دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۲

زنده‌گی

امروز خیلی خیلی کار کردم. دچار استرس شدید شده بودم که نمی‌دونم چرا. البته که می‌دونم. به‌خاطر این پروژه جدیده است که خیلی سخته برام. 
...
یکی از بچه‌های جدیدمون پسر خیلی پرکاریه. کارش هم خوبه. تنها کسیه که فارغ‌اتحصیل دانشگاه تهرانه و به طرز مشهودی سوادش با همه فرق می‌کنه. فقط یک اشکال داره. عین پشه وقت و بی‌وقت می‌یاد سراغم و یک ویزی می‌کنه و می‌ره. منم هی کیش می‌کنم به امید اینکه رفته‌باشه و دنباله کار خویش گیرم.. ولی باز تا غرق یک کاری می‌شم می‌یاد و یک ویز دیگه می‌کنه. 
امروز وسط اون همه کار درحالیکه سرکامپیوتر دوستم ایستاده بودم تا یک فرم دولتی رو اینترنتی پر کنیم و حواسمون هم باشه اشتباه نکنیم که فرم خاک برسرآن‌دو نداره ، دوباره اومد و یک ویزی کرد... به‌هو دادم در اومد.. که آقای فلانی داری دیوونه‌ام می‌کنی از بس ویز می‌کنی. 
بیچاره پشه.. داد من درازش کرد. بعدش رفتم از دلش درآوردم ودرمورد کارهاش دل به دلش دادم و کارهای فرداش رو هم معلوم کردم. یک ساعت مشخص هم تعیین کردم برای اینکه با هم جلسه بزاریم و هرسوالی داره بپرسه و هماهنگ بشیم. 
..
اون پسره که عکس فیلان نگاه می‌کرد امروزم ماموریت بود. خیلی هم خوب. شرم و عصبی‌بودنم تموم شد و به این نتیجه رسیدم که افکار و مسائل شخصی افراد به من ربطی نداره و احتمالن هم به قول آیدا خیلی طبیعیه قضیه.. که هست. 
ولی یک چیزی هست. توی محل کار نباید این کار رو می‌کرد. چند وقتی که بگذره اینو توی یک جلسه عمومی تذکر می‌دم بدون اینکه اشاره خاصی بکنم.
...
خاطرات ویرجینیاوولف رو کماکان می‌خونم. مزه‌مزه می‌کنم که مبادا تموم شه. بعدش بقیه کتاباش رو که دارم بازخونی می‌کنم. و بعد می‌خوام اورلاندو و روز شب رو بخرم و بخونم.
...
بساط دکتر بیرشکم باز راه افتاده. چیزی که تازه الان فهمیده‌ام اینه که استرس‌های پیاپی باعث برگشت افسردگیم می‌شه.. وقتی چند تا شوک رو پشت سر هم از سر می‌گذرونم بعدش رو به قبله می‌شم و دکتر بیرشک باید باشه که تنفس مصنوعی بده.
...
منتظر خانم معلم موسیقی‌ام. برای اولین بار اون می‌یاد خونه‌ام. خونه‌ام بوی شبهای آقای میرشب می‌ده. :)
...
دارم سعی می‌کنم یک اعتیاد رو ترک کنم. اعتیاد به سریالهای ماهواره!. خوشبختانه اونایی که می‌دیدم روز درمیان شده‌ان و انگار که کم‌کم بخوان ترکم بدن، دارم یاد می‌گیرم شبا مثل آدم دوباره ساعت یازده برم توی تخت و کتابم رو باز کنم و صبح مثل آدم حسابی‌ها بدون خستگی بیدار شم. البته اگه خودمو چشم نزنم.

شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۲

؟

امروز با صحنه عجیبی روبرو شدم. شبکه اینترنت شرکت خراب شده بود و داشتم کامپیوترها رو چک می‌کردم. رفتم بخش فروش که ببینم اینترنت اونا هم قطع شده یا نه. دیدم یکی از پسرها داره گزارش روزانه‌اش رو می‌نویسه که برام ایمیل کنه. سوال کردم اینترنت شما وصله؟ گفت تا چند دقیقه پیش که وصل بود. موس رو از دستش گرفتم که سریع چک کنم و صفحه موزیلا رو که اون پایین باز بود، آوردم بالا. برای چند ثانیه چشمم افتاد به عکسهای پور*نو. در حد سه ثانیه بود فک کنم. معلوم بود موضوع پور*نویی رو سرچ کرده و توی گوگل ایمیج دنبال عکسهاش می‌گشته. افتضاح بود. درهمون سه ثانیه موس رو از دستم کشید و صفحه رو بست. 
به‌روی خودم نیاوردم. هیچ عکس‌العملی توی چهره‌ام نبود. کارم رو روی شبکه ادامه دادم و رفتم. درواقع نمی‌دونستم باید چکار کنم.
پسره زن داره و یکی از بهترین بچه‌هاست. ادب و تربیت خودش و خانواده‌اش بین همه معروفه.
چند وقت پیش هم داشتم روی کامپیوتر دوستم یک چیزی رو درمورد وزارت‌خونه پیدا می‌کردم و چون آدرسش یادم نبود، هیستوری رو باز کردم. دیدم واویلا مدام مطالب پور*نو سرچ شده. خوب مطمئن بودم که کار دوستم نیست چون درحالت عادی هم از سک*س متنفره. بچه‌های فروش از کامپیوترش وقتی نیست، استفاده می‌کنند. از موضوع گذشتم و بی‌خیال شدم. ولی صحنه امروز خیلی بد بود. از شدت ناراحتی در اون لحظه تمام تنم عرق نشست.. 
فردا می‌ره ماموریت و نیست. فرصت دارم به عکس‌العملم فکر کنم. می‌تونم برم هیستوری همه کامپیوترها رو چک کنم تا ببینم اوضاع از چه‌قراره. می‌تونم هم حواسم رو جمع کنم و ساعتهایی که هرکی پای کامپیوتره، یک روز بنویسم و از روی ساعت سرچ‌های هیستوری بفهمم کی چکار می‌کنه.. ولی واقعیتش این که هیچ‌وقت همچین کاری نکرده‌ام و بیشتر از اونها خودم از این کار شرمنده می‌شم. از طرفی فکر می‌کنم نباید از موضوع بگذرم.
هرچی فکر می‌کنم نمی فهمم واقعن چی باعث می‌شه یک پسر زن‌دار با اون همه تشخص همچین کاری بکنه؟

پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۲

شهر ظلمت

دارم شهر ظلمت شاهرخ رو با صدای معلم موسیقیم گوش می کنم. یادش به خیر.. یه روز جمعه رفته بودم خونه آقای میرشب..  رفت یک کاست قدیمی برام آورد.. صدای یک دورهمی سالهای دور بود.. بچه‌های قدیمش با هم گیتار می‌زدن و این آهنگ رو می‌خوندن.. بهش گفتم آقای میرشب تو رو خدا به‌منم اینو یاد بدین. گفت لازم نکرده. گفتم چرا؟ گفت تو می‌رینی توی این آهنگ.


دارم می رم که وارد فاز افسردگی بشم.اه.

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۲

تسلط بر خود

فردا وقت مشاوره دارم.
مهم‌ترین چیزی که فردا می‌خواهم در موردش کمک بگیرم این است که چطور کسی که کودکش را کاملن می‌شناسد و اشکالاتش را می‌داند، بالغش را می‌تواند فعال نگه دارد.
امروز با خودم فکر می‌کردم خوب است به الکل یا مواد مخدر اعتیادی ندارم. اگر داشتم با این وضعی که از خودم می‌شناسم امکان نداشت بتوانم ترک کنم.

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۲

از خودم خسته‌ام

یک چیزهایی دور و برم اتفاق می‌افتد که نمی‌توانم ازشان حرف بزنم. خشمگینم می‌کنند و به‌غرورم اهانت می‌شود.. نمی‌توانم به روی خودم بیاورم چون نباید این‌کار را بکنم. سعی می‌کنم نادیده بگیرم ولی کودک درونم نادیده نمی‌گیرد. به‌هیچ‌عنوان نمی‌توانم کودکم را مهار کنم. وقتی حواسم نیست کسانی را که مسبب این اهانتند، بی‌آنکه بدانند از کجا می‌خورند، خونین و مالین می‌کند.. وقتی بالغم سر می‌رسد که کار از کار گذشته‌است.. بالغم دلش نمی‌خواهد تا این حد بیرحم باشد... دلش می‌خواهد عبور کند و بزرگوار باشد.. ولی کودکم وقتی زخم می‌خورد فقط یک وحشی درنده است.

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۲

blue

دیشب رفتم شهرکتاب. برای تولد مدیرمالی دوتا کتاب خریدم.
 یک آدم ناخوشایند برایم تبدیل به یک دوست شد. سعی از طرف من بود. چون توی شرکت تنها آدمی‌ست که علاوه برکارمی‌توانم درباره سایر مسائل با او حرف بزنم.
 برای خودم کتاب روز و شب ویرجینیا وولف را خریدم و دو تا سی دی. موسیقی فیلم blue و به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند. دومی کار فریدون خلعتبری ست.
وقتی کارهای پریزنر را گوش می‌کنم خاطرات خوب سالهای قدیم یادم می‌آید. چقدر امید داشتن خوب است. یک قطره امید می‌تواند آدمی را زنده نگهدارد. آن روزهای اوج پریزنر گوش کردنم، از دل زندگی قطرات امید را برای خودم می ساختم.. شاید چون پایان دنیا را ندیده بودم. 
بگذریم.
امروز قرار بود یک جلسه ناخوشایند داشته باشم. جلسه انجمن صنفی ماست. خوشبختانه بهم خورد. هفت نفر عضو هیات مدیره  هستیم. از همه جوانتر منم. بقیه آردشان را بیخته و الک شان را آویخته اند. همه مهندسان پولدارو موفقی هستند که سالهاست کارخانه دارند. وقتی رفتارشان را می‌بینم از اینکه توانسته‌اند به موفقیت امروزشان برسند تعجب می‌کنم. این بار دومی‌ست که با این افراد توی یک هیات مدیره‌ایم. یکی دو سال قبل هم انجمن مشابهی داشتیم که چند ماه همکاری مشترکمان نتوانست ادامه یابد. بنابراین به نظرم نمی‌رسد قضاوت زودهنگامی داشته‌باشم. آدمهایی هستند که از دوساعت حرف زدنشان شاید حداکثر نیم ساعت مفید باشد. بی‌دقت و مزخرف‌گو و سرشار از چاخان. مرتب پشت سر هم بد می‌گویند. و من مانده‌ام که چطور آدمهایی با این تحصیلات و تجربه این قدر می‌توانند این قدر مزخرف و بیهوده زندگی کنند و کار و تجارتشان را بسازند.. 
روزی که قرار بود کاندید عضویت هیات‌مدیره‌مان شوم، هیجان داشتم و دلم می‌خواست بین آن همه مرد بتوانم رای بیاورم. امروز پشیمانم. هم‌نشینی با این آدمها شاید پشت پرده سیاست‌گذاری های کارمان را برایم روشن کند ولی جز این هیچ دستاوردی ندارد و وقتی ازشان جدا می‌شوم، هیچ احساس خوبی ندارم.

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۲

یار مهربان

بعد از مدتها تنها چیزی که توانست طعم لذتی بیکران را برایم زنده کند، خواندن یک کتاب خوب بود.
خاطرات روزانه ویرجیانا وولف را بازخوانی می کنم.

چرا نمی توانم اوباما باشم؟

روز پنجشنبه ساکتی ست. توی دفتر بالا تنها نشسته ام. امروز هردو منشی و یکی از تحصیلدارها مرخصی اند. گروه فروش ساعت نه می آیند. بخش مالی مان طبقه پایین است. درحال حاضر فقط منم وصدای باد کولر و موسیقی ریکی . 
چه آرامش بخش.

خبر خاصی نیست.  به وقت شخصی ام گند می زنم. زمانی که برای خودم دارم زیاد نیست ولی یک ماهی ست که رویش تسلط ندارم. ولش کرده ام و درحالیکه همیشه بخشی از وجودم به خاطرش درحال جوش زدن است ولی باز خرابش می کنم. ورزشم نامرتب شده و خوردنم بدتر از آن. زیاد نمی خورم ولی فقط آشغال توی دلم می تپانم. 
کار مثبتی در زمان فراغتم نمی کنم. تلوزیون و اینترنت و خوردن. تنها چیزی که جزو نیازهای حیاتی ام محسوب می شود کتاب خواندن است که همیشه هست.
 به نظرم این طور گندزدن به ایام فراغت برای این است که واقعن نیاز دارم ساعتی از روز را بیهوده بگذرانم.  به خاطرش خودم را شماتت می کنم. ولی واقعا شبها دلم می خواهد فقط سریال های آبکی تماشا کنم یا توی اینترنت دنبال دستورهای آشپزیی بگردم که حتی یک بار هم درستشان نمی کنم.
دوست داشتم در زمره آدمهایی باشم که حداقل چهارده ساعت وقت مفید دارند. من حداکثر زمان مفیدم یازده ساعت است ..

