سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۲

دفترعمر

نوشتن دفترچه خاطرات کاغذی خیلی خوبه. خیلی از اینجا بهتر و به درد بخورتر. 

امروز صبح دفترچه ام رو از توی کیفم درآوردم و با خودم گفتم بشینم خاطرات ده سال قبل رو مرور کنم.. خاطرات وقتهایی که خیلی قدرت داشتم برای رنگ و بو دادن به زندگی تا شاید دوباره اون انرژی بیاد توی روحم..

خاطراتم رو خوندم ...خوندم تا سال هشتاد و هشت. دیدم به خاطر خیلی از چیزهای گذشته که خودم رو مدام شماتت می کنم چقدر طفلکی بودم و تقصیری نداشتم. از نگاه یک آدم بزرگ نشستم و خودم رو دیدم. آدمهایی رو که زمانی توی زندگیم خیلی مهم بودن و نمی تونستم فراموششون کنم، بازخونی کردم. 
 گذشت زمان باعث شده بود واقعیتها رو فراموش کنم. 
امروز دیدم چقدر زمان باعث می شه گاهی آدم نقش دیگران رو در خراب کردن زندگیش یادش بره و همه تقصیرات رو به تنهایی به عهده بگیره... 
زمان آدم رو در مورد خودش بی رحم و بی انصاف می کنه.

شنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۲

چشم در راه

توی این روزها که گذشت هیچ اتفاق به‌خصوصی نیافتاد که با اتفاقات دیگه زندگیم فرق داشته باشه. هم‌چنان کار می‌کنم و البته کار هم منو. پروژه دیگه‌ای رو شروع کرده‌ایم که به‌خاطرش کابوس می‌بینم. از معدود بارهای زندگیمه که توی کار حس می‌کنم خوب نیستم. یعنی با کسی شریک شده‌ایم که من از خیلی قوی‌تره. از همه قدرتهاش بزرگتر اینه که اون مرده و من زنم. من می‌ترسم با ماشین تنهایی راه بیافتم برم اشتهارد. نمی‌تونم کارگر افغونی بگیرم. نمی‌تونم برم بازار دنبال کابل فشار قوی بگردم و نمی‌تونم برم  کارخونه سرزده سراغ تولید. تخصص من اینه که از دیگران چطوری کار بخوام. اگر البته این تخصص رو هم تمام و کمال داشته‌باشم. اعتماد به‌نفسم رفته زیر پام. آقاهه یک قدرت بزرگ دیگه هم داره. توی رشته‌ای که ما داریم کار می‌کنیم دکترا داره و جزو آدمهای بسیار باسواد این کاره. بنابراین در حال حاضر اون شاگرد اوله و من در مقابلش از مرتبه شاگرد اولی نزول اجلال کردم به ته کلاس.
خلاصه این اوضاع فکری این روزامه.
دیروز سالگرد آقای میرشب بود. با مکافات رفتیم بهشت زهرا. چقدر شلوغ بود. ماشین‌ها توی هم می‌لولیدند و اصلا یک طرفه و دو طرفه و از این حرفها درکار نبود. عین کارتونها .
تقریبا همه شاگردهایی که ایران بودن اومده‌بودن. مثل دو سال پیش که مرد. جالبه که هنوز از همه زنده‌ها زنده‌تره برای همه‌مون.
یک اتفاق دیگه هم افتاده. معلم موسیقیم به‌جای بنفشه آفریقایی‌هایی که خرابشون کرده بودم بهم یک گلدون کوچولوی بنفشه پرگل هدیه داد. دیروز هم با اون و خواهرش رفتیم سرخاک. توی راه فکر می‌کردم این دختر حدود چهارده‌سال از من کوچکتره و هنوز یه سال نشده که هم رو درست می‌شناسیم.. ولی می‌تونم بهش تکیه کنم. می‌تونم یه‌وقتی که یه‌جایی گیر افتادم بهش زنگ بزنم و بگم خانم‌جان بیا کمک. چطور می‌شه که بعضی از آدمها این‌همه پررنگند؟
آقای میرشب این شاگردش رو از همه بچه‌های دیگه بیشتر دوست داشت. اون و خواهرش سوگلی‌های آقای میرشب بودن و هروقت می‌خواست بگه یکی عالیه، می‌گفت باید ببینی چطوری همه وقتی جلوی فلانی می‌خوان گیتار بزنن می‌شاشن توی شلوارشون.. یا نبودی و ببینی فلانی چطور اشک پسرا رو با سازش درآورد... 
اینم از این. 
هیچ چیز دیگه‌ای نیست. گاهی به‌خودم می‌یام و می‌بینم مدام در انتظار آخر هفته‌ها روزشماری می‌کنم. دلم می‌خواد هفته زود تموم شه و پنجشنبه برسه.. در کل برای تمام زندگیم در مورد تعطیلی آخرش انتظار می‌کشم... در عین‌حالی که کار می‌کنم و زندگی می‌کنم و کتاب می‌خونم و تلفنی حرف می‌زنم.. با همون شدت و با همون بی‌خبری.

یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۲

خارپشت بالقوه درون

کم پیش می یاد اون قدر حس بدم نسبت به کسی زیاد باشه که بتونم اسمش رو بزارم تنفر. ولی اگر یه وقتی دچارش بشم، تقریبا ناممکنه دیگه بتونم با اون آدم ارتباط برقرار کنم. به مرور زمان حسم سرد می شه. در بهترین حالت خشم همراه تنفرم تبدیل می شه به بی تفاوتی  مطلق. 
برقراری دوستی مجدد،عاطفه، دلسوزی و هرچی از این قبیله دیگه با آدمی که یه بار باهش تنفر رو تجربه کرده باشم ، دیگه هیچ وقت اتفاق نمی افته حتی اگر هزاربار بیاد سراغم و هزار لطف مکرر داشته باشه. 
موضوع اینه که تنفر در من وقتی شکل می گیره و موجودیت پیدا می کنه که نارو بخورم و اطمینانم رو طرف به باد داده باشن از نظر من این آب رفته ایه که دیگه هیچ وقت نمی تونه به جوب برگرده.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۲

روزانه ها

اعصابم خورد شده. حساب ایران دایی دست من است. پولهایش را به حسابی می‌ریزم که دست من است. هربار دم رفتن مقداری می‌دهد و من واریز می‌کنم. 
چند ماه قبل پولی را داد و اتفاقا هم‌زمان با سفر ترکیه من بود و عجله داشتم و از همان پول دلار سفر را خریدم. فکر کردم وقتی برگشتم از حساب خودم جابجا می‌کنم. وقت نکردم وانجامش ندادم تا الان. عین خر. هی امروز و فردا شد و گفتم نهایتا بهره‌اش را هم حساب می‌کنم و بهش می‌دهم. 
حالا که چند ماه گذشته، مبلغ را فراموش کرده‌ام. دو ساعت است که تمام حسابهایم را چک کرده‌ام. خود دایی هم که بدتر از من حساب جیبش را ندارد.
 دفترچه‌ای توی کیفم همیشه هست که همه حساب و کتابها را توش می‌نویسم. دفترچه آن چند ماه را که دیگر برگهایش تمام شده‌بود پاره کردم و دور ریختم. برای اولین بار در طول بیست سال گذشته دفترچه‌ای مثل این را دور انداخته‌ام. چون می‌دانم حافظه خوبی ندارم و باید یادداشتهایم را تا سالها نگه‌دارم که اگر اتفاقی افتاد مرجعی برای رجوع داشته‌باشم. حتی تقویم‌های رو میزی‌ام را سالها نگه می‌دارم.
حالا توی گل مانده‌ام. اصلا یادم نمی‌آید چقدر بود. من را بگو که برای پاک کردن حسابم می‌خواستم حتی بهره را هم بدهم. حالا اصل پول را هم یادم رفته، بهره بماند پیشکشم. :( 
از بدحسابی خیلی بدم می‌آید. مخصوصا که امانت هم بودهباشد. حالا اگر حل نشود باید مبلغی از آنچه توی ذهنم هست بیشتر بریزم. تمام امیدم به این است که توی سررسید شرکت یادداشت کرده باشم چه غلطی کرده‌ام.
........
یکی از بستگانم عمل قلب باز دارد. با زنش اختلاف شدید دارد. از دو فرزندش یکی خارج است و با آن یکی که ایران است قهرند. 
خیلی سعی کردم جلوی عملش را بگیرم که نشد. من که سابقه پرستاری از بیمار عمل قلبی را دارم می‌دانم چه فرآیند سختی‌ست و حتما باید حداقل دو پرستار دلسوز دو هفته بالای سر بیمار باشند. 
مرد قوی هیکلی‌ست و حتی اگر می‌توانستم قدرت بدنی کافی برای پرستاری‌اش مخصوصا در روزهای اول را نداشتم. می‌گوید پرستار می‌گیرم. بهش گفته بودم که پرستارتان باید خیلی قوی باشد چون چند روز اول کاملا بدنتان لخت و سنگین است و آدم عادی نمی‌تواند بلند و کوتاهتان کند. 
فردا وقت عمل دارد. قبل از کار، صبح زود می‌روم بیمارستان. نگرانش هستم. با خودم فکر می‌کنم خوش‌به‌حال آقای میرشب که اصلا نفهمید قلبش بیمار است و درد تنهایی بعد از عمل را نفهمید و مرد. فکر می‌کنم چطور ممکن است آدم خانواده داشته‌باشد و این همه تنها باشد. به مرد دیگری فکر می‌کنم که برای پرستاری بعد از عمل قلبش، زن سابقش از کشور دیگری آمد و دو هفته، شبانه‌روز، از او نگهداری کرد تا سرپا شد. این همه تفاوت بین خوشبخت‌ها و بدبخت‌ها؟ مردم چه می‌کنند که مستحق این عذاب می‌شوند؟

چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۲

حظ غریب

 آن قدر تنوع کاری دارم که می توانم به خودی خود  یک موزه تنوع زیستی باشم. مغزم یاد گرفته در لحظه، مانند فشنگ، از یک موضوع به موضوع دیگر بپرد بی آنکه هیچ تداخلی بین این موضوع ها رخ بدهد. 
همه چیز بستگی به عادت دارد و گاهی به دست آوردن این عادات  در کنار همه خستگی ها و تنشهایی که متحمل می شویم یک لذت منحصر به فرد برایمان دارد.. از جنس لذتی که لابد فولاد وقتی آبدیده می شود، می برد .


یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۲

در آستانه فصلی سرد

همیشه فکر می کردم در هر مقطعی از زندگی که باشم، قادرم آن‌چه را که می‌خواهم به‌دست بیاورم و یا بسازم. 
سن برایم مفهمومی نداشت. من بالاتر از زمان و مکان بودم و دنیا در دستانم بود..
امروز برای اولین بار، بعد از چهل و چهارسال زندگی، فهمیدم سن اتفاق مهمی‌ست و چیزهایی هست که تاکنون نداشته‌ام و به‌دست نیاورده‌ام و بعد از این هم نخواهم‌توانست داشته باشم‌شان. 
امروز بخشی از زندگی‌ام را همین طور که هست پذیرفتم و برایش نقطه گذاشتم. 

