دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۲

سفر

مادرم می‌گوید سرسال تحویل هرکاری که مشغولش باشی تا پایان سال به همان کار خواهدگذشت. تزش امسال برعکس جواب داده.  سال تحویل را بعد از مدتها در خانه‌ام بودم، اما گویا قرار است بقیه سالم به‌سفر بگذرد.
سفر همدان را دو هفته پیش تمام کردم. سمینار به‌خیر و خوشی برگذار شد. فردا می روم شیراز. دو هفته دیگر کاشمر و تربت. هفته بعدش احتمالن مغان و داستان هم‌چنیان ادامه دارد. 
آدم خوش‌سفری نیستم. استارت سفر را خیلی سخت می زنم اما موتورم که روشن می‌شود، خوبم. بهم خوش می‌گذرد. 

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۲

رابطه متقاطع

یکی از سخت‌ترین نوع رابطه برقرارکردن برای من، رابطه با مادرم است. و هم‌چنین با پدرم. هیچ‌وقت حرفی جز حرفهای ساده و جاری درسطح نمی‌توانیم بزنیم. عملن پروسه‌ای به‌نام گفتگو بین‌مان جریان پیدا نمی‌کند. خوبم. خوبید؟ رفتم شرکت. بچه ها آمدند پیش‌مان. مهمان داریم. بیایید تهران. بیا مشهد. چی شام دارین؟ سریال تماشا می‌کنید؟ از خاله‌جان چه خبر؟ کارهات خوبن؟
این‌ها کلمات و جملاتی‌ست که در مکالمات‌مان استفاده می‌شوند. و اتفاقن این مکالمات فقط یک بار در روز نیست. چون نمی‌شود. نگران هم می‌شویم. روزی سه‌بار با هم صحبت می‌کنیم و همین‌ها را می‌گوییم. 
یادم نمی‌آید هیچ وقت در تمام زندگی یک گفتگوی عاقلانه با هم داشته باشیم. مشورت با هم؟ نه . نکرده‌ایم. مادر و پدرم آدمهای مشورت‌کننده‌ای نبودند و طبعا من یاد نگرفتم باهشان مشورت متقابل داشته باشم. مشاورانم در زندگی آدمهای دیگر بوده‌اند. دایی. مدیرعامل مهربان. اگر بخواهم بی‌رحم باشم می‌توانم بگویم به‌خودشان زحمت این را نمی‌دادند که درباره چگونگی زندگی ما فکر کنند. و در بهترین حالت می‌توانم فکر کنم که زیادی ساده به همه چیز فکرمی‌کردند. زندگی ما چهارخواهر-برادرهمیشه بی‌مشورت آنها و با مشورت خود چهارنفرمان گذشت. شاید هم بلد نیستند چیزی بیش از آنچه می‌دانیم بهمان بگویند. اما نباید این طور باشد. وقتی بچه بودیم که سی سال لااقل بیشتر عمر کرده بودند. سعی می‌کنم زندگی بچگی را بکاوم و یادم بیاید که توی کدام قسمت زندگی نشستند و با من حرف زدند و یادم دادند که چکار بکنم. هیچ قسمت. بی‌انصاف‌ها. اگر چیزی می‌گفتند درحد باید و نباید بود. باید فلان رشته بروی. باید تهران زندگی کنی. باید با این مرتیکه ازدواج نکنی. حالا که طلاق گرفته‌ای دیگر ازدواج نکن. حالا که بچه داری بمیر و بمان... و بعد وقتی که به سرحد مردن می‌رسیدیم، عین عقاب چنگ‌مان می‌زدند و مای بیمار و رنجور را به‌خانه‌شان می‌آوردند. باز هم هم‌فکری درکار نبود که چکار کنیم برای این همه مشکل. دیگر نباید برگردی. گوه خورده فلانی... همه‌اش احساس تند و شدید بود و بس. فکر در کار نبود. 
خسته‌ایم. سه‌نفرمان خسته خسته‌ایم. چهارمی در دسترس‌مان نیست. اما اینجا را می‌خواند و گلایه مادرم این است که حرفهایش را به ما نمی‌گوید. توی دلم می‌گویم چه بگوید؟ که چه بشنود؟ راحت‌تر است مشکلاتش را با خودش حمل کند تا اینکه بگوید و تنها چیزی که عایدش شود غصه و گریه شما باشد. احساس مطلق. بدون کلمه‌ای حرف که بشود به عنوان راهکار بهش فکر کرد. 
ما فقط در خوشی‌ها شریک‌شان می‌کنیم. فقط توقعاتشان را برآورده می‌کنیم. همیشه هم حس گناه داریم هر چهارنفر. که برایشان کم کرده ایم. که نکند اتفاقی برایشان بیافتد.. بار کم‌کاری و حس گناه همیشه روی دوش فکر ما چهارنفر است. از خودمان می‌گذریم که نکند فرزند خوبی نباشیم. 
امروز با مادرم بحث کردیم. بحث که می‌گویم یعنی اینکه من یکی از اعتراضات نادرم را به‌زبان آوردم. که خوب نیست از بچه‌ها این‌قدر توقع داشته‌باشند و باید به زندگی خود آنها هم فکر کنند. آن‌قدر بی‌منطق برخورد کرد و گفت و گفت و گفت که نهایت به این جمله ختم کرد که ما سربارتان هستیم. و گوشی را گذاشت. یک رابطه متقاطع افتضاح که همیشه بین‌مان پیش می‌آید و ما را با آن حس گناه، سنگین‌تر از قبل، رها می‌کنند و می‌روند.
با اینکه می‌دانستم چیزی به‌نام گفتگو در قاموس ما نیست، باز ریسک کردم. مادرم این روزها نسبت به من حساس شده. اگر قبلن چند جمله طول می‌کشید تا بازی را متقاطع کند و خودش را قربانی معرفی کند و من به گوه خوردن بیافتم از حرف‌زدن، حالا همان اول استارت را می‌زند و نمی‌گذارد ذره‌ای نفس بکشم. بهش گفتم این‌طوری که رفتار می‌کنید هیچ‌وقت نمی‌شود حرف بزنیم. گفت خیلی‌خوب، ببخشید، ما که سربارتان هستیم و بعد قطع کرد. 
عصبانی و آچ‌مزم.
نباید به گذشته فکر کنم. نباید هی کودکی را بکاوم. ولی نمی‌توانم. خیلی چیزها در زندگی‌ امروزم هست که نتیجه اشتباهات گذشته آنهاست. اشتباهاتی که سهوا نبوده. اگر بود می‌بخشیدم. الان که عصبانی‌ام می‌گویم به‌خاطر خودخواهی بوده.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۲

