جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۹۲

تقدیر چنین بود

امروز تولدم بود. 44 ساله شدم. جالب است که تا علی نگفته‌بود فکر می‌کردم 43 ساله‌ام!
عجیب است که هرچه بزرگتر می‌شوم بیشتر برایم اهمیت دارد که روز تولدم یاد آدمها بماند.. ممنون از همه دوستانم که مرا فراموش نکرده‌اند..

...

هرچه بیشتر می‌گذرد، بیشتر به‌ نقش تقدیر پی می‌برم.. این البته یک عقیده شخصی‌ست.. 
حوادثی بسیار غیرمترقبه همیشه مسیرهای زندگی‌ام را تعیین کرده‌اند.. از روزی که رشته تحصیلی‌ام را به‌خاطر یک اتفاق کوچک عوض کردم.. آمدم تهران.. ازدواجی که کردم.. طلاقی که گرفتم.. کاری که انتخاب کردم.. حوادثی که باعث شد مدیرعامل شوم.. هرکدام از روابط عاشقانه‌ام و نقششان در اینی که امروز شده‌ام.. 
نه این‌که من کاره‌ای نباشم.. بوده‌ام.. ولی ابتدا تقدیر خط زندگی‌ام را رقم زده و بعد من آن مسیر را رفته‌ام.. شاید این راه پر از فراز و نشیب آن‌چیزی نبوده که دلخواه من باشد .. ولی با توجه به آن‌چه پشت‌سر گذاشته‌ام و قضاوت بی‌طرفانه‌ای که در این لحظه از بابت گذشته‌ام دارم، می‌دانم که اگر یک‌بار دیگر این آدمی که من باشم به‌دنیا بیاید، بازهم به‌ناچار همین راه را باید برود.. 
مگر اینکه قلم سرنوشت بخواهد سرخط دیگری برایم بنویسد تا مشقش کنم..

گذشته فرهادی

دیشب فیلم گذشته را دیدیم. عالی بود. بسیار پخته‌تر از دو فیلم قبل. موضوع، سناریو و بازی‌ها همه خیلی خیلی خوب بودند.
دم آقای فرهادی عزیز گرم.

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۲

رفیق خود/شبهای روشن/مرد بالشی

سارای کتابها برایم نوشته با خودت مهربان باش. بهترین رفیق خودت باش.. گفتنش خیلی آسان تر از شنیدنش است. سارا درست فهمیده. من بدترین منتقد خودم هستم. اکثر اوقات یک شلاق توی ذهنم برای تنبیه خودم دارم. دردناک است. خیلی وقتها دلم برای خودم میسوزد.
...
چند روز قبل سوار یک تاکسی شدم. با نهایت تعجب متوجه شدم پرایدش را مثل یک کتابخانه کوچک درست کرده است. همه جای ماشین قفسه های پرتابلی نصب بود که درآنها کتابهای زیادی به چشم می خورد. یک جایی نوشته بود کتابها به قیمت پشت جلد به فروش می رسند. اول فکر کردم کتابخانه شخصی اش را به دلیلی می فروشد ولی بعد متوجه شدم از هرکتاب چند جلد دارد. آدم بسیار خوش سلیقه ای بود. کتاب عامه پسند خیلی کم داشت.. کتابهایش همه از بهترین ها بودند. ولی نه از آن دسته که آدم معمولی رغبتی به خواندن شان نداشته باشد. من دو کتاب شبهای روشن  و دوست بازیافته را ازش خریدم.
 ازش سوال کردم چرا این کار را می کند؟ گفت سالهاست مروج کتابخوانی ست. پرسیدم به فرموده جایی ترویج می کند؟ گفت خیر. البته UN از او حمایت کرده و یک کارت مجوز تردد ترافیک هم از رییس راهنمایی رانندگی گرفته، ولی کارش خودجوش است. گفت عقیده دارد مردم برای اینکه بتوانند درست بیاندیشند و درمورد سرنوشت شان درست تصمیم بگیرند باید مطالعه کنند.
خلاصه یکی از بهترین صحنه هایی بود که در تهران شلوغ دیدم.
...
دیشب مرد بالشی را دیدم. از لحاظ کارگردانی و پرداخت و هم چنین بازی بازیگرانش عالی بود. ولی محتوای خاصی نداشت. هدف از نمایش تاثیر کتک و بداخلاقی والدین در تربیت افراد و رفتار آنها در بزرگسالی بود. سبعیت زیادی در متن بود و من بیشتر مدت نگران دخترک ده-دوازده ساله صندلی کناری ام بود. طبعا پدر و مادرش نباید بدون اطلاع از داستان نمایش او را به انجا می آوردند اما سبعیت داستان حتی برای من هم زیادی بود. با این همه باز هم می گویم که در این چند سال اخیر هیچ کاری به قوت این کار ندیده بودم..

