی‌شود دستش را بگیرم و با‌ هم برویم بیرون. من آدم ریسک کردن با آبرویم نیستم. همین‌که هست.. همین‌که می‌توانم با او حرف بزنم، بغلش کنم، درددل کنم، بخندم، امیدوار باشم، جوان بمانم، برایش آشپزی کنم و به‌خاطرش به مادرم دروغ بگویم و زندگی را از ملالت خلاص کنم، خوب است. 
دیگر توقع زیادی بابت عاشق شدن و عاشقی‌کردن ندارم. یک‌جایی در مسیر سرنوشت فهمیدم که چشمه عاشقی‌کردنم خشک‌شده‌است.. و درحقیقت متوجه شدم که از اول هم سرابی بیش نبوده. 
زمان زیادی برد تا پذیرفتم سرنوشت را باید همین‌طورکه هست قبول کنم و برای جایگزین‌کردن چشمه و از بی‌آبی نمردن تمرین کنم. انگار تمرینی نکردم. سرنوشت خودش را به‌من تحمیل کرد. و من قبولش کردم.
حالا راحت تر زندگی می‌کنم. برای هرلحظه‌ای که هستم، او هست، هم‌زبانم می‌شود، نوازشم می‌کنم خوشحال می‌شوم. این رابطه ماندنی‌تر است. چون توقع دیگری نداریم.

یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۳

یک روز خوب

امروز به‌عنوان یک کارمند نمونه از سر کار جیم شدم.  دیشب خوب نخوابیدم. پریشب هم. قرص خواب نمی‌خورم و بنابراین تا صبح انگار بیدارم. صبح زود رفتم ورزش. انگار دیشب یک کم سرما خورده‌ام. نباید ورزش می‌کردم ولی سه جلسه دیگر مانده که اگر نروم سوخت می‌شود و بنابراین باید حلالش می‌کردم!

صبح یک جلسه هفتگی توی یک ارگان دولتی داشتیم که نرفتم. به رییس جلسه اس‌ام‌اس زدم که جلسه است؟ گفت بله و می‌خواهیم نحوه بازدید از واحدهای تولیدی را معلوم کنیم. گفتم ببخشید که من هم سرماخورده‌ام و هم مهمان دارم. گفت اشکالی ندارد.
درحقیقت نرفتم چون نگران بودم به عنوان بازدیدکننده انتخابم کنند و آن‌وقت خر بیار و باقالی بار کن. عصر هم در راستای همان جلسات باید می‌رفتم انجمن صنفی‌مان. اس‌ام‌اس زدم که مریضم. بین دو تا از اعضای هیات‌مدیره دعواست و امروز قرار بود تکلیف دعوا را معلوم کنند. فکر کردم بهتر است نباشم. هدفم از رفتن به انجمن و ادامه جلسات، پیگیری دعواها نبوده. چیز دیگری‌ست که مسلما جلسه امروز ربطی به آن ندارد.

بعد خود‌به‌خود واقعا مریض شدم. داستان بیمار خیالی!  به مدیرعامل مهربان اس‌ام‌اس زدم و داستان را گفتم که شده‌ام مثل ملا نصرالدین و الان فکر می‌کنم اگر نروم خانه و سوپ نخورم حتما تب می‌کنم! اجازه مرخصی داد.
مدیرعامل مهربان که هست، هزار مزیت دارد ، از آن جمله اینکه من می‌توانم بعد از مدتها نقش کارمند را بازی کنم و از کسی مرخصی بگیرم و جیم شوم.

توی راه لیمو شیرین و جعفری خریدم. الان خانه‌ام. سوپ حاضر است و تلفن‌ها را قطع کرده‌ام. می‌خواهم با کتاب بروم زیر لحاف و یک کمی مطالعه و بعد یک خواب اساسی انشاء الله . که البته نمی‌دانم چرا این خواب‌های غلیظ و شدید فقط ظهرها سراغم را می‌گیرند و شب ازشان خبری نیست.

وبلاگ گل‌مریم را بعد از متها خواندم. برایم جالب بود که بعد از سالها داستان یک زندگی روزانه را می‌خواندم.. تشویق شدم به نوشتن. همیشه آدمهایی پیدا می‌شوند که به یک سریال واقعی ههم علاقه‌مند باشند.

جمعه، مهر ۰۴، ۱۳۹۳

صبح جمعه

کله صبح جمعه بیدار شدم. ساعت یک ربع به هفت. امکان نداشت حتی ده دقیقه دیگر بتوانم بخوابم و چقدر آرزو داشتم لااقل تا ساعت نه خوابم ببرد. 
بلند شدم. روز را شروع کردم. کارهای عقب‌افتاده. رفتم زیرزمین و یک بطری آوردم تا نوشیدنی آلبالویی دست‌ساز غیرمجازم را بعد از مدتها جابجا کنم.خاک گلدان هم آوردم تا یک گلدان رو به موت را باز دستکاری کنم شاید زندگی بگیرد... 
یک سه‌راهی برای راه انداختن رادیوی بالای سرم که شبها یک چیزی گوش کنم و صبح‌ها با صدای رادیو بیدار شوم. توی خانه قبلی نمی‌توانستم با رادیو بخوابم بس که دیوارها نازک بود و انگار رادیو را توی اتاق خانه بغلی گذاشته‌باشی.
صبحانه کمی خوردم. صبح جمعه‌ای که نگذارد بخوابی لیاقت پنکیک و فرنچ‌تست ندارد.. همان صبحانه روزهای معمولی را باید بخوری. محتویات آیفونم را جابجا کردم. فایلها را مرتب کردم و حالا هنوز ساعت هشت و چهل دقیقه است..
همه خوابند و کسی نیست که بهش تلفن بزنم. به خواهر آمریکایی زنگ زدم ولی جواب نداد. بنابراین بعد از عوض کردن خاک گلدان می‌خواهم یک فولدر درست کنم برای عکسهایی که قرار است چاپ شوند. مدت زیادی- شاید چند سال- است که مامان و بابا از اینکه هیچ‌عکسی بعد از گرفته‌شدن دیگر چاپ نمی‌شود و بنابراین بی‌فایده است، غر می‌زنند. می‌خواهم با یک آلبوم سورپرایزشان کنم. بعد هم یک آلبوم موسیقی برای دایی درست کنم که قرار است نهار با هم باشیم.
این دو تا آلبوم عکس و موسیقی هرکدام یک پروژه‌اند.. باید همان کله صبح را بهشان اختصاص می‌دادم.
صبح‌زود بیدارشدن خوب است. از زندگی جلو می‌افتم.

پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۳

در خفا

شنیدن یک ترانه از گوگوش مرا برد به دنیای هفده سالگی.. وقتی اولین دوست پسر زندگی‌ام را داشتم. به یاد روزهایی افتادم که به مادرم دروغ می‌گفتم و با او به سیر و گشت می‌رفتم..
دیشب در سن چهل و پنج سالگی درست با همان واژگان هفده سالگی به مادرم دروغ گفتم... و مادرم درست با همان کلمات بیست و هشت سال قبل گفت بهم اعتماد دارد، درحالیکه صدایش مثل همان روزها سرشار از ناباوری بود.
...
من آدم آزادی یواشکی نیستم. لذتی برایم ندارد. دلم آرامش می‌خواهد... هیچ‌وقت با استرس دروغ کیفی نمی‌کنم، گرچه همیشه از این بابت ناچار بوده‌ام.. دلم می‌خواست یک روز برای مادرم زنی باشم که حق دارد زندگی را در آزادی زندگی کند.

یکشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۳

بالونی که پرواز بلد نبود!

درست همان‌وقتی که از اتفاقات خوب می‌نویسم، همه زندگی برعکس می‌شود!
البته خدا را شکر اتفاق بدی درکار نیست ولی مثبت‌زندگی کردنم را دود دادم رفت هوا. فقط یک هفته آدم بودم. تمرین صدا و موسیقی را رها کردم. یعنی رها شد. موضوع عجیبی برای معده‌ام پیش‌آمد که بعد فهمیدم ورم معده یا گاستریت بوده.
 به‌خاطر سردرد شدید چند نوبت آسپرین خوردم و از فردایش معده‌ام تبدیل به بالونی شد که انگارهیچ منفذی برای تخلیه گاز در آن تعبیه نشده بود.
 بلاخره رضایت دادم و دست از خوددرمانی و سرچ در اینترنت برداشتم و رفتم دکتر. ظرف بیست و چهار ساعت درمان شدم. پنچاه هزار تومان ویزیت + سی و چهار هزار تومان پول دوا، منفذ تخلیه گاز بالونم را بسته‌بودند!
هربار که دچار مرضی می‌شوم آن‌قدر در اینترنت درباره‌اش می‌خوانم تا دست آخرکه سراغ دکتر می‌روم می‌توانیم با هم در مورد همه ابعاد مرض گفتمان مناسبی داشته باشیم. خوب.. این حُسن است ولی اشکال بزرگش این است که مدتهای مدید درد می‌کشم بی‌آنکه آن حُسنِ بی‌خود به‌کارم بیاید. 
...
این مدت کتاب زیاد خواندم. در موردشان در گودیدز نوشته ام. ولی مدیرعامل مهربان یک کتاب بهم هدیه داد که بسیار مفید بود. این قدر عصبانی نباش! ترجمه نفیسه معتکف. کتابی کاربردی با ترجمه‌ای روان و جذاب است. از منِ همیشه عصبانی که کتابهای زیادی درباره کنترل خشم خوانده‌ام و چندین جلسه مشاوره هم رفته‌ام، بشنوید و بخوانیدش.

دوشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۳

ما بد نبودیم... ما بلد نبودیم.

با مدیرعامل مهربان حرف می‌زدم. صحبت کشیده شد به پدر و مادرم و گله کردم که هیچ‌وقت حمایت‌گر نبودند. گفت نمی‌توانستند باشند. 
منظورش این بود که نسلها با هم فرق دارند..
امشب اما دلم گرفته.  یک بغضی ته دلم نشسته.. حس می‌کنم در قبالشان خیلی بی‌انصافم. خودم را سرزنش می‌کنم.. نه به‌خاطر حرفهایی که با مدیرعامل مهربان زدم.. که حتی به خاطر فکرهایم.. فکرهایی که مدتهاست درباره آنها دارم.. من و برادرم و خواهرانم.. درباره نحوه تربیتمان گله‌مندیم و هروقت با همیم از این بابت غصه می‌خوریم. و امشب از این بابت شرمنده‌ام.
فتانه این جمله را در فیس‌بوک گذاشته بود: ما بد نبودیم، ما بلد نبودیم.. فکر می‌کنم مصداق همه آن‌چیزی باشد که به‌خاطرش از آنها دلگیریم. و این تقصیر از آنها نیست. باید بپذیریم. همان‌طور که هستند. به‌خاطر همه آنچه که به ما داده‌اند.. و آنچه نداده‌اند را به حساب بلدنبودنشان بگذاریم..
حتی نوشتن این جملات بغض و شرمندگی‌ام را بیشتر می‌کند. :(

شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۳

نیوشیدن

دیروز با دایی بودم. با او همیشه وقت به‌مفیدترین شکل ممکنش می‌گذرد. از خوردن و آشامیدن بهترین‌ها تا شنیدن و گفتن بهترین‌ها.

از مدیریتم تعریف کرد. گفت کار را خوب جلو برده‌ام و به بهترین شکل ممکن وارد مارکتینگ شده‌ام. گفتم مربیان خوبی داشته‌ام.

 بعد گفت مدیریتت نفوذی‌ست. سوال کردم یعنی چه؟ گفت: اگر راستش را بگویم ناراحت نمی‌شوی؟ گفتم نه ترجیح می‌دهم اگر لازم است، بدانم.

گفت کلام پر نفوذی‌ داری. این توی شرکت و برای کارمندانت بسیار خوب است. تحکم می‌کنی و حرفت را به کرسی می‌نشانی. به راهی که می‌روی معتقدی و برای همین روی اطرافیانت نفوذ زیادی داری. باعث می‌شوی مسیر شرکت و کارتان منحرف نشود.
گفتم :خوب؟
  گفت: ولی مراقب خواهر و برادرت باش. آنها آدمهای بسیار نجیبی‌اند. بسیار خوبند.. وقتی باهشان حرف می‌زنم، می‌بینم انگار روح تو در کلامشان حلول کرده. تو قدرت نفوذت را روی آنها هم بکار می‌بندی..
 گفتم : فقط وقتی راهنمایی می خواهند، راه را نشان‌شان می‌دهم و بعد که به موفق می شوند این بسیار شادم می‌کند.
 گفت : درعوض خلاقیت را از آنها گرفته‌ای. آنها داخل همان کادری می‌اندیشند که تو برایشان انتخاب کرده‌ای..
گفتم:دایی.. از همان ابتدا مرا مقصر دانستید که هیچ یک از بچه‌های فامیل پزشکی نخواند و همه مهندس شدند. گفتید من باعث شدم.. درحالیکه من حتی خبر نداشتم برادرم مهندسی شیمی را انتخاب کرده.. از بقیه هم که دیگر هیچ.
گفت: تو خبر نداشتی وگرنه تاثیرت از همان اول روی همه زیاد بود. تو نزدیکانت را ابیوز می‌کنی.. آدمهای خوبی که می‌توانند زندگی را آن‌طور که برایشان بهتر است بسازند، وادار می‌کنی راهی را که تو می‌پسندی بروند..

سکوت کردم. پرسید ناراحت شدی؟ گفتم نه.. ولی نمی‌دانم چکار کنم.. یعنی بهشان هیچ راهنمایی ندهم؟ 

گفت :" گوش کن. بگذار حرف بزنند .. همه حرفهایشان را تا آخر گوش کن . این کار دو حسن دارد . یکی اینکه ازشان یاد می‌گیری که طور دیگر و از زاویه دیگری هم می‌شود موضوعات کار و زندگی را دید و فایده دومش این است که به طرف مقابلت احترام می‌گذاری و اجازه می‌دهی دیده شود، فکر کند و گاهی روش زندگی‌اش را آن‌طور که برای خودش مناسب است انتخاب کند."

شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۳

نوشتن زندگی، نظم بخشیدن به زندگیست

درست همین دیشب که بی‌صبرانه قرص خوابم را خورده‌بودم و دم دروازه بهشت راه می‌رفتم، انگار نه انگار.. 
قرص خواب که می‌خوری، اگر بدخواب شوی از نخوردنش بدتر است.. صدبار کابوس دیدم و هی مثل جنازه‌ای بیدار، خودم را کشان‌کشان می‌بردم دستشویی.. 

صبح طبق قرارم با خودم، حدود شش بلند شدم و ساعت هفت رفتم باشگاه. ازجایی که خودم را زود چشم می‌زنم امیدوارم ورزش رفتنم مثل بهشت رفتنم نشود..
در طول روز خوابم می‌آمد ولی هشت ساعت کارمفید کردم. 
باز برای مدیرعامل مهربان، با اینکه حالا ایران است، گزارش کارکرد روزانه‌ام را ریز به ریز می‌نویسم.
اوایل از نوشتن این گزارش عصبانی می‌شدم. باخودم فکر می‌کردم لابد منشی قدیمی راپورت دروغی درباره کارم داده.. بعد از مدتی چون مدام سعی می‌کردم حتی یک سوراخ باز لای دقایقم نماند، استرس گرفتم و خشم اولیه‌ام تبدیل به اضطراب شد. 
ولی گوش به‌حرفش می‌کردم و گزارشها را مرتب می‌دادم. نتیجه‌اش این شد که فهمیدیم که باید یک دستیار برای خودم بگیرم تا از فشار کاری‌ام کم شود. 
اصل گزارش نویسی از روزی شروع شد که غر می‌زدم که از شدت کار، نمی‌توانم درست فکر کنم و برای آینده شرکت نقشه بریزم. گفت باید مدتی گزارش روزانه کارکرد بدهی تا بفهمیم کدام بخش از کارهایت قابل واگذاری‌ست. 
آدمم را که استخدام کردم دیگر گزارش ننوشتم. بیشتر به‌خاطر همان اضطرابی که دچارش می‌شدم. ولی بعد از مدتی فهمیدم عجب کار درستی بود! عین رفتن نزد مشاور و یک‌ریز حرف‌زدن و اشکال خود را لابلای حرفهای خود پیدا کردن! ازش خواستم که ازم بخواهد دوباره بنویسم!! و حالا باز شروع کرده‌ام. کارهایم مرتب شده.. یک ردیفی دارم به نام عمری که به‌هدر دادم.. و اوقات تلف‌شده را تویش یادداشت می‌کنم. این مدت شاید یکی دو ساعت عمربرباد رفته داشته‌ام.
جالب اینجاست که توی شرکت ما از سالها قبل، طبق ایده شرکت بایر که ضمن مصاحبه با یکی از پرسنل قدیمش فهمیدیم،  نوشتن گزارش  کارکرد و ایمیل روزانه آن به من و مدیرعامل مهربان اجباری بوده و حالا می‌فهمم چه کمکی به بچه‌ها و خودمان در راستای منظم‌کردن‌شان کرده‌ایم. 
..
امروز یکی از دوستانم پیغام داد که با فلان دوست هم‌پانسیونی زمان دانشگاه، یک شب شام برویم بیرون. 
گفتم امروز که هیچ، فردا که تا نصفه‌شب جلسه داریم، پس‌فردا مهمان دارم، سه‌شنبه ماموریتم، چهارشنبه شاید خالی باشم، پنجشنبه تئاترم و جمعه هم با یک دوست دیگر نهار بیرونم. گفت خاک برسرت، پس چهارشنبه‌ات را نگه دار برای ما.
 فکر کردم احتمالا حمل بر خودستایی‌ام می‌ کند که فلانی می‌خواهد وقت پرمدیربودنش را به‌رخ بکشد. قصد من که این نبوداما در ضمن نوشتن پیام، از اینکه یک هفته مرتب و خوب دارم خوشحال بودم. 
مدتها بود از بس مهمان داشتم روال زندگی‌ام بهم ریخته‌بود. حالا خودم هستم و دنیایی که در دستان من می‌چرخد.

جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۳

دو قدم مانده تا بهشت

دو روزی رفتم مشهد. برادرم سفر رفته و فکر کردم باید سهمم را از بابت نگهداری پدر و مادرم به‌جا بیاورم. بسیار خوش گذشت.
جالب است که تا تصمیم گرفتم بیشتر بهشان سر بزنم، قیمت بلیط این همه گران شد.
....
یک ماهی می‌شود که با قرص خواب زندگی می‌کنم. بدون آن شبها چندبار بیدار می‌شوم و روز کسلم. تجویز دکتر است که گفته عوارض بی‌خوابی بیش از قرص خواب است.
تازگی یاد گرفته‌ام قرص را همین ساعتها-حول و حوش نه و نیم- بخورم و چهل دقیقه مانده تا بهشت را به کتاب‌خوانی بگذرانم.. از دیدن تلوزیون تقریبن دست‌کشیده‌ام و در عوض حسابی وقت اضافه دارم برای زندگی‌کردن. قبلن تا حدود یک بیدار بودم و بازهم وقت کم بود.

دوشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۳

قبل از طلوع..

ساعت چهار صبح خواب آلوده بلند می شوم.. پنجره را باز می کنم و باز دراز می کشم.. نسیم شهریور نوازشم می دهد .. قشنگترین قسمت خوابم همین دو ساعت است که به عشق بازی با نسیم می گذرد..

شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۳

روزهای سرشار

این روزها پر از اتفاقند.فرصت نوشتن ندارم. اتفاقات خوب و بد و معمولی .. دیدن دوستان پانسیون دانشجویی.. خواندن کتابهای عالی.. گفتگو با آدمهای بی‌مثال.. تماشای تئاتر.. تصمیم برای بهتر‌بودن.. عمل به تصمیم.. دنبال کلاهبردار شرکت بودن.. جلسه با بچه‌های فروش و آموختن از هم‌نشینی‌شان.. 

در یک جمله افزون شدن تجربه و حس خوب زندگی را زندگی‌کردن نه روزمرگی.

چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۳

شهود

دیروز یک آدم خیلی خوب اومده‌بود شرکت. چند سالیه با گروه معدن ما کار می‌کنه. وقتایی می‌یاد که مدیرعامل مهربون ایران باشه. دیروز اتفاقی منم باهشون نهار خوردم و بعد باهشون نشستم به گپ و گفت.. شنونده بودم. 
آدم نازنینی بود. یک بند حرف می‌زد. بدون نقطه ته خط. ولی شیرین‌سخن. فکر می‌کردم لیسانس داره ولی از کارهاش که گفت فهمیدم لیسانس و فوق لیسانس دانشگاه تهران رو داره به علاوه مدرکی معادل دکترا. متواضع بود. خندان و مهربان و پرکار. عین یک درخت میوه قدیمی پربار..
خاطره روزی رو گفت که رییسش توی یک سازمان دولتی با هیجده هزار تومن حقوق، بیرونش انداخته بود و اون حیرون مونده بوده که فرداش به خانواده‌اش چی بگه؟  در همون حال حیرونی یکی از یه‌ شرکت خصوصی بهش زنگ می زنه و خلاصه می‌فرستنش برای ارزیابی یک پروژه.. برای اون کار سه هفته‌ای هفتصد و پنجاه هزارتومن بهش می‌دن.
بهم می‌گفت آدم درستکار به‌هیچ‌کی مدیون نیست. اوسا‌کریم هواشو داره.. می‌گفت نظام دنیا برپایه اصول درست بنا شده. راه کج به مقصد نمی‌رسه و همون‌طور که در همه اجزای طبیعت توازن برقراره، این مسئله هم از این توازن نشأت می‌گیره..

شب به مدیرعامل مهربون ایمیل زدم ازش تشکر کردم و گفتم احساس شوری که دیرزمانی از زندگیم رفته‌بود، با همنشینی این آدم برگشت.

دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۳

سنگفرشی که تو را به من می‌رساند

دچار یک خشم عمیقم. اندوه شدید دیروز جاش رو داده به خشم. صبح موقع رانندگی با یه خری دعوام شد. مدتهابود تصمیم گرفته‌بودم موقع رانندگی دعوا نکنم ولی اون‌قدر خشمگین بودم که وقتی داشتم فحشش می‌دادم رفتم توی جدول ..
....
صبح تقریبا زود رسیده‌ام شرکت. یک ربع به هشت. برادرم اینجاست و وقتی هست باید زود برسونمش شرکتش.
 از وقتی اومدم دارم برای خودم دنبال یه‌چیزی می‌گردم که یه‌کمی روحیه‌ام رو عوض کنه. خواستم از میم‌تیم ماگ جدیدی بخرم. ولی سایتش درست باز نمی‌شه. گفتم یه کم موسیقی گوش کنم. سنگفرشی که تو را به من می‌رساند ..از فردین خلعتبری... اینم غمگینه. 
....
امروز اتفاقا روز شلوغیه. ظهر مهمون داریم و ساعت دو هم باید برم بیرون از شرکت برای یک جلسه گند. 
...
یک کارمندی رو استخدام کرده‌ام. حدود چهل روز قبل. لیسانس و فوق لیسانس از بهترین دانشگاه دولتی داره. خیلی هم باهوشه. ولی یه عیب بد داره و اونم اینه که بو می‌ده. بارها و بارها غیرمستقیم موضوع رو مطرح کرده‌ام. اول روی برد شرکت نوشتم که رعایت نظافت اجباریه. بعدش دو بار توی جلسه فروش دسته‌جمعی به همه گفتم. دو روز خوب بود ولی دیروز باز همون داستان. 
علاوه براینها کم دقته. کم دقتی رو می‌تونم درست کنم. اصولن عیوب کار رو می‌تونم اصلاح کنم ولی این قضیه خیلی بده. من به‌شدت به بوی بدن حساسیت دارم واگه کسی بو بده، حتی اگه بخواد بهم یک پیشنهاد عالی هم بکنه، نمی‌تونم حرفش رو گوش کنم. عصبانی می‌شم. عصبانیتم مثل یک شعله شمع روشن می‌شه و کم‌کم به همه فضا سرایت می‌کنه و دست‌آخر همه‌چی رو منفجر می‌کنم. مخصوصا حالا که روحم وضع درست و حسابی هم نداره.
نمی‌دونم باهش چکار کنم. به‌خاطر این مسئله‌اش وقتی میاد توی اتاقم از سرم بازش می‌کنم و درنتیجه کم بهش می‌رسم یا با روی ترش باهش حرف می‌زنم.
 اگه این اشکال رو نداشت مطمئنم به احتمال نود درصد می‌تونستم باهش درست کار کنم ولی با این مشکلش ناخودآگاه دارم می‌رم به‌سمت این که قرارداد آزمایشی رو تمدید نکنم. 
جالبه که روز اول کارش وقتی اومد شرکت ناخن‌هاش بلند و کثیف بود و به‌شدت خورد توی ذوقم. بهش درلفافه گفتم که باید شرایط ظاهری رو رعایت کنه و به‌قدری تیزهوشه که فردا ناخن‌هاش رو کوتاه کرده بود. ولی به‌قول مامانم خویی که ماماچه می‌یاره مرده شور می‌بره.

یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۳

دستهای تو تصمیم بود.. باید می‌گرفتم و دور می‌شدم :(

آچمزم. آچمز یا مستاصل. هرکدوم بارش قوی‌تر و منفی‌تره. تمام سلولهای وجود پیش گل‌یاسه و هیچ‌کاری از دستم برای زندگی گهی که داره برنمی‌یاد.
دلم می‌خواد دستش رو بگیرم و از توی اون منجلاب بکشمش بیرون...ولی وجود اون دوتا بچه مثل اینه که با گرفتن دست گل‌یاس، اون دو تا رو ول کنم تا غرق بشن یا نهایت آسیب رو ببینن.. 
قلبم از غصه فشرده است.. خیلی فشرده. مچاله شده‌م توی خودم و داستان روزهای دردناکش رو گوش می‌کنم.. 
مجبورم سکوت کنم. حتی نمی‌تونم وقتی می‌شنوم گریه کنم.. اگه گریه کنم دیگه بهم نمی‌گه چون فکر می‌کنه باعث دردم میشه.. برای همین وقتی گوشی تلفن رو می‌زارم زمین، یک کوه روی پشتمه و من تا ته زمین فرو می‌رم..
نه می‌تونم با جرات بهش بگم جدا شو.. چون پای اون دوتا در میونه.. و نمی‌دونم بعدش باید چکار کنیم.. نه می‌تونم بگم بمون چون از موندنش پیش اون دیوونه وحشت دارم. 
چکار کنم؟ خدایا چکار کنم؟

چهارشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۳

گیج و ویج

روی میزم صد جور کاره. یک کارتابل پر، نمونه های رنگ شرکت رنگسازی برای آزمایش، قانون مالیاتها، جواب آزمایش یه سری نمونه، دوتا رمز اینترنتی که باید فعال بشن، آمار فروش چهارماه اول سال، آمار فروش هفت ماه آخر پارسال، دو تا صورتجلسه برای پیگیری ...
به هرکدومشون یه نوکی می زنم و هی می پرم سر بعدی. وسط هرکار یهویی یک چیزی منو می بره یه جای نامرتبط دیگه. مثلن دارم ایمیل یکی از فروشنده ها رو چک می کنم که قیمت پیشنهادی یه سری مواد رو داده. بعد می بینم خیلی گرونن و چون پول کم دارم، باید الاهم و فی الاهم کنم برای انتخاب خرید. می رم سراغ گزارش انبار ببینم چی کمتر داریم. وسطش یادم می یاد قرار بود فرم انبار کامپیوتری بشه، مسئولش رو صدا می زنم.. مسئول مربوطه ضمن حرفهاش درباره مرخصی فرداش سوال می کنه.. می گم اوکی وبعد به خانم منشی می گم مانده مرخصی ها رو دربیار...می بینم اوهو !! فلان کس چقدر زیاد مرخصی رفته. یادم می یاد فرم ارزشیابی بچه ها رو پر نکردم و برای همین شاید بی توجه شدن. می رم فرم رو پر کنم، تلفن زنگ می زنه و .. بنابراین کماکان ایمیل یارو روی مونیتورم بی جواب باز مونده.

وقتهایی که این طوری کار می کنم خیلی بده. نامنظم و بی برنامه. باید همه چی رو بنویسم. این طوری فقط دوست دارم اول کارای آسون رو انجام بدم که معمولن خیلی هم مهم نیستن.. قورباغه ها اون قدر می مونن که پیر و زشت و بوگندو می شن.. دست آخرم بدون اینکه امیدی به مرگشون داشته باشم، خودم باید تنهایی بخورمشون..

سه‌شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۳

کشش شنیدنش رو داری؟؟

خسته و خواب آلودم. بدون نیم فاصله.
فندق و پسته دیشب پیشم بودن. برای یه کار اداری یه روزه با آقای مرد اومدن. الان رفتن دنبال کارشون و بعدش می یان شرکت.
دیشب قرار بود یکی با باباش بخوابه و یکی بیاد پیش من. ولی از قراری که نتونستن تصمیم بگیرن، جفتشون اومدن توی تختم و تا ساعت یک شب هروکر کردن. 
نوجوون شدن. کوچیکه می گه خاله کشش شنیدن یه مطلب رو داری؟؟؟؟ چشام گرد شده بود!! گفتم چی؟ گفت یعنی می گم می تونی دهنتو سفت نگه داری و رازمون رو گوش کنی؟ از خنده به حال مرگ افتاده بودم. کلمات جدید... ادبیات کودکانه ای که در مرحله گذر به بزرگسالیه.. چشمهایی که معصومیت کودکی و شیطنت نوجوونی رو با هم داره..

برام نوشته مادر بودن سخت ترین شغل دنیاست. راست می گه..ولی وقتی بچه ها تخم جن می شن و شیطنتهای بامزه شون گل می کنه انگار همه سختی ها برای یه لحظه هم که شده، دود می شه می ره هوا..

زندگی گل یاس برای من تبدیل به معما شده.. یک معادله لاینحل. فک کنم برای خودشم همین طوره. یه طرف سختی های مرد و عدم توانایی تحملش و از طرف دیگه این دوتا ورووجک که بهترین دوره زندگیشون رو باید به گه بکشیم. 
گاهی فکر می کنم گل یاس باید از خودش بگذره. گاهی هم فکر می کنم پس خودش چی؟ اگه یه وقت رفت بیمارستان روانی از دست مرد، کی میاد بگه دستت درد نکنه؟ 
ته دلم اما می گه مسئولیت بچه ها خیلی مهم تر از خود آدمه. نمی دونم این حرف احساسمه یا حرف عقلم. اگه خودم بچه داشتم چکار می کردم؟ نمی دونم...فعلا که روغن پالم با محتویات مغزم قاطی شده.

دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۳

کاش بشود

کمتر حرف بزن، بیشتر فکر کن، زیادتر بنویس.

انسرینگ ماشین یک وزارت خانه

شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۳

فولدرهای چینی

دیشب کتاب بازی‌های اریک‌برن رو می‌خوندم تا ببینم همسر گل‌یاس از چه بازیی استفاده می‌کنه و آنتی‌تزش چیه. 
در کمال حیرت متوجه شدم خودم اکثر بازی‌ها رو انجام می‌دم!
...
امروز که بعد از یه هفته رفتم سرکار، کله صبح متوجه شدم فولدرهایی که برای سمینار سفارش دادم یک لیبل تبلیغی گنده روشون چسبیده.
 آقای مسئول خرید رو صدا زدم و سوال کردم مگه تو هزار بار به من زنگ نزدی و سوال نکردی که آیا فلانش فلان باشه و بهمانش بهمان؟ گفت چرا. گفتم اون وفت این لیبل گنده رو ندیدی؟ جالا چطوری از شرش خلاص شیم؟
بچه‌ها افتادن به جون لیبلها ولی گمونم فولدر خاک برسر چینی بود.. آخه کدوم احمقی یک فولدر تبلیغاتی گرون قیمت رو با همچین لیبلی درست می‌کنه که نشه از روش بکنی؟
مسئول خرید و منشی‌ها رو کلی دعوا کردم. گفتم همه‌چی رو خودم باید تک‌تک چک کنم؟ از نظافت توالتها تا خرید مواد و همه‌چی رو؟ 
همه سرشون پایین بود. این جماعتی که من می‌بینم و می‌شناسم ه توی دلشون نه تنها شرمنده نبودن که فحشم هم می‌دادن.
 خلاصه مسئول خرید رو فرستادم بازار تا یک حلال قوی تهیه کنه.
 آخر وقت قرار بود چندتایی رو با حلال پاک کنن. با اینکه سفارش کرده بودم زیر باد تند کولر کار کنن، وقتی رفتم سراغشون و دیدم توی یک اتاق دربسته با بوی وحشتناک حلال نشستن و یکی‌یکی لیبل‌ها رو می‌کنن و بعد محل چسب رو با حلال پاک می‌کنن. به زور فرستادمشون توی اتاق بزرگ زیر باد کولر.
توی راه برگشت به خونه، کنار بزرگراه نگه‌داشتم و تلفن زدم بهشون که ولش کنن تا فردا خودم باشم.با خودم فکر کردم چرا به عقلشون نرسید اول همه لیبلها رو بکنن و بعد یک‌باره و با سرعت جای چسب رو با حلال پاک کنن؟ چرا خودم همون لحظه به عقلم نرسید؟
بعد فکر کردم آیا بازی کردم؟ آیا خواستم گناه رو به‌گردن یکی بیاندازم؟
...
خودم رو شماتت می‌کنم. منم که کارمند آقا شیره بودم، مدام از ترس اشتباه می‌کردم. (البته تا این حد آی کیوی پایینی نداشتم)
هرقدر سعی می‌کنم آرامش داشته‌باشم ولی این پرفکشنیسم وحشتناک کار رو خراب می‌کنه. بازم به اینجا که می‌رسم با خودم فکر می‌کنم آیا دارم بازی می‌کنم؟
باید بشینم و کتاب رو کامل بخونم. کتابی که قبلا هم دوبار خوندمش. خیلی اوضاع سخت شده. 



جمعه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۳

روزهای طلایی

یک هفته طلایی تموم شد. گل یاس و دو تا دسته‌گلش اومدن و امشب رفتن. اون‌قدر رانندگی کردم و راه رفتم که شبا پاهام از خستگی مور مور می‌شد. یک جور خستگی دلنشین.

اکثر مراکز خرید تهران بردمشون. تجریش و میلاد نور و جردن و آرین و میدون محسنی و ونک .. بعضی‌ها رو دوبار رفتیم. تقریبا سالها بود خودم توی تهران خیابون‌گردی نکرده بودم. خیلی خوب بود که بدونم کجا چی می‌فروشن و مد روز چیه . :) 
یه شب هم رفتیم سینما. فیلم آذر، شهدخت، پرویز و دیگران رو دیدیم. خوب بود. از زمانی که ان رییس‌جمهور شده بود، نرفته‌بودم سینما. خیلی خوش گذشت. 
تئاتر هم رفتیم. ترانه‌های محلی. خوب بود. بچه‌ها که خیلی تعریف کردن. ولی یک عیب بزرگ داشت. بخش زیادی از دیالوگها مازندرانی، گیلکی و ترکی بود. تقریبا هیچی از حرفهای این قسمتها رو نفهمیدیم.  یک مونولوگ طولانی انگلیسی هم بود که لابد آقای رحمانیان فکر کرده بود تماشاگران همه از آمریکا اومدن. به‌نظرم باید برای همه اینها روی پرده ویديو پروژکتورش زیرنویس فارسی می‌زاشتن. 
با این همه برای بچه‌ها جالب بود. بازی‌ها طبق معمول عالی و آواز آقای زندوکیلی و سه تا خانمی که تک‌خوانی کردن هم عالی بود. بروشور هم ندادن.
اولین بار بود که بچه‌ها تئاتر می‌رفتن. چون همیشه هروقت اومده‌بودن پیشم خیلی کوچولو بودن و این بار فکر کردم یک سرگرمی بزرگ‌سالانه ببرمشون. بزرگه گفت این بهترین قسمت سفرمون بود.
از امروز صبح کوچولوها هی می‌گفتن کاش پروازمون رو از دست بدیم و اگرهم بریم، تا آخر تابستون چندبار دیگه هم می‌یاییم پیشت. این یعنی خوش گذشته‌بود. توی دلم شعف برقراره. :)
....
شبا با گل یاس هی صبر می‌کردیم که اینا خوابشون ببره و ما بریم یه سیگار با هم بکشیم. فقط یه شب بهمون مهلت دادن بلاچه‌ها. صبح‌ها قبل از بیدارشدنشون عین دزدا می‌رفتیم پشت‌بوم.
دیشب هم از بس حرف زده بودن، وقتی برگشتیم خونه بهشون گفتم ما با اجازه‌تون دوتایی می‌خوایم بریم مخ‌مون رو باد بدیم. قبول کردن. ما هم رفتیم  پشت‌بوم به‌هوای سوپر!

با گل یاس خیلی حرف زدم. هنوز به نتیجه مشخصی برای زندگیش نرسیده. مثل یک مخزن باروته. فقط مونده یکی از خانواده آقای همسر یه تیکی بزنه تا منفجر بشه و بزنه زیر همه‌چی. 
براش برنامه نوشتم که کارهای روزمره‌اش رو منظم کنه و این همه گرفتار نباشه. ولی خداوکیلی اگر کلید بهشت زیر پای مادر نباشه، خیلی بی‌انصافیه.
جفت بچه‌ها آی‌کیوی بسیار بالایی دارن. کوچیکه تیزهوشه و درس و موسیقی و ورزشش عالیه. 
بزرگه انگار روحش برای جسمش بزرگه. به‌قدری شیطون و حاضرجوابه که گاهی( اکثر اوقات) آدم رو کلافه می‌کنه. نمی‌دونم گل یاس اگه یه روزی جدا بشه چطور می‌تونه از پس این یکی بربیاد. یه پروژه سهمگینه.
....
تصمیم دارم یک رابطه طولانی رو قطع کنم. خیلی کار سختیه و این همه سال هم از شدت سختی قطع رابطه، مجبور به ادامه بودم. ولی فکر کنم منم منتظر یک جرقه‌ام تا منفجر بشم.
....
از فردا کار و بار طبق معموله. این یه هفته از زندگیم حساب نشد و کلی کله‌ام باد خورد. هفته بعد خیلی خیلی گرفتارم. از فکر کردن بهش هول برم می‌داره.

جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۳

در انتظار بوی خوش گل

منتظر گل یاس و دو تا دسته‌گلش هستم. همین الانهاست که هواپیماشون بشینه. مرد همراهشون نیست خوشبختانه. 
دیشب تا ساعت چهار صبح داشتم توی اینترنت دنبال برنامه‌هایی برای سرگرم کردن بچه‌ها می‌گشتم. گرچه فکر نکنم اونا با برنامه‌ریزی من جلو برن ولی بلاخره بهتره وضعم معلوم باشه. این‌جور وقتاست که آرزو می‌کنم یه‌ذره بهتر خیابونا رو بلد بودم. 
به بهترین وجهی بلدم یک مسیر خیلی معمولی رو گم کنم و دور شهر بچرخم. الانم می‌خوام ببرمشون چندجا که فکر کنم باید به خودم یک جی‌پی‌اس سخنگو ببندم.
برای یک تئاتر هم جا رزرو کردم. امیدوارم همه‌چی مرتب پیش بره و بتونیم بریم. تئاتر موسیقی‌های محلی. مهتاب نصیرپور توش بازی می‌کنه که عاشقشم و زندوکیلی هم می‌خونه که صدای خیلی خوبی داره.

....
 
اگر خیلی باهشون بهم خوش بگذره و روحیه‌ام عوض بشه شاید دیگه نرم کوش‌آداسی. آخه برم چکار لب دریا ؟ هی بخورم و هی دراز بکشم توی آفتاب؟ اینم شد مسافرت؟ به درد آدمای مریض می‌خوره که فقط بخوان ریلکس کنن. 
مسافرت برای من یعنی گشتن بین مردمی که برام متفاوتند. خوردن غذاهایی که تاحالا نخوردم. خرید کردن توی مال. دیدن محل‌های قدیمی و تاریخی. اصلن خوشم نمی‌یاد فقط لب دریا دراز بکشم اونم با شکم پر. عین رفتن به رستورانهای بوفه آزاده. همه اون‌قدر می‌خورن که از چشاشون بزنه بیرون. پول دادن و فکر می‌کنن تا میشه باید استفاده کرد. 
رستوران باید شیک باشه.. دیدنی باشه و یک منوی خوب بزارن جلوت و حق انتخاب داشته‌باشی. سفرم همین‌طور.

چهارشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۹۳

رفتار متقابل از نوع متقاطع

یکی از چیزهایی که بی نهایت عصبانیم می کنه اینه که طرف مقابلم حرفی رو ادعا کنه و وقتی من بخوام در رد ادعاش حرف بزنم و دلیل بیارم، به محض اینکه شستش خبردار میشه که نمی تونه سرم رو کلاه بزاره، بره توی فاز قربانی و بگه : باشه.. باشه.. هرچی تو می گی.. اصلن ولش کن.. اصلن نخواستم بابا..
این طوری ظاهر شرایط رو طوری می پیچونه که انگار من یک ظالم تمام عیارم و اون یک قربانی بدبخت که در موقعیتیه که ناچاره ظلم من رو قبول کنه. 
این بلا رو اغلب یکی دو تا از بچه های فروش شرکت سرم میارن. غیر از اونم خیلی دیدم. حالم بهم می خوره. الان دچار یکی از همین بلاها شده ام و سرم درد گرفته از بس عصبانی ام.
بازی.. فقط بازی.. آدمهای مریض.

سه‌شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۳

آستانه فروپاشی زنانگی؟

عوارض پی‌ام اس دهه چهل زندگی آدم مدل دیگری می‌شن.
 یک ماه درد انگشت می‌گیری .. طاقت‌فرسا!  تا جایی که می ری دکتر، برات آزمایش اسید اوریک و آرتریت می‌نویسه. 
ماه بعد درد کتف و گردن می‌گیری و فکر می‌کنی لابد آرتروزداری... 
بداخلاقی‌های پی ام اس این دهه هم می‌شه نیمه دوره، آخر دوره یا اول دوره. 
نظم این پدیده‌ای که یکی از منظم‌ترین اتفاقات تاریخ زنهاست به‌هم می‌ریزه و هر ماه با یک تغییر جدید شگفت‌زده میشی.
احتمالن قراره این همه تغییر راضیم کنن با آغوش باز برم پیشواز مونوپوز.
مونوپوز داره میاد؟! آخه من هنوز نفهمیدم کی‌ام؟ چی‌ام؟ خرم؟ آدمم؟
...





یکشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۳

کمی سنجد بخور جونم

شروع اواین روز کاری بعد از یک شب نخوابیدن حسابی. درد گردن و درد شونه ام دیشب افتضاح بود. ژلوفن خوردم. درد بهتر شد ولی طبق معمول که اکثر قرصهای مسکن باعث می شن تپش قلب بگیرم، این بار بدخوابی از نوع دیگه ای سراغم اومد.
وضعم خیلی خرابه.فکر کنم باید دیگه عزمم رو جزم کنم و امروز هرطوری شده برم ورزش. تنها راهش همینه.

شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۳

تعطیلات مفصل و یه آدم مجرد

-تعطیلی بدی نبود. لازمش داشتم. به خونه رسیدم و استراحت کردم. 

-کتف راستم مدام می‌گیره. می‌رم ماساژ به‌خاطرش. امروز هم خانمه می‌یاد خونه. کمی هم از تنها بودن با خانمه می‌ترسم.
درست نمی‌دونم چرا کتفم می‌گیره. دیگه که بازی نمی‌کنم با موبایل. فکر کنم هنوز به خونه جدید عادت ندارم. خوابیدنم درست جا نیافتاده و هنوز یه‌شب واقعی نخوابیده‌ام. بیست روزی به زور قرص خواب، خوابیدم. ولی قرصهای خواب منو افسرده می‌کنن و از طرفی در طول روز سرحال نبودم. ولش کردم. گفتم به درک. یا می‌خوابم یا نه. تمام طول خواب حواسم هست که روی شونه راستم نخوابم که درد داره.

-نمی‌خواستم تابستون برم سفر. برنامه‌ام یه سفر بزرگه برای آخر سال که براش پول لازم دارم و وقت. اما این خستگی مدام روحی ولم نمی‌کنه. گل یاس گفت خره پاشو بره ترکیه. شاید زنده نموندی برای سفر بزرگه. اگرم زنده موندی به وقتش فکرش رو می‌کنی. 
این مدت سه تا پیشنهاد ترکیه داشتم. مرده نمی‌گوزه وقتی می‌گوزه تابوت رو می‌شکنه! منم همیشه باید دنبال پارتنر سفر باشم و حالا که نمی‌خواستم برم، سه تا یه جا پیدا شدن.
به اصلی‌ترین‌شون گفتم پول ندارم. ولی با حرف گل یاس بهش دوباره زنگ زدم و گفتم می‌یام. 
قرار بود برای عید فطر بریم کوش‌آداسی. من که زیاد اهل شنا نیستم. برنزه هم که می‌شم بسیار زشت می‌شم. حالا چرا کوش‌آداسی؟ چون دوستم خره و استانبول نمی‌یاد.
چند روز بعد دوستم گفت ماموریت داره توی همون تاریخها و آخر مرداد بریم. گفتم باشه.
حالا می‌بینم خیلی خیلی خسته‌تر از اونی‌ام که بخوام تا اون وقت صبر کنم. تعطیلی مفصل عید فطر رو هم باید بزارم و وسط کار یه هفته برم.
به گل‌یاس اصرار می‌کنم بچه‌ها رو برای عید فطر بیاره اینجا. اگه بیان برای منم شاید خوب باشه. شایدم خسته‌تر بشم. چه می‌دونم. هنوز بلاتکلیفم.

جمعه، تیر ۲۷، ۱۳۹۳

فراموشی

-دوست داشتم برم یه‌جای دیگه بنویسم. ناشناس.. ولی دیگه همین بیست تا خواننده رو هم باز از دست می‌دادم. پیداکردن اینجا برای هرکی که بخواد منو سرچ کنه خیلی راحته. عکس پروفایلم رو عوض کردم ولی گمون نکنم فایده‌ای داشته باشه. دو تا جی‌میل دارم که ایمیل‌های هردو به یک اینباکس می‌یان. و وقتی می‌خوام جواب کسی رو بدم گاهی اشتباهی با آدرس ایمیل این وبلاگ جواب میدم و این‌طوری خیلی‌ها که دوست نداشتم اینجا رو بخونن پیدام کردن. در عوض خواننده‌های وبلاگ فروغم رو از دست داده‌ام. نمی‌دونم چرا اونا دنبالم نمی‌گردن :).

-دوباره کتابخونی رو شروع کردم. با این حافظه گنجشکیم کتاب همه افق فریبا وفی رو از توی کتابخونه، از قفسه کتابهای نخونده، برداشتم و خوندم وهی دیدم انگار داستانهاش خیلی آشنان.
 امروز اومدم توی گودریدز در موردش کامنت بدم که دیدم قبلا این کار رو کرده‌ام!
ضمن اسباب‌کشی کتابهای قفسه‌های مختلف قاطی شدن و چندبار هم بازچینی کردم ولی انگار هنوز درست نشده. الان دارم چاقوی شکاری موراکامی رو می‌خونم. این یکی رو مطمئنم نخونده‌ام چون خیلی جدیده. :)
راستی هست یا نیست سارا سالار رو هم خوندم. بد نبود. گاهی فکر می‌کردم اهه!! این زنه که منم.. ولی آخر داستان رو خوب جمع نکرده‌بود یا من دوست نداشتم. به‌هرحال نسبت به کتابای ایرانی یه‌سرو گردن بالاتر بود.
دو تا تغییر بزرگ در کتاب‌خوندنم به‌وجود آمده.یکی اینکه داستان کوتاه می‌خونم (و کماکان لذت کافی نمی‌برم) و دوم اینکه کتابهای ایرانی رو می‌خونم (چون خوندنشون برعکس کتابهای خوب خارجی اصلن انرژی‌بر نیست و عین کندی‌کرش می‌شه باهشون وقت گذروند).

سه‌شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۳

آیدا

این دو نوشته آخر آیدا شاهکارن..دیشب هنوز اینا رو نخونده‌بودم که دیدمش.. بهش گفتم نمونه یک زن واقعی هستی با همه خاصیت‌های زیبای زن بودن.. ولی این دو تا رو که خوندم دلم می‌خواد بهش بگم فراتر از زیبایی و محبتی دوست خوب من..

روزهای خوش ... و کسی که هرگز نمی‌رود از یاد

به شدت خسته‌ام. ده روز مامان و بابا اینجا بودن و من نمی‌دونستم سرم رو از زیر پام بردارم یا پام رو از زیر سرم. کارهای شرکت به‌شدت زیاد بود و عصرها بدو بدو می‌اومدم خونه. فکر می‌کنم اینا رو توی پست قبل هم نوشتم. 
بی‌خوابی شبانه هم مزید بر علت بود. مدام مهمون داشتیم  و منم با ذهن شلوغم به‌سختی می‌خوابیدم. خیلی وقتها هم باید تا ساعت یک شب به مامان و بابا رسیدگی می‌کردم. دلم می‌خواست یک هفته رو تعطیل می‌کردم و پیششون می‌موندم ولی به‌هیچ وجه راه نداشت.. حتی پنجشنبه که مامان خواهش کرد نرم شرکت، بازم نمی‌تونستم.. دلم یه ور بود و مغزم یه ور دیگه.

جمعه رفتن. ولی من هنوز به شدت کار دارم. یه آقایی رو استخدام کردم. به عنوان آسیستان خودم. خیلی هم خوب بوده تا الان. باهوشه که این خیلی عالیه. حرف اضافی هم نمی‌زنه که عالی‌تر. مرتب و خوش‌لباس هم هست. فقط روز اول ناخون‌هاش بلند بود که یه‌جوری بهش رسوندم که این طوری نمی‌شه واونم عین جت حرفم رو گرفت و فرداش کوتاه کرده بود.
 با وجود اومدنش هنوز مثل فرفره باید کار کنم. تقریبا روزی نه ساعت. ولی تموم نمی‌شه. انگار یه‌سری کارها زیرخاکی بوده‌اند و با اومدنش تازه کشف شدن!!
 مشتری‌ها دوست دارن برای هرکدومشون یه فرمول اختصاصی تولید کنیم. سرعت اضافه‌شدن محصولات جدیدمون طوریه که نمی‌رسیم کاتالوگ جدیدمون رو نهایی کنیم. تا می‌یاد بره برای چاپ، یه‌چیزی اضافه می‌شه. خدا رو صدهزار بار شکر. انگار افتادم وسط یه دره طلا و جواهر و باید هرچی می‌تونم بردارم ولی جیبهام کوچیکه.

خلاصه که نه ورزش می رم و نه موسیقی. معلم موسیقیم برای تولدم زنگ زد و تبریک گفت. به‌اندازه بهترین کادوها خوشحال شدم . گفت می‌تونم این هفته برم پیشش. ولی وقت نکردم حتی یه خط تمرین کنم. یعنی می‌رسم خونه، از شدت درد گردن و خستگی فقط می‌تونم استراحت کنم و بس. البته بهانه است. یه کمی دارم تنبلی می‌کنم. امشب باید هر طوری شده دو خط تمرین کنم. 

برای آشتی با گیتار اول رفتم کیس رو از زیر تخت کشیدم بیرون. فرداش گردگیریش کردم. پس فرداش گیتار رو گذاشتم رو پایه. پسون‌فردا ناخونهام رو کوتاه کردم. امروز هم شروع کردم به گوش کردن موزیکهای تمرینیم توی ماشین. ولی هنوز هیچی نخوندم باهش. خیلی سخته. انگار می‌خوام یک کارخونه جدید کود شیمیایی بسازم :(. از طرفی این همه سال و این همه آدم درجه یک بی‌همتایی که در این راه باهشون آشنا شدم، نمی‌زاره به ول کردن گیتار فکر کنم.. هنوز هر روز صبح برای میرشب فاتحه می‌خونم و هر روز عصر که دارم برمی‌گردم خونه، توی راه با خودم می‌گم کاش بودی آقای میرشب عزیزم.. کاش الان به هوای اومدن تو می‌رفتم خونه و می‌اومدی و حرفهای قشنگت رو گوش می‌کردم. کاش بودی تا باز بعضی شبها بهم زنگ می‌زدی و می‌گفتی خره چرا نشستی تو خونه؟ پاشو برو بیرون ببین دنیا چقدر قشنگی داره که تو ندیدی هنوز...خیلی زود بود رفتنت دوست خوبم.

پنجشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۹۳

یه جور دیگه

امروز درست می شه یه هفته که مامان و بابام اومدن پیشم. روال زندگیم آن چنان عوض شده که به کل یادم رفته قبلش چجوری زندگی می کردم. ازصبح تا ساعت چهار-چهار و نیم کار می کنم و بعدش بدو بدو می رم خونه. توی راه احتمالن یا باید براشون چیزهایی برای کادو دادن به این و اون بخرم و یا قراره مهمون داشته باشیم و خرید مهمونی بکنم .بعدش هم دو ساعتی می برمشون گردش وخرید. 
 پریشب حتی مهمونی افطار دادیم!! البته آقای فارسی زحمت غذاها رو کشید ولی از شدت استرس دو روز سردرد بودم چون وسط هفته با یک عالمه کار باید برنامه مهمونی رو هم ردیف می کردم. 
این جور اومدنها باعث می شه بفهمم چقدر زیاد زندگیم روی برنامه مجردی و کار ست آپ شده و تغییرش چقدر برام سخته.
جمعه می رن. جاشون بسیار خالیه. عصرا که با دست پر می یام خونه و با اینکه کلید دارم، زنگ در رو می زنم و بابام با گوشهای کم شنواش سی دفعه می پرسه کیه ؟ کلی حال خوب داره.
مامانم وضع کمرش خیلی بده. خیلی بد. تقریبا با واکر چندقدم می تونه راه بره و اونم با کلی عرق ریزون. باید فکری برای جراحی کمرش بکنم. ریسکش بالاست و اگر این کار رو بکنم باید مسئولیت عواقبش رو به گردن بگیرم چون تقریبن هیچکی با من موافق نیست. ولی نمی تونم افتاده شدنش رو ببینم...
به هرحال روزهای بسیار متفاوتی رو دارم می گذرونم. حتی خوابایی هم می بینم خانوادگی شده!!

چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۳

آچمز

بین بچه های فروش شرکت یکی هست که بسیار زرنگه... پارسال قهرمان فروشمون شد و الانم یک چهارم فروش از طریق اونه. این پسر در کنار همه نظم و ترتیبی که داره یک خاصیت افتضاح داره و اونم این که چوپان دروغگوست.
اوایل نمی فهمیدم دروغ می گه. خیلی روان عادت کرده دروغ بگه و و دروغهاش هم در راستای خراب کردن بقیه است. مثلا یه بار رفته بودیم نمایشگاه و یکی از کادوهای تبلیغاتی رو که خیلی بهش سفارش کرده بودم ، یادش رفته بود بیاره. نگفت یادم رفته. گفت هزار بار به انباردار گفتم و نداد. منم که عادت دارم قضایا رو بشکافم تا کل مسئله روشن بشه. دست آخر فهمیدم یه بار یک ماه قبل از نمایشگاه گفته بوده ولی دیگه یادآوری نکرده و انباردارهم در کنار هزارتا وظیفه دیگه ای که داره، فرامو کرده.
یا اینکه چند روز قبل دیدم یک بسته داره برای یک مشتری می فرسته و لابلای روزنامه و خرت و پرت بسته بندی کرده . بهش گفتم چرا توی کارتن نزاشتی؟ گفت به انبار گفتم ولی کارتن خالی نداریم. (خبرنداشت انباردار توی اتاق بغلی نشسته) انباردار رو صدا زدم و سوال کردم چرا کارتن ندارین؟ گفت کسی از من کارتن نخواسته. چندتا کارتن توی انباره. بعد پسره مثل نکبتها هرهر خندید و گفت خانم مهندس خوب می خواستم مزاحمشون نشم.
 بگذریم از شددت عصبانیت من که برای بار هزارم دروغش لو رفته بود..اونم در جهت خراب کردن کسی.
خلاصه. دیشب درحالیکه ماموریت شهرستان بود تلفن زد که مشتری از بار شکایت داره و می خواد عودت بده. گفتم اوکی، اگر خودت دیدی و مشکلی هست عودت بدین. امروز دوباره اس ام اس زد که فلان کس دیگه هم می خواد عودت بده. اس ام اس زدم که اوکی عودت بده. ( می دونستم داره بازی روانی شو تکرار می کنه و چون دشیب نتیجه نگرفته امروز شدت قضیه رو برده بالا) جواب داد آخ آخ خیلی بده که.. یک میلیون و چهارصد پول رفت بار شده و همین قدر هم برای برگشت بار باید بدیم. گفت میدیم ولی اگر برم سمنان و بار ایرادی نداشته باشه دیگه بهش جنس نمیدم. 
بعد با کارخونه کلی حرف زدم و نماینده کنترل کیفی رو براش بلیط فوری گرفتم و فرستادم خوزستان. می دونم کل داستان دروغ پردازی کارشناس فروشه. تقریبا مطمئنم. این بازی کثیف رو دو ساله داره انجام میده و هیچ جوری از سرش نمی افته.  پسره میدونه از لحاظ فروش بهش وابسته ام ونمی تونم توبیخ شدید بکنم وگرنه عین خر استعفا میده و می ره. 
 الان از شدت عصبانیت قلبم درد گرفته. دو تا تریلی بارمون لنگ در هواست. کلی هزینه بابت بازدید از بار هم باید بدیم. کلی هم با مدیرکارخونه و کنترل کیفی دعوای شدید کرده ام. اعصاب همه مون خورد و خمیر شده. به خاطر اینکه به قول مامانم یک گاو ریخو* افتاده توی طویله و همه رو ریخو کرده.

* ریخو به مشهدی یعنی اسهالی

یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۳

بی‌خوابی

کمی بهترم. دوشب از فکر اینکه دیگه معلم موسیقی ندارم نخوابیدم. حالا کم کم به قضیه عادت کرده‌ام.
این چند وقت کلن بد خوابیدم. بیست دفعه تا صبح بیدار می‌شم. از صدای باد و رعد و برق.. از بابت اینکه همه‌اش فکر می‌کنم باید برم دستشویی.. از گرما.. از پشه..
چهارشنبه می‌رم مشهد. خیلی ناگهانی. مامانم و بابام قرار بود بیان. مامانم یه‌روز صبح خورده‌ زمین و الان بستری مطلقه تا پونزده‌روز. خوشبختانه جایی رو نشکسته بود وگرنه الان واویلا بود.
واقعیت اینه که به‌خاطر گل یاس دارم مشهد. باز اوضاعش ناجوره. عشقی که من به او دارم عشق عادی خواهری نیست.. یک‌جوری دلم می‌خواد مثل بچه‌م بیارمش توی بغلم و از دست گزند روزگار حفظش کنم.. و هیچ‌کاری هم نمی‌تونم بکنم.. دلیل واقعی بی‌خوابی این مدت هم بیشتر او بوده و فکر و خیال و دلواپسی بابت دردی که از دست زندگیش می‌کشه و درمانی هم نداره.
همه می‌گن دو تا دختر بچه داره و برای اونا باید بمونه و تحمل کنه. یک جایی از ذهنم می‌گه همه درست می‌گن.. تصور اون دو تا دسته‌گل که بخوان درد جدایی رو تحمل کن، دیوونه‌م می‌کنه.. یک جای دیگه ذهنم می‌گه اگر گل یاس توی اون بیابون برهوت بی‌محبتی خشک بشه چی؟
 ........

کارمون زیاده. امسال باید خیلی کار کنیم. بیشتر از تمام این سالها. به‌نقطه‌ای رسیده‌ایم که شیب کوه از همیشه بیشتر شده و باید امسال به قله برسیم.. می‌ترسم.. 
..........

خبری از زندگی نیست. همیناست که نوشتم.

چهارشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۳

بختک

دوباره گیر افتاده‌ام توی منجلاب بی‌حسی و انفعال.. بعد از عید خیلی درگیر کارهای خانه بودم.. دو ماه تمام شد. هنوز جا نیافتاده‌ام و گاهی شبها که بیدار می‌شوم، غریبی‌ام می‌کند. این خانه را هم دوست دارم و هم برایم بی‌تفاوت است.. کلا یک‌وقتهایی زندگی بی‌تفاوت می‌شود .. امشب از آن‌وقتهاست.. 

دوباره کشیده‌ام توی خاکی و به اطرافم نگاه می‌کنم و هیچ‌چیز خاصی که وجدآور باشد پیدا نمی‌کنم. البته که شاید دو سه سالی از این موضوع می‌گذرد اما گاهی غرق کار می‌شوم و سعی می‌کنم از کنارش بگذرم بی‌آنکه بگذارم به روحم زخم بزند.. ولی این چند روز هی دارد خراشم می‌دهد..
حس ندارم بنشینم و برای درست‌شدنش فکر کنم.. هی از داشته‌های زندگی‌ام کم می‌شود و من هیچ‌کاری نمی‌کنم.. فقط می‌ترسم از بابت فردایی که میان یک هیچ بزرگ گیر بیافتم. 

....

دلم گرفته. 
معلم موسیقی کلاسها را تعطیل کرده. بهانه‌اش کار زیاد است ولی حس می‌کنم برایش جذابیتی ندارم. همان فکری که همیشه در مورد همه دارم .. که جذابیتی در بودنم نیست. یک زمانی وقتی در عرش سیر می‌کردم این حال، برعکس بود.. حالا در فرش به‌سر می‌برم.
می‌دانم که مشکل از من است. باید تکان بخورم و این افکار سمی را از زندگی‌ام بتکانم.. فعلا نمی‌توانم..

شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۳

اتفاقات روز

از وقتی اومدم خونه جدید هوا اکثر اوقات طوفانی بوده. این دو شب طوفان وحشتناکه. از شدت باد یکی از پنجره‌ها رو هی می‌بندم و هی با فشار باز می‌شه.
اصولن که از باد و بارون خیلی خوشم می‌یاد ولی الان دیگه یک کمی خوف برم داشته!

...

هنوز نتونستیم برای مشتری پول خورمون کاری بکنیم. بچه‌ها هرچی بهم فشار آوردن که بهش بازم مهلت بدم و چکها رو اجرایی نکنم، موفق نشدن. متوسل شدن به مدیرعامل مهربون. پنجشنبه براش ایمیل فرستادن و خواهش کردن. منم به احترام او دو هفته زمان دادم. گرچه خودمم از دعوا خوشم نمی یاد و آرزوم اینه که موفق بشن با صلح پول رو زنده کنن.

امروز با اونی که گفته بود چک رو می‌تونه نقد کنه حرف زدم. گفت خودش نمی‌کنه و یکی رو سراغ داره که در حال حاضر کربلاست!! گفت خیلی هم بی‌رحمه. گفتم واویلا یعنی گوش می‌بره و از این حرفها؟ گفت نه ولی اقدامات قانونی و فراقانونی شدیدی می‌کنه که دیگه طرف غلط بکنه پول کسی رو بخوره. 
بلاخره ظهور این آدمها محصول زندگی توی مملکتیه که قانون چکش این‌قدر شل و ول باشه..

...

رفته بودم شهر چرم.( به نظرم اسمش همین باشه. توی میدون محسنی) می‌خواستم یک کالج رنگی بخرم برای مانتوی جدید. قیمت رو سوال کردم و گفت دویست و چهل یا هشتاد. دماغم رو بالا گرفتم و بی‌خداحافظی اومدم بیرون. با خودم گفتم مگه خرم وقتی یک کم گرون‌تر می‌شه اکو خرید، جنس ایرانی بخرم؟
بعد یهو به‌خودم اومدم. ما هم تولیدکننده‌ایم. برخورد اولیه اکثر مشتری‌ها در مواجهه با قیمتهای ما عین همین برخورد منه. با تحقیر بهمون می‌گن جنس خارجی همین قیمته.. ترجیح می‌دیم خارجی بخریم. 

ما اوایل رنج می‌کشیدیم. دقیقن همین. با زحمت زیاد تولید می‌کردیم و بعد خفیف می‌شدیم و می‌گفتن جنس ایرانی رو با قیمت سونی می‌خواین بدین؟
ولی واقعیت اینه که کیفیت ما همخون کیفیت سونیه. فقط گناهمون اینه که ایرانی هستیم. بعد بازار یادمون داد مطالب روی جعبه‌ها رو فقط انگلیسی چاپ کنیم. چیزی که زیر بارش نرفتم این بود که الکی بزنیم ساخت فلان کشور.. کاری که بسیاری از تولیدکننده‌های ایرانی می‌کنن. 
تقریبا تابه‌حال کسی نبوده که جنس ما رو استفاده کرده‌باشه و برای بار دوم کالای دیگه‌ای رو جایگزینش بکنه. ولی این با انجام چندین و چند طرح آزمایشی و مصرف رایگان در مزارع میسر شده. کاری که با جنس خارجی نمی‌کنن ولی ما مجبوریم.
مردم هم البته حق دارند/دارم. تولید جنس ایرانی اغلب اوقات با تقلب همراهه. وگرنه اگر چیزی امتحانش رو پس بده بازار خودش رو پیدا می‌کنه. 
خلاصه که منم مونده‌ام آیا شهر چرم حاضره یه جفت کالج رایگان بهم بده که اگه خوب بود مشتریش بشم؟ یا باید جان فدایی کنم و یک جفت بخرم تا ببینم چطوره؟

دوشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۳

شرخر استخدام می‌کنیم

سریالهام تموم شدن. همه هم به بدترین و مزخرف‌ترین صورت ممکن. از بابت بازی هم که یه ماهیه پاک دارم زندگی می‌کنم.
وقت اضافه آورده‌ام. هنوز ورزش نمی‌رم و معلم موسیقی هم سرش شلوغه حسابی و حداکثر هر دو هفته یه بار کلاس داریم. پس میشه وبلاگ نوشت احتمالن.

...

یکی از مشتری‌هامون تصمیم داره پولمون رو بخوره. 
بچه‌های فروش ما مخصوصن اونی که مسئول استان این پول‌خوره است، زیاده از حد نجیبند. توی کار ما گاهی باید در عین شیکی و جنتلمنی یک روی لات و شرخر هم داشته‌باشی که متاسفانه اینا ندارن. سه‌ماهه یارو داره سر می‌گردونه و این آقا بهش اس‌ام اس می‌ده که عزیزم من تحت فشارم تو رو خدا چکت رو پاس کن. در عوض یارو زنگ می‌زنه و فحشش می‌ده و می‌گه وای به‌حالتون اگه این یکی چک رو برگشت بزنین، پدرتون رو در می‌یارم. 

مهلت زیادی به کارشناسمون دادم که با نظر خودش که درست نقطه مقابل نظر من بود، مسئله رو حل کنه. ددلاین تموم شده و من از دیروز تبدیل شدم به یک مدیر سلیطه عصبانی. یعنی دیدم فقط از این راه می‌تونم پسره رو وادار کنم فشاراس‌ام‌اسی تبدیل کنه به فشار لااقل تلفنی. بهش گفتم شنبه براش احضاریه می‌فرستیم و باید با یکی دیگه از بچه‌ها برین شیراز.
 توی جلسه فروش امروز معلوم بود که دم بقیه بچه‌ها رو دیده که منو راضی کنن ده روز دیگه مهلت بدم. گفتم نه، فردا با وکیل شرکت حرف می‌زنم و اگه لازم باشه کل پول یارو رو خرج وکیل کنم، باج نمی‌دم. گفتن توی شیراز بدنام می‌شیم. گفتم بهتر، بزار بدونن پول ما رو نمی‌شه خورد..

روی لبه تیغ دارم راه می‌رم. ریسکم ممکنه جواب بده یا نده. اگه بشه که چی میشه! و اگه نشه از اون طرف این پسر اون‌قدر از این بابت شرمنده است (چون بدون توجه به تذکرات پاپی من عمل کرده) که ممکنه ول کنه بره. یک چهارم فروش شرکت روی اون می‌چرخه. جایگزین کردنش کار سختیه. ناممکن نیست و شاید شانس بیارم و یکی بهتر نصیبم بشه ولی احتمالش ضعیفه. به‌هرحال تصمیم دارم ریسکم رو ادامه بدم. بهش گفته‌ام که اگه تا سی و یکم اقدام مثبتی از طرف یارو انجام شد که هیچ وگرنه بدبختش می‌کنم!
 این جور وقتهاست که آرزو می‌کنم کاش مرد بودم. اگه مرد بودم شلوار یارو رو دور گردنش پاپیون می‌زدم. ولی نمی‌تونم. 
به‌قدری ذهنم رو درگیر کرده که امروز عصر با مسئول فروش یکی از شرکتهای فروشنده مواد اولیه حرف زدم و ازش سوال کردم چجوری پولتون رو نقد می‌کنین؟ گفت عین لاتها. خندیدم و اون گفت باورتون نمی‌شه من بتونم لات باشم؟ گفتم اگه این طوره، می‌شه اگه کسی رو سراغ دارین منم بهش درصد بدم چک ما رو هم نقد کنه؟ روم نشد بگم خودت ولی شنونده عاقل بود و گفت تا فردا جواب رو می‌دم. فک کنم اونم فکر کرد درست‌کردن پاپیون کار یه زن نمی‌تونه باشه.
خلاصه این لبه تیغی که این چند روز با اصرار روش دارم قدم می‌زنم بدجوری زخمیم می‌کنه..

جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۳

یک روز خوش

بعد از مدتها یک روز زندگی عادی را گذراندم.. خانه تمیز و عالی‌ست و خیلی دوستش دارم. پنجره‌ها را که باز می‌کنم باد خنکی می پیچد..انگار یک جای خوب رویایی نشسته‌باشم..
دیشب کلی کارِ خانه کردم. سبزی خوردن و بادمجان و گوشت و مرغ را برای نهار امروز که دایی مهمانم بود، پاک کردم. آب کرفس و سیب گرفتم و گیتار را هم بلاخره از کیس درآوردم و کمی تمرین کردم.

معلم موسیقی‌ام مدیرعامل شرکتش شده و برای همین سرش بسیار شلوغ است. گفته فقط ماهی یک‌بار می‌تواند بهم درس بدهد. یاد میرشب به‌خیر که همیشه با هرسازی که می زدم می‌رقصید.. حیف که این روزها و درکل همه روزها جایش چقدر خالیست.
 
از این هفته با معلم آوازم تماس می‌گیرم و دوباره شروع می‌کنم. در این مدت جابجا کردن زندگی هرچه تمرین کرده‌بودیم به فنا رفت .. باید از سرنو شروع کنم..البته اگر او وقت داشته‌باشد..
وقتی در مضیقه قرار می‌گیری حریص‌تر می‌شوی.. حتی اگر این مضیقه مربوط به وقت کلاس گیتار باشد!
 
میزکامپیوتر در این خانه دیگر توی اتاق پذیرایی نیست. با نظر خودم و گل‌یاس به اتاق خوابم منتقل شد تا ظاهر خانه بهتر باشد. این‌طوری باید بین تلوزیون و کامپیوتر یکی را انتخاب کنم و فعلا اولی برنده است. ایمیل‌ها را با موبایل چک می‌کنم و تقریبا از روزی که اینجا آمده‌ام اولین بار است که نشسته‌ام پشت میز و چیزی می‌نویسم... 

امشب برادرم می‌آید و یک هفته تهران برای کارش می‌ماند. این‌طوری عادت تنهابودن از سرم می‌رود و بعد که می‌روند دو سه روزی طول می‌کشد تا به‌خودم برگردم.


یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۳

ایامی که با گل می گذرد

گل یاس اومده. از پنجشنبه با همیم. اون به خاطر من اومده و من به خاطر اون صداش کردم بیاد. این مدت باز به شدت غمگین بود و خواستم آب و هواش عوض بشه و به بهانه کمک لازم داشتن خواهش کردم بیاد.
دو روز اول به کار زیاد و مرتب کردن خونه و درکنارش التماس مداوم من برای اینکه بگه چش شده، گذشت. دست آخر که همه هنرهامو به کلر بسته بودم، زدم زیر گریه که من می میرم اگه تو حالت اینجوری باشه و فلان.. بازم فایده نکرد. 
داییم فرداش اومد نهار پیش ما. اول که دیدن گل یاس که سوگلیش هم محسوب می شه، با اون قیافه حسابی زد توی ذوقش. بعدش خواهش کردم هرطوری هست باهش حرف بزنه و اوضاع رو روبه راه کنه. نمی دونم چکار کرد ولی نتیجه اش نسبتن مثبت بود. بعد هم به عنوان جایزه خوش اخلاق شدن مجدد برای یک آیفون فایو اس فرستاد!

حالا یک خونه بسیار مرتب و منظم دارم. عصرهای دیروز و پریروز دنبال تخت خواب و گاز و وسایل حموم و این جور چیزها توی خیابون ها حسابی گشتیم. تقریبا هیچی هم نخریدم ولی بلاخره فهمیدم باید دنبال چی باشم. 
گل یاس مغز هنری خانواده ماست. وظیفه اش ست کردن لباس ها، نظم دادن زندگی جوری که همه چیز چشم نواز باشه، کمک به خرید لوازم زندگی و تعیین رنگ پرده و دیوار خونه های ماست. من دیگه تقریبا یادم رفته کجای مغزم قبلن به این چیزا فکر می کرده...

این لابلاها کار شرکت هم هست.شش ماه اول ما برای ما زمان مهمیه. تارگت ها و قیمتهای شرکت و سود و زیان سال قبل در این زمان باید تعیین بشن. پرداخت بونوس سال قبل بچه ها و تعیین حقوق جدید.بازدید از مراکز فروش مون و رصدکردن مشتری های جدید.. خلاصه حسابی سرم گرمه.
...
 این خونه جدید یک سکوت خوب  سرد  داره که مایه آرامش مفرطه..

دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۳

داد

چقدر عصبی ام. از روزهای خیلی بدخلقیه.

شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۳

خستگی خیلی زیاد

اون قدر خسته ام که انگار تراکتور از روم رد شده. دو روز بینهایت سخت و پرکار داشتم. بلاخره خونه چیده شد ولی عجب کار کوفتی بود این اسباب کشی. مخصوصا که کابینتها در زمان توی خونه بودنم نصب شدن و ساب زدن روش یکی از وحشتناک ترین پدیده هاییه که تا حالا دیدم. خونه شده بود مه سفید . حتی توی کیفم هم پودر سفید رفته بود.. حالا ببینید چی کشیدم تا اینا رو پاک کردم.
الانم از خستگی تمرکز ندارم. کار هم زیاد دارم. سه شنبه باید برم شیراز.لیست قیمت و برنامه فروش سال جدید رو امروز باید نهایی کنم.. یک جلسه مالی هم داریم که تازه ساعت چهار و نیم شروع می شه..دلم می خواست الان دراز کشیده بودم توی تختم با یک فنجون هات چاکلت و سیگار و کتاب.. 
خوشبختانه مامان و بابا به عقلشون رسید که یک ماه اومدنشون رو به تعویق بیاندازن تا من یک کمی به خودم بیام و ریلکس بشم..

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۳

بی برنامگی

هنوز کابینتها نصب کامل نشده. یارو گفته فرداشب شاید. خیلی بدقولند. دیوونه ام کردن.. اونم با این زندگی من که نه فقط دست تنهام بلکه باید هزارجور برنامه ریزی برای کارام بکنم چون به هزارجا وصلم وبدقولی یه هو شیرازه همه چیز رو از هم می پاشه.
هفته دیگه باید برم شیراز برای کار. بعدش مامان و بابا به مدت ده روز می یان پیشم. 
هنوز توی سال جدید کلاس گیتار رو راه نیانداختیم. ورزش هم همین طور.  یک زندگی مسافرتی مسخره ای دارم که نگو. اینترنت هم وصل نشده چون بدهی تلفن خونه رو با ای تی ام دادم و هنوز 1818 قبلولش نکرده. پارس آن لاینم می گه باید با 1818 می دادین که همون لحظه واریزی انجام بشه. منم قبض واریزی رو لازم داشتم که بدم به مالک قبلی.
خلاصه زندگیم شده کار فراوون در طول روز و بعدش خیابون گردی تا هشت شب برای خرید وسایل لازم خونه. بعد هم یکی دو تا سریال آب دوغی دیدن و خوابیدن. تنها حسن قضیه اینه که چون اینترنت ندارم ساعت یازده شب می خوابم و خوابم منظم شده.