هوا آفتابی ست

عین تراکتور دسته جمعی از صبح تا الان کار کرده ایم. جاس بسی خوشوقتی ست که کار داریم و به خاطرش خسته می شویم. ولی خسته ام حسابی. مغزم قفل شده.
الان باید بروم کلاس موسیقی. آهنگ ایتالیایی که نصفه و نیمه حفظم را باید با فریادهای آن چنانی بخوانم. معلمم عزمش را جزم کرده که به من دادزدن و با صدای بلند خواندن را یاد بدهد. عصرها اگر توی ترافیک جردن زنی را دیدید که به زبان ایتالیایی درحال فریادزدن است، آن منم.


یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۲

انسان در جستجوی معنا-2

-امروز به‌سرم زده بود دوباره توی دفتر بنویسم. دفترنویسی خاطرات لذت خاص خودش را دارد. اما یادم آمد که حافظه بسیاربدم باعث شده‌بود چندبار دفتر را توی شرکت جابگذارم و مجبور شوم برگردم و برش دارم.. یا آن‌باری که که همه زندگی را با شرح جزئیات خاص خودم نوشته بودم و رهایش کرده بودم روی میز اتاق و کلید خانه را برای پانزده روز عید داده‌بودم دست آقای همسایه .. آه از عرق سردی که همه تنم را گرفت وقتی نیمه شب از مشهد رسیدم و دفترچه آبی‌ام را روی میز دیدم..