جمعه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۲

زن چاق

خیلی کار دارم. نمی‌دانم زندگی یک‌نفره و تنهای آدمی مثل من چرا باید این‌همه کار داشته‌باشد؟ به قول آقای میرشب بیست و چهار ساعت برای اوباما هم بیست و چهارساعت است، او یک مملکت را اداره می‌کند و تو از پس زندگی خودت برنمی‌آیی!
از صبح موسیقی تمرین می‌کنم. بلاخره آهنگ اسپانیولی را یاد گرفتم. خواندن آهنگهایی با زبان غیر از انگلیسی برایم راحت‌تر است گرچه لیریکس را باید خیلی گوش کنم. احتمالن به همین دلیل ملودی را بهتر توی ذهنم می‌سپارم. چون کلمات را بلد نیستم و هزار بار باید گوش کنم تا تلفظشان را یاد بگیرم و ملودی را درکنارش کامل یاد می‌گیرم. 
هنوز کم تمرین می‌کنم. هنوز یکی از بزرگترین ترسهایم ازدست دادن این معلمی‌ست که دارم. به‌هر دلیل.. از من خسته‌شود.. کارش زیاد باشد.. از ایران برود یا ازدواج کند. ولی با همه این ترسها جز نگران بودن کاری برای خودم نمی‌کنم. آدم تنبلی هستم. مدتهاست می‌خواهم کلاس انگلیسی ثبت نام کنم.. از بس به‌قول دوستم خودم را به‌خودم مالیدم، زمان ثبت نام گذشت.. ورزش هم نمی‌کنم. بهانه هم زیاد دارم. شکمم بزرگ شده چون می‌خورم و شبی دو ساعت پای تلوزیون دراز کشیده‌ام.. عین یک خر. 
باز از زندگی راضی نیستم. در واقع از خودم. زندگی بیچاره که گناهی ندارد. دیروز خیلی به‌خودم فشار آوردم که بلیط تئاتر را اینترنتی بگیرم و امشب با یکی از بچه‌ها برویم مرد بالشی را ببینیم. کنسرت و تئاتر را کنار گذاشته‌ام نه فقط برای اینکه هم‌پا ندارم که به‌خاطر تنبلی از اینکه کارت بانکم را از کیفم خارج کنم و شماره‌اش را نگاه کنم و خرید اینترنتی کنم.. واقعا الاغم. یک زمانی می‌کوبیدم و می‌رفتم حضوری از تئاتر شهر بلیط می‌گرفتم برای فلان روز.. سالها روز در میان می‌رفتم خیابان وصال کلاس زبان.. شبها پیاده‌روی می‌کردم.. از آن آدم درست و حسابی یک موجود تنبل شکم گنده ساخته‌ام.

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۲

بزرگترین آرزو

اول صبح امروز تمام قد به پیشواز خوردن بزرگترین قورباغه ای رفتم که مدتهاست لای کارتابل وول می زند. 
بعد از مدتی وررفتن باهش دیدم اصلن خوردنش مربوط به من نمی شود. کاری بود که قبلن انجام داده بودم و افراد نامطلعی در سازمان صنایع اصرار داشتند که خیر، باید دوباره انجام شود. خلاصه از سرم رها شد. 
قورباغه ای که این همه مدت، حتی شبها، بهش فکر می کردم و اعصابم را بهم می ریخت و همه برنامه ریزیهای کاری را به نوعی با آن مرتبط می کردم اصلن وجود خارجی نداشت! و این فقط وقتی معلوم شد که خواستم بهش حمله کنم.. همیشه همین طور است. بسیاری از مشکلات ما فقط تا زمانی وجود دارند که ازشان می ترسیم و جز فکر کردن بهشان، هیچ اقدام عملی دربرابرشان نکرده ایم.

