یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۲

دل ناخوش

مشهدم. 
سه هفته هست که با بابا و مامانم. سیزده روز تهران و بقیه را مشهد بوده ایم. تعطیلات خوبی برایم نبود. خسته کننده و کسالت آور. من بداخلاق و اخمو و توی خودم. هرکار می کردم، بعد از شش ماه دوباره دیدن خانواده، مثل آدم رفتار کنم نشد. 
بخشی از بداخلاقی ام به خاطر کنار نیامدن با رفتارهایشان بود. هرچند کاملن متوجهم که همه این تفاوتهای زیادمان به خاطر اختلاف سن است و اینکه آنها به پیری رسیده اند و من دارم میانسال می شوم. مدام با خودم حرف می زنم که یادت باشد به آدمی که هفتاد و اندی سال از زندگی را با طرز فکری گذرانده و توشه ای اندوخته، نباید فهماند که توشه اش آن نیست که باید باشد.. این فهماندن جز ناامید کردن و غصه دارکردنش نتیجه ای ندارد.. اما به هرحال غصه ای که روی دل آنها نمی گذارم، روی دل خودم می نشیند.
 قسمتی دیگر از بدخلقی ام، مربوط به گرفتاری های ذهنی خودم است. تصور شروع کار، یک جوری مرا می ترساند. تا نیمه اردیبهشت باید وحشتناک کار کنم. سوگلی ام را بیرون کرده ام که دست راستم بوده. یک سمینار و یک نمایشگاه در پیش داریم. واردات. بانکها و وامها. کنار آمدن با مسائل اضافه حقوق سال جدید. فصل فروش هم هست.
وقتی زیاد کار دارم، باید دلم خوش باشد تا بتوانم خوب کار کنم. اما دلم هم خوش نیست. از بابت پرسنل و خودم و رفتار آنها و رفتار خودم ناخوش است.
ظاهراً همه چیز مرتب و روبه راه است. اما من آشفته ام.
مشهد-کسالت مفرط

یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۲

بی‌تفاوتها

 دو روز دیگر می‌رویم مشهد. بابا راضی نشد که بیشتر بماند و من مشهد نروم. عصری خواستم زیاد اصرار کنم، دیدم فایده‌ای ندارد. چقدر لجباز است و هیچ عوض نشده. من حتی خودم را خود‌خواسته هم نمی‌توانم عوض کنم، چه برسد به اینکه کسی نخواهد و من بخواهم تغییرش بدهم.
...
کارهای ساختمان کند پیش می‌رود. ریزه کاریها. نمی‌دانم وقتی مشهد بروم آیا همه‌چیز مرتب خواهد‌بود یا نه. ولی بلاخره یک‌چیزی خواهد‌شد.. بدترین حالت این است که بعد از تعطیلات تمامش می‌کنیم. فرقی نمی‌کند.

شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۲

گذر عمر

امروز شرکت نرفتم. بابا برای کلیه‌اش باید قرص فروزماید بخورد و بعد از خوردنش مرتب احتیاج به دستشویی دارد. هیچ‌جا هم دستشویی نمی‌رود. بنابراین وقتی می‌خواهیم برویم بیرون، قرصش را نمی‌خورد. دیشب کلیه‌درد بود. امروز یا باید تنهایشان می‌گذاشتم و یا نمی‌رفتم. نرفتم. تلفنی کارها را هماهنگ کردم. امروز نقاشی طبقه بالا تمام شده. از فردا صبح باید بچینیم. سرامیک طبقه پایین هم تمام شد. یک عالم کار هم این بین سر از جا درآورد. مثل کانال برقی که وسط خراب کردن دیوار، قطع شد و سیمان کردن و تعمیر آزمایشگاه جدید آقا شیره که الان شمال هستند. لوله‌کشی آزمایشگاه خودمان را هم باید درست می‌کردیم. 
فردا باید بروم سهروردی و حتی‌المکان کابینت پیدا کنم. آشپزخانه را خراب کردیم و اوپن شد. حالا هم باید کاشی‌کاری شود و کابینتش را عوض کنیم. کاشی هم لازم است. از پنجم بنی‌هاشم باز می‌شود و باید قبل از مشهدرفتن کاشی را بخرم.
سخت‌ترین قسمت کار این است که طبقه پایین باید چیده شود.
...
بابا و مامان و دایی دارند یک سریال مزخرف ترکی را نگاه می‌کنند. یک کم اگر توی ساختش جلو رفته‌‌بودند، تبدیل می‌شد به فیلم پورنو.
حریم سلطان و یک سریال دیگر را باهشان نگاه می‌کنم. کار دیگری نمی‌شود کرد.
اصلن موسیقی تمرین نکرده‌ام. حتی یک خط هم از شعر ایتالیایی وحشتناکم را حفظ نیستم!

ارزش ها کدامند؟

سال نود و یک بد نبود. ولی خوب هم نبود. فاجعه‌ای درکار نبود. اما لذتی هم برایم نداشت. روز آخر سال سوگلی‌ام را از شرکت اخراج کردم. 
....
تقریبن هرکسی که می‌شنود توی این تعطیلات مشغول برنامه‌های نوسازی ساختمان شرکتم، شماتتم می‌کند. آنقدر شنیده‌ام که احمقم که کم‌کم خودم هم دارد باورم می‌شود احمقم.
راستش آدمهای این روزگار را که می‌بینم، ته دلم می‌دانم که راست می‌گویند. مصیبت اینجاست که نمی‌توانم جور دیگری باشم.
...
چند تا آرزو برای سال جدید دارم. یکی بهترشدن زندگی گل‌یاس است که دیگر برایم فقط آرزوست.
سلامتی و آرامش هم هست.
سفر هم هست.
ولی از همه مهم‌تر این است که بتوانم توی رفتارم متعادل باشم.
...
بابا درحال مکیدن آب‌نبات ترش است. نمی‌توانم تمرکز کنم!

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۱

خسته ام.

شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۱

روزانه ها

- مهمونام رسیدن. همه چی تا الان خوب بوده.
- مدیرعامل مهربون رفت. 
- دایی رفت.
- توی شرکت برنامه نوسازی ساختمون بخش مالی رو داریم + نقاشی واحد خودمون + یه عالمه کار که در این رابطه است.
- یکی از سالنهای پایین رو برای آقا شیره باید تبدیل به آزمایشگاه معدن کنیم. خودشم گذاشت رفت شمال. یعنی طبعن توقع داشت که ما می کنیم دیگه؟!
- یک تحصیلدار جدید باز باید بگیریم. نفری که آبان آوردم برای چهارمین بار توقع افزایش حقوق داره. فکر کنم یک تخته ش کمه. می گه هشتصد بهم بدین راضی شم + پنجشنبه هام رو هم تعطیل کنین.
- سریال های ترکی GEM رو تماشا می کنم! این از عواقب زندگی با خانه و خانواده است.
- یک آهنگ ایتالیایی رو باید از بر کنم. 
- کسر خواب.
- حواسم پیش زندگی گل یاسه. خیلی افتضاحه .
- به مامان و بابا نگاه می کنم. دو سال بود که پیشم نیومده بودن. از خودم سوال می کنم بار بعدی چطور خواهندبود؟ این بار مامان تقریبن نمی تونن راه برن. ماکزیمم نیم ساعت تا یک ساعت می تونم ببرمشون بیرون از خونه. هر یک ربع هم چند دقیقه باید بشینن تا کمردردشون آروم بشه.

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۱

روزای آخر سال

فردا مامان و بابا می یان. خیلی از کارهام مونده. امروز هم دو تا کار ناجور توی شرکت داریم. سرم خیلی شلوغه ولی خوشنودم از خودم که وسط همه برنامه ها کارهای مخصوص دلم رو هم انجام می دم. 
....

یک چیزی رو طی سالها کار با مدیرعامل مهربون یاد گرفتم. که تا می شه از گفتن حرفایی که ضرورتی نداره، پرهیز کنم. خیلی از حرفها فقط برای پرکردن زمان و مکان گفته می شه و بعد می شن بلای جون. 
....

شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۱

!

دستهام کماکان می‌خاره. اون‌قدر که شبها خواب عمیق ندارم و به‌نظرم یک دلیل عصبانیت و بی‌قراریم سرکار هم همینه. به‌پیشنهاد کتایون و بقیه رفتم بتامتازون خریدم. قرص ضدحساسیت هم می‌خورم. ولی بی‌فایده است. امشب یک لیوان بزرگ آب زرشک خوردم. شیرین و شورش کردم ولی منتظرم فشارم بیاد روی صفر و سردرد هم به خارش اضافه بشه. فردا باید برم دکتر و قید ویزیت سی‌هزارتومنی رو بزنم. :(
...
باز شبهای عیده و کارمون زیاد در حد آخر دنیا. امروز از ساعت هشت و نیم تا پنج و نیم عین تراکتور بی‌وقفه کار کردم. به همه این کارها نوسازی طبقه پایین شرکت هم اضافه شده. سرامیک کار و نقاش و برقکار. غرغرهای بعضی از بچه‌ها هم هم‌چنین. یکی می‌خواد بره مرخصی توی این شلوغی. اون‌یکی حقوق اسفند و بهمنش رو علاوه بر عیدیش می‌خواد. یکی دیگه چکهای مشتری‌هاش نقد نشده و فروشش خرابه. پسر جدیده هم یه‌هو گذاشت و رفت. یعنی مریض سخت شد و گفت باید بره بیمارستان. نفهمیدم از کار خوشش نیومد یا واقعن مریض شد.
مدیرعامل مهربون یه‌هفته دیگه داره می‌ره خارج و روزهای رفتن اون هم به‌نوعی پایان دنیاست. وکالت‌های متعدد و هماهنگی‌هایی که فقط باید با اون انجام بشن و جلسه و جلسه و جلسه..
شرکت ما یه‌جای خاصیه. همه عین فرفره دارن می‌دون و همه‌ش هم سرمون شلوغه. مدیرعامل مهربون می‌گه چون واقعن کار می‌کنیم. البته ما چندتا کار مختلف هم با هم انجام می‌دیم که هیچ ربطی هم به هم ندارن و همه بهشون عادت کردیم و توی دل ما خیلی هم به هم مربوطن!
خلاصه بل‌بشوییه این روزها. وسط این عرصات، تمرین گیتار منم هست. هی باید شعر از برکنم. با این حافظه موش‌موشکم.
مامان و بابا آخر هفته می‌یان. دایی هم همون شب می‌ره. شب قبل از اومدن اینا، آخرین جلسه مالی با مشاور شرکته و فکر کنم تا نه شب شرکت باشیم. باید برای برنامه رفتن دایی و اومدن اینا غذا درست کنم. زودپزم خرابه و نمی‌دونم چکار کنم. اینا که می‌گم معضله واقعن. چون نمیشه نکنم و همه به هوای من هستن. 
این همه برو و بیا ده دوازده روز دیگه ادامه داره و بعد پونزده روز مملکت می‌خوابه و خلاص. البته باز من توی دوره خواب مملکت باید هم کلاس گیتارم رو بدم چون خانم معلم ولم نمی‌ده و به بنا و نقاش و برقکار هم برسم.

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۱

می‌خارد!

مرض عجیبی گرفته‌م. حدود ده روزه که دستام خارش دارن. فقط پشت دست و ساعدم. دو روزه که شدت خارش دیوونه‌کننده شده. طوری که دیروز اون قدر عصبی شده‌بودم که نزدیک بود همه رو گاز بگیرم. الانم همون‌طوره. به‌خیال آلرژی، هر جور خوراکیی که فکر می‌کردم باعثش باشه رو قطع کرده‌م. فقط سردی می‌خورم. روی دستام کمپرس خیار گذاشتم. وازلین زدم. صابون گلیسیرین زدم. هی با آب سرد می‌شورم. ولی دارم دیوووووووووووووونه می‌شم. حتی آنتی هیستامین هم اثر نداره.
گفتم شاید یکی چاره‌ای بهم نشون بده.

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۱

آه

چقدر دلم می خواد میشد کاری برای بهترشدن اوضاع مملکت بکنیم. به دولتمردان مون که هیچ امیدی نیست. دلم می خواد قبل از اینکه بی فرهنگی برامون یک اصل بشه و دیوونه بودن و حق هم رو خوردن دیفالت زندگی هامون بشه؛ یک جوری یه اقدام همگانی؛ یه کمک؛ یک کاری ... یک کاری بکنیم.. زندگی کردن توی این دیوونه خونه دیگه داره ناممکن می شه. از همه چیز بدتر اینه که بیشتر بی فرهنگی ها رو کسایی انجام می دن که داعیه فرهنگ شون آدم رو کشته.

جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۱

وقتی خانم و آقای خانه یکی می‌شوند

درحد وحشتناکی خسته‌ام. آنقدر که فقط دلم می‌خواهد دراز بکشم جلوی مبل و بدون فکر یک برنامه چرت و پرت رو نگاه کنم. 
دیروز با آقایان دفتر مشهد، چندتا از بچه های تهران، یک کارشناس پسته و مدیرعامل مهربان رفتیم دیدن باغ‌های پسته قم و ورامین. ساعت نه و نیم شب خونه بودم.
امروز هم همان جمع دیروز رفتند ساوه. من جیم شدم.
 رفتم خرید شیرینی و آجیل عید و چند تا سفارش مامانم. گوشت و مرغ و ماهی و سبزیجات هم برای آمدن‌شان باید می‌خریدم. همه خریدها تا ساعت یازده تمام شد. دو ساعت هفتصد هزارتومان خرج کردم و برگشتم. 
گوشت‌ و مرغها را تمیز کردم و جمع کردم.  سه جور غذا درست کردم. سبزیجاتی که خریده بودم تمیز و جابجا کردم و آجیل‌های خودم را از چیزهایی که برای سرراهی دایی و مدیرعامل مهربان گرفته‌بودم، سوا کردم و هرکدام را گذاشتم سرجایش. بعد ماهی سرخ کردم و درنهایت شل‌و پلی ماهی‌پلو و کوکو‌سبزی خوردم. 
باید می‌رفتم منزل دایی و غذاهایی که براش درست‌کرده بودم می‌بردم. ساعت سه بود. توی راه به چرت‌زدن افتاده بودم. کارم تمام شد و برگشتم ریخت و پاش این‌همه امورات را جمع کردم. دوش گرفته‌ام و الان منتظر دوستم هستم. 
انگشتهام دارن ترک می‌خورن. یک ساعت فرصت دارم که کمی موسیقی تمرین کنم.
امروز روز خوشم بود، هفته بعد وقت مراسم خانه‌تکانی‌ست!