شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۲

زمان بندی دنیا

بای دیفالت تمایل دارم بنویسم آه که چقدر خسته ام. انگار همه اش خسته باشم... به نظر خودم حداقل یک و نیم برابر توانم فعالیت می کنم. حتی روزهایی که خونه هستم. برنامه یک روزم را روی کاغذ می نویسم و از همان سر صبح که بیدار می شم سعی دارم مثل روبات یکی یکی کارها رو تیک بزنم. حالا توی خونه می شه گردگیری و جارو و آب میوه گرفتن و شستن دستشویی و نهار سه روز رو پختن و توی شرکت می شه رسیدگی به فلان و بهمان و... یک جوری استراحت و فان توی این برنامه های کاغذی جایی نداره. یعنی فرصتی برایش ندارم. یک دلیل بزرگش اینه که دست تنهام. اگه با کسی توی خونه بودم لابد خیلی از مسئولیتها تقسیم می شد و خیلی از کارها هم خود به خود فان بود.. شاید هم برعکس البته. ممکن بود جور یک نفر دیگه رو به علاوه اخم هاش مجبور می شدم به این لیست اضافه کنم.
به هرحال که خسته ام. دلم سفر می خواد. نمی دونم به کجا.
...
امروز طبق فکرهای دیروزم به مسئله حقوق کارگرها در کنار پنجاه تا مسئله دیگه رسیدم. امتزاج احساسات با واقعیت و پول یک کمی سخته. ولی باید حواسم باشه که عدم رسیدگی به کارگرها می تونه باعث بشه که سر جوال رو بگیرم و تهش رو ول کنم. یعنی پس اندازی که خرابی زیادتری متعاقبش داره.
...
پی ام اس چی هست که دیگه با خوردن کورتن طولانی هم بشه. اون هم وقتی که مسائل بالا رو هم دچارش باشی. امروز نزدیک بود همه رو گاز بگیرم.احساس می کردم توی وجودم یک نارنجک ضامن کشیده دارم.
نیم ساعت دیگه می رم ورزش اگه خدای تنبلها یاری کنه. 
برای خونه هم باید بشینم الان لیستم رو بنویسم که لااقل یا این زمان کم اتلاف وقتم به حداقل برسه.
پی نوشت:
خدای تنبلها یاری کرد. چه حال خوبیه واقعن بعد از یک ورزش حسابی:)

جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۹۲

کارگرها

امروز رفته بودم کارخونه. برای اینکه مطمئن بشم پروژه جدید مشغول به تولید شده. یک کمی تولید کرده‌بودن ولی هنوز گرفت و گیر زیاد بود.

مشکل اساسی ما استخدام کارگره و این مشکل با پرداخت یارانه‌ها شروع شد . این کار دولت  باعث شد که کارگرها رغبتی به انجام کار سخت نداشته‌باشند. هرکدومشون چند بچه دارن و می‌دونن که سرماه بلاخره درآمدی هست. 
شنیدم که دولت تدبیر و امید تصمیم داره از ابتدای سال پرداخت یارانه رو غیر نقدی کنه که خیلی خوبه. زن و بچه کارگرها می‌تونن ازش استفاده کنن و مرد خونه مجبور می‌شه کار کنه تا برای سایر مخارج درآمد داشته‌باشه. 

بگذریم.

کار ما یکی از کارهای سخت کارگریه. باید حتما فکری برای نگه‌داشتن کارگرها بکنیم. با مدیرکارخونه فکر کردیم که یا حقوق‌ها را افزایش بدیم و یا خواربار ماهانه بدیم. من با دومی موافقم چون مطمئن می‌شیم که صرف خانواده‌ها می‌شه و از طرفی اونها هم مرد خونه رو تشویق می‌کنن که با ما باشه.

امروز رفتم نهارخوری کارگرها رو سر زدم. طی دو سالی که اومدیم این کارخونه، اولین بارم بود که می‌رفتم. نمی‌دونم چرا از چشمم افتاده بود. وضعش خیلی بد و ناراحت کننده بود.
فردا صبح یکی از اولین کارهام رسیدگی به مسائل کارگرهاست. نیروی انسانی بزرگترین سرمایه است و باید مراقب باشم.