....

من یک لیست آرزو دارم.. یک لیست که گاهی اوقات می روم سراغش و برای خیال پردازی و فرار از واقعیت های ناخوشایند اطرافم، به روزش می کنم. لیست را هم اینجا و هم توی کامپیوتر خانه دارم. این تنها میراثی ست که از زمان قدیم برای خودم نگه داشته ام. زمانی که قادر بودم احساساتم را جولان بدهم و خیالم را بکشانم به هرجا که دلم می خواهد.. لیستم رنگی ست و همه جور آرزویی در آن هست. از خرید یک شال گرفته تا سفر به مریخ.. 
دیروز به این فکر می کردم که مدتهاست به روزش نکرده ام.. به آرزوهایم فکر کردم.. و تنها آرزویی که توی دلم می جوشید این بود:
با آدمهای احمق کار نکنم..
آرزوی خودخواهانه ای ست.. ولی واقعا آرزو دارم یک ماه از عمرم هم که مانده بود، یک جایی کار کنم که همه آدمهایش با دقت، با شعور، با فرهنگ و با مسئولیت در برابر جامعه باشند. همه آدمهایش.. این بزرگترین آرزویی ست که امروز دارم.

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۲

گنجشکی که می خواست آواز بلبلی بخواند.

خیلی خسته ام. آن قدر از صبح حرف زده ام که از شنیدن صدای خودم بدم می آید. کلا امروز از خودم راضی نیستم. شاید دلیلش سروکله زدن زیاد با این کارمند جدیدمان باشد. حس می کنم موقع حرف زدن باهش، اذیتش می کنم. او هم مرا آزار می دهد ولی برای اینکه طی یک ماه آزمایشی اش بفهمم که قابل تربیت و تغییر است، باید باهش همین قدر سروکله بزنم. می توانم بگویم برود ولی خریتم اجازه نمی دهد. خریتم می گوید صبرکن شاید اتفاقی رخ داد و درست شد.
دیروز کلاس موسیقی داشتم. به طرز احمقانه ای در آواز خواندن بی استعدادم. صدایم ظریف و مریف است و خواندنم هیچ شباهتی به خواندن راک ندارد. وقتی آواز ضبط شده ام را گوش می کنم حال خودم بد می شود  :( . 
دیروز فقط روی آواز کار کردیم. آنقدر خسته و ناتوان شده بودم که وقتی به خانه رفتم هیچ انرژی دیگری نداشتم. حتی نمی توانستم غذا بخورم. هیچ وقت فکر نمی کردم آواز خواندن این قدر انرژی از آدم بگیرد. آقای میرشب می گفت اگر مثل آدم درست آواز بخوانی، بعد از هر آهنگ خیس عرق می شوی . حالا من که نه درست می خوانم و هم خیس عرق می شوم.
 معلمم می گوید درستم می کند. بهش امیدوارم ولی دیروز واقعا دلم می خواست از شدت عجز گریه کنم. حتی پیشنهاد دادم که من فقط موزیک بزنم و دیگر نخوانم ولی گفت نه، نباید وا بدهم. از امشب باید حسابی کار کنم و شبها بهش زنگ بزنم و پای تلفن یک آواز بخوانم! این به علاوه هفته ای دو روز تمرین حضوری با خودش. البته اشکال کار و زندگی من این است که هروقت نصف بیشتر سراشیبی را با هر بدبختی بالا می روم و نزدیک قله می رسم، یک اتفاقی می افتد که قل می خورم پایین و باز باید از سر نو شروع کنم. سفر کاری، مهمانهای مشهدی، سفر معلمم... خلاصه بدبیار هم هستم در این زمینه.
از امشب می خواهم نهایت تلاشم را بکنم.

:)

تماشای تلوزیون ایران بعد از چهارسال.

شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۲

خجسته باد این پیروزی..

