یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۲

نفس سرکش

یک‌وقتی زمان نه‌چندان دور با مدیری کار می‌کردم. او مدیرعامل یکی از شرکتهایمان بود و من مدیرعامل شرکت دیگر. از طرفی مشاور و عضو هیات مدیره‌اش بودم. 
بعد از چندین سال کار و شناخت یکدیگر، با هم دعوایمان شد. برسر مسائل شرکتش اتفاق نظر نداشتیم و دعوا آن‌چنان بالا گرفت که به من تهمت زد که لابد پورسانت از خریداران محصول شرکت‌شان می‌گیرم که این‌قدر با فروش محصول به‌دیگران مخالفم. 
تهمتی بود که هم خودش و هم من می‌دانستیم که از سر عصبانیت زده‌. ولی به‌هرحال به من برخورد و هربار توی ذهنم بود که چطور توانسته به‌خودش اجازه بدهد حتی در زمان خشم و بی‌ارادگی این جمله را بگوید.
بگذریم. خودش فهمید که با این سخن باعث ایجاد یک دلزدگی عمیق توی دل من شده. ازش فاصله گرفتم. ولی به‌هرحال توی جلساتی ناچار با هم باید گفتگو می‌کردیم. یک بار بهم گفت خانم فلانی، خدانکند که تو از دست کسی ناراحت باشی یا دلخور شوی. طرف را از ریشه درمی‌آوری و من خیلی ازت می‌ترسم.
این حرف را سالها قبلش از دهان آقاشیره هم در مورد خودم شنیده‌بودم ولی با لحنی رقیق‌تر که چون کارمندش بودم، زیاد هم برایش/برایم مهم نبود ولی شنیدن بار دومش تکانم داد. از آن زمان  روی خودم  دقیق شدم. و از خودم ترسیدم. راست می‌گفت. به‌طور ناخودآگاه وقتی از کسی بدم می‌آمد تمام نیروهای درونی‌ام درجهت از بین‌بردن طرف و بهتر است بگویم از میدان خارج‌کردنش بسیج می‌شد. 
هنوز هم اگر خودم را رها کنم، مخصوصا وقتی کسی را در کارنمی‌پسندم، همین نیروها وارد کارزار می‌شوند و تقریبا متاسفانه یا خوشبختانه همیشه هم موفق بوده‌اند. 
شاید گاهی درست هم عمل کرده‌باشند. یعنی نتیجه که رفتن طرف بوده، به‌نفع سیستم بوده باشد. اما دلم نمی‌خواهد در اثر خشم درونی عقلم از کار بیافتد و کلام و عملم برده احساساتم باشند. که عنان را بدهم دست کودکم تا کم‌کم بالغ و والدم را به‌خودش آلوده کند و من طوری که گاهی اصلن روند تکامل این موضوع را نمی‌فهمم، از طرف مقابل زده شوم و هی منفی و منفی‌تر فکر کنم. 

این روزها درباره دونفر مدام حواسم را خودم جمع می‌کنم. هی مطالب مثبتی را که در موردشان می‌دانم به خودم یادآوری می‌کنم تا مبادا خشمی که یک روز ازدستشان داشته‌ام، به قول آن مدیرانم باعث شود به دست خودم نابودشان کنم. از خودم می‌ترسم. طوری که یک لیست از خوبی‌هایشان نوشته‌ام و هی مرور می‌کنم.

شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۲

کتاب خوب بخوانید

چند روز قبل رفتم شهرکتاب و لابلای کتابها حسابی چرخیدم و کیف کردم.یک ساعتی طول کشید و حاصلش اینها بود:

جامعه‌شناسی خودمانی نوشته حسن نراقی- چاپ بیست و دوم
سفر درونی نوشته رومن رولان- چاپ پنجم
سرزمین گوجه های سبز نوشته هرتا مولر-چاپ نهم
سنگفرش هرخیابان از طلاست نوشته کیم ووچونگ صاحب شرکت دو-چاپ سیزدهم

آخری را برای سرگرمی برداشتم چون به‌نظرم کتابهای دیگرم جدی بود و احتیاج به یک تنفس داشتم. شب خواندنش را سرسری شروع کردم و اتفاقا چه کتاب خوبی‌ست. بسیار مفید و خواندنی ست. و خوشحالم که خریدمش.
همان طور که می‌بینید نوبت چاپ هرکتاب را برایتان نوشته‌ام. یکی از معیارهای من برای خرید کتاب علاوه بر اعتبار نویسنده و مترجم، نوبت چاپ آن است. خیلی به‌ندرت کتاب چاپ اول می‌خرم و تقریبا هربار از این روش پیروی کرده‌ام، راضی بوده‌ام.