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۲

روزهای سرشار

اون قدر استرس دارم که نگو و نپرس. کارخونه جدید باید امروز راه اندازی می شد که به خاطر اشکال یک دستگاه هنوز راه نیافتاده. برای محصولش یک قرارداد دولتی داریم که اگه سر زمانش تحویل ندیم نه تنها باید خسارت بدیم بلکه بی اعتبار هم خواهیم شد. از طرفی کارخونه خودمون با شدت داره تولید می کنه ولی کماکان از بازار عقبیم. این بهترین حالت برای یک تولیدکننده است که فروش از تولید پیشی بگیره ولی نه دیگه به قدر بیست روز. هر دقیقه پنج تا کارشناس فروش هی می یان توی اتاق و اصرار دارن که پارتی بازی کنم و حمل بارشون رو جلو بیاندازم. مجبور شدم قوانین سفت و سخت بگذارم برای حمل که نظر شخصی توی اون دخیل نباشه. ولی استرس خیلی بدی دارم. نه موزیک و نه چای گیاهی هیچ کدوم افاقه نمی کنن. فکر کنم باید برم ماساژ.

امروز یک نفر رو هم اخراج کردیم یا به عبارتی استعفا داد. استخدامش یکی از بزرگترین اشتباهات دوران کاری من بود. آدمی با سی سال سابقه کار دولتی وزارت خونه ای و سن بیش از شصت سال. هردوش اشتباه بود. دولتی ها اصلن به درد سیستم خصوصی نمی خورن مگر اینکه معجزه ای شده باشه و ازتوشون یک تخم طلا دربیاد. آدم مسن هم توی سیستمی با سرعت ما که همه با راندمان بالا درحال کارند، خیلی بده. هردوی اینها رو داییم قبل از استخدامش به من گفته بود. شاید سه یا چهاربار گفت نه آدم مسن بگیر و نه دولتی. و من از فرط قحط الرجال باز رفتم زیربار یک استخدام اشتباه. این هم یک عذر بدتر از گناه دیگه. اگه آدم خوب گیرتون نمی یاد به آدم بد رضایت ندین. نبودن نفر بهتر از بودن نفر بی خاصیتیه که بقیه رو هم خراب می کنه. 

 جمعه می رم کارخونه.

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۲

داروی برطرف کننده استرس و چین و چروک

میگم آقای دکتر برم به نظر شما بوتاکس بزنم؟ 
می گه نه بابا.
 می گم پس برم مزوتراپی؟ 
می گه مرض داری؟
میگم آخه خیلی داره صورتم چین می‌افته...
 می‌گه خوبه‌ که کلاژن‌ها از این ور صورتت قل بخورن بیان بغل دماغت گلوله بشن، دیگه از خونه نیای بیرون؟ چین‌های زیر چشمات از خستگی و استرسه. 
می‌گم آره خوب ولی راهی براش ندارم.
 می‌گه عزیزم لایف استایلت رو عوض کن. یک سکس عالی کار بوتاکس رو می‌کنه. برو امتحان کن، ببین راست می‌گم!
خدا رو شکر همه دور و بری‌هام خیلی روشن‌فکرن :)

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۲

ای عشق همه بهانه از توست!

خیلی بی‌خودی نشسته ام اینجا و هر صفحه‌ای رو که توی bookmark هام هست، سی بار تکراری باز می‌کنم. بی‌هیچ دلیل خاصی. نذر کرده ام که به زمان خوابم فاتحه بخونم. فکر می‌کنم درست نیست که شب پنجشنبه باشه و فردا قرار باشه ظهر بیام خونه و الان بخوام با سر وقت خوابیدن، انرژی برای یک روز کاری کامل ذخیره کنم!

 در ضمن به یک نتیجه‌ای درباره خودم رسیده‌ام. 
چیزی که توی زندگی‌م در طی این سالها از دست داده‌ام اراده است! همه مسائل ناخوشایند هم به تبع همین از دست‌دادگی خلق شده‌اند. 
بی‌ارادگی من مسبب مشکل در خوردن، در تمرین موسیقی، در رفتن به تئاتر و کنسرت، در اهمیت‌دادن به عشق، در ورزش‌کردن مرتب، در عصبانی‌نشدن سریع و در همه چیزهای گند دیگه است.
بلاخره موفق شدم یک مقصر پیدا کنم و همه‌چیز رو بیاندازم گردنش. فقط جمله بالا یک غلط دستوری داره که به‌دلیل خواب زیاد حوصله ویرایشش رو ندارم.

شک نکن آدمهای سرشاخه از آدمهای معمولی برترند.

توی شرکتم. کرکره ها رو دادم بالا. بیرون داره بارون می یاد. موسیقی پیمان یزدانیان-برداشت دوم- رو گوش می کنم. با آزمایشگاه برای بارمون حرف زدم. گفتن به احتمال خیلی زیاد مشکلی نداره.برای همین آرومم.
...
چی می تونه از بارون لذت بخش تر باشه؟ 
...
نیم فاصله ندارم اینجا.
 ..
خیلی وقتها واقعا از آدمها تعجب می کنم. از شدت بی دقتی و بی توجهی شون به زندگی، به دنیا، به دور و بر، به کاری که انجام می دن.. به چیزی که می خورن، به جایی که هشت ساعت از روز رو توش زندگی می کنن، به کسانی که کنارشون می شینن..

من خودم کلا آدمی با دقت بالا نیستم. ولی اگه اینایی که دور و برم می بینم بخوان شروع محور مختصات دقت باشن، من میل می کنم به سمت بی نهایت مثبت.

یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۲

حتما این نیز بگذرد

فکرم اون قدر مشغول و گرفته است که به نظرم اومد امروز سه شنبه است و با خودم گفتم خدا رو شکر که تا آخر هفته دو روز بیشتر نمونده...
..
از دروغ متنفرم. خط قرمز من توی زندگی دروغه. یک بار دروغ شنیدن می تونه منو برای همیشه از طرف بیزار کنه. متاسفانه حد وسطم ندارم.
...
امروز درحالیکه فکر می کردم خوب دیگه این آسنترا واقعن قرص خوبیه و همه اضطرابم رو گرفته و دیگه به اون شدت خشمگین نمی شم، آن چنان عصبانی شدم که نزدیک بود سکته کنم. مدتها بود این طوری داد و فریاد نکرده بودم... برای چی آخه؟ خاک بر سر خرم.
...
هیچی در این لحظه نمی خوام. حتی عشق. فقط دلم می خواد این محموله ای که توی گمرک داریم و اون قدر مصیبت برای واردکردنش کشیدم، آزاد بشه. فکر برگشت خوردنش خیلی بده.
...
بازم می خورم. خیلی احمقانه باز دارم می خورم. امشب کتلت و نون بربری و خیارشور و گوجه. دیشب کیک خامه ای و گلابی و یک ظرف خوراک لوبیا. یک ساعت و نیم ورزش می کنم تا صد کیلو کالری بسوزونم .. در مدت نیم ساعت پونصد کیلو کالری می دم بره پایین. 
...
امروز بعد از دو ماه رفتم کلاس موسیقی. خیلی خوب بود. این خانم معلم من یک شاهکاره در نوع خودش.

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۹۲

مالیخولیا

-خوب... روز سوم گند زدن به زمان تمام شد. امروزم هیچ‌ کار خاصی نکردم. به‌جز اینکه رفتم سی‌تی‌اسکن صورتم رو گرفتم ولی برای جوابش باید فردا برم.

-با دایی حرف زدم. نتونستم تحمل کنم و اون فکر آواره ته ذهنم رو بهش گفتم. همون استارت اولی که زدم گفت فراموشش کن.. این فکر برات تبدیل به مالیخولیا می‌شه و همه زندگیت رو بهم می‌ریزه. هنوز که در نطفه است، خفه‌اش کن...
هرچی دلیل بلد بودم و این روزها بهشون فکر کرده بودم براش آوردم. ولی گفت از من که تجربه همه اینا رو دارم بشنو و فراموش کن. به سفر فکر کن. به پول درآوردن. به کارت که داره مسیر خوبی رو جلو می‌ره. به خونه‌ات که عوضش کنی. فکرهای سازنده بکن. این فکر مخربه.

 - دو روز از این سه روز رو به پختن این فکر مخرب گذرونده‌بودم. قبلن وقتی بهش فکر می‌کردم ابعاد مخربش رو می‌دیدم ولی این دو روز چیز بدی در اون نبود. همین یک کار هم که طی دو روز برای خالی نبودن عریضه کرده بودم، دایی به فنا داد. 

-گاهی اوقات این افکار مخرب راهی برای فراره. فرار از روزمرگی. فرار به‌سوی امید داشتن. دایی اینو فهمیده‌بود و برای همین یک عالمه راه امید دیگه بهم پیشنهاد داد.

-چرا این‌قدر عوض شده‌ام؟ چرا اون آدمی رو که دوست دارم و وقتی در بقیه می‌بینمش کلی کیف می‌کنم ازش و یک روزی توی خودمم بود، دیگه نیست؟  چی عوض شده؟

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۲

هیچی

- نادر جراحی شد و امروز از بیمارستان مرخص شده. دکترش گفته عملش خوب بوده و مشکلی نیست.

-دو روز رو به بطالت مطلق گذروندم. فقط خوردن و خوابیدن و تلوزیون و اینترنت. یعنی بهتر از این نمی‌شد فاتحه زمان رو خوند.

-باید برای سینوسهام برم سی‌تی‌اسکن. از عجایب روزگار اینکه مرکز اطهری بیست و چهارساعته بازه. حتی عاشورا. 
در راستای همون گندزدن به زمان این یک کار رو هم تاحالا انجام ندادم.

-یک فکری توی ذهنمه. خیلی خیلی دورم ازش. هیچ‌کسی هم نیست که بتونم باهش درموردش حرف بزنم. 
فکره همین طوری توی سرزمینهای دورِ ذهنم داره می‌چرخه.. و من فقط یک تصویر خیلی مبهم می‌تونم ازش ببینم..

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۲

نادر

- پریروز رفتم کارخونه. برای پروژه جدید. کارها رو بررسی کردیم و طبق توافق قبلی قرارشد تاسوعا رو کار کنیم و عاشورا تعطیل باشیم و باز جمعه کار کنیم.
یک مدیرتولید داریم که از سال اول شروع کارمون با ماست. خیلی مهربون و خیلی پرکار و خیلی بامعرفت. اسمش نادره. من با همین اسم کوچک صداش می‌زنم.
دیروز عصر که توی دفتر از شدت کار داشتیم می‌ترکیدیم، منشی اومد و گفت مدیرکارخونه چندبار تماس گرفته کار فوری داره.
بهش زنگ زدم. گفت خانم مهندس خبر بد ! گفتم بسم‌الله .. چی‌شده؟ گفت از بس اصرار کردین تاسوعا و عاشورا کار کنیم یک اتفاق بد افتاد. نادر از داربست افتاده زمین.
سکوت کردم. یعنی بهتم زد در یه لحظه. مدیرکارخونه ادامه داد که خوشبختانه خدا به همه‌مون رحم کرده. روی آرنج اومده زمین و فقط آرنجش شکسته. پرسیدم از همه‌جاش عکس گرفتین؟ مطمئنی سالمه؟ گفت آره ولی آرنجش بد شکسته.. گفت اصرار داره که به خانم مهندس بگو تو رو خدا تاسوعا رو هم تعطیل کنیم.. گفتم باشه.

