جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۲

عصیانگر


-سفر یک روزه را رفتم. خیلی سخت بود. هربار این‌طوری سفر می‌روم کلی خودم را شماتت می‌کنم که آخر احمق‌جان برای کی و برای چی خودآزاری می‌کنی؟ صبح ساعت شش پرواز تبریز، بیش از چهارساعت سفر زمینی تا دشت مغان، دو جلسه، برگشت تا تبریز باز چهار ساعت و بعد پرواز نیمه‌شب به سمت تهران. تنها دلیل این خودآزاری صرفه‌جویی در هزینه‌های شرکت بود. که یک روز کمتر پول ماموریت بدهیم و یک شب کمتر هتل بخوابیم. می‌خواهم الگوی خوبی برای بچه‌ها باشم. ولی سالهای متوالی بهم نشان داده که نه این صرفه‌جویی‌ها اهمیتی دارد و نه کسی حاضر است از این الگو برای کارکردن استفاده کند.
...
- یک چیزهایی را در زندگی باید به عنوان پکیج پذیرفت. این را بارها و بارها به خودم یادآوری کرده‌ام. چیزهایی که عوض‌کردن‌شان در اختیار من نیست و جنگیدن برای تغییرشان فقط مستهلک شدن خودم را دربر دارد. رفتار ناخوشایند بعضی آدمها یا مسیرهایی از زندگی که باید طی شوند درحالیکه راه دومی برای رفتن نیست..
اگر در مواجهه با این چیزها یادم باشد که تنها چاره گذر ازشان پذیرش مطلق است،زندگی آسان و خوشایند می‌گذرد.. و اگربخواهم باز هم نهایت سعی‌ام را برای عوض‌کردن‌شان بکنم، تنها بازنده خودم هستم. یک بازنده از نگاه خودم و یک مزخرف از دید دیگران.

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۲

کار در خانه

یکی از ناخوشایندترین چیزها این است که وقتی به خانه می رسم و کامپیوترم را روشن می کنم، صفحه IGoogle باز شود و ببینم که ایمیل کاری دارم.
معمولن نود درصد این ایمیلهای کاری مربوط به کارهای واردات است و هیچ کدامشان هم حاوی چیز جالبی نیست. مخصوصن امروز که فهمیدم یک اشتباه بد کرده ام. پروفرمایی را روز آخر قبل از سفرم، درست دقایق قبل از ترک شرکت، تایید کردم. نگو که واسطه‌مان نرخی که سی‌اند‌اف توافق کرده بودیم را فوب داده است. احتمالن مشتی در تاریکی انداخته که اگر گرفت، چه بهتر و اگر نگرفت اصلاحش کند. خوب هم گرفت.. چون عجله داشتم و قسمتهای زیادی از پروفرما را باید اصلاح می کردم و این یکی از زیر دستم دررفت. جالب است که عمدا می خواستم تا خودم هستم تاییدیه را بدهم چون اعتماد نمی کردم بقیه به اندازه خودم دقت کنند. خاک بر سر دقتم.
خلاصه عصر ایمیلی فرستادم که این قیمتی که کانفرم کرده‌ام قیمتی نیست که باید باشد. حالا جواب چینیه آمده. حالم بد می‌شود تا چشمم به جی میل می افتد.  مطمئنن نپذیرفته و گفته خاک بر سر دقتت. 
به نظرم باید این قورباغه را هرچه زودتر بخورم.. گرچه اصلن دلم نمی‌خواهد تا فردا بدانم چی نوشته. این چینی‌های خاک بر سر نه تعطیلی دارند و نه شب و روز. مثل فشنگ جواب ایمیل می دهند و اگر جوابشان دیر شود عین مسلسل هی ایمیل می دهند که چه خبر..
پس‌نوشت:
رفتم سراغ قورباغه. خوب شد رفتم! نوشته بود که فروشنده اصلی همین‌ پروفرما را داده و اگر غیر از این باشد اصلاح می‌کنند! 