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۲

نظرسنجی

این روزها هرکسی را گیر می‌آورم ازش درباره انتخابات سوال می‌کنم. دلم می‌خواهد بدانم نظر توده مردم چیست. دامنه تفاوت نظرات هنوز خیلی گسترده است چون تبلیغات شروع نشده و مردم بسیار به تبلغیات وابسته‌اند. 

عامه مردم حرفهای احمدی‌نژاد درباره رفسنجانی را یادشان هست و حتی حرفهای خود اصلاح‌طلبان را. بی‌اعتمادند و منفی. گرچه حتی همز‌مان می‌گویند نجات‌دهنده دیگری نیست. اما تنفر یک‌جور بدی ریشه دوانده. انگار حاضرند نجات‌دهنده را به‌بهای سردکردن آتش تنفرشان همراه با خودشان له کنند. یاد انتخابات نهم می‌افتم که هرچه طبقه صنعتی جامعه می‌گفتند باید به رفسنجانی رای بدهیم، من با تمام احساسات می‌گفتم نه من به یک آدم فلان و بهمان رای نخواهم‌داد و ندادم. حالا جوانهای هم‌سن آن روزهایم، حرفهای تکراری می‌زنند.

چند نفری که اصلن فکرش را نمی‌کردم و جزو آدمهای متوسط جامعه‌اند درباره مشایی بسیار مثبتند. می‌گویند تاریخ معلوم خواهد‌کرد که گروه احمدی‌نژاد چه خدمات برجسته‌ای به ایران کرده‌اند. روکردن دست دزدها. (البته من نمی‌دانم روکردن دست دزدها چه تفاوتی به حال ما داشته‌است)

دیروز تبریز بودم. از راننده تاکسی که یک جوان بسیار ساده و به‌نظر روستایی آمد نظرش را پرسیدم. گفت رفسنجانی که متقلبه. مشایی رو نمی‌شناسم ولی قالیباف خوبه. 

طبقه روشن‌فکر هم که نظرشان معلوم است. 

دوست‌دارم با آدمهای طرفدار رهبری هم روبرو شوم. یک‌نفر از همکاران‌مان که از این گروه بود، از شرکت رفته ولی دانستن نظرش می‌تواند جالب باشد چون اینها پای منبر مساجد می‌نشینند و خیلی خیلی برایشان مهم است که سخنرانان مساجد و نمازجمعه‌ها چه نظری دارند. 

خوب است کسانی که کارشان پژوهش اجتماعی‌ست به‌جای سنجش نظر آدمهای پشت اینترنت یک جستجویی لابلای توده داشته‌باشند. از روستایی‌ها و جنوب شهر که چند برابر شمال‌شهرها جمعیت دارد. این کار از امثال من برنمی‌آید و فکر می‌کنم از آنها هم که برمی‌آید حالش را ندارند. 

