پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲

خوش باش

انگار واقعا پذیرفته‌ام که " این نیز بگذرد ". آن آدمی که در اثر اتفاقات تکان‌های وحشتناک می‌خورد، دیگر من نیستم. البته که دیشب حدود ساعت سه بود که از فرط فکر کارخانه‌مان خوابم برد. ولی ناراحت نیستم. می‌دانم که هرچیزی در دنیا تمام می‌شود و اساس این دنیا بر هیچ است. 
تنها مرگ است که چاره ندارد. این را مادر بزرگم می‌گفت.

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۲

اوضاع


-امشب بهم خبر دادند که کارخانه جدیدی که همه تجهیزاتش آماده است و قرار است تا اول آذر محصولش را به بازار برسانیم، هنوز شروع نشده قرار است پلمب شود. مشکل محیط زیستی. 


-باید فکر کنم. برای همه چیز.

شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۲

در کـارگـه کـوزه گـری بــودم دوش..

نشسته م توی شرکت. همه رفتن و من تنهام. یک سیگار برای خودم روشن کردم و یک قهوه خوردم. بنا بود برم ورزش ولی حالش نیست. حس سرماخوردگی دارم و آدم تنبل درونم بهم دیکته کرد نرم چون بدتر می شم. ترافیک زیاده این ساعت. صدای گیرکردن ماشین ها توی میدون آرژانتین داره می یاد. بوق ها .. وای که اصلن حوصله رفتن ندارم. 
...
صبح باز یک حرکت غیر مدیریتی کردم. نمونه کالاهای وارداتی مون رفته آزمایشگاه. رد شده اند. با رییس آزمایشگاه حرف زدم. گفت خیلی وضع خراب بوده. وقتی خوب پرس و جو کردم دیدم روش آزمایشش غلط بوده. از طرفی آشنا هم بود. باهش بحث کردم. عین خر. خودمو می گم. یارو گفت که ما اصلن امکان اشتباه نداریم و شما کالای تقلبی وارد کردین. منم مطمئنم که اشتباه می کنه. ولی زیربار نرفت که هیچ، روی دنده کج هم افتاد و بعدش دیگه تلفن واسطه ای که آشنای مشترکمون بود رو هم جواب نداد. موندم توی گل. کسی نبود بهم بگه آخه احمق مگه تو وکیل و وصی اشتباهات آزمایشگاهی؟ خوب دیگه بهش کار نده ولی این بار رو نرمش کن تا نمونه ها رو رد نکنه. ولی رد کرد به نظرم. منم دیگه دیدم بی فایده است دست و پا زدن.. گشتم دنبال آزمایشگاه های جایگزین که اعتراض بدیم و نمونه رو تکرار کنن. این یعنی حدود یک و نیم میلیون پول آزمایش مجدد و کلی هزینه تاخیر در گمرک و از طرفی مواد اولیه هم ندارم و باید تا اینا ترخیص می شن از بازار آزاد با قیمت بالا بخرم. لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود. اول اون قدر از دست خودم، که با این احمق جر و بحث کرده ام، ناراحت بودم که قلبم درد گرفت. بعدش گفتم ولش کن.. این همه کار درست انجام دادی حالا یک غلط هم داشته باش. همیشه که نباید تکمیل باشی. ولی خود پرفکشنیستم راضی نمی شه با این حرفا. راستش برای همینم نرفتم ورزش. حالم گرفته است. 
....
دیروز خیلی اتفاقی متوجه شدم خانم تنهای همسایه مریضه. اوه اوه که چه مریضیی داشت بینوا. براش نهار پختم و آب میوه تازه گرفتم. نشستم پیشش تا غذاشو خورد. زیاد مسن نیست ولی شوهرش چندین ساله فوت کرده و دو تا بچه خارج داره و یکی هم اینجاست. از شدت تنهایی زد زیر گریه. آینه خودم رو تو صورتش تماشا می کردم. با این تفاوت که این یکی زحمت بزرگ کردن و به سرانجام رسوندن سه تا بچه رو در تنهایی هم از سر گذرونده و بازم تنهاست. بردمش توی تختش و ماساژش دادم. باهش حرف زدم تا آروم شد. سرشب هم براش شام پختم و باز رفتم پیشش. حس خیلی سنگینی داشتم و دارم. دیدنش منو می ترسونه. آینده تنهایی خیلی ترسناکه . واقعا امیدوارم اگه قراره همین قدر تنها بمونم که الان هستم، حدود شصت دیگه ریق رحمت رو سربکشم. اونم با سکته سفارشی. مرض پرض اضافی هم نگیرم که کاری براش نمی کنم فقط خود خداست که بی خودی خودش رو معطل می کنه.

سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۲

تدبیر و امید

امروزم گذشت بالاخره. بد هم نبود. قورباغه‌ها تقریبن تموم شدن. کارتابلم رو مرتب کردم و میزم رو چیدم برای شنبه. با بچه‌های فروش بهم خوش گذشت. چشمشون نزنم!
ساعت چهار تازه بیرون از شرکت جلسه داشتیم تا شش و نیم و بعد اومدم به سمت خونه. دو تا کیسه میوه و سبزی خریدم شد سی تومن. یک کیسه کوچک هم از سوپر خرت و پرت خریدم، بازم شد سی تومن. بانک پارسیان اس‌ام‌اس داده که فردا سیستم ای‌تی‌ام و اینترنت بانکش کار نمی‌کنه. منم پول نقد ندارم.
الان دیدم که پارسیان دوباره اس‌ام‌اس داده که 45500 تومن ریخته به حسابم. پول یارانه این ماهه. دیروز توی نظرسنجی همشهری منم رای دادم که یارانه سه دهک آخر حذف بشه. الان که دیدم یارانه رو ریخته‌ان حال  بچه‌ای رو پیدا کردم که قدرشناس بابای بی‌پولشه که با همه وضع خرابش پول توجیبی اونو می‌ده. بعد از مدتها حس دوست‌داشتن دولت مملکتم توی دلم زنده شده. واقعن ترجیح می‌دادم یارانه نگیرم.
وقتی نعمت‌زاده و سیف و امثالهم رو می‌بینم انگار توی خانواده‌ای دارم زندگی می‌کنم که بزرگترهای باهوش و قدرتمند داره و دیگه لازم نیست مثل بدبختها بزنم توی سرم و فکر همه‌چی زندگیم رو خودم بکنم. بعد از سالها یا شایدم برای اولین بار(چون بار اول قدر این آدمها رو نمی‌فهمیدم) مثل خارجی‌ها فکر می‌کنم دولت داریم و دولت فکر خیلی چیزها رو برامون می‌کنه! فقط الان یه‌چیزی خیلی آزاردهنده است. چرا پلیس توی خیابونا دیگه نداریم؟

