سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۱

پلیس امنیت ملی و اخلاقی و وطنی و فیلان

امروز تصادف کردم. توی ترافیک شدید بودم که بهو ترافیک باز شد و همه با سرعت از جا کنده شدن و بعد یکی کوبوند به ماتحت بنده. تلفن زدم شرکت و دو تا از بچه ها اومدن پیشم. هزاربار به 110 زنگ زدیم و نیومد. بلاخره بعد از حدود یه ساعت، کوپن بیمه طرف رو گرفتیم و الهی به امید تو قضیه رو خاتمه دادیم.
دیشب هم داشتیم از پارکینگ شرکت در می‌اومدیم که دیدیم به‌به! یکی قائم بر در پارکینگ‌مون پارک کرده. بی هیچ نشونه‌ای. تموم زنگای کوچه رو زدیم و خبری نبود. چهار بار زنگ زدیم به 110 و نیومد. پلیس رو که توی خیابون اصلی دیدم، بدو بدو رفتم سراغش که لااقل بیاد جریمه کنه. از من التماس و از اون ناز. بلاخره رییس یارو به زور فرستادش که جریمه رو بنویسه که مردک اومده بود و با شرمنده‌ام، شرمنده‌ام، ماشینش رو یه دقیقه پیشش ورداشته بود و رفته بود.
می‌گم یعنی همچنین پلیس خوبی داریم و 110 نازی. حالا یه زنگ بزن و بگو توی کوچه پارتیه. شصت تا ماشین می‌یان تا با صاحاب پارتی شیرینی بخورن و گپ بزنن. متوجهین که؟

جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۱

تعامل مثبت

هفته پرکار و درعین‌حال بیکاری  توی شرکت بود. مهمان‌ داشتیم. وقت تلف شده با مهمان زیاد است ولی دعوت‌کردنشان هم اجتناب‌ناپذیر بود. شریکی که سر قله‌قاف باهش کارخانه جدیدی درست کرده‌ایم.. یک آقای دکتر خوب که من در کنارش مصداق کامل تنسی تاکسیدو هستم و او آقای ووپی. بلاخره قبول کرد شریک‌مان باشد-انشاء الله!- و با هم کارمان را توسعه بدهیم. بچه‌های فروش هم ماموریت نبودند و وقتی هستند سرمان شلوغ است. مخصوصن یک کارمند نسبتن جدید داریم که چند ماهی‌ست آمده و عین جیرجیرک مدام حرف می‌زند.