یک وقتهایی نزد آقای میرشب از کمی وقتم گله می کردم.. می گفت شبانه روز برای همه دنیا بیست و چهارساعت است.. با این تفاوت که یکی مثل اوباما در این بیست و چهارساعت دنیا را اداره می کند و درکنارش وقت برای گردش سگش هم دارد و یکی مثل تو این قدر الاغ است که نمی تواند یک ساعت برای تمرین موسیقی اش کنار بگذارد..
راست می گفت. واقعا چرا بیست و چهارساعت اوباما با من فرق دارد؟

چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۲

چون به گردَش نمی رسی، برگرد

چهل و اندی سال با بیشترین سطح مسئولیت فردی زندگی کرده ام. بی تفاوتی نسبت به خودم، اطرافیانم و محیطم برایم تقریبن غیرممکن است. آزاری که از این نوع تفکر می بینم بسیار زیاد است. 
ولی به هرحال اگر قرار باشد همیشه با این نوع تفکر زندگی کنم، یا سکته خواهم کرد یا به زودی در چهرازی بستری خواهم شد. 
این سالها نتوانسته ام تغییری در کسی یا چیزی بدهم جز اینکه خیلی وقتها باعث شده جزو آدمهای ناخوشایند به حساب بیایم. 

حالا می خواهم تا حدی که می توانم تمرین کنم مثل بقیه باشم.

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۲

...

آنقدر خسته‌ام که دلم می‌خواهد وا بدهم. وا بدهم و بگذارم دنبا مسیر خودش را طی کند.
کاش کسی بود که بی‌قضاوت می‌شد شنونده باشد.

هیچ

سکوت.
 باید فکر کنم و راه حلی پیدا کنم.
تنفر واژه سیاه و بزرگی‌ست. دلم از اندازه متنفر‌بودن کوچکتر است.

دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۲

لینک دهندگان سطح بالا

بی‌خودترین کاری که در این لحظه می‌توانم انجام بدهم همین است که الان دارم می‌کنم.. ولی دوست دارم .. دوست دارم بنویسم.
...
کتاب اتاقی از آن خود را برای بار دوم خواندم. مزه‌ مزه کردم. خیلی خوب بود. کتابهای ویرجینیا وولف هوس نوشتن را به‌سر آدم می‌اندازد. مخصوصن این کتاب که مشوقی‌ست برای نوشتن زنان.
می‌خواهم خاطرات روزانه‌اش را برای بار دوم بخوانم.
...
نوئشته های وبلاگ فروغ ملکوت را کم‌کم به اینجا منتقل می‌کنم. نمی‌دانم.. شاید کار بی‌خودی باشد. ولی بازخوانی‌شان به خودم لذت می‌دهد. سیر تکاملی‌ام را میان شان می‌بینم. گاهی مثبت و گاهی منفی..
چقدر با خوانندگان آنجا تعامل داشتم. یکی از رازهای خوب نوشتن همین تعامل است. نظر دیگران تشویق‌کننده است.
به این صفحه کسی لینک نمی‌دهد. کامنت هم نمی‌دهند. شاید چون نوشته‌هایم جذابیتی ندارند. یا حتی خودم دیگر آن آدم دوست‌داشتنی گذشته نیستم. دو سه نفری لینک داده‌بودند که نصفشان بعد از رفتن گودر و خراب شدن وضع بلاگ رولینگ لینکهایشان خود‌به‌خود حذف شد و در نتیجه من هم .
وبلاگ‌نویس‌های امروز هم با وبلاگی‌های سال 2002 فرق می‌کنند. آن‌وقتها لینک‌دادن به‌نوشته‌های کم اهمیت باعث افت لینک‌دهنده نمی‌شد. لینک‌دادن مثل دست‌دراز‌کردن برای شروع دوستی بود. امروز نگاه‌ها از بالا به‌پایین است. آن موقع هنوز ما از نسل دایناسورهایی بودیم که عادت داشتیم توی چشم یکدیگر نگاه کنیم و لبخند بزنیم
...
همه‌چیز کم‌کم معمولی می‌شود.. با معمولی‌شدن هم ترسها از بین می‌روند و هم لذت‌ها.