یک روز منهای صفر

یک روز مزخرف احتمالن در پیش دارم. نباید اول صبحی اینو بنویسم ولی وقتی لیست کارهای توی سررسیدم رو نگاه می کنم از این همه قورباغه حالم بد می شه. همه موسیقی هایی رو که اینجا دارم امتحان کردم. هیچ کدومشون نتونست اون قدر همراهی قوی بکنه که خوردن قورباغه ها راحت تر بشه. این معمولن یه بازیه برام. وقتی کارها سخته یک موسیقی و یک فنجون قهوه و بستن در اتاق کمک می کنه به اوضاع.
دفترخاطراتم رو همرام نیاوردم. بنابراین باید اینجا بنویسم. 
یک کشفی کرده ام. البته کشف شخصی نبود یه جایی در موردش هم خوندم. وقتی یک چیزی چه خوب و چه بد خیلی تحت تاثیر قرارم داده، در موردش به آدمهایی که با اون مسئله مربوط بوده اند نامه می نویسم. هرچی فکر می کنم که باید بگم تا همه حس منفی و مثبتم رو نشون بدم می گم. صدبار هم نامه رو ادیت می کنم و ذخیره اش می کنم روی کامپیوتر. بعدش می رم و تا یک ساعت بعد یا حتی فرداش صبر می کنم. چون یک کمی سبک شده ام تحمل زمان آسونتره. بعد دوباره نامه رو می خونم و در مورد فرستادنش تصمیم می گیرم. تا الان که هرچی نامه این طوری نوشته ام ایمیل نکرده ام و کاملا هم از این بابت راضی ام. وقتی حرفهام رو دوباره، وقتی احساسم فروکش کرده، می خونم می بینم که همچین حرفهای مهمی هم نبودن که گفته بشن و حالا که نگفتمشون احترامم بیشتره! 
............
امروز همه بچه های فروش توی دفترن. همهمه است اساسی. می گن و می خندن و تلفن می کنن و .. مثل یک خونه پر از بچه های قد و نیم قد. فردا تعطیله و پنجشنبه  هم می تونن برن مرخصی. دیگه روی مرخصی سختگیری نمی کنم. ول کردم قضیه رو. ولی وقتی بخوام پاداش بدم اونجا این مسئله تاثیر داره و خودشون هم می دونن.
 پنجشنبه خودم می رم ماموریت. خیلی ناچسبه. ماموریت رفتن برای من مثل گودبرداری هزارمتری یک زمین خیلی سخته. درست هم نمی دونم چرا. شاید چون هربار می رم خیلی فشرده و سخت می رم و به خودم سخت می گیرم. ماموریتهای یک روزه رو با راننده صبح خیلی زود می رم و همیشه بعدش سردرد خیلی بدی می گیرم چون گردنم اذیت می شه. بقیه رو با هواپیما می رم ولی معمولن کار دو یا سه روزه رو توی یک روز خلاصه می کنم و مثل خر کار می کنم که هم زودتر برگردم شرکت و هم هزینه هازیاد نشن. در این مورد می دونم واقعن الاغم ولی چاره ای نیست. یکی که خره، خره دیگه. 
..............
دیروز اعضای هیات مدیره انجمن صنفی مون با هم دعواشون شد. رییس انجمن همه چی رو پرت کرد و رفت. تا حدی هم حق با اون بود. من مدتهاست می خوام ازاین هیات مدیره بیام بیرون. اون یه روزی که می رم اونجا باعث می شه کلی وقت کم بیارم و خیلی خسته می شم. تا الان به خاطر شرکت توش موندم. فکر می کردم باید بمونم هم به خاطر اعتباری که برامون می یاره هم به خاطر اینکه بهتره شرکت از این حالت انزوا و توی خودش کار کردن و از هیچی خبر نداشتن، در بیاد. از دیروز دچار جمع نقیضین شده ام. بمونم ؟ بیام بیرون؟ اگه بمونم به خاطر شرکته و اگه بیام بیرون به خاطر وجود خودم. موندنم هیچ حسنی برای خودم نداره. حتی اونجا هم خرم.
این طور کار کردن برای من جزو اصول بوده تا حالا. ولی کم کم دارم به این نتیجه می رسم که باید اصولم رو بازنگری کنم.
 هیچ وقت به فکرهای بالا توی سرم پر و بال نداده ام .. نذاشتم رشد کنن و سعی کردم اصولم رو دستی بچسبم که مثل بقیه نباشم و متفاوت فکر کنم و عمل کنم. ولی وقتی چروکهای زیر چشمم و درد گردن شبانه ام رو می بینم و این قرصهای رنگارنگ و دکترهای جور و اجوری که باید برم، دلم برای کسی که دچار این همه آدمیته می سوزه.

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۲

صدبار بیاندیش یک بار برانداز

مادربزرگ خدابیامرزم می‌گفت : مادر وقتی می‌خوای حرف بزنی اول زبونت رو هفت مرتبه دور دهنت بچرخون بعد حرف بزن.
اگه خیلی از ما یاد بگیریم که هر حرفی رو که توی فکرمون می‌چرخه لزومن نباید به زبون بیاریم تا ابراز وجود کرده باشیم  خیلی از اتفاقات و دعواها پیش نمی‌اومد. 
خودمم یکی از این خیلی‌هام البته. ولی صد رحمت به من. در مقابل خیلی‌ها که یک و نصف سن من عمر دارن، لااقل می‌تونم این طوری توجیه کنم که تجربه‌ام زیاد نیست ولی آخه مرد حسابی تو با این قد و قواره چرا فکر می‌کنی اگه فکرهای مشعشعت رو حتمن بیان نکنی دنیا از تجربیات عزیزت محروم می‌شه؟ نگرانی بگن لالی؟ لال باشی که بهتره تا این افتضاحی که باید صد نفر جمع شن تا درستش کنن.

جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۹۲

یک روز آرام

امروز را دربست توی خانه ماندم. حاضر نشدم هیچ‌چیزی بخرم و هیچ‌جایی بروم. از صبح به‌خانه‌داری گذشت.. چقدر لذت‌بخش است. یک‌عالم لباس دست‌شستنی را شستم و دو ساعت و ربع اتوکشی کردم. چند جور غذا درست کردم و خانه را خوب تمیز کردم. وقتی همه‌کارها تمام شد تصمیم داشتم بنشینم و مثل آدم گیتار تمرین کنم. یک ربعی نگذشته‌بود که درخانه را زدند. همسایه بغلی بود. گفت خواهرم مریض است و نخوابیده، لطفا گیتار نزنید. 
جا خوردم.حتی نتوانستم حال دخترک را بپرسم. گفتم ولی الان که ساعت خواب کسی نیست؟ گفت همین امروز را مراعات کنید. گفتم خب.
منِ تنبل باز کار اصلی را گذاشته بودم برای دقیقه نود و مثل همیشه دقیقه نود یک اتفاق باعث شد نتوانم انجامش بدهم. یکشنبه کلاس دارم و اصلن تمرین ندارم. واقعن نگرانم که معلمم از دستم خسته شود و عذرم را بخواهد. حالا جالب اینجاست که اگر وقت معمول بود به‌کل حوصله تمرین نداشتم و حالا که بهم گفته بودند تمرین نکن، تمام ذهنم لابلای سیمهای گیتار آکورد می‌گرفت و آواز می‌خواند!
...
قرصهای جدید را می‌خورم. صبح‌ها نیمه گیجم. فردا باید به دکتر زنگ بزنم و گزارش حالم را بدهم. آرامم؟ فرقی کرده‌ام؟ نمی‌دانم. متوجه تغییر نمی‌شوم. باید یک اتفاق عصبانی‌کننده پیش بیاید و آن وقت خودم را امتحان کنم.
...
خواستم کتاب موجها را بخوانم. ولی گفتم که.. خواندن کتابهای ویرجینیا ولف حوصله و حال خوب می‌خواهد که بخش اول را بتوانی از سر بگذارنی تا به اوج داستان برسی.  آن‌هم این کتاب که خودش گفته سخت ترین کتابش است و اصلن قواعد یک رمان عادی را در آن رعایت نکرده. این بار دوم است که می‌خوانمش و نمی‌دانم بار اول چطور تحمل کرده‌ام! برای همین فعلن گذاشتمش کنار و رفتم سراغ کتاب فرار آلیس مونرو. از حسن اتفاق مصادف شد با برنده شدن خانم مونرو. هنوز کمی ازش خوانده‌ام. بد نیست. باید ببینم کیست که جایزه نوبل گرفته. باید خوب باشد.
...
امروز درمیان خانه‌داری کتابخانه‌ را هم مرتب کردم. کتابها را دسته بندی کردم. هر نویسنده‌ای جای مخصوص خودش را دارد. کتابها را ورق می‌زدم تا یادم بیاید کدام را احیانا هنوز نخوانده‌ام. جالب است که انگاراکثرشان را برای بار اول بود که می‌دیدم. کتابهای معدودی‌ در ذهنم حک شده‌اند. ولی واقعا نمی‌فهمم چرا حافظه‌ام مثل ماهی است. از ابتدای مدرسه هم عادت داشتم وقتی معلم‌ها حرف می‌زدند یادداشت بردارم وگرنه فراموش می‌کردم. نوشتن تنها راهی‌ست که با کمکش می‌توانم مسائل را به‌خاطر بسپارم.
...
دلم می‌خواست می‌رفتم کافی‌شاپ. این هوای پاییزی و این عصر تعطیل یک قهوه موکای سنایی می‌طلبد و یک سیگار برگ.. همراه با دوست. دوستی که ندارم.

دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۲

یک قطب ماندگار

تو شرکتم. مدتیه که صبح های زود می یام شرکت و اساسی باعث حالگیری بچه هام. همه عادت داشتن بین هشت و ربع تا هشت و نیم سرکار باشم ولی از وقتی سریال نگاه کردن نصفه شب رو تعطیل کرده ام، قبل از هشت دفترم. 
این چند وقت مثل همیشه گرفتار بودم. خیلی گرفتار. به کارهام مریضی دایی هم اضافه شده بود و از سرکار رفتن به خونه و آب میوه و غذا بردن براش و چند بار کلینیک و سرم و فلان. حالا بهتره ولی من توی این مدت با خودم فکر می کردم تصور کن داییم شوهرم بود. یعنی واقعن باید با این همه کار شرکت چه می کردم؟ البته اگه مردی مثل داییم شوهرم بود، زندگی جور دیگه ای می شد. یک مرد استثنایی.  یکی ازش هست تو دنیا که اونم باید دایی آدم باشه، بی فایده.

علاوه بر گرفتاریها بسته شدن پورت های مختلف فیلترشکنها هم دردسر جدیدیه که باعث شده زیاد دیگه اینجا نیام. برای هرجایی باید یه جور فیلنرشکن باز کنم. ویندوز هشت هم که خیلی چیزها باهش سازگار نیست. الان با سایفون وصل شدم. انواع و اقسام وی پی ان و ساکس دارم که روی این کار نمی کنه. منم حوصله و وقتش رو ندارم که باهشون ور برم و درستشون کنم.
توی خونه وقتی می رسم یک شهید آش و لاشم که دراز می کشم روی مبل و با موبایل ایمیلها رو چک می کنم و تمام. 