تحریمی‌ها به ما فحش می‌دهند. یکی از آنها مادر من که دیشب از عصبانیت اینکه اصرار می‌کردم خواهر و برادر و عروس‌مان رای بدهند، درحال انفجار بود. من عقیده داشتم که خوب تحت تاثیر اراجیف رادیو آمریکاست و او عقیده داشت که من خیلی خرم.
خوب.. من رای دادم. فکر می‌کنم همیشه هم همین‌کار را بکنم. امیدوارم البته. رای دادم چون برای خودم چند دلیل داشتم. مشروعیت نظام؟ شاید به‌عبارتی بله. من دلم نمی‌خواهد رژیم عوض شود. دلم می‌خواهد امنیت باشد و کم‌کم اشتباهات نظام اصلاح شود. کشت و کشتار نمی‌خواهم. به‌نظر من زمان انقلاب برای آزادی گذشته‌است. با این سرعت پیشرفت همه دنیا، ما به قدر کافی عقب‌مانده هستیم. هر انقلابی روند عقب‌رفتن‌مان را تسریع می‌کند و سودی در آن نمی‌بینم.
به من می‌گویند همه انتصابی‌اند. من عقیده دارم همیشه همین‌طور است. در همه دنیا آدمهای نهایی انتصابی‌اند و مردم‌شان خیال می‌کنند که انتخاب کرده‌اند.. 
از نظر من حرکت اصلاح طلبان بسیار هوشمندانه بود. آمدن هاشمی و تهییج مردم اصلاح‌طلب. حتی اگر قرارومداری برای رفتن و درعوض فراهم‌شدن زمینه برای ماندن بقیه کرده‌باشد.. عدم انصراف روحانی و عارف تا مشخص شدن نتیجه تایید صلاحیت‌ها... آمدن عارف و ماندنش تا آخرین لحظه... اگر روحانی تنها نماینده اصلاح‌طلبان بود چه بسا که خیلی از ما به‌خاطر معمم‌بودنش بین او و قالیباف مردد می‌شدیم. رفتن عارف.. همه اینها از نظر من مجموعه‌ای از حرکات درست بود. شاید بار قبل انتخاب آقای موسوی در میان‌این‌همه تنگ‌نظری به عنوان نماینده، حرکتی تند و غیرقابل هضم برای گروه حاکم بود. این‌بار آقای روحانی یک اصلاح‌طلب میانه رو است.. شاید هم تاحدی اصول‌گرای معتدل. حرکت تدریجی به سمت مثبت بهتر از متوقف‌شدن و واپس‌رفتن است. 
از ترس اینکه مبادا روحانی و عارف رای نیاورند و رای قالیباف شکسته شود، فکر می‌کردم باید به قالیباف رای داد. اما خوشحالم که به‌جریانی که در مملکت ما یک‌نوع حزب می‌تواند تلقی شود، اعتماد کردم. درآخرین لحظات حتی فکر کردم که اگر این جریان رای کافی نیاورد ولی با رای دادن ما وجودش تثبیت می‌شود.
امیدوارم از این سیاهی و تباهی روزافزون خارج شویم. از این همه دروغ و فساد فاصله بگیریم. امیدوارم امید جایگزین این‌همه ناامیدی چشمانمان شود.

از ماست که برماست

از چهارده نفر کارمند شرکت ما، فقط من رای داده ام. 
از کل فامیل من شامل پدر و مادر و خواهر و برادر و داماد و عروس و خانواده عروس فقط من و پدرم رای داده ایم. 
برسر کی داد بزنم؟ سر دولت یا ملت؟

جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۲

فانوسی کم رمق

صبح ساعت هشت و نیم رفتم رای دادم. سه‌بار از آدمهای مسئول رای‌گیری سوال کردم پس کد انتخاباتی کاندیدهای ریاست جمهوری کو؟ هر سه بار گفتن این بار کد ندارند و همان شماره ردیف را بنویسید. شماره سه را نوشتم درحالیکه به همه‌شان بی‌اعتماد بودم. رای را نوشتم و انداختم توی صندوق و بعد لیست شوراهایم را درآوردم و شروع کردم به نوشتن. جز من چهار نفر دیگر هم بودند که متعجبانه به لیست بلند بالای شوارها که روی دیوار نصب شده بود، نگاه می‌کردند و انگار داشتند کشف می‌کردند به کی رای بدهند. با خودم فکر کردم آخر چرا بدون لیست آمده‌اید بی‌انصاف‌ها؟ یک خانم چادری کنار دستم بود. بهش آرام گفتم من لیست اصلاح‌طلبها را دارم، اگر می‌خواهید بدهم بنویسید. جوابم را نداد و همان طور درحال مکاشفه به دیوار نگاه کرد.. یک خانم دیگر آمد. لیستش را درآورد. ناخودآگاه فکر کردم کسی که لیست دارد لابد عاقل است و اصلاح‌طلب. لیستش را نگاه کردم. دیدم نوشته رضازاده. 
لیست اصلاح‌طلبها را گذاشتم روی میز بماند.. به امید اینکه شاید یک نفر آن قدر تنبل باشد که به‌جای کشف و شهود لیست دیوار، از روی آن بنویسد. 
وقتی شناسنامه‌ام را می‌گرفتم از تنها مرد بدون ریش مسئول پرسیدم واقعا نامزدهای ریاست جمهوری کد نداشتند؟ نکند مثل سال 88 سرمان را کلاه می‌گذارید؟ گفت نه خانم .. امسال مثل سال هشتاد و هشت نیست..
امیدوارم.. امیدوارم این آدم نیمچه اصلاح‌طلب رای بیاورد شاید کمی اوضاع معتدل‌تر شود.. دل‌خوش کرده‌ام به هاشمی و خاتمی که پشت‌سرش هستند و در انتخاب کابینه حتمن دخالت می‌کنند...

پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۲

امید به فردایی بهتر

تصمیم نهاییم رو گرفتم. منم به روحانی رای می دم. یعنی از اول هم اگه یه ذره امید داشتم که روحانی رای بیاره، تصمیمم همین بود.. ولی فکر می کردم حالا که قرار نیست بزارن اون بیاد بالا، لااقل یکی که نسبتن از بقیه قابل تحمل تره رای بیاره. جالبه که خیلی امیدوارم که رایم شمرده می شه و همین یک رای خیلی تاثیرگذاره!
ولی از دیشب هرچی فکر می کنم می بینم کوچکترین کاری که به احترام بچه های چهارسال قبل که به جای امثال من توی خیابونا کتک خوردن و شعار دادن می تونم بکنم همینه. من جرائتش رو نداشتم و ندارم وبه نظرم بهتره نقشم رو درجای دیگه ای بازی کنم. حالا که کسان دیگه ای دور و برم هستن  که جرات مبارزه برای زندگی بهتر رو دارن، اگه قراره همین یک رای جایی تاثیر بزاره، بزار در حمایت از این مبارزه باشه.
امیدوارم زندگی مون از روز شنبه در انتظار روزهای بهتری باشه.

؟

این همه نوشته منفی درمورد قالیباف.. به شک افتاده ام. اصولگراها دارن سعی می کنن کاندیداهاشون رو راضی کنن ائتلاف کنن. در اصل اوضاع خنده داره. خنده همراه با ترس. اگه ائتلاف کنن بلاشک به روحانی رای می دم. اگه برن دور دوم بازهم به روحانی رای می دم. یک نظرسنجی مثل آدم هم نداریم که بدونیم اوضاع واقعن چی به چیه. باز گرفتار فیس بوک و وبلاگ ودیدن نوک دماغ.
یعنی شنبه چه حالی خواهیم داشت؟ اصلن چرا راه دور برم؟ همین فرداشب ؟

چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۲

تکرار مکررات

امروز احتمالن روز خوبی ست. شرکت آرام است و من خوبم. موسیقی را روشن کرده ام و کار می کنم. چندین قورباغه افتضاح هم توی کارتابل برای خوردن دارم. فکر کنم چند هفته است که به شکل بسیار دل آزاری تماشایم می کنند و من هی خوردنشان را به تعویق انداخته ام. ولی باید امروز تمام شان کنم.
یکی از سخت ترین کارها برای من و شاید برای هرمدیری اخراج پرسنل است. بعد از پنج بار آگهی کردن و هزاربار مصاحبه یکی را استخدام کردیم. نوشته بودم؟ ها.. حالا می خواهم بگویم برود. به دردنخور است. ده روز هم بیشتر نیست که کار می کند ولی اعلام به دردنخور بودنش به طور مستقیم، کار بسیار سختی ست. خودش می داند ولی پیله و پرروست و به روی خودش نمی آورد. 
تا مدتی قبل فکر می کردم یکی از مهارتهایم انتخاب نفرات درست است. فکر می کردم با مرورزمان کسبش کرده ام ولی حالا می فهمم که هنوز آدمهایی برای سورپرایزکردنم هستند. مثل این یکی.
گفته بودم که رشته کاری ما جوری ست که تحصیل کرده درست و حسابی ندارد. چندین دانشگاه آزاد در روستاها و حاشیه شهرها فارغ التحصیلان بسیار بیسواد کشاورزی راهی بازار کار می کنند. دانشگاه تهران هم این رشته را دارد ولی نمی دانم چرا با این همه آگهی که ما می زنیم از آن دانشگاه کسی سراغمان نمی آید. خلاصه برای همین مجبور شدم بعد از این همه مصاحبه این یکی را انتخاب کنم. ولی معلوم شد این آقا بیش از استعداد کشاورزی، استعداد پرزنته کردن خودش را دارد. همان اول هم شک کردم که چطور کسی بعد از نه سال باغداری و گلخانه داری نتوانسته زندگی اش را به جایی برساند به طوریکه با اصرار زنش مجبور است دیگر کار آزاد نکند و استخدام شود؟ ولی از بس خسته شده بودم، روی تردیدم خط کشیدم. هروقت این کار را می کنم پشیمان می شوم. این بار به خودم گفته بودم آن قدر کسی را استخدام نکنم تا آدم کاملا مناسب پیدا کنم ولی باز هم اشتباه کردم.

سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۲

زایمان بدون آنتراکت

زیاد از اتاقم بیرون نیومدم. روی یک کار تحقیقاتی سرم گرم بود. ولی نه اینکه تونسته باشه خوشحالم کنه. حواس پرت کن خوبی بود.
الان یک کم بهترم. دوست دارم زودتر برم خونه. 
خیلی کار دارم. هرچی انجام می دم یک چیز جدید می زام انگار.

گند

خدایا خیلی بداخلاقم. به کسی کاری ندارم. همه چیز توی خودمه. یک چیزهایی توی دلم از بعضی ها جمع کرده ام و خورد خورد از نقطه های کوچک تبدیل شده ان به یک توده بزرگ. هرچی می خوام ترفندهایی که برای مبارزه با خشم بلدم به کار بگیرم نمی تونم. هی میگم خره این نیز بگذرد.. ولی خشمه خیلی قدرتمنده و سیاه. فقط باید چند تا داد بلند بزنم و سر کسی که از دستش عصبانی ام خالیش کنم تا ولم کنه. ولی در این حالت همیشه هراقدامی کرده ام بعدش پشیمونی حسابیی داشته

شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۲

خال‌های من

عجب روزی بود امروز. کله صبح بیدار شدم و رفتم آزمایشگاه مسعود برای چکاپ دوره‌ای. ساعت هفت و نیم بود که رسیدم شرکت. منشی‌مان که قرار است هفت و نیم سرکار باشد، نبود. خوب من صبح‌ها بین هشت و ربع تا هشت و نیم شرکتم چون از آن طرف مجبورم با بچه‌های فروش تا آخر بمانم. طبیعتا کسی انتظار ساعت هفت‌و نیم آمدنم، آن هم بعد از چهار روز تعطیل، را نمی‌کشید. خانم منشی تا هشت نیامد و من خلقم با هر پنج‌ذقیقه ای که می‌گذشت تنگ تر می‌شد. البته این یکی از مسائل ادامه‌دار من است و قاعدتا تا حالا باید بهش عادت می‌کردم یا یک‌جوری کنار می‌آمدم. ولی امروز عوارض پی‌ام‌اس نمی‌گذاشت به‌خودم مسلط باشم. 

بعد آمدم ایمیل‌ها را باز کنم که متوجه شدم جی‌میل باز نمی‌شود. آدرس پروکسی‌فایر هم توی جی‌میل بود. طبعا هیچ فیلترشکنی هم کار نمی‌کرد. منتظر دو تا ایمیل کاری مهم هم بودم که روی جی‌میل باید می‌گرفتم. خلقم تنگ‌‌تر شد. کلن محدودیت حتی اگر از آزادی استفاده ای هم نکنم، عصبانی‌ام می‌کند.