کار کردن با بچه‌های فروش یک لذت خاص دارد. هرکدام‌شان طرز رفتاری مخصوص خودشان دارند. یکی با ظاهری خونسرد خواسته‌اش را مطرح می‌کند و وقتی رد می‌کنم، با همان خونسردی ظاهرن بی‌خیال می‌شود درحالیکه می‌دانم منتظر فرصت مناسبی‌ست که من سرحال باشم یا حواسم نباشد تا همان خواسته را بگذارد روی میز و در عین ناباوری‌ام متوجه می‌شوم که امضایش کرده‌ام.
 یکی دیگر جنتلمن است. هیچ خواسته نامعقولی ندارد. چک همه مشتریانش را به‌موقع می‌گیرد و وصول می‌کند. فروشش خوب است و وقتی باهش حرف می‌زنم نباید چهاردنگ حواسم را جمع کنم که مبادا یک چیزی را بهم بچپاند. تابه‌حال عصبانی‌ام نکرده. 
جیرجیرک قبل از مطرح کردن خواسته‌اش یک داستان چهل‌صفحه‌ای برایم تعریف می‌کند با شیرین‌زبانی خاص آدم‌های بازاری.. یک تئاتر کامل وقت مطرح‌شدن خواسته‌های او داریم.. تا به نتیجه نرسد ول‌کن نیست.. 
 یک جوجه هم داریم. همان کارمند تازه‌ای که فکر می‌کردم طلبه است و اصلن نیست. همان اول با اولین تذکر لباس پوشیدنش را تغییر داد و الان یک جوان خوش‌تیپ است. دور خودش می‌گردد چون بچه‌هایی که او را برای آموزش بهشان سپرده‌ام، سرشان شلوغ است و هیچ‌کدام حاضر نیستند پیک فصل فروششان را حرام آموزش او کنند. مجبور شدم خودم عهده‌دارش شوم. 
کارمندهای مشهدی‌مان پیرند و لجوج. مردسالار و سنتی فکر می‌کنند. من را به عنوان مدیر قبول دارند و بس. هروقت خواسته‌ای دارم باید منتظر یک فرصت مناسب باشم که کودک‌شان نوازش کامل شده باشد و حرفم را با قند و عسل به‌خوردشان بدهم. وای به‌روزی که هر دو در موضع والد باشیم. اصولن آنها فقط دو حالت کودک و والد دارند. از بالغ خبری نیست... 
از کار کردن با همه‌شان کیف می‌کنم. حتی وقتی به‌شدت عصبانی‌ام می‌کنند و سردرد می‌شوم.
...
این هفته خودم را جمع و جور کردم و تقریبن همه کارهای عقب‌افتاده را انجام دادم. رفتم آزمایش دادم. چشم‌پزشکی رفتم. شماره چشمم به دو و نیم رسیده. عینکهایم را گرفتم. از همه مهم‌تر رفتم پایتخت و لپ‌تاپم را با کمک محمود انتخاب کردم. یک لپ‌تاپ سفید سونی بسیار خوشگل گرفته‌ام با ویندوز هشت.. با اینکه سرم شلوغ بوده، ولی هروقت شده باهش ور رفته‌ام تا قلق‌هایش دستم بیاید... ویندوز هشت جالب و متنوع است. یک‌جورهایی شبیه آیفون است.
...
کلاس موسیقی را می‌روم. گرچه دو روز است دارم وسوسه می‌شوم این هفته را بپیچانم. چون تمرین ندارم و آهنگی که باید از بر کنم خیلی خیلی طولانی‌ست. کوردهای آسانی دارد ولی لامصب شعرش دو صفحه است. بسیار هم قشنگ است. برایتان می‌گذارم گوش کنید.

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۱

خنگی مفرط

هزاربار آهنگ yesterday when I was young رو گوش کرده‌ام. ولی از بر نمی‌شم. حس می‌کنم خنگ شده‌م. چرا توی کله‌م فرو نمی‌ره، احتمالن مربوط به همون خنگیه.. از بس پنیر خوردم لابد این مدت.
...
یکی از بچه های فروش که سوگلی منه، توی کارش شدیدن پس‌رفت کرده. خیلی نگرانم. دو تا استان خیلی خوب دستشه و فروشش مثل موشک سیر نزولی داشته. نمی‌دونم چکار کنم. امروز یه جلسه طولانی داشتیم با بچه‌های فروش. گفتم شاید بیاد و حرف بزنه و از کارهاش بگه و در ضمن پیشرفت بقیه رو هم ببینه و گوش کنه، بتونه اشکال کارش رو پیدا کنه. ولی جلسه‌ای بود انگار برای شمردن نقاط ضعف اون. همیشه هم با خودم می‌گم وقتی با مدیرعامل مهربون هستیم، حواسم باشه که جلوی بچه ها نقدشون نکنم و پشت‌شون وایسم. ولی توی جلسه اختیارم رو از دست می‌دم و هی فکر می‌کنم که نیازه مشکلات رو توضیح بدم و در نتیجه اون طرف می‌ره یه گوشه و من و مدیرعامل مهربون یه‌ور دیگه.. بقیه هم می‌شن تماشاچی‌هایی که شاید ته دلشون زیاد هم از اوضاع جلسه بدشون نیاد. 
فردا باز باهش جلسه داریم. یه‌کاری باید بکنیم وگرنه استان فارس و خوزستان رو از دست می‌دیم و این یعنی افتضاح. بعد از سه-چهار سال شخم زدن حالا دوباره برسیم به نقطه صفر اول..
...
امروز روز مثبتی برام نبود. خوب کار نکردم. دور خودم می‌چرخیدم.. الکی وقت رو هدر دادم.. یه‌جوری گیج می‌زدم. فردا باید جبران کنم. 
...
برم شعر از حفظ کنم. 
بچه که بودیم چجوری جدول ضرب یادمون دادن؟ یا حتی کمی بعدترش چجوری جدول مندلیف رو عین خر بلد بودم از بر بخونم؟

جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۱

لیست سخت زندگی برای یک ماه مانده تا آخر سال

احساس می‌کنم دارم وقتم رو گند می‌زنم از اساس. دیروز سردرد بودم. از سردردهای حسابی بد. امروز هم نصفش به تموم‌کردن این درد گذشته.
 یک عالمه کار نیمه‌تموم توی فکرمه که براشون هیچ اقدامی نمی‌کنم. یعنی یکی از بدترین مشکلات من ترافیکه. از همه کاری پشیمونم می‌کنه. البته بهانه بود این. خیلی از کارها رو باید توی خونه انجام بدم. اونا هم از بس خودم رو به خودم می‌مالم، وقتی براش نمی‌مونه. 
ورزش رو یک خط در میون که چه عرض کنم، شش خط در میون می‌رم. یه عالمه پرینت روی میزم دارم که دستور ورزش‌های مختلف توی خونه است. هی این زنای خوش هیکل توی تلوزیون رو تماشا می‌کنم و می‌گم از فردا.. کدوم فردا؟
خیلی خیلی دلم می‌خواد یک کم زبان بخونم. تا الان فقط دلم خواسته. اینم از این.
طبق معمول با تمرین موسیقی هم خوددرگیری دارم. وقت تمرین به این فکر می‌افتم که خونه باید مرتب باشه و غذای شش روز آینده آماده شده باشه تا من تمرکز کنم. بنابراین ؟!
الان باید یک لیریکس سخت رو از برکنم. یک ریتم رو هزاربار بزنم.. یک آهنگ رو کامل تمرین کرده‌باشم. برای همه اینها سه روز وقت دارم. 
کارهای نیمه تموم، لذت زندگی رو ازم می‌گیرن. برعکس وقتی که آدمم، خیلی خودم رو ستایش می‌کنم. یک‌وقتایی یک بلدوزر از یه جایی پیدا می‌شه و بلندم می‌کنه و همه کار می‌کنم.. ولی الان راننده بلدوزره فکر کنم خوابه.
دو تا دکتر مهم هم باید برم. علاوه بر دوتا دکتر نامهم. وقت چکاپم رسیده. باید برم آزمایش بدم تا تکلیف ادامه قرص‌های تیرویید و چربی معلوم بشه.
 چشمهایم ... چشمهام هم داره دیگه به فنا می‌ره. شماره عینکم باید حتمن عوض بشه.  دکتر روان‌شناسی که فلوکسیتین می‌ده رو هزارساله ندیدم. توی این هزارسال همه‌اش فلوکسیتین خوردم..توی اسفند گمونم وقت دارم. 
دندون‌پزشکی هم باید برای چکاپ برم.
مامان و بابا می‌یان و هنوز هیچ خرید و نظافتی برای عید نکردم..
خداوندا.. چه لیستی شد:((

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۱

کتاب

یک کتابی هست به نام انسان در جستجوی معنا. تعریفش را چندجا خوانده‌ام. فردا می‌خواهم بخرمش. احساس می‌کنم یک نیروی محرکه برای زندگی‌کردن لازم دارم.. امیدوارم خواندن این کتاب همان نیرو باشد.

سه‌شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۱

تدريس فروش

توي شركتم. هوا خوب است و بچه‌ها هنوز نيامده‌اند. گروه فروش البته. امروز بايد به پسرك تازه‌وارد برسم. بيشتر كمكش كنم تا راه بيافتد.. اول كه استخدامش كرديم با خودم گفتم واويلا باز يك طلبه ديگر! ولي اصلا حزب‌اللهي نيست. فقط بسيار مظلوم و ساكت و به‌نظرم بي‌پول است. بعد از دو روز كه از آمدنش گذشت، بهش گفتم توي كارفروش بايد قرتي‌تر لباس بپوشد و پررو باشد. بند اول حرفم را همان فردا عمل كرد. چشمم آب مي‌خورد كه آدم خوبي از كار دربيايد.
...
قسط بانك عقب افتاده. يعني مي‌توانيم بدهيم ولي از ترس عدم تمديد تسهيلات، فعلن دست نگهداشته‌ايم. اين مