چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۲

روزانه ها

امروز و فردا شرکتم و بعد می روم سفر. ده روز. کارها را بین بچه ها تقسیم کرده ام و از این بابت خیلی از خودم راضی ام. 
الان از شدت خستگی ،بس که از صبح از این ور شرکت به آن ور رفته ام، پادرد دارم. یک قهوه درست کرده ام و برای ده دقیقه می خواهم اینجا بنویسم و قهوه بنوشم و موسیقی اشتراوس گوش کنم.
بعد تازه جلسات با بچه های فروش شروع می شود. کارهای یکی یکی را باید گوش کنم و برای هفته بعدشان برنامه ریزی کنیم. 

مراد از نوشتن چه بود؟ به کل یادم رفت.
...
 اشتراوس شاهکار است...
...
خیلی نگران هتلی هستم که انتخاب کرده ام. تعداد زیادی آدم غریبه و آشنا همراهم هستند که برای اولین بار هم سفریم و همه به اعتماد من همین هتلی را که گفته ام،  گرفته اند. البته نوشته بودم که خیلی برای همین هماهنگی دچار زحمت شدم ولی دست آخر اگر هتل بد باشد کسی زحماتم یادش نمی ماند و یک عالم غر باید بشنوم. 
...
کنسرت راجر واترز هم هست. دلم می خواست بروم چون اتفاقن روز رفتن مان دو روز جلو افتاد و زمان کنسرت آنجاییم. ولی اگر بخواهم بروم سه تا خواهرزاده اصرار دارند که با من بیایند و خواهرهایم زورشان می آید پول بلیط بدهند! من هم که جرات تنها رفتن ندارم وگرنه جنجال می شود.
...
بیشترین چیزی که از سفر استانبول بهش فکر می کنم یکی کباب ترکی ست و یکی تنگه بسفر. از ته دلم این دو تا دوست دارم :).

سه‌شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۲

قضاوت‌های بی‌دلیل

بارها به‌خودم گفته‌ام نباید سریع در مورد آدمها قضاوت کنم. منظورم از قضاوت سریع با حسی که اولین برخورد با یک نفر به آدم می‌دهد، متفاوت است.
مثال می‌زنم..
 همسایه‌ای داریم که پسر بسیار آرامی‌ست. با مدیر ساختمان نشسته بودیم و درموردش حرف می‌زدیم. 
گفتم پسر، برعکس مادرش، آدم نجوش و خجالتی‌ست. مدیر ساختمان با آنها رفت و آمد خانوادگی دارد. بعد از کمی حرف زدن متوجه شدم خانواده پسر چهار-پنج سال قبل ورشکسته شده‌اند و از عرش به فرش سقوط کرده‌اند. خانواده‌ای بسیار ثروتمند و بسیار معاشرتی. پسر خجالتی نیست. پیش‌آمدن این شرایط و بعد مرگ بلافاصله پدرش باعث افسردگی‌اش شده. 
..
یک قضاوت دیگرم درباره معلم و هم‌شاگردی‌های کلاس زبان جدیدم بود.
 روز اول خانم معلم اولین چیزی که به طور جدی به من گفت شهریه کلاس بود. توی ذوقم خورد. از آشنایان معلم موسیقی‌ام است و از پیش فکر می‌کردم باید طرز فکری در سطح او داشته‌باشد و فرهیخته باشد.
این حرفش را دلیل سطحی‌بودنش دانستم و دو جلسه بعد را با این پیش‌زمینه ذهنی سرکلاس رفتم. 
بچه‌های کلاس چند پسر و یک دخترند. اولین داستانی که درموردش بحث کردیم سیندرلا بود. با خودم گفتم یعنی موضوع و داستانی بهتر از این گیر نیاورده‌بودند؟ 
دومین موضوع‌مان فیلم eyes wide shot بود.فیلمی که به‌نظرم خیلی به‌درد بخور نیامده هیچ‌وقت. فکر کردم سطح فکر کلاس در حد همین داستانهاست.
جلسه سوم که دیروز بود درمورد فیلم eyes wide shot بحث را ادامه دادیم. خانم معلم داستان فیلم را خط‌ به‌ خط به بحث گذاشت. بچه‌ها به‌قدری با تفکر درموردش حرف می زدند که متوجه شدم آن‌کسی که نمی‌فهمد منم نه آنها. من اصلن موضوع فیلم را عمیقن درک نکرده بودم.
بحث دوم در مورد کتاب این فیلم بود. دو تا از بچه‌ها زبان دومشان آلمانی‌ست. اصل کتاب را خوانده بودند. یکی گفت کتاب با نام رویا ترجمه شده و ترجمه بسیار خوبی هم دارد. باز من عین احمق‌ها توی دلم قضاوت کردم که فلان...
بعد خانم معلم درمورد کتاب وقتی نیچه گریست و نویسنده‌اش حرف زد. درباره فیلم آن یکی دیگر از بچه‌ها حرف زد. بعد درباره مسافرت دوتا از پسرها که اتفاقن هم‌زمان با من به استانبول می‌آیند صحبت کردیم. متوجه شدم به‌خاطر کنسرت راجرواترز می‌آیند. و بعد در مورد بهترین سفرها حرف زدیم. دوتا از بچه‌ها نپال را مثال زدند... و خانم معلم گفت بارها نپال و هند را دیده و به‌نظرش با تمام کمبودهایشان بهترین جاهایی‌ست که دیده‌است.
دست آخر خانم معلم سوال کرد فیلم بعدی‌مان چه باشد؟ یکی گفت پالپ فیکشن. همه موافقت کردند.
 در طول مدت این حرفها، من مدام شرمنده قضاوت‌های سریعم درمورد این آدمها بودم. آدمهایی که حالا احتمال می‌دهم بیشتر از من کتاب خوانده‌اند، دنیا را دیده‌اند، موسیقی خوب گوش کرده‌اند، فیلم خوب دیده‌اند و در نتیجه همه اینها بهتر از من زندگی را بلدند. 
این هم ممکن است قضاوت سریعی باشد ولی دست‌کم چند نشانه برایش هست.

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۲

خواص نوشتن

از نظر زمانی و مالی در تنگنا افتاده ام. 
امروز بعد از شرکت آن قدر کار دارم که مجبور شدم یک لیست زمان بندی درست کنم. اگر همه چیز سروقت خودش پیش برود، دوازده و نیم که از شرکت خارج شوم، ساعت شش و نیم عصر خانه خواهم بود. 
برای امورات مالی هم همین طور. فکرم مشغول مخارج زیاد این ماه بود. برای همین همه را روی کاغذ آوردم و یک برنامه بودجه مثل چیزی که برای شرکت می نویسم، برای خودم نوشتم. البته این کار را اول هرماه انجام می دهم. با وجود اینکه خرجهای هرماه تقریبن تکراری اند ولی نوشتن برنامه باعث می شود آرامش خیال داشته باشم. امروز هم نوشتنش خیلی مفید بود. باید حواسم را خیلی جمع کنم و خرجهای غیرضروری را حذف کنم تا به برنامه برسم. اگر نمی نوشتم ممکن بود خرید های هوسی زیادی بکنم.
یک تجربه خیلی خوبم را بهتان می گویم. همیشه یک کاغذ و قلم دم دست داشته باشید. هرچیزی که فکرتان را مشغول می کند بنویسید. نوشتن باعث می شود از ابهام خارج شوید و آرامش بگیرید. 
نوشتن هزینه و برنامه زمان بندی روزانه یکی از ارکان زندگی درست و منظم است. نوشتن  هرنوع نگرانی، از بزرگی اش کم می کند. وقتی که می نویسید باعث می شوید که جایتان با عامل نگران کننده عوض شود. قبل از نوشتن او بر شما تسلط دارد و بعد از نوشتن شما براو.

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۲

چاقو

به جز زندگی خودم برای مشکلات همه کس و همه جا می تونم راه حل پیدا کنم.

...

فاصله ها چقدر زیادند.. طولانی.

دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۲

روزانه‌ها

از کلاس زبان برگشته‌ام. تقلبها به‌کارم آمد و به‌خیر گذشت.
امروز و فردا را زمان دارم تا برای خودم علافی کنم. از چهارشنبه دوباره وارد اجبار یادگیری می‌شوم.
از اینکه مدام درحال خواندن و تمرین و یادگیری چیزهای تازه‌ام، احساس زنده بودن می‌کنم.
...
صبح که به شرکت می‌رفتم، توی راه یک مطلب خوبی برای نوشتن توی ذهنم بود. هرچه فکر می‌کنم فراموشم شده!
....
کتاب مرگ آرام سیمون دوبوار را تمام کردم. خوب بود. مثل همه کتابهای دوبوار دوستش داشتم. موضوع البته بکر نبود. بازهم مثل سایرکتابهاییش. داستانی از یک اتفاق معمول زندگی که دوبوار به‌خوبی بلد است عمقش را بکاود و همه لرزه و پس‌لرزه‌هایش را همان‌طور که در دل همه ما ممکن بود اتفاق بیافتد، به‌تصویر بکشد. انگار خودمان و زندگی خودمان را روایت می‌کنند، صد البته بهتر از خودمان.
....
این سالها همیشه دنبال پای سفر بوده‌ام. این‌بار نه نفر پای اضافه دارم به علاوه چهار نفر پای غریبه که تابه‌حال ندیده‌ام‌شان. ولی حالا که همه را دارم، با خودم می‌گویم کاش تنها بودم! درست مثل تصوری که از ازدواج احتمالی دارم.

ز گهواره تا گور دانش بجوی

یک ساعت دیگه کلاس زبان دارم. باید فیلم eyes wide shot رو تماشا می کردم تا در موردش بحث کنیم. کلاس مکالمه است. همین طور درباره نتایج روان شناختی داستان سیندرلا باید صحبت کنیم. نه فیلم رو تماشا کرده ام و نه درباره سیندرلا حتی دو خط فکر کرده ام. دلشوره دارم. از بس کار دارم. باز هم گذاشتم برای دقیقه نود و نشد. نرسیدم. الان می خوام فقط نیم ساعت روی خلاصه پنج صفحه ای داستان فیلم فوکوس کنم تا به شکل متقلبانه ای یادم بیاد داستانش چی به چی بود و حرف بزنم.


این سفر دسته جمعی کلافه ام کرده. هتل گرفتن با من بود و بلیط با بقیه.
 دیوونه ام کردن از هر دو بابت. برای بلیط هزار و پونصد بار تلفن زدند که چکار کنیم و آخرشم گند زدند. برای هتل اون قدر دنبال هتل گشته ام که الان می تونم برم توی زورق با سمت بالا استخدام بشم. 
بعد از ده روز که هتل انتخاب شد، زنگ زدن می گن اتاق چهار نفره رو بکن دو تا دو نفره. گفتم چشم . با زورقی ها حرف زدم. گفتنقیمتش تقریبن دو برابره. هم سفریها گفتن گرونه پس همون چهارنفره خوبه. بعد از کانفرم نهایی دوباره اس ام اس دادن که می شه صبر کنی تا شب تا ما هتل انتخاب کنیم؟ 
اگه می خواستم توی استانبول خونه بخرم راحت تر بود تا قضیه این هتله. 
برام تجربه خوبی شد. بعد از این توی سفرهای دسته جمعی می گم هتل و بلیط خودم و مامان و بابا رو می گیرم و بقیه هر کاری می خوان برن تنهایی بکنن.. از زندگی افتادم به خاطر یک هفته مسافرت.

معادلات معمولی

کار+موزیک+ورزش+زبان+سریال خرم سلطان+خشم های گاه و بیگاه+کار+کتاب+کار = زندگی منهای عشق


جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۹۲

نام من عشق است..





                                                                    

پنجشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۲

آنچه یافت می نشود.. آنم آرزوست..

-دوست دارم سه روز وقت آزاد کاملن بی مسئولیت داشته باشم. مملکت هم تعطیل باشه که دلم پیش کارخونه و دفتر و مشتری ها نباشه. توی اون سه روز به معنای واقعی ول باشم. موسیقی گوش کنم.. وبلاگم رو درست کنم.. کتابخونه ام رو فهرست برداری کنم.. هندونه زیر باد کولر بخورم.. پیتزا بپزم.. کتاب بخونم.. تلفنهای الکی بزنم.. خونه تمیز کنم..  

-دوست دارم برم دریا. بوی دریا رو نفس بکشم و به صدای آب گوش کنم.. طلوع آفتاب رو مثل بچگی ها کنار دریا بشینم و تماشا و کنم. تنها دغدغه ام این باشه که کی قراره برگردیم مشهد.

-دوست دارم بعضی شبها توی زندگیم باشن که دوستهای قدیمیم باز بیان خونه م .. تا صبح بمونن.. حرف بزنیم.. بخندیم.. چرت بگیم..

-دوست دارم یک بار دیگه عاشق بشم. مثل اون روزا از شدت عشق وقت شعر خوندن اشکهام جاری بشن.. اشکهایی که از لذت زیاد دلم می جوشند .. نه از غم و نه از شادی..

-دوست دارم یک روز یکی مثل ... دوباره توی زندگیم پیدا بشه که صداش مهربون باشه و روحش بهمون زلالی. برام کارتهای خوشگل بفرسته و محبتش همون قدر لطیف باشه و موندگار..

-دوست دارم یک دفترکار بزرگ داشته باشیم. روشن. با دکوراسیون مدرن. آروم. 

-دوست دارم توی شهری زندگی کنم که خانواده و دوستام اونجا باشن. دوست دارم عصرها بی دلیل بیان سراغم. برم سراغشون. 

 -دوست دارم مدیر خوبی باشم. مدیری که به کارمندهاش آرامش بده. بدونن کسی هست که هروقت از هرجا ناراحت باشن می تونن باهش حرف بزنن.

-دوست دارم یک عالمه امید داشته باشم.


سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۲

آرامشی خوب هرچند شاید ناپایدار

این روزهای گرم آرام تر از قبل می‌گذرند.. من بهترم. گرچه هنوز فکر می‌کنم یک‌چیزی باید وجود داشته باشد تا به من درمهار خشمم کمک کند. دوران پی‌ام‌اس وحشتناک‌ترین زمان زندگی من است. خودم از خودم می‌ترسم و مدام به خود ترسناکم یادآوری می‌کنم که آدم باشد. روزهای غیر از آن هم گاهی خشمگین می‌شوم و لی نسبتش بسیار کمتر است. شاید طی هفته یک بار و شاید هم هیچ. 
هرچند روز مقاله‌ای یا کتابی درباب کنترل خشم می‌خوانم. برایش سعی می‌کنم. ولی آن لحظه که فرا می‌رسد آن چنان درعصبایت بی‌اختیار می‌شوم که هیچ‌کدام از دستورالعمل‌های خوانده‌شده‌ام به کار نمی‌آید. یعنی در کسری از زمان، کودکم همه‌چیز را بهم می‌ریزد بی‌آنکه والد و بالغم حتی فرصت حضور در مهلکه را پیدا کنند. برای همین است که به‌نظرم می‌آید باید یک‌راه دیگر غیر از تمرین شخصی بیایم. ترافیک و گرما اجازه نمی‌دهند به‌دکتر بیرشک سر بزنم وگرنه چاره‌کار شاید در مطب او باشد.
دکتر افتخار قرص فلوکسیتینم را از قبل ازعید روزدرمیان کرده بود و دکتر عمومی‌ام می‌گفت این دوز پایین فقط اثر تلقینی دارد وگرنه روزدرمیان یک قرص ده میلی‌گرمی هیچ کاری نمی‌کند به دلیل فلان و بهمان.. گفت قطعش کن. خوب شد به‌حرفش گوش نکردم. و از هفته قبل دوباره با دوز سال قبل یعنی روزی یکی می‌خورم. به‌خاطر کارم نمی‌توانم ریسک کنم. تلوّن مزاج و عدم کنترل خشم برای من می‌تواند فاجعه بسازد.
باز هم دارم سعی می‌کنم..
تحصیلدارها را سپردم به دو تا منشی‌مان. تلاش می‌کنم مسائل عصبانی‌کننده دور و برم را کمتر بشنوم و این‌قدر دخالت نکنم. مدیرعامل مهربان توصیه کرد که بهتراست پرفکشنیست نباشم. قرار نیست همه‌چیز در بهترین حالت باشد.
این تفویض تحصیلدارها یک خوبی هم داشته. امروز متوجه شدم. دو تا منشی دارند نهایت سعی‌شان را می‌کنند که تحصیلدار زیردستشان از آن یکی بهتر باشد و منظم‌تر کار کند. این یکی از آرزوهای من بوده که توی دفتر یکی غیر از خودم حس مسئولیت داشته باشد و به مسائلی که لزومن نفع شخصی ندارد توجه کند..هیچ وقت نتوانسته بودم این حس را درونشان بسازم. حالا به‌نتیجه رسیده‌ام. گرچه مسیر رسیدن به‌نتیجه آن مسیری نبود که دوست داشتم ولی بلاخره نتیجه همان بود. این یکی از اتفاقات خوب هفته جاری‌ است که امیدوارم خودم را چشم نزنم و ادامه‌دار باشد.
می‌خواهم به‌ منشی خودم کارهای بیشتری را بسپارم. برای سفری که درپیش دارم باید آماده اش کنم که بخشی از چیزهایی که زمان بودنم توسط خودم چک می‌شوند، او چک کند. به‌نظرم برایش خیلی خوب است. دوست‌دارم کم‌کم پیشرفت کند. بهش قول داده‌ام اگر تزفوق‌لیسانسش را تا آخر تیر تمام کند هم حقوقش و هم شرایطش را بهبود بدهم. این هم البته داستانی دارد. چهارسال است که پیش ما کار می‌کند و از روز اول تا همین امروز دانشجوی فوق بوده.. گفتم شاید به این طریق کمی سنجد به‌خوردش بدهم. ولی درکل خیلی دوستش دارم. همه بچه‌های شرکت را دوست دارم. امروز که تمام پرسنل فروش ماموریت بودند، احساس کردم جای خالی‌شان برایم مثل جای خالی خانواده‌ام نمایان است.

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۲

صدبار بیاندیش یک بار ورانداز

نوشته بودم که روز پنجشنبه تحصیلدارهایمان بدون هماهنگی رفته بودند باربری و بچه ها چهل دقیقه پشت در مانده بودند.
آنروز به شدت عصبانی بودم ولی از معدود دفعاتی بود که با خودم فکر کردم هرگونه صحبتی که در آن زمان باهشان  بکنم منجر به واقعه ای ناخوشایند خواهد شد. فقط اخمهایم را درهم کشیدم اما حرفی نزدم.
امروز صبح فکر می کردم دو راه دارم. یا به خاطر این بی مسئولیتی بازخواست شان کنم و جریمه هم بشوند و یا صدایشان بزنم و بگویم پنجشنبه این اتفاق افتاده و بعد از این باید حتمن با من هماهنگ باشند یا کلید را به کسی بسپارند. 
اگر توبیخ می شدند جای اعتراضی نبود چون کاملن موضوع روشن بود. اما فکر کردم نتیجه اش با حالت دوم چه فرقی دارد؟ هردو یک نتیجه داشت ولی درصورت اول دلخوری آنها و بیش از آن عصبی شدن خودم را نیز به همراه داشت. 
بنابراین صدایشان زدم و گفتم پنجشنبه این اتفاق افتاده و بعد از این باید هماهنگ باشند و دیگر تکرار نشود. انتظار عصبانی نبودنم را نداشتند. برخورد آنها هم برای من غیر منتظره بود! برای اولین بار در این مدت عذرخواهی کردند و گفتند واضح است که اشتباه آنها بوده و بی فکری کرده اند.

خدا چه می شد همیشه می توانستم این قدر سنجیده عمل کنم؟ تفاوتش فقط حاصل یک روز فکر کردن بیشتر بود!

جمعه، تیر ۲۱، ۱۳۹۲

جمعه

نمی‌دانم جمعه‌های آدم‌های دیگر هم مثل من این‌قدر پُر می‌گذرد؟
دیشب حدود ساعت سه بود که تصمیم گرفتم بخوابم.. دو ساعتی بود که کتاب کشور آخرین‌ها را می‌خواندم..
  قبل از خواب دفترچه کوچکی برای کنار تختم پیدا کردم و شروع کردم به‌نوشتن. اول برنامه‌های فردا-امروز را نوشتم. کارهای زیادی که ممکن بود فراموششان کنم. از خرید میوه وگردگیری و آمپول زدن و اپیلاسیون بگیر تا تمرین موسیقی و پختن لازانیا و عوض‌کردن ملحفه‌ها.. و بعد تصمیم گرفتم لیست آرزوهایم را بعد از مدتها بنویسم. هرچه به‌ذهنم رسید نوشتم.. خواسته‌هایی نه زیاد و نه آنچنان بزرگ.. با این‌همه آن‌قدر دست‌نیافتنی  که از امید به آرزو مبدل گشته‌اند.
صبح حدود نه بیدار شدم. می‌توانستم دو ساعت دیگر بخوابم اما نمی‌شد. از آن موقع تا همین لحظه مشغول انجام برنامه‌هایم بودم.. کافی بود یکی ناخوانده سربرسد تا برنامه‌هایم نیمه تمام بمانند. 
 اول هفته‌ها با خودم می‌گویم حتمن جمعه را به دیدن یکی از دوستانم اختصاص خواهم‌داد.. تا سه روز اول هفته هم مرتب بهش فکر می‌کنم که من بروم یا دوستم را دعوت کنم.. آخر هفته می‌رسد و آن‌چنان گرفتار کارهای انجام‌نشده شخصی می‌شوم که قضیه موکول به هفته بعد می شود..
همین‌طوری از همه دوستانم تقریبن جدا شده‌ام. خیلی‌وقتها که فکر می‌کردم دیگر کسی برایم نمانده، می‌نشستم و لیست همه آدمهای احتمالی را که می‌شد به‌نحوی وقتم را باهشان بگذرانم می‌نوشتم.. ولی حالا حتی همان لیست را هم رها کرده‌ام.. 
این تنهایی خودخواسته‌ای که طی این سالها برای دنیایم ساختم، ناخواسته دارد به جبر زندگی‌ام تبدیل می‌شود و مرا می‌ترساند. این غرق‌شدن درکار و اهداف شخصی.. که هرروز تا عصر کار کنم و بعد یا ورزش باشم ، یا موسیقی یا زبان یا ماساژ .. همه اینها رخدادهای فُرادایی هستند که مرا از جمع جدا کرده‌اند.. از هیچ‌کدامشان هم نمی‌توانم بگذرم. باوجود رضایتی که ازنحوه زندگی‌ام دارم، اما حفره‌ای درونم باز شده.. حفره‌ای که شبها وقتی کتابم را می‌بندم و چراغ‌ را خاموش می‌کنم، مثل یک غار بزرگ ترسناک می‌شود.  

نوازشم کن

امشب دایی رفت. مثل همیشه که فقط دو ماه هست و دو ماه می رود. دو ماه بودنش کوتاه است و دو ماه رفتنش طولانی. وقتی که هست زیاد نمی‌بینمش ولی همین‌قدر که هست و می‌دانم  پشتیبانی در زندگی دارم که می‌توانم هروقت، هرجور و برای هرچیزی صدایش بزنم، دلم را گرم می‌کند.. 
امروز باز عصبانی بودم.. صبح دیرتر از معمول آمدم شرکت و دیدم بچه‌ها چهل و پنج دقیقه پشت در مانده‌اند. تحصیلدارها که کلید دارند، بی‌خبر دادن به من رفته‌بودند باربری و کسی کلید در را نداشت.. میان عصبانیتم مدیرعامل مهربان زنگ زد و من که آتشفشان آماده لبریزشدن بودم، هرچه کردم باز نتوانستم خشمم را نگه‌دارم و بخشی از گدازه‌ها نصیب او شد.. 

من از کودکی آتشفشان بوده‌ام. ژن پدرم را از این بابت دارم.. آتشفشانی که وقتی می‌غرد گدازه‌هایش خودش را همراه دیگران می‌سوزاند.. زود خاموش می‌شوم و بعد غمگین. بازهم عین پدرم. خواهرزاده‌ای هم دارم که این ژن معیوب ما را دارد.. خوب درکش می‌کنم.. توی دل ما چیزی نیست. اما کسی این را نمی‌داند. یعنی نباید هم بداند چون مهم گدازه‌هایی‌ست که می‌سوزانند و صدای مهیب انفجار.. و دلتنگی.

با خودم فکر می‌کردم تنها کسی که در زندگی دارم که هروقت درمسیر این گدازه‌های سوزان بوده و توانسته مرا ببخشد، مادرم است. تنها کسی که بی‌فکر می‌بخشد.. انگار اصلن نه صدایی را شنیده و نه آتشی را دیده.. گرچه مادرم آدمی‌ست که به‌شدت مغرور است و کوچکترین بی‌احترامی را نمی‌بخشد و نمی‌گذرد.. با کمترین صدای بلند ما قهر می‌کند و گوشی تلفن را رویمان قطع می‌کند.. اما عجیب است که از این انفجارهای گاه‌و بیگاه من می‌گذرد و می‌بخشد..
با خودم فکر می‌کردم روزی که نباشد چقدر، چقدر، چقدر تنها خواهم‌بود...

از منزل دایی برمی‌گشتم.. هم دلتنگ رفتنش بودم و هم دلتنگ اتفاقات این روزها.. رادیو موزیک ایرانی پخش می‌کرد.. مدتهاست موسیقی ایرانی گوش نکرده‌ام.. سراج می‌خواند. صدای رادیو را بلند کردم تا بر گفتگوی درونی‌ام غلبه کند.. صدای موزیک آرامم می‌کرد.. نوای عود و نی عجب لذتی داشت.. فکر کردم به خانه که برسم حتمن برای خودم چای سبز دم می‌کنم و موسیقی ایرانی گوش می‌کنم.. عود روشن می‌کنم و مراقبه می‌کنم.. به‌خانه که رسیدم صدای مادرم روی پیغام‌گیر بود.. بهش زنگ زدم و یک ساعت حرف زدیم.. حرفهای یک مادر و یک دختر.. بیهوده و آرامش‌بخش.. بی‌دلیل.. بی‌نیت.. بی‌بغض..
دلکش می‌خواند.

چهارشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۹۲

بنشینم و صبر پیش گیرم.. دنباله کار خویش گیرم..