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۲

میزانپلی یکی از ارکان موفقیت در فروش

یکی از بخش‌های تفکیک‌ناپذیر کار آموزش افراد است. طبیعت کار ما دو نوع آموزش را ایجاب می‌کند. اول آموزش تکنیک کار و دوم آموزش برخورد و رفتار با مشتری و اصولن ارباب رجوع که کارمندهای ما اعم از بخش فروش و اداری به‌نوعی با آن سروکار دارند.
آموزش نوع اول خیلی سخت نیست. تاجایی که بلدم خودم کمک می‌کنم و جایی که بلد نیستم آدمهای حرفه‌ای داریم که کمک‌مان کنند.
چیزی که می‌خواهم از آن صحبت کنم، دشواری‌های آموزش دوم است، از بابت حالت تدافعی که بیش از نود درصد آدمهایی که توی کار می‌شناسم، دربرابرش می‌گیرند.در این سالها فقط دو نفر از پرسنلی که داشته‌ام، دستشان را توی دستم گذاشته‌اند و پذیرفته‌اند که اگر چیزی را می‌گویم برای پیشرفت آنها و در نهایت پیشرفت کارمان است. نتیجه هم بسیار مثبت بوده است. با بقیه که حرف می‌زنم، حین حرف‌زدن توی نگاهشان می‌خوانم که درحال تعریف یاسین هستم. والد آلوده به کودکشان به من می‌گوید که زیاد حرف نزن، ما همینیم، ببین چقدر خوبیم. 
 من تقریبا والد و بالغ و کودک افراد را خوب تشخیص می‌دهم و می‌فهمم که در لحظه با کدام‌بخش از طرف مواجهم. سعی هم دارم زمان یاددادن، بالغ باشم نه والد. ولی می‌توانم اعتراف کنم که در این بخش از آموزش عاجزم. شاید یک‌چیزی در نحوه گفتارم اشکال دارد یا شاید هم اشکال در رابطه با طرف مقابل است.
 مثلن به‌طرف مقابل می‌گویم باید خوش‌لباس و مرتب پیش مشتری بروی. درحالیکه توی نگاهش می‌خوانم که خیلی خرم، بهم جواب می‌دهد خانم مهندس آخه چجوری مرتب باشم وقتی اولین استانداردها را نداریم؟ می‌پرسم مثلن چی؟ می‌گوید وقتی می‌بینم مهندس فلان شرکت با ماشین مدل بالایی که شرکتشان دراختیارش گذاشته، هم‌زمان سراغ همان مشتری می‌آید که من نزدش هستم و مشتری رویش را از من برمی‌گرداند، لباسم به‌چه درد می‌خورد؟ 
او با من بازی می‌کند. این استدلال بی‌ربط رابطه را از حالت بالغ-بالغ خارج می‌کند و می‌برد به سمت بالغ-کودک. بالغانه ازش می‌پرسم  چطور مطمئن شده ماشین را شرکت به‌او داده؟ مگر نه اینکه همراه نماینده بومی شرکت‌شان بوده، پس شاید سوار ماشین او بوده.. او با پوزخند جواب می‌دهد نههههههه خانم مهندس.. من اونجا بودم و می‌دونم.... و کم‌کم من هم وارد بازی‌اش می‌شوم تاحدی که اگر مراقب نباشم ممکن است توی دامش بیافتم و بگویم آخه تو، جوجه، هنوز نیومده از من ماشین مدل بالا می‌خوای؟؟؟   او برنده بازی می‌شود و به‌هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسم.

اگر این آدمها به من مربوط نمی‌شدند، مثلن صرفا همکار بودیم و نحوه رفتارشان سود و زیانی برای کار من نداشت، می‌گذاشتم توی جهل مرکب‌شان بمانند. ولی نمی‌توانم. باید یادشان بدهم. باید قلق‌شان را پیدا کنم و وادارشان کنم تغییر کنند. 
چیزهایی که می‌خواهم یادشان بدهم، خیلی ساده‌اند.. مثل این‌ها:
-وقتی چیزی را بلد نیستند خیلی اظهار فضل نکنند
-حداقل هفته‌ای یک ساعت درباره کارشان مطالعه کنند
-مرتب حمام کنند و ریششان را بزنند
-توی نمایشگاه و سمینارها لباس رسمی بپوشند
-کفش‌شان را واکس بزنند
-سرکار سیر و پیاز نخورند