- یکی از ترس‌های من از دست‌دادن کارمندانم است. با اینکه پخته تر شده‌ام و ظاهرم لااقل این ترس را دیگر نشان نمی‌دهد، اما ترسِ از دست‌دادن برایم عین کابوس است.

- روزی که دخترک برگشت سرکار، خیلی خوشحال شدم. نه‌به‌خاطر اینکه دوستش دارم. به‌ دو دلیل دیگر. یکی اینکه سررشته کارهایم در دست او بود و با بودنش آرامش دارم. دومین دلیل ترسی بود که عقیم ماند و مرد.

-امروز با یکی دعوا کردم. خیلی روی خودم تسلط داشتم. خیلی زیاد. بالغم کاملا فعال بود. نمی‌خواستم عصبانی شوم. یک دلیلش همان ترس فوق‌الذکر بود و دلیل دیگرش اینکه از بعد عید تصمیم گرفته‌ام بالغم فعال باشد.
اما انرژی منفی مرد خیلی زیاد بود. از جای دیگر عصبانی بود و من نمی‌دانستم. می‌خواست مرا عصبانی کند و سر یکی داد بکشد. آن قدر چرند گفت  که یک‌هو دیدم والد و کودکم، بالغم را پرت کرده‌اند به سمتی و دارند همزمان فریاد می‌زنند. خیلی زود دوباره دست بالغ را گرفتم و آوردم. ماجرا به‌خیر گذشت. اما اعصابم خورد و خمیر شد. 

- یکی دیگر از تصمیماتی که بعد از عید گرفته‌ام این است که سر هر چیزی عصبانی نشوم. بی‌مسئولیتی مردم و همکارانم مرا سرحد مرگ و سکته عصبانی می‌کرد. گاهی داد می‌زدم و بیش از نود درصد مواقع توی دلم خالی می‌کردم و سردردهای چند روزه عاقبتش بود.
تصمیم گرفتم عصبانی نشوم. بپذیرم که بای دیفالت همه بی‌شعورند مگر اینکه خلافش ثابت شود و احمقانه‌ است اگر برای خاطر بی‌شعوری مردم بمیرم. 
تصمیم خودخواهانه‌ای‌ست. اما این‌چیزی‌ست که باورش کرده‌ام. آدم‌های معدودی هستند که آدم مانده‌اند.

-در راستای همان بندهای قبل نزدیک بود به این ورطه بیافتم که حالا که همه بی‌شعورند، بهترین راه ساده‌زیستی و خوشحالی این است که بی‌شعور باشم و هم‌رنگ جماعت شوم. 
کتاب انسان در جستجوی معنا را خواندم. تنها چیزی که از خواندنش عایدم شد این جملات بود :

" انسان شیئی در میان اشیاء دیگر نیست. اشیاء از خود اختیاری ندارند، ولی انسان موجودی‌ست در نهایت خودمختار و برگزیننده. در قالب محدودیت‌های موهبتی و محیطی آنچه که او شده چیزی است که خود ساخته، در اردوگاه کار اجباری، در این آزمایشگاه انسانی و در آنجایی که انسانیت به‌محک زده‌شد، به‌طور مثال ما شاهد و ناظر زندگی رفقایی بودیم که بعضی از آنها چون درندگان و پاره‌ای دیگر چون قدیسین رفتار می‌کردند. انسان هر دو استعداد و توان را در درون خود دارد، و اینکه کدام‌یک شکوفا شود و تحقق پذیرد بیشتر بستگی به تصمیم فرد دارد، تا شرایط و اوضاع و احوالی که در آن قرارگرفته‌است."

همین جملات که اتفاقن موخره کتاب بودند، و در کل کتاب تنها جملاتی بودند که تکانم دادند، برای ارزش‌گذاری مثبت کتاب از نظر من کفایت میکرد.

-در این بل‌بشویی که جامعه امروزمان را فراگرفته، شاید خوب بودن تک‌تک ما، مسئولیت‌پذیری و آدم‌بودن به حماقت تعبیر شود. این ممکن است یک واقعیت باشد. اما حقیقتی هم در این میان وجود دارد. ارزش‌ها و اصول آدمیت در همه دوران ارزش خواهند‌ماند. چه باور داشته‌باشیم و چه باور نداشته‌باشند.