هنوز شاید نیمی از زندگی‌ام یا دو سومش مانده‌باشد. این هم زیاد است برای برنامه‌ریختن و فکر کردن.
یک‌جایی از وجودم خیالش راحت شده که دیگر نه خودم و نه دیگران توقعی بابت آن بخش از‌دست رفته ندارند. انگار در چهل و چهارسالگی مرده‌ام و کسی دیگر از خاکسترم زنده‌شده..
 ققنوسی که نه دیگر کودکی دارد، نه نوجوانی و نه جوانی. فقط باید بزرگ باشد.. همین.

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۲

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد

دیروز تازه می‌خواستم نفس راحتی که کشیده بودم را از سینه خارج کنم که اتفاق بدی افتاد. قبل از اتفاق دو تا جلسه داشتیم و خسته‌بودم. آماده شده‌بودم که بعد از مدتها ساعت چهار بروم خانه ولی اتفاق تلفن زد و مجبور شدم بمانم تا شش و نیم. آن‌قدر فشار خوردم که وقتی رسیدم خانه مثل این بود از بستر بیماری بدی بلند شده باشم. مشکل نسبتن حل شد ولی فشارش باعث شد گردنم بگیرد و تا همین الان با گردن دردناک گذران کرده‌ام.
مشکل دیروز که پیش آمد نتیجه اشتباهات خودم بود. مادی و معنوی.
از بابت مادی‌اش منظورم مالی نیست بلکه مسائل دنیوی‌ست. حرفهای نسنحیده‌ای زده بودم بدون اینکه فکر کنم تاثیرش روی تصمیم طرف مقابلم چه می‌تواند باشد. مدیریت از من که تنها زندگی می‌کنم و همسر و فرزندی ندارم که با تغییر نقشم در منزل، رفتارم متعادل شود و ساعاتی را درقالب غیر مدیریتی و دستوری زندگی کنم، بای دیفالت آدمی ساخته که فکر کنم در باید برروی پاشنه‌ای که من فکر می‌کنم بچرخد. از همین دو خطی که دارم می‌نویسم معلوم است که "من " بودنم چقدر دارد بولد و پررنگ می‌شود و طبعا تاثیرش را در رفتارم می‌گذارد. و یکی از بدترین چیزهایی که باعث شده بود طرف مقابلم برنجد همین من بود که از بس درگیر خودش بود، به او توجه کافی نکرده بود.
یک دلیل معنوی هم داشت که دیشب نوشتم به‌خاطرش از خدا کتک سختی خوردم.
 حساسیت‌های من زیاد است. دوست دارم اطرافیانم دقت داشته باشند. به‌خانواده‌ام که نگاه می‌کنم، می‌بینم این حساسیت‌ها را از آنها گرفته‌ام. بعد از خانواده هم سالها با مدیران بسیار دقیقی کار کرده‌ام . هردوی اینها از من یک والد بسیار قوی درست کرده‌اند.
بی‌ملاحظگی افراد، بی‌مسئولیتی، بی‌خیالی و بی‌دقتی برای من آزاردهنده‌ است و چون افکارم را با خودم می‌برم خانه و آنجا هم چیزی‌نیست که مجبور شوم به‌خاطرش فراموششان کنم، تاثیرشان بزرگتر از تاثیری‌ست که درحالت عادی باید بگذارد.
اما می‌دانم توقعات من از افراد بیش از حد نرمال است. خیلی وقتها یادم می‌رود که آدم‌ها توان محدودی دارند. به‌هر دلیلی. یادم می‌رود که دید دیگری به افراد نگاه کنم و فقط فکر نکنم که دارند کوتاهی می‌کنند.
دیروز یکی از همین وقتها بود. یکی از بچه‌ها را خیلی رنجاندم. کاری بود که دو ماه عقب‌افتاده‌بود و من مسبب را او می‌دانستم. خیلی بی‌انصاف بودم. ضمیر خودآگاهم می‌دانست که بخش کوچکی از تقصیر به گردن آن فرد است و بیشترش  به‌خاطر بوروکراسی دولتی‌ست. از این فرد مدتهاست ناراحتم به‌خاطر اینکه اشتباهاتش را فقط به‌پای بی‌مسئولیتی‌اش می‌نوشتم و نه این امکان که شاید توانش محدود است.
اتفاقی که رخ داد درست مربوط به همین کار عقب‌افتاده‌بود. وقتی با طرف شاکی بحث می‌کردم تمام سلول‌های ذهنم داشت به این فکر می‌کرد که لعنت بر فلانی که کار را عقب‌انداخت.. 
صحبتهای شاکی را گوش کردم و بعد تازه متوجه شدم قضیه مربوط به من است. اشتباهات خودم. هرقدر توی ذهنم خواستم بر این پافشاری کنم که نه تقصیر من نیست بلکه تقصیر آن کار عقب‌افتاده است، نمی‌شد. خدا به‌وضوح مرا کتک می‌زد تا چشمانم را باز کنم. جواب بی‌انصافی‌ام را می‌داد و کاملا خرفهم شدم که اتفاقا خودم بی‌توجه و بی‌دقت بوده‌ام.