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۳

خونه نو

رفتم خونه نو. چه رفتنی!! وسط یک عالمه خاک و وسیله دارم زندگی می کنم. هرجور تعمیرکاری که فکرش رو بکنین برای این خونه لازم بود. هنوز هم پروژه ادامه داره. ساخت کابینت ها هم تموم نشده و تا سه شنبه زمان می بره. 
 ........
دیروز رفتم و خونه قدیم رو به نام خریدارش زدم. کلی برنامه داشتم ولی بلاخره به خیر گذشت. دیشب هم سومین شب خونه جدید بود. برادرم رفته بود و خودم تنها بودم. توی اون خونه بس که صدا از این ور و اون ور می اومد وجود سایر موجودات زنده حس می شد ولی اینجا سکوته از اساس!
......
وسط همه کارها جلسه ساختمون هم رفتم. همسایه های جدید به نظرم آدمهای خیلی محترمی می یان. آقای طبقه زیری و خانمش گیتار و تار و سنتور می زنن!
.......
گل یاس خیلی غمگینه. حرف هم نمی زنه . اون قدر غصه داره که به گفته مامانم مثل دسته گلی که آب بهش ندادن پژمرده است:-(
هیچ کاری از دستم براش برنمی یاد.. و این مستاصلم می کنه.

چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۳

اسباب‌کشی -قسمت دوم

امروز آخرین روزیه که توی این خونه هستم. فردا قرار اسباب‌کشی نهایی انجام بشه. تقریبا همه هماهنگی‌ها رو کرده‌ام. حمل یخچال، وانتی که باقیمونده اثاث رو ببره، لوله‌کش و توری‌ساز و نقاش برای لکه‌گیری، آقای ماهواره‌ای و دو تا کارگر.. خسته‌ام. فکری. و مرتب سردرد می‌شم که به‌خاطر استرسه. 
برادرم هم امشب می‌یاد که تا شنبه کمکم کنه ولی دلم جوش می‌زنه. بار قبل بابام بود .. الان دیگه نمی‌تونه و نمی‌کشه. ولی برادرم رو اون فرستاد. دستش درد نکنه که تا سایه‌ او و مامانم هست همه دنیا رو دارم... مامانم غذا برامون فرستاده.
فرداشب این موقع لابلای کارتن‌ها دارم غلت می‌زنم لابد. امیدوارم به‌خیر بگذره و بی‌دردسر تموم بشه. این مجموعه آدمهایی که تک‌تک‌شون خیلی بدقولند، فردا محض رضای خدا خوش قول بشن و سروقت بیان.

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۳

روش ساخت حلوا از غوره

گل یاس بهم می گوید: " دقیقا زمانی که احساساتت خیلی فوران کرده-چه مثبت و چه منفی- و فکر می کنی که باید الان با طرف مقابلت حرف بزنی، سکوت کن. چند ساعت بیشتر تامل کن و خوب که حست سرد شد فکر کن ببین آیا باز هم درست است که حرف بزنی یا نه؟"

آخ که اگر بتوانم چه شود!

شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۳

آزادی

در یک اقدام انتحاری تمام بازیها رو از فیس بوکم پاک کردم. خلاص شدم!!

پنجشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۳

حضور پررنگ مرگ و مردگان در زندگی ایرانیان

 زندگی و مرگ دو روی یک سکه‌اند. برخی به مرگ طبیعی می‌میرند، برخی زودهنگام، برخی به علت بیماری و برخی به دست دیگری. در ایران اما این نقطه پایان، حضور پررنگی در زندگی بازماندگان پیدا می‌کند. چرا؟

 

با مرگ زیستن

زندگی و مرگ دو روی یک سکه‌اند. برخی به مرگ طبیعی می‌میرند، برخی زودهنگام، برخی به علت بیماری و برخی به دست دیگری. در ایران اما این نقطه پایان، حضور پررنگی در زندگی بازماندگان پیدا می‌کند. منتقدین می‌پرسند: «چرا مرگ در شئون مختلف زندگی ایرانیان رسوخ کرده و حتی "با مرگ زیستن" و "پشت به زندگی کردن" به ارزشی بزرگ تبدیل شده است.» 

شروع عزاداری

در ایران با مرگ، عزاداری هم شروع می‌شود. بعد مراسم سوم، هفتم، چهلم و بالاخره سال متوفی برگزار می‌شود. 


حضور پررنگ مرگ در زندگی

در کنار مراسم "رسمی" عزاداری، روزهای پنج‌شنبه و جمعه نیز گورستان‌ها مملو از عزاداران است. 

تحویل سال نو در قبرستان

عزاداری در ایران تنها به مراسم سوم، هفتم، چهل‌ام و سال محدود نمی‌شود و در تمام سال همراه با بازماندگان است. از آن جمله است روزهایی چون "زیارت اهل قبور در آخرین روز سال" و یا حتی "تحویل سال نو در قبرستان". 

"چهارده به در" در قبرستان

و بر این سیاهه بی‌پایان عزاداری باید برگزاری "چهارده بدر در گورستان" را نیز اضافه کرد. مراسمی که در بخشی از ایران، به‌ویژه در شمال کشور به "چهارده به در" شهرت یافته است. 



حضور پررنگ مرگ در زندگی

به همه این مراسم عزاداری البته باید عزاداری‌های اقوام و خویشاوندان و همچنین ایام "وفات"، "شهادت"، "رحلت" و "محرم" و دیگر عزاداری‌های تقویمی که هرسال تکرار می‌شوند را هم افزود. 

مرگ‌اندیشی برای زندگی بهتر

مرگ‌اندیشی در همه فرهنگ‌ها و اسطوره‌ها وجود دارد. مرگ‌اندیشی ایرانیان در گذشته برای زندگی بهتر بوده است. مطابق اوستا، اهورامزدا به جمشید پیامبری را پیشنهاد کرد و گفت دین مرا بگستران، ولی او نپذیرفت، اما وقتی اهورامزدا به وی پیشنهاد کرد که جهان مرا بگستران، جمشید پذیرفت، مشروط بر اینکه در زمان پادشاهی وی چند چیز نباشد؛ مرگ، فقر، بیماری، جنگ، آز و خشم. 

"دو جهانی شدن" مرگ اندیشی

تناقض‌های زندگی بتدریج مرگ اندیشی را "دو جهانی" می‌کند. در عرفان مانوی در زمان ساسانیان انسان تقریبا از تمام فعالیت‌‌ها برای زندگی منع می‌شود. وقتی از مانی می پرسند که اگر قرار باشد کشاورزی، دادوستد و ... نکنیم، پس چگونه زندگی کنیم پاسخ می‌دهد: با صدقه. صدقه بگیرید و عبادت کنید و به مرگ بیندیشید تا هرچه زودتر مرگ شما را از شر این دنیا رهایی بخشد و به باغ‌های روشنایی برسید. 

آرزوی مرگ برای رسیدن به جاودانگی

عرفان‌های ادیان ابراهیمی، زندگی این جهانی را نفی می‌کنند. جالب این‌جاست که در هیچ آیینی به انسان توصیه نمی‌شود که خود را بکشد، اما آرزوی مردن برای اینکه زودتر به جاودانگی برسد، تمام ذهن انسان را معطوف به این می‌کند که زندگی این جهانی بد، شر و مایه رنج است. 

مرگ‌‌اندیشی و گفتمان قدرت

زندگی این جهانی ارتباط تنگاتنگی با گفتمان قدرت و سیاست پیدا کرده است. حاکم و فرمانروا مرگ و زندگی رعایا و شهروندان را در دست دارد و بر آن‌ها اعمال قدرت می‌کند. مرگ‌اندیشی همواره با جنگ‌ها پیوند نزدیک داشته است. ایران از حمله مغولان به بعد دیگر نتوانست از فرهنگ مرگ‌اندیشی رهایی یابد. 

فرهنگ مرگ و زیستن در فاجعه

دکتر محمد صنعتی، روانشناس می‌گوید:« فرهنگ مرگ را که برای زیستن و کنار آمدن با جنگ، استعمار، استبداد، بیماری، فقر و فراوانی "حوادث غیرمترقبه و بلایای آسمانی" و در یک کلام برای "زیستن در فاجعه" پذیرفته‌ایم و آن را با همه تبعاتش، زیرکانه‌ترین شیوه زندگی برای مردمان فاجعه‌زده می‌شناسیم، فرهنگی است که لااقل از حمله مغول به بعد یکی از مهم‌ترین عوامل عقب‌ماندگی و ایستایی جامعه ما بوده است». 

اندیشیدن در فرهنگ مرگ

دکتر محمد صنعتی می‌افزاید: «در فرهنگ مرگ، اندیشیدن ملغی است. اصلا انسان این جهانی ملغی است. وقتی که ما راجع به اراده صحبت می‌کنیم و می‌گوییم همه چیز در تقدیر ما نوشته شده دیگر چه جایی برای خود انسان می‌ماند؟». 

فرهنگ مرگ و نواندیشی

دکتر محمد صنعتی، روانشناس می‌گوید: «به این ترتیب هر اقدامی در این جهان بیهوده است و نشانه تباهی و فساد. بنابراین راه اندیشه بسته می‌شود و دیگر هیچ چیز تازه‌ای پیدا نمی‌شود. افراد نیز به همین خاطر حداقل زندگی را بر می‌گزینند و به انتظار روزی هستند که بمیرند.» 

فرهنگ مرگ و جامعه تعطیل

دکتر محمد صنعتی می‌افزاید: «به این ترتیب ما از یک جامعه تعطیل صحبت می کنیم. چندین قرن است که جامعه ما جامعه‌ای تعطیل است. جامعه‌‌‌ای که در آن یک تفکر عرفانی وجود داشته و دارد و هنوز هم درحال گسترش است. چون امیدی به آینده نیست. همه فکر می‌کنند به اجبار به این جهان آمده‌اند و کاری هم از دستشان بر نمی‌آید. در نتیجه اجتماع خیلی کم دچار تغییر می‌شود.» 

فرهنگ مرگ در تناقض با عزاداری

جدایی و فراق از جمله اصلی‌ترین بن‌مایه‌های آثار عرفانی در ایران هستند. میل بازگشت به مبدا یا خداوند در همه آثار بخصوص آثار مولانا وجود دارد. در فرهنگ ایران اسلامی جدا شدن انسان از مبدا زندگی (خداوند)، نابودی و نیستی وی است. در این فرهنگ مرگ اندیشی با اشتیاق جاودانگی همراه است؛ اشتیاق برای جاودانه زیستن در "جهان باقی". اما آیا عزاداری با اشتیاق زیستن در جهانی باقی در تناقض نیست؟ 

فرهنگ مرگ و لذت از زجر

دکتر محمد صنعتی، روانشناس می‌گوید: «تمام موسیقی ما موسیقی غم‌انگیز و نوحه است. سرود مرگ است. ما از زجری که می کشیم لذت می‌بریم و حتی افسردگی برای ما باشکوه است.» 

فرهنگ مرگ و زندگی زند‌گان

در فرهنگی که مردگان و مرگ حضور پررنگی دارند، وضعیت زندگان چگونه است؟ ارزش زندگی چگونه است؟ 

فرهنگ مرگ و محیط زیست

وقتی زندگی این جهانی بد، شر و مایه رنج است و اشتیاق فقط برای زندگی در "جهان باقی" است، نگاه انسان به محیط زیست چگونه می‌شود؟