درمورد بعضی چیزها مثل سیر و پیاز زورم می‌رسد. چون می‌دانند اگر مثل آدم حرفم را گوش ندهند، وسط شرکت دماغم را می‌گیرم و با صدای بلند ازشان سوال می‌کنم سیر خورده‌ای؟  اما با بعضی چیزها نمی‌توانم این برخورد سخت را داشته‌باشم. هی با شوخی و خنده می‌گویم بلکه بفهمند، مثل کم‌سوادی که دامن‌گیر بسیاری از تحصیل‌کرده‌های امروز ماست.
 تا امروز که موفق نشده‌ام. برای مقابله با بدلباسی، یکی دوبار هزینه لباس را دادیم که کت و شلوار بخرند. خرج دیگری کردند و گفتند کت‌شلوار داشتیم. گفتم چرا نمی‌پوشید پس؟ گفتند مگر عروسی می‌رویم؟یا برای رفع کم‌سوادی‌شان کلی کتاب خریده‌ایم و قرار است کلاس‌های آموزشی بگذاریم، درمقابل می‌گویند: خانم مهندس ما می‌خوایم بفروشیم... طرف ما کشاورزه نه استاد دانشگاه..

مدیرعامل مهربان به‌نظر می‌رسد که این چیزها برایش اهمیت ندارند، چون وقتی گله می‌کنم ساکت فقط گوش می‌دهد. ولی من توی کار عوارض را می‌بینم.مثلا تفاوت برخورد بازدید‌کنندگان نمایشگاه را، یا موفقیت در فروش به سازمانهای بزرگ توسط آن‌یکی مهندس فروش‌مان که حرف زیادی نمی‌زند و علاوه برآن به‌نحو بارزی خوش‌لباس است.. یا حتی وقتی پرسنل یک بانک با شرکت تماس می‌گیرند که فلان تحصیلدارتان فقط پیش ما بیاید، چون نه‌فقط خوش‌برخوردتر است بلکه تمیز و مرتب هم هست.

دایی‌ که سالهاست کار فروش می‌کند، همان اول با کارمندانش طی و بیع می‌کند. کسی که استخدام می‌شود باید هم مرتب از لحاظ علمی خودش را تقویت کند و هم کاملا خوش‌لباس و تمیز باشد. بدا به‌حال کسی که قضیه را جدی نگیرد.. وسط شرکت فاتحه بی‌الحمد به ریختش می‌خواند. طرف یا درست می‌شود و یا می‌رود. ولی من قدرت او یا جرات او را ندارم. اصلن توان  خراب‌کردن کسی تا این حد در من نیست. فقط حرص می‌خورم و هر روز هی موهایم را بیشتر از روز قبل میزانپلی می‌کنم شاید با قر و فرشان بتوانم آموزش بصری بدهم..بی‌فایده .. :-(

جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۲

Guarda che luna

باید یک آهنگ ایتالیایی دیگر را تمرین کنم. اسمش guarda che luna است. معلمم صدای ضبط‌شده آقای میرشب را بهم داده تا با ملودی او یاد بگیرم. خیلی غمگین‌کننده است. بار اول که گوش کردم اشکهایم ریخت.. الان با دلی تنگ سعی می‌کنم فقط به ملودی فکر کنم. عجیب است که این مرد نمی‌میرد. فکر می‌کنم برای تک‌تک شاگردانش مثل زمان بودنش هنوز زنده است. هنوز مثال‌های خوبمان از اوست. و حرفهای خنده دارمان یادآوری فحش‌هایی‌ست که بهمان می‌داد.
بگذریم.

دو هفته بسیار پرکار و سخت را گذرانده‌ام. بسیار خسته‌ام. طوری که دلم می‌خواهد فرارکنم و مدتی را بی‌هیچ ایمیل و تلفن و کاری بگذرانم. حالا دیگر ایمیل هم برایم مثل تلفن عصبی‌کننده است. تلفن من کم می‌شود برای احوال‌پرسی یا خوش‌و بش زنگ بزند. نود درصد تماسها برای کار است. حالا ایمیل هم اضافه شده. می‌ترسم بازش کنم و یک مسئله کاری داشته باشد. همیشه دلم می‌خواسته از شرکت که خارج می‌شوم کار را بگذارم پشت درش و بیایم بیرون.. ولی دیگر نمی‌شود. دیگر خوابهایم هم کاری است.
روحم خسته است و این خستگی برای این زمان از سال که هنوز دوماهش نگذشته، زود است.
زمان‌های استراحت شخصی هم مدام به یک کاری می‌گذرد. خیلی بیشتر موسیقی تمرین می‌کنم چون واقعا دلم می‌خواهد از سراشیبی یادگیری که باید سالها قبل می‌گذشتم، دیگر عبور کنم. ورزش هم می‌کنم. هفته‌ای دو روز ورزش و دو روز کلاس موسیقی. مدت زیادی‌ست خرید نرفته‌ام. حتی خرید مایحتاج خانه را هم سرسری انجام داده‌ام چون وقت نداشته ام. دوست دارم یک دل‌سیر به کتابفروشی سر بزنم. چندتا کتاب خوب و چند تا سی‌دی بخرم.
با همه اینها زندگی‌ام روزهای خوبی دارد. بیهوده نیستم. احتمالن زیادی هم پرفایده‌ام. واین از طعم پوچی ذاتی زنده بودن برایم کم می‌کند.