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۲

بهزیستی

امروز وقت مناسبی گیرم اومده‌بود برای نوشتن اون‌یکی وبلاگه. مدتهابود توی دلم باخودم درگیری داشتم و بلاخره زمان دست‌داد تا همه افکار منفی درمورد خودم رو بنویسم. بعد دیدم اوه‌اوه این‌طوری اگه پیش‌برم که افسرده می‌شم از دست خودم و زندگیم. بعد به نوشته‌هام اضافه کردم: راه مثبت‌کردن این منفی‌ها ! 
هر راهکاری به‌ذهنم اومد رو لیست کردم و یک برنامه زمان‌بندی کوتاه‌مدت براش درست کردم.
 در این لحظه سهم امروزم رو حدود نود درصد انجام داده‌ام . بسی از خودم خوشنودم.

 خواستم بگم یه‌وقتی که فکر می‌کنین به‌درد هیچی نمی‌خورین بس که فلان و بهمانین، می‌شه بشینین و اول اون افکار منفی رو تخلیه کنین روی کاغذ یا روی بلاگتون تا از شکل موهومی خارج بشن و جسم بگیرن. بعد روش مبارزه رو با تک‌تک‌شون لیست کنین و شروع کنین به مبارزه و یکی یکی رو تیک بزنین... بعد می‌بینین که خیلی بهتر از اونی هستین که فکرش رو می‌کردین.

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۲

تهران گاهی زیبا هم هست

رگبار بهاری تهران را مثل ماه کرده‌است. آن‌قدر همه‌چیز زیباست که از فرط شوق به گریه می‌افتم. درختانی که دیروز هرس شده و بی‌شاخ و برگ بودند، امروز سبز به همان سبزی که خسرو شکیبایی می‌گفت، می‌درخشند. بزرگراه مدرس به‌قدری قشنگ شده که نمی‌توان بی‌توجه از آن گذشت.. به‌خصوص که ترافیک دیوانه‌وار اسفند هم نیست.
....
امروز سرراه رفتم باشگاه ورزشی آرامیس را ببینم. توی ظفر است و مدتهاست تعریفش را شنیده‌ام. 
آرامیس بیشتر شبیه یک وزارت خانه است بس که بزرگ است. محلی که به‌نظر می‌رسدکارمندان زیادی دارد چون کارت ساعت و تابلوی اعلانات دارند و یک رسپشن شبیه رسپشن ادارات دولتی. 68 درصدش مال بانک تجارت است. انواع ورزشهای هوازی من‌جمله رقص‌های مختلف مثل زومبا را دارد. بادی بیلدینگ‌های مختلف و ماساژ و سونا و استخروجکوزی و فلان و فلان. بخشهای پزشکی و فیزیوتراپی هم به‌هم‌چنین. فقط یک اشکال بزرگ در کنار این همه به‌چشم می‌خورد. مثل اکثر باشگاه‌های ورزشی که به هر دو جنس زن و مرد سرویس می‌دهند، بهترین ساعتهایش مال آقایان است. خانم‌ها فقط صبح‌ها تا ساعت چهار و نیم عصر می‌توانند استفاده کنند. البته به‌جز ورزشهای هوازی. خوب من شنا و بادی‌بیلدینگ را می‌خواستم که نشد. 
....
آن قدر روزنامه‌ها و تریبون‌ها مشایی-مشایی می‌کنند که ممکن است باز از لج‌مان برویم به مشایی رای بدهیم. حماقت پایانی ندارد. از هر لحاظ.