درعوض دوباره دفترخاطرات کاغذی رو شروع کرده ام. گذاشتمش توی کیفم و صبحها چند خطی توش می نویسم. فاجعه وقتی پیش می یاد که جا بزارمش یه جایی. مخصوصن توی شرکت. اسمی از عشاق درش نیست ولی درمورد هرکی توی کار و خونه و فامیل دلم ازش پره، توش نوشته ام. دیروز توی مسیر برگشت خونه وسواس گرفته بودم که نکنه جامونده باشه توی شرکت. وسط ترافیک جردن نگه داشتم و با وجود بوق های مردم، کیفم رو توی صندوق عقب وارسی کردم و دیدم سرجاشه.

کتاب هم می خونم. خوب. خاطرات ویرجینیا وولف تموم شد. حالا دارم موج ها رو می خونم که اسم دیگه اش خیزابهاست. یکی از معروفترین کتابهای خانم وولفه. ولی برای خوندن کتابای این زن باید صبر ایوب داشت که حداقل به نصف برسی. چون داستان تازه از وسط کتاب شروع می شه و بعد دیگه می ری تا خود بهشت.
گفتم بهشت یاد بهشت دیروز افتادم! رفته بودم ماساژ. به دختره گفتم مطمئنن ماساژورها می رن بهشت چون توی بهشت یکی از وعده های خدا باید این باشه که روزی یه بار لااقل ماساژت می دن. شاهکار بود.

دکتر هم رفتم. برای چکاپ کلسترول و بقیه مسائل شناسنامه. بهش گفتم افسردگی و اضطرابم دوباره برگشته و باز شبها گاهی دچار پنیک اتک می شم. گفت باید فلوکسیتین رو عوض کنی. منم که ترسو. فقط به دکتر روانپزشکم دراین مورد می تونم اعتماد کنم. هرچی گفتم دکترجون نرم تو فاز دو قطبی. گفت نه. ده ساله داری فلوکسیتین می خوری و اگه می خواست خوبت کنه کرده بود. بدنت عادت کرده و فقط تنها کاری که تاحالا برات کرده اینه که بدتر نشی ولی تو باید درمان بشی تا یه روز دیگه قرص نخوری. خلاصه بهم آسنترا داد. یه اسم دیگه اش زولوفت و اسم اصلیش سرترالینه. دوستم گفت مخصوص جنونه. با هزارتا ترس توی اینترنت نگا کردم و دیدم نه. یکی از قرصهای پرمصرف ضد افسردگی و پنیک هم زمانه. آسنترا آمریکاییه و زولوفت اروپایی. بهم سفارش کرده بود امریکایی بگیرم. پیدا شد ولی واویلا که گرون بود و بیمه هم داروی خارجی قبول نمی کنه. 
امروز برای روز اول یک نصفه خورده ام. فعلا که خوبم. برای پنج روز باید مراقب باشم و نتیجه رو شنبه بهش خبر بدم. شبها هم گفته قرص آپو بخورم. آپو خود خود بهشته. یه وقتی سرخود می خوردم. وقتی می خوابی باهش می ری توی بهشت.. ولی اعتیاد آوره و برای همین اون سری هرچی آپو توی خونه بود ریختم دور. حالا گفته باید بخورم تا استرس و اضطرابم فعلن کنترل بشه تا اسنترا اثر کنه.
هفته ای یه جلسه دکتر بیرشک هم می رم. با این وضع کار کردن و استرسی که دارم باید یک حقوق اضافه برای خدمات روان درمانی هم بگیرم.
فعلن نمی تونم فکر کنم که چی ارزش چی رو داره؟ برای کارم هیچ قدردانی ازم نمی شه و عین تراکتوری که با روبات کار می کنه و کلید روشن و خاموشش از کار افتاده دارم کار می کنم. وضعیتمون طوریه که مجبورم همین طوری خرکی کار کنم. از طرفی از دست خودم و این بلاهایی که سرخودم می یارم و مطمئنم چند سال بعد بابتش افسوس می خورم ناراحتم. میرشب آخرین جلسه ای که پیشم اومد ازم سوال کرد چرا؟ گفتم خوب.. پول در می یارم. گفت الاغ پولم که در نمی یاری.. ندیدی پول دراوردن چه طوریه.. راست می گفت. چوب دوسر گهی که می گن خود خودمم.

سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۲

دیگه هیچی مثل قدیما نیست..

خبری از پاییز توی تهرون نیست. هوا گرم و خاک آلوده.. هنوز کولرا روزا روشنن..
 دلم بارون می خواد و هوای ابری و موسیقی.