ما اکثر سالها تاسوعا و گاهی عاشورا هم کار می‌کنیم. چون مصادفه با پیک کارمون. ولی بچه‌های کارخونه ناراضی‌اند. حتی مدیرکارخونه.. بچه‌های تهران باید محصول رو به مزارع برسونن چون وقت کشت پاییزه‌ است و کشاورزی تاسوعا و عاشورا بلد نیست.. اگه وقتش باشه که شخم بزنن باید بزنن وگرنه یه بارندگی باعث می‌شه همه‌چی بهم بریزه و ما مجبوریم کودهای زمان کشت رو همزمان با وقت آماده‌سازی زمین برسونیم سر زمینها چون در حجم بالک هستند و نمی‌شه کشاورز انبارشون کنه.
بچه‌های تهران برای همه این سه روز برنامه داشتن و از طرفی محصول پروژه جدید رو هم باید ده روز دیگه  بدیم به خریداری که باهش قرارداد داریم وگرنه باید جریمه بشیم. 
حالا سه روز تعطیل شدیم. مدیر تولید هم بیمارستانه. دکتر هم گفته احتمال داره دستش رو دیگه نتونه کامل خم و راست کنه. ما بیمه مسئولیت مدنی و حوادث و تکمیلی هستیم. از این بابت مشکلی نیست. ولی نادر رو خیلی دوست دارم و دلم نمی‌خواد طوریش بشه. از دیروز عصر همه‌اش توی ذهنم صحنه افتادنش از داربست می‌یاد توی ذهنم.. و هی می‌گم خدایا شکرت که جای دیگه‌اش صدمه ندید.. خدایا شکرت..
-دیشب بعد از مدتها رفتم خرید. ذهنم رو باید از همه‌چی دور می‌کردم.. رفتم شهرکتاب آرین و دو تا کتاب خریدم و یک سی‌دی موسیقی خوب.. بعد هم ایکیا و شکلات فروشی. تمام اینها رو درحالی می‌گشتم که تلفنم مرتب زنگ می زد و مدیرکارخونه در مورد اینکه آیا فردا نادر رو جراحی کنن یا صبر کنن تا شنبه و پلاتین چکار کنیم و فلان و بهمان حرف می‌زد.. یک وزنه سنگین رو انگار تمام وقت با خودم می‌کشیدم.
-نادر امروز جراحی می‌شه و براش کلی دعا کرده‌ام که دستش مثل روز اول بشه. دکتر گفته فیزیوتراپی زیاد لازم داره. خرجش رو شرکت می‌ده طبعا ولی کارگرها زیاد این چیزها رو جدی نمی‌گیرن.. مدیرکارخونه گفته خودم هر روز می‌برمش فیزیوتراپی.

-کار تولید خیلی خوبه. خیلی شیرینه وقتی مثل خر کار می‌کنی و یک دهم یک دلال سود می‌کنی و صد برابر از طرف همه‌ سازمانها بهت فشار بیارن.. فقط باید خر باشی که این شیرینی رو خوب بفهمی..

یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۲

دیازپام بخور عزیزم

-چیزایی رو که دارم و چیزایی رو که در ازای این داشته‌ها از دست داده‌م رو می‌زارم توی دو تا کفه یک ترازوی قدیمی.. خیلی یه وری شده ترازوهه.. یعنی ترازوی دیجیتال بخرم؟

-نشده این چند روزه برم دیدن سحر. توی فیس بوک دیدم منصور نوشته اوضاع رو بهبوده.. و سولماز هم نوشته موهاش رو تراشیدن.. اولی عالیه و دومی اصلن مهم نیست.. مو آخرین چیزیه که توی حالت عادی می‌تونه مهم باشه چه برسه به حالا..

- سه شبه که نخوابیدم. دو شبش رو از دست فکرهای شرکت ووضعیت سحر و ور‌ورکردن نصف‌شبی همسایه و دیشب هم انگار عادت کرده بودم که نخوابم.

- امروز که برای تنظیم داروهام رفته بودم دکتر، مشکل سردردهای طولانیم رو گفتم.. گفت میگرن نیست. گفت دیگه توی اینترنت دنبال دلیل دردام نگردم وقتی دکتر به‌این خوبی دارم. گفت درد اگه از پشت‌سرم شروع بشه مربوط به‌کشیدگی عضلات گردنمه و فقط باید دیازپام بخورم واستراحت کنم و یک کیسه آب‌گرم بزارم پشت گردنم. اگردرد از شقیقه شروع بشه مربوط به سینوسه. من هردونوعش رو دارم و حالا باید برم از صورتم سی‌تی‌اسکن کنم که وضع سینوسهام معلوم بشه.