بعد رفتم دندان‌پزشکی. خوشبختانه‌ دندانی که شش ماه قبل به‌خاطر گندکاری یک دکتر مجبور شده‌بودم ری‌ان‌دو کنم، جواب داده‌بود. کارم نیم‌ساعت طول کشید و برگشتم شرکت. ولی خلقم عین چاه فاضلاب گرفته بود و هیچ سیفونی رویم کارگر نمی‌شد. هرچه هم به‌خودم می‌گفتم عوارض پی‌ام‌اس است و مراقب باشم به کسی گیر ندهم، نمی‌شد. یک گیر نصفه و نیمه به مدیر مالی دادم که این‌جور وقتی خدای بهانه‌دادن است. ولی وسط کار خودم را کنترل کردم و نخ خودم را زود کشیدم. 

یک نفر را تازه استخدام کرده‌ایم که مسئول واحد تحقیقاتمان باشد. اصلن آبم باهش توی یک جوب نمی‌رود. بدجوری نچسب است. از آن آدمهای علامه دهری که طبل تو خالی‌اند. خواسته بودم به‌طور آزمایشی روی یک مسئله‌ای تحقیق کند تا ببینم چند مرده حلاج است. مخم را خورد بس که چرند گفت. می‌دیدم که از شدت عصبانیت صدایم می‌لرزد. ولی کنترل نخ هنوز توی دست خودم بود. هرطوری بود گذشت. وقتی از اتاق رفت یک کتاب مرجع را باز کردم و دیدم قسمتی از حرفهایش درست بوده. ولی از بس از خودش تشکر بی‌جا می‌کرد، این را هم به حساب بقیه چرندیاتش گذاشته بودم. آدم نامنظمی‌ست و توی این چهار روزی که استخدام شده حتی یک روز هم سر وقت نیامده. این را هم بهش گوشزد کردم. البته گوشزد می‌گویم، گوشزد می‌شنوید..

عصر وقت دکتر پوست داشتم. با اصرار همه دنیا خالم را باید برمی‌داشتم. هم می‌ترسیدم، هم چندشم می‌شد و هم از فکر بوی کباب سوخته‌ای که راه می‌افتاد مشمئز بودم. ولی برداشتم. 

دست آخر گل یاس زنگ زد. دلش از زندگی پر بود. از شدت حواس‌پرتی یک خرید احمقانه هم از این کلاهبردارهای تلفنی که می‌گویند برنده جایزه شده‌اید، کرده‌بود و خلاصه اوضاعش حسابی گند در گند بود. آمدم خانه و بهش زنگ زدم. دلداری‌اش دادم. سعی کردم علی‌رغم اوئضاع قمر در عقرب خودم، بهش انرژی مثبت بدهم. موفق شدم. روی گندکاری خریدش هم ماله کشیدم. 

فردا باز هم می‌خواهم زود بروم شرکت. بچه‌هایی که ساعت کارشان هشت است، از دیدنم حالشان گرفته می‌شود. اما باید عادت کنند که ممکن است به‌ناگاه حالشان را بگیرم. این پسر جدیده هم بعد از ظهر ماشینش را جرثقیل از جلوی شرکت برده و فردا دیر می‌آید تا ماشینش را آزاد کند. هم دلم سوخت و هم خنده‌ام گرفت. امروز روزش نبود.. فردا باید حتمن این قرصی که دکتر برای عوارض پی‌ام‌اس بهم داده را بخورم. تاثیر بسیار خوبی دارد. بار قبل همه با هم به سلامت از این کوچه گذشتیم!

جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۲

سهم من از تغییر

تا چند روز قبل فکر می‌کردم رای ندهم. ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم با منفعل بودنم چیزی عوض نمی‌شود ولی برعکسش ممکن است. فرض محال که محال نیست. رای‌دادن تنها شانس محتملی‌ست که من در این مملکت برای تغییر شرایطم دارم. دلم می‌خواهد جلیلی رای نیاورد. عارف و روحانی اصلاح‌طلبند و احساس حکم می‌کند به‌یکی از این دو رای بدهم. ولی حقیقت با واقعیت فرق دارد. از نظر من واقعیت این است که این دو در بهترین حالت که رای بیاورند نه سابقه کار اجرایی خاصی دارند و نه توان مخالفت با شرایط جاری را. از رضایی خوشم نمی‌آید چون نان به‌نرخ روز خور است. حداد و ولایتی هم وضعشان معلوم است. می‌ماند قالیباف. برای من نامزد واجد تمام شرایط نیست. نظامی بودنش بزرگترین نقطه منفی‌ست. ولی کار اجرایی‌اش را دیده‌ام و برنامه‌هایش را هم خوانده‌ام. مطمئن نیستم جریان حاکم بگذارد رای بیاورد. ولی من سهم خودم را می‌خواهم انجام بدهم. فعلا تصمیمم اوست مگر اینکه در این یک هفته باقیمانده اتفاق غیرمترقبه‌ای بیافتد یا سابقه‌ای آن‌چنان منفی از او رو شود که نظرم برگردد. ترجیح می‌دهم یک آدم نسبتا عاقل رییس‌جمهورم باشد.

پنجشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۲

یک زندگی ساده

بعد از آن‌همه خستگی این چند روز واقعا غنیمت بود. خدا پدر بانی‌اش را بیامرزد.:) 
روز اول به خانه‌تکانی گذشت. روز دوم به خوش‌گذرانی. روز سوم که امروز باشد یک لیست بلندبالا از کارهای عقب‌افتاده نوشتم و رفتم سراغشان. وقتی برگشتم خانه هنوز یک‌کار مانده‌بود ولی دیگر هلاک و گرسنه بودم.. از صبح آرایشگاه رفته بودم، گیتار جدید را برای تعویض سیم بردم، پارچه خریدم، مانتوو شال خریدم و دست آخر هم خرید منزل.
...
راستی امروز عمه شدم. برادر‌زاده‌ام دنیا آمد. می‌گویند دختر خوشگلی‌ست. مگر نوزاد زشت هم داریم؟
هفته‌دیگر باید بروم دیدنش. 
...
درست در زمانی که فکر کردم آدم شده‌ام و راه زندگی‌ را درست پیدا کرده‌ام، باز شروع کردم به درجازدن. یک‌وقتهایی مثل ماشین مسابقه سرعت می‌گیرم و یک وقتهایی مثل الان عین خر لنگ. هردوگذرا هستند ولی کاش اولی زمانش طولانی‌تر باشد.
...
تقدیرم را پذیرفتم.

چهارشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۲

چهار روز در بهشت

این مدت فیلترشکن درست حسابی نداشتم که بنویسم. یعنی اصلن نداشتم. فیلترشکن‌های رایگانم باز نمی‌شد و از یک‌جایی هم پروکسیفایر خریدم که تقلبی از آب درآمد و شانس آورده‌ام که تابه‌حال حساب بانکی‌ام را هک نکرده.
حالا بعد از مدتها کار و سفر و بی وی پی‌ان بودن می‌توانم بنویسم. ولی هیچ‌چیزی یادم نمی‌آید. فقط اینکه کتاب خوبی برای خواندن دم‌دستم نیست. از آن چند کتابی که نوشتم، فقط یکی قابل خواندن بود و نه سرزمین گوجه‌های سبز به‌درد بخور بود و نه جامعه شناسی خودمانی. هردو را نیمه‌کاره رها کردم و روی تزم که کتابهایی با نوبت چاپ چندم می‌توانند خوب باشند، خط کشیدم. انگار سلیقه مردم توی این هشت‌سال تغییر کرده.
این چهار روز تعطیلی برایم مائده بهشتی‌ست. بسیار خسته ام. به خودم و خانه رسیده‌ام. امروز نهار بیرونم. عصر شاید بروم خاک برای گلدانها بخرم که سبزی بکارم و احتمالن چند تا گلدان اطلسی. سری هم به شهر کتاب بزنم. شاید هم فردا بروم نشر آمه که بعد از دو سال مهدی را هم ببینم. 
یک سی‌دی درست می‌کنم برای عکسهایی که توی این سالهای رواج دوربین دیجیتال چاپ نکرده‌ام وهمه‌شان توی هارد کامپیوترم خاک می‌خورند. یک سی‌دی موسیقی خوب هم برای خودم درست می‌کنم. اگر خدا بخواهد و آدم باشم موسیقی هم تمرین می‌کنم.
بعد یک پست درست و حسابی می‌نویسم. وقتی افکارم مرتب شد.

سه‌شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۲

ازادی

خدا رو شکر. بعد از مدتها اینجا آزاد شد. خدا پدر کارپه رو بیامرزه.