حذفش کردم. 
حرف زدن از نارحتی بهش وسعت می ده. الان بهترم. یک چای سبز جاسمین خوردم. با گل یاس هم حرف زدم و سعی کردم راهنماییش کنم تا آروم باشه و بتونه مسائلش رو درست حل کنه. امیدوارم نتیجه داده باشه. فردا صبح معلوم می‌شه. 
برای کار شرکت هم یک فکرایی کردم. باز هم امیدوارم.
یک دستبند هم از روی فیس‌بوک سفارش دادم که خداکنه سایتش دزد نباشه..
 امیدوارم خوب باشم. امیدوارم صبر و آرامش بیشتری داشته‌باشم. دلم می‌خواد مثبت باشم.. خدا کمکم کنه.

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۲

مرزهای محدود

خسته و غمگینم. دلیلش رو درست نمی دونم. فکرم بهم ریخته و هیچ جوری نمی تونم منظمش کنم. یک عالمه کار و مسائل نیمه تموم دارم که باید بهشون فکر کنم. یک سفر غیر مترقبه برای یک ماه آینده برام پیش آمده که البته خوبه ولی تصور رهاکردن شرکت رو که می کنم تنم مورمور می شه. مدیرعامل مهربان مشکلی براش پیش آمد و سروقت نیامد. منم انگار سیستم فکریم روی این برنامه تنظیم شده بود که باید فلان تاریخ ایران باشه. ده درصد این ور و اون ورش رو هضم کردم ولی الان یک هو بهم ریخته ام. 
بچه های شرکت خوبن. یعنی شاید از لحاظ کارمندام خیلی خوش شانس باشم ولی این به معنی این نیست که می تونم از بابتشون نفس راحت بکشم. هرروز یکی شون بامبولی برام درست می کنه. عین مادری هستم که چهارده تا بچه داره با روحیات مختلف. و درست به قدر همون مادر پربچه خسته ام. تازه خیلی شانس دارم که مدیرکارخونه مون از پس بچه های اونجا برمی یاد و خودشم آدم خوبیه. ولی واقعن دیگه سروکله زدن با این همه خواسته جورواجور ناسورم کرده. 
چندروزه درگیر یک تحصیلدار خوبمون هستم. این وسط زن اونم به مشکلات من اضافه شده. مرتب به خاطر زنش مرخصی های طولانی می خواد چون خانم دوست دارن تشریف ببرن شهرستان و دیدار طولانی با خانواده شون داشته باشن. از اول سال این سومین مرخصی طولانییه که داره می گیره و دارم از دستش خل می شم. اگر هم مرخصی ندم، بلافاصله می گه می خواد بره دنبال کار جدید..مرخصی خودش یه طرف، مرخصی اون تحصیلدار دیگه که پشت سر این می یاد و می گه وقتی فلانی برگشت من یه هفته می رم، طرف دیگه. دوستم که منشی مدیرعامل مهربونه مسئول تحصیلدار اولیه است. آدم بی انصافی نیستم توی کار واین خانم منشی هم دوست بیست و چندساله کاری منه. ولی ته دلم فکر می کنم مقداری از این مشکلات از بابت اونه و هیچ کاری هم نمی تونم بکنم. یک وضعیه که فکر کنم تا آخرین روز کاریم باید تحملش کنم. البته الان خسته و ناسورم و تحملش خیلی سخت تر شده ..
پیداکردن تحصیلدار کار بسیار بسیار سخته. آدمی در این رده که سالم و پرکار باشه جواهره. ولی صبر من داره لبریز می شه.
دیگه حتی توان خیالبافی هم ندارم. تا یکی دو سال قبل وقتی تا این حد رنجور می شدم، می تونستم با یک موسیقی خوب و یک فنجون قهوه برم توی رویا و خودم رو از محیط خلاص کنم.. ولی الان دیگه نمی تونم. فقط دلم می خواد یک دل سیر داد بزنم و بعدش گریه کنم.