امروز آرام بودم. گردنم درد می‌کرد ولی بیش از آن فکرم درد داشت. می‌خواستم بروم و به آن کسی که رنجانده بودمش بگویم مرا ببخشد و در واقع حلالم کند.
نگفتم. ساعت سه از شرکت آمدم. فقط با خودم تصمیم گرفتم یادم باشد که هر آدمی ویژگی‌هایی دارد. خواسته‌ها و لذت‌ها و مسئولیتها و دل‌مشغولی‌هایی. هر آدمی به کار و زندگی و اجتماعش طوری که دوست دارد نگاه میکند. خیلی چیزها برای خیلی‌ها جدی نیست. به‌هر علتی که ساده ترینش می‌تواند این باشد که سودی از آن کسب نمی‌کنند و دلایل پیچیده‌ترش تفاوت‌های تربیتی و آموزشی و خانوادگی و مالی و اجتماعی‌ست.
شاید آنها هم فکر می‌کنند من که این‌همه زندگی و کارم را جدی می‌گیرم احمقم. شاید درست باشد و احمق باشم. اما باید یادم باشد که بین سیاه و سفید هزاران رنگ دیگر وجود دارد که با وجود آنها جامعه تعریف می‌شود.

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۲

حواسم جمع باشد

یکی از دعاهای مادرم درحق ما این است که خدا تو را به‌حال خودت وانگذارد.. حالا یا به‌خاطر دعای مادرم است یا به‌خاطر اینکه خدا دوستم دارد، هیچ وقت به‌حال خودم وانهاده نشده‌ام. هروقت در سراشیبی سقوط بودم، خدا تکانم داد و مرا به‌خودم آورد. 
فقط اشکال در این است که تکانهای خدای قادر خیلی قوی‌ست.. جای دستانش روی تنم تا مدتها درد دارد.


یک روز آبی خوب

روز نسبتا خوبیست. من و شرکت هردو آرامیم. تولید کارخانه دوم شروع شده و سعی می کنیم عقب ماندگی از فروش را جبران کنیم. امروز تقریبا هیچ کار فوری و فوتی ندارم که دلم بلرزد. کماکان منتظر جواب گمرکم که از بس طولانی شده، حسم نسبت بهش از بین رفته است.
قرار است باران ببارد. برای ظهر به بعد منتظر بارانم. توی اتاقم تغییرات کوچکی داده ام و همین تنوع اندک حالم را بهتر کرده است.
 ملس بودن هوا رخوت خاصی با خودش آورده.. یاد کودکی افتاده ام.. اتاق نشیمن آفتابگیر منزل پدری و پیش از ظهرهای زمستانی اش.. نور نارنجی که از پشت پرده پهن می شد و جانی برای گرم کردن نداشت اما با خودش رخوت می آورد.. همین رخوت امروز را.
موکا می نوشم.
حالم به قدری خوب است که دوست دارم فقط به آینده فکر کنم.