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۲

اصول زندگی

بلاخره کارهای ساختمون تموم شدن. امروز کابینت آشپزخونه کوچیکمون رو آوردن و حالا طبقه پایین رسمن یه دفتر روشن و خوب شده. خیلی زحمت کشیدیم. خودم از همه بیشتر. ولی ارزشش رو داشت. خیلی‌ها این وسط بهم گفتن خرم. خیلی وقتها هم احساس کردم نکنه واقعن خرم؟ هیچ نتیجه مثبت شخصی برام نداشت که مستقیم به‌خودم برسه. جز زحمت. ولی در تمام لحظات احساسم می‌گفت کار درستی دارم انجام می‌دم. 
خیلی از کارهایی که می‌کنم مثل همینه. ربط خاصی به من ندارن. می‌شه انجام ندم. مثل بقیه. می‌شه بمونه روی زمین. مثل همه سالها و ماه‌هایی که روی زمین بوده و کسی درموردشون شکایتی نداشته. اما من بقیه نبودم و نمی‌تونم باشم. اگر کاری می‌کنم به این فکر نمی‌کنم که عایدی مستقیمش برای من چی می‌تونه باشه. چه‌بسا نه تنها عایدی نداشته که چیزی رو هم از دست‌داده‌باشم. ولی فکر کردم کار درست همینه که الان می‌کنم وفقط همین برام کافی بوده. حالا اگر کسی ممنون شده، خوشحال‌تر شدم واگر هم نشدن که هیچی.
این مدت یکی از فکرهام همین بود. که آیا درسته به اکثریت بپیوندم و طوری زندگی کنم که فقط فایده شخصی در اون نهفته باشه؟ یه‌وقتی، سالهای خیلی دور، ایرج بهم گفت آدم باید اصولش رو برای خودش تعریف کنه و بعد بر طبق اونها زندگیش رو بسازه. 
خوب منم یکی از اصول زندگیم همینه. انجام دادن کار درست. در مورد روابطم با دوست و غریبه هم سعی کردم همین طور باشم. (به‌جز مواردی که احساسات جلوی منطقم رو گرفته). تقریبن همیشه از نتیجه راضی بودم. رضایت درونی بهترین فایده شخصی اموراتی بوده که از نظر بقیه بی‌فایده بوده.
بگذریم.
بچه‌های مالی ازم تشکر کردن. با یک ایمیل محبت‌آمیز. این که آدم بدونه دور و برش کسانی هستن که خر فرضش نمی‌کنن و هنوز ارزشها رو می‌فهمن، یکی از بهترین چیزهاست.

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۲

در جستجوی معنا؟

یک کتاب دارم می‌خونم. اسمش درجستجوی معنا است. توی مقدمه‌اش نوشته‌شده برای کسانی نوشته‌شده که زندگی کردن رو فقط رنج می‌بینن و هیچ دلیلی برای ادامه‌اش ندارن. گفته با خوندن کتاب می‌فهمی که می‌تونی در رنج هم انگیزه زندگی رو پیدا کنی. یک‌چیزی توی همین مایه‌ها. 
دیشب ساعت یک و نیم مقدمه‌اش رو شروع کردم. ادامه ندادم چون فکر کردم باید با حواس جمع بخونمش. 
مدتهاست دلیلی برای زندگی نمی‌بینم. هیچ چیزی که بتونه برام وابستگی بیاره ندارم. به‌نظرم الان رفتن یا سی سال دیگه فرقی نمی‌تونه داشته باشه. 
من آدمی بوده‌ام که همیشه زندگی‌ام و علتش رو خودم برای خودم ساخته‌ام. ولی الان دیگه عاجزم از این ساخت و پرداخت. 
این کتاب رو چندجا معرفی کرده بود. سی بار هم چاپ شده. امیدوارم چیزی داشته‌باشه و به‌مزخرفی کتاب راز یا چرندیات اسکاول‌شین و فیلان نباشه. اونا برای وقتی خوبن که یه‌عالم وابستگی داری و خود زندگی داره روی ریلش راه می‌ره. برای من که قطارم وایستاده یه‌جا خوندنشون احمقانه‌است.

چهارشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۲

فکرهایم-1

یکی از چیزهایی که توی دوران عید بهش فکر کردم این بود که نکنه دارم بر خلاف جریان آب شنا می‌کنم؟ چرا همه دارن یه سازی می‌زنن و من درست ساز مخالف رو می‌زنم؟ 
بعد به صدای سازم گوش کردم. سعی کردم قاضی منصفی باشم و هی سعی نکنم دنبال نشونه‌هایی بگردم توش که حق رو یه‌جورایی به‌خودم بده. 
امروز درست همین امروز یا دقیق‌تر بگم همین امشب به این نتیجه رسیدم که حق با بقیه است. به‌نظرم واقعن ساز مخالف بدصدایی اومد.
یادم باشه.
یادم بمونه که زندگی واقعه‌ای جدی نیست. من زیادی همه‌چیز رو جدی می‌گیرم. باید وا بدم.

آنچه برما رفت..

آخ که چه شروعی داشتم برای سال جدید! صبح اول وقت با آقای همسایه که پیمانکاری برنامه نوسازی شرکت را به‌عهده گرفته، رفتیم شرکت. با این انتظار که همه‌جا چیده‌شده و تمیز و مرتب است. در را که باز کردم، طبقه بالا غرق خاک و کثافت بود. اتاقم افتضاح. انگار اصلن بعد از نقاشی هیچ نظافتی نشده بود. یک کمی غرزدم و آقای همسایه مرا برد طبقه پایین را نشانم بدهد. اوضاع بهتر بود ولی آن‌چیزی که توی ذهنم ساخته بودم، اصلن.. البته که خیلی نو شده‌بود و برق و لوله‌کشی و نقاشی و سرامیک و .. ولی کار تمام نشده بود و من با این اخلاق گهم اگر کار ناتمام باشد، برایم با هیچ برابر است. یک کمال‌گرای الاغ.
خیلی سعی کردم خودم را نگه دارم و عصبانی نباشم. به دوستم که منشی شرکت است، غرزدم. گفت مراقب باشم چون یکی از تحصیلدارهایمان استعفا داده و فقط همین دومی را داریم.
گمانم کمک خدا بود که توانستم به‌خودم مسلط شوم و با خودم بگویم گور پدر همه‌چیز..سلامتی خودم از هرچیزی مهم‌تر است.
جای خالی منشی‌ام خیلی دیده‌می‌شد. از دوستم سوال کردم تماسی نداشته؟ با بدذاتی گفت چرا اتفاقن زنگ زد و تبریک عید گفت و گفت که یک روز می‌آید کارش را تحویل می‌دهد. فهمیدم که بهتر است دیگر درموردش حرف نزنم و سوالی نکنم. ساکت شدم و فایل رزومه‌ها را برداشتم و شروع کردم به تماس‌گرفتن با چندنفر. چند تا از همکاران قدیم هم کسانی را قبلن معرفی کرده بودند که توی ایام عید ازشان خواهش کرده بودم نفراتشان را چهاردهم بفرستند برای مصاحبه.
دو نفر را همین امروز مصاحبه کردم. خیلی کمک کرد به این‌که غصه‌ از دست‌دادن منشی‌ام کمتر شود. عین کسی که از عشقش جداشده و می‌رود کاباره..
بقیه وقت را به تمیز‌کردن و مرتب‌کردن دفتر گذراندیم. بچه‌های فروش نیامدند. می‌دانستم که نخواهندآمد. ولی خوب شد که امروز را رسمن تعطیل نکرده بودیم. لااقل به امور اولیه رسیدیم. سال بعد هم، به‌جز تعطیلات رسمی، دیگر تا پانزدهم شرکت را تعطیل نمی‌کنم. اگر عمری باقی باشد و زندگی‌ای.
امروز عصر به تمیز‌کردن خانه گذشت. جای خالی مامان و بابا را شستم و رفتم. نشد که درست و حسابی بهشان برسم. خلقم تنگ بود و حواسم پیش شرکت و منشی ازدست‌داده‌ام. دلم می‌خواهد چند روزی بروم پیششان. در اولین فرصت تعطیلی. از دلشان دربیاورم و بهشان بگویم خیلی خوبند. 
این مدت خیلی فکر کرده‌ام.. بعد درباره فکرهایم می‌نویسم. این فقط شرح ماوقع بود.