- به تهرون فکر می‌کنم.. به‌دلایلی برای دوست‌داشتنش.. چقدر یه موقعی این دلایل زیاد بودن و چقدر الان همه‌شون مفهوم خودشون رو از دست داده‌اند. الان فقط کارم برام مهمه.

- آقای میرشب.. کاش زنده بودی.. چقدر جات خالیه. تنها کسی که الان می‌تونست بهم بگه چی درسته و چی غلطه و فقط نفع منو در نظر بگیره، تو بودی.. تو هم مُردی. حالا وقت رفتن بود؟

جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۹۲

زندگی چیه واقعن؟

-اتفاقات زیادی این مدت افتاده. نمی‌دونم چرا حس نوشتن نداشتم.

-علی پ اومده بود ایران. یه شب دور هم جمع شدیم.

- از جمع کوچکی که به‌خاطر علی قرار بود دور هم باشیم، محمود در آخرین لحظه زنگ زد که دوستش تصادف کرده و داره می‌ره بیمارستان. بهم نگفت که دوستش کیه. فرداش توی فیس‌بوک دیدم که مکین/سحر تصادف کرده. 
دیروز رفتم بیمارستان.
سحر توی آی‌سی‌یو بود. وقتی دیدمش باورم نمی‌شد این همون گنجشک کوچولوی فلوت زن منه.. دردناک بود دیدنش. فقط امیدوارم زودتر از کما دربیاد..

-مجبور شدیم محل کارخونه جدید رو عوض کنیم. تقریبن ده روز عقب افتادیم. البته کار ما غیرقانونی بود و ریسک کرده‌بودیم. حالا عین فرفره داریم کارها رو جلو می‌بریم که تولیدمون به فصل فروش برسه وگرنه یک سال از فروش عقب می‌افتیم.

-زیاد کار داریم. باید در چند جبهه اوضاع رو مدیریت کنیم. از طرفی فصل فروش کارخونه خودمونه و ما اگر در این پیک نفروشیم زمین‌های کشاورزی و بارندگی به‌خاطرمون صبر نمی‌کنن.. از طرفی دوتا پروژه وقت‌گیر و پردردسر رو داریم راه‌اندازی می‌کنیم. کارهای روزمره هم که هست.. خدا رو شکر.. همیشه بابت کار زیاد باید خدا رو شکر کرد.. درد وقتیه که کارخونه رو تعطیل کنی.. یک‌بار صابونش به‌تنم خورده و برای همین همه‌اش خدا رو شکر می‌کنم..

-تقریبن یک ماه و نیمه که کلاس موسیقی و ورزشم تعطیله. یا قیف نیست و یا قیر و یا دربون در جهنم که خودم باشم. یا مسافرت بودم و یا مریض.. از هفته دیگه شروع می‌کنم.

-بعد از مدتها حقوقم وسط ماه تموم شد. بیمه ماشین، دندون‌پزشکی، پرداخت عوارض عقب افتاده ساختمون، سفر مشهد و خیاطی.. با همینا حقوقم رو تموم کردم. دستم درد نکنه. وقتی یادش می‌افتم تنم مورمور می‌شه.

-علیمان بازم اصرار می‌کنه بهترین انتخاب برای من مشهده. می‌گه برو جایی که تنها نیستی.. پیش خانواده.. برو با برادرت کار کن.
از وقتی علیمان رو می‌شناسم یادمه همین توصیه رو بهم کرده. کاش سالها قبل گوش می‌کردم.. الان خیلی سخته کندن و رفتن.. بزرگترین مسئله کاره. چکارش باید بکنم؟
از طرفی راست می‌گه..وقتی سحر رو توی بیمارستان دیدم، با خودم گفتم اگه من جای اون تصادف کرده‌بودم توی بیمارستان غریب‌مرگ می‌شدم.. گرچه محمود می‌گه اگه اتفاقی برام بیافته می‌یاد سراغم :) .. البته اگه خبردار بشه!
اگه الان مشهد بودم نهار جمعه رو کنار خانواده بودم.. لااقل امید اینو داشتم که می‌تونم باهشون باشم.. این زندگی الانم یک‌جورایی خیلی کوفیته.