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۲

خوشا شیراز..

تنها شهری که بیش از تهران برای زندگی دوستش دارم، شیراز است. مهر خاصی در مردمش، در فرهنگش، در آب و هوایش موج می‌زند که آرامش‌بخش است..
همه سه روزی که شیراز بودم، باران بارید. یک شب را بی‌وقفه و سیل‌آسا. قراربود مادر و خواهرم با من بیایند. خوب شد نیامدند. پای مادرم نابه‌هنگام شکست و برنامه کنسل شد. هتلی که گرفته بودیم افتضاح بود. هتل چهارستاره پارسیان که دوستاره‌اش را به‌خاطر تحت پوشش بودن بنیاد بهش داده‌بودند. از هر لحاظ بد. سرم شلوغ بود. عصرها از ساعت سه نمایشگاه بودیم و تا به هتل می‌رسیدم، حدود یازده بود. صبح روز اول به چیدن غرفه گذشت همراه با سردردی دیوانه‌کننده. صبح روز دوم و سوم به دید و بازدید مشتریان شیرازی. بنابراین هیچ فرصتی نبود تا به سعدی و حافظ سری بزنم. مخصوصن اولی که خیلی آرامگاهش را دوست دارم. 
دیشب در اوج خستگی برگشتم. می‌خواستم توی هواپیما یک ساعتی بخوابم. صندلی بغلی یک خانم ایتالیایی بود. یادم رفت بگویم که شیراز مملو از توریست‌های اروپایی و ژاپنی و ... بود و من هی تعجب می‌کردم که چطور بعد از این‌همه تبلیغات سیاه غرب هنوز جرات بازدید از ایران را دارند.
خانم ایتالیایی جای من نشسته بود و وقتی خواست جایم را بهم بدهد، گفتم فرق ندارد و همان‌جا بنشیند. این دو جمله ساده سبب شد که تمام یک ساعت و اندی پرواز به صحبت گذشت.گفت که چقدر ایران را دوست دارد و مردم چقدر مهربانند. روزنامه کیهان هواپیما را برداشته بود که یادگاری ببرد. بهش گفتم این روزنامه مورد علاقه مردم نیست و مال آقای فلانی‌ست. روزنامه را گذاشت و گفت پس نمی‌برمش. این واکنش آن چنان سرذوقم آورد که به پاس قدردانی، کتاب بادبادک سامرست موآم را که همراهم بود و می‌خواندم پشت‌نویسی کردم و بهش دادم. حرف از سیاست و غذا و حافظ و شب یلدا و فال و قم و همه‌چیز زدیم. ایمیل ردو بدل کردیم و گفت بار دیگر هم به ایران خواهدآمد. فکر کردم مثل ایرانی‌ها تعارف می‌کند. ولی وقتی گفت ده بار از هند دیدن کرده، فهمیدم جدی‌ست. 
دوست جدیدم مثل من تنها زندگی می‌کرد. سایکولوژیست بود و پدر و مادر مسنی داشت که به‌خاطرشان سعی می‌کرد بیشتر میلان بماند. یک دستور غذای ایتالیایی بهم داد.
بار سوم بود که شیراز می‌رفتم. هرسه‌بار حسن ختام‌ به‌یادماندنی‌ای داشتم. این شاید خاصیت این شهر زیبا باشد که حتی خداحافظی‌اش با مهربانی و لطافت است.