جمعه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۲

آدم آهنی

یک روز جمعه نسبتن خوب گذشت.. همه خریدها رو دیروز انجام دادم تا امروز در خونه رو بتونم قفل کنم و هیچ کجا نرم. خوابیدم تا سرحد مرگ. همه کسر خوابم رو جبران کردم.. و خوردم اساسی. که البته در این مورد هیچ کمبود و کسری نداشتم!
کار مفیدی انجام ندادم. تقریبن هیچی. معلم موسیقیم رفته سفر و جزو معدود جمعه‌هایی رو گذروندم که اجبار تمرین درکار نبود.
دیگه چی؟ هیچی..
از فردا کار زیاد تراکتوری در پیش دارم. این هفته دایی هم می‌یاد و باید به اوضاع خونه اونم برسم. یک مسافرت یک روزه که از شش صبح تا دوازده شب طول می‌کشه هم دارم. خیلی خسته‌کننده است ولی بهتر از اینه که شب جای دیگه‌ای جز تخت خودم بخوابم.
نشستم و آرشیو وبلاگ فروغ روی توی ملکوت می‌خوندم. باور نکردنی بودم برای خودم. اون زن با اون روح لطیف، امروز کجاست؟ انگار تبدیل به آدم آهنی شده. امکان نداره دیگه بتونم اون طوری بنویسم، احساس کنم و زندگی رو زندگی کنم. آدم آهنی فقط آدم آهنیه.

چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۲

به دمی یا درمی یا قدمی یا قلمی

اشتباهات مکررش اعصابم را خورد کرده بود.. دیگر ازش ایراد نمی‌گرفتم چون آن قدر ناامیدم کرده‌بود که فکر می‌کردم یادآوری خطاهایش بی‌فایده است. کسی را هم نداشتم تا درموردش گله کنم و یا غر بزنم.. یعنی داشتم ولی دیدم غرزدنم حاصلش منفی‌ست. بنابراین با ناامیدی‌هایم درموردش می‌ساختم..

از سفر که برگشتم، باز اشتباه کرده بود. ایرادی نگرفتم. فقط بهش گفتم بگذار من هم کار را امتحان کنم شاید اشکال برطرف شد. و برطرف شد. فردای آن روز برای یک مورد اشتباه دیگر هم  کمکش کردم. گوشه‌ای از کار را از دستش گرفتم و مسئله حل شد..
دیده‌اید گاهی یک ماشین را چهارنفر هل می‌دهند و تکان نمی‌خورد ؟ یک‌نفر از راه می‌رسد ودستی می‌رساند و ماشین به راه می‌افتد؟ من آن یک نفرش شده بودم درحالیکه به‌قدر چهارنفر در تنهایی تلاش کرده بود..

امروز با خودم فکر می‌کردم که هیچ‌وقت  رفتار این چند روزه را باهش نداشتم.. انگار همیشه کنار می‌ایستادم تا اشتباه کردنش را ببینم و با خودم بگویم می‌دانستم که باز هم نمی‌تواند.. نمی دانم چرا؟ ته دلم هم دوستش دارم و هم ندارم. این دو حس گاهی هم وزن و گاهی یکی از دیگری سنگین‌تر است.. وقتی هم وزن می‌شدند همان وقتی بود که ناظر اشتباهاتش می‌شدم و غر می‌زدم..
خوشحالم که پی به احساساتم بردم.. احساساتم ناخودآگاه بود.. دوست‌نداشتنم مخصوصن. 
خوشحالم که راهش را پیدا کردم.. دیدن پیروزی‌های این چندروزه‌اش بیش از خودش مرا شاد کرد.


دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۲

A Room of One's Own

ویرجینیا ولف همیشه شگفت زده ام می کند.. فقط کافی ست تحمل داشته باشم تا کتاب به نیمه برسد و خانم ولف روی دور حرف زدن و تعریف کردن بیافتد.. آن وقت است که جادوی کلام آغاز می شود.

اتاقی از آن خود به قدر همه کتابهایش زیباست.






یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۲

بازخوانی زندگی

کتاب خوب گیرم نمی آید. اخرین کتابی که خواندم ابریشم بود. بد نبود ولی عالی هم نبود. مدتهاست بی کتابم. 
کتابهای خوانده ام را بازخوانی می کنم. از ویرجینیاولف شروع کرده ام. اتاقی از آن خود.
 کتاب را زمانی خریده ام که دچار عشقی بزرگ و دردی بزرگتر بودم. اول کتاب را معشوق برایم نوشته. حس غریبی ست. حس خواستن و فرار توآمان..
چهل صفحه ای را خواندم.. هیچ چیزی از خوانده های قدیم را در ذهن ندارم.. و هیچ لذتی هم از بازخوانی اش حاصل نمی شود.. شاید کتاب خوبی را برای این کار انتخاب نکرده ام.. تمام که شد می روم سراغ  بلندتر از هربلندبالایی.. این یکی اگر نتواند دوباره روحم را مثل قدیم بشوراند یعنی همه چیز پایان یافته است..


جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۲

سفر به استانبول

 می‌نویسم تا دو کلمه پست قبل بی‌رد شود.
...
 سفر خوب بود. اولین سفر خارج دسته‌جمعی با همه خانواده بود. قبلن با برادرم رفته بودیم. و بعد هم تنها. این سفر جز برادرم، همه بودیم. به علاوه دو مهمان که شاید اعضای جدید خانواده شوند. 
سفر پری بود. پر از محبت. فقط من عادت نداشتم به‌این همه آدم دور و برم و مخصوصن اینکه اشتباه کرده بودم و اتاق هتلم را با مادر و پدرم یکی گرفته بودم تا صرفه‌جویی کرده‌باشم و بیشتر از آن مراقب مادرم باشم که نیمه‌شبها به‌خاطر درد و گرفتگی عضلات پایش نیاز به ماساژ دارد. 
شاید بهتر بود از این کمک می‌گذشتم و درعوض با اخلاق گندم آزارشان نمی‌دادم. با هم بودن توی اتاق کلافه‌ام کرده بود و تبدیل شده بودم به یک آدم ایراد‌گیر افتضاح. هرچه می‌کردم نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. گل یاس مراقبم بود و مدام حواسش به این بود که خستگی‌ام را بگیرد.
در طول سفر برای مادرم ویلچر برده بودیم چون علاوه بر درد مزمن دیسک کمرش، شکستگی پا هم بهش اضافه‌شده بود و نمی‌توانست راه برود. مسئولیت اصلی با من بود ولی همه به‌خصوص آقای مهمان خیلی کمک کردند. 
استانبول شهر زیبایی‌ست. خیلی زیبا. مخصوصن که دریا دارد و من دریا را می‌پرستم. راستش من از مردمش خوشم نمی‌آید. آنهایی که من باهشان برخورد داشتم کلک‌تر ودغل‌تر از مردم ما بودند. البته که من آدمهای محله توریستی را دیدم و با مردم عادی برخورد خاصی نداشتم. ولی در کل خود شهر جاذبه زیادی دارد و دوست دارم یک‌بار دیگر با گل یاس یا برادر و خواهر دیگرم برگردم.
هتل‌مان اصلن خوب نبود. خودم انتخاب کرده بودم و از طریق زورق گرفته بودم. قیمتی که زورق هتل می‌گیرد بسیار باصرفه‌تر از تور و آژانس است. ولی من تجربه کافی برای این کار نداشتم. باید بهشان می‌گفتم هتل قابلیت انصراف داشته باشد. وضعیت‌مان طوری بود که اگر می‌خواستیم هتل را عوض کنیم چند میلیون تومان پولمان هدر می‌رفت و هیچ برگشتی نداشت. 
یک‌جور دزدی هم برایمان اتفاق افتاد. کفشی که خاله‌ام برای مادرم فرستاده بود، زیر تخت، هنگام چک‌آوت اتاق، جا ماند و ساعتی بعد ما که در لابی نشسته بودیم متوجه شدیم که کفش را جاگذاشته‌ایم ولی خدمتکارها آن را برده بودند و کسی زیر بار نرفت. عین همین مسئله برای مسافر دیگری که اهل لبنان بود اتفاق افتاد. قبل از اینکه ما متوجه کفشمان شویم، او به همراه خانواده‌اش آمد و گفت حوله و لباسش را جا گذاشته و گفتند که نیست.
هنگام تغییر اتاقهایمان که خیلی بد بودند و بعد هم گرفتن تور گشت دریا از مدیرداخلی هتل دوباره مسائل دیگری اتفاق افتاد که به‌نظرمان رسید مدیرداخلی هم دست‌کمی از خدمتکارها ندارد.
البته هتل یک کارمند عالی داشت که رفتار بسیار مهربان او غیرقابل تصور بود و بودنش همه سختی‌ها را کم‌رنگ می‌کرد. به هرحال باید سرفرصت برایشان توی تریپ ادوایزر یک کامنت اساسی بگذارم. 
کل سفر در مجموع خاطره بسیار خوبی بود و پر از تجارب جدید. همسر گل یاس را بهتر شناختم. به‌آن بدی که توی ذهنم شناخته‌بودمش نبود.
 خواهر کوچکم را که از آمریکا آمده‌بود را بهتر شناختم. من زمان زیادی را در زندگی با او نبوده‌ام. تا هجده سالگی که مشهد بودم، کوچک بودیم و مدام دعوا می‌کردیم.  بعد من آمدم تهران و بعدتر او رفت آمریکا. هربار به ایران آمد من سه-چهار روز بیشتر نمی‌دیدمش. این بار یک هفته مدام با هم بودیم. بزرگتر و عاقلتر. همیشه در تنهایی هایم به خواهرانم و برادرم عشق ورزیده‌ام. اما این بار در کنار هم، هر سه تا با هم، به هم عشق دادیم.. واین تجربه منحصر به‌فردی بود.

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۲

حس بد

من بدم. همه خوبند. :-(

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۲

اين نيز بگذرد

اوضاع بد نيست. ولي زندگي مداوم با ادمهاي مسن صبر ايوب مي خواد. 

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۲

اتاق هتل  رو عوض كرديم. خيلي وضع بهتر شد. 

شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۲

هتل بد

توي لابي هتل استانبول نشسته ام. هتل افتضاح است.اگر بشود بهش گفت هتل. سردرد شده ام. اتاق به شدت كوچك است و تقريبن هيچ امكان خاصي به جز اينترنت واي فاي ندارد. سر و صداي ساختمان سازي شديد بلند است . هتل يك ساختمان ده اتاقه قديميست. با كدام عقلم اين همه ادم را روانه  اينجا كردم، نمي دانم؟ فقط انقدر كارمندان خوبي دارد كه رويم نمي شود براي جريمه كنسلي سوال كنم و هتل را عوض كنم. خسته و ناراحتم. هم براي خودم هم براي بقيه كه به خاطر من حرفي نمي زنند. اه.. مديرهتل امد. برم ببينم چه مي شود كرد؟ 

پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۲

خوبم

همه چیز آرام است. هوا نسبتا بهتر شده. دیروز یک نم بارانی هم زد. فقط به قدری که همه جا را گل آلود کند. 
هوای ابری را خیلی دوست دارم و برخلاف خیلی ها، اگر روزهای طولانی باران ببارد اصلن خسته نمی شوم. بوی باران و آرامشی که به خیابانها می دهد، مخصوصا اگر با باد همراه باشد برایم بسیار دل انگیز است.

کمی به حال چندین سال قبلم برگشته ام. یک جایی از پوست روحم نازک شده و احساساتم از آن جا فوران می کند.. نقطه بسیار کوچکی ست. مثل آن وقتها نیستم که زندگی درونی ام بسیار وسیع تر از زندگی بیرونی بود. ولی همین رفت و آمدهای کوتاه و لحظه ای به درون، بهم آرامش می دهد و یک حس خوب غیر قابل توصیف..
دوست دارم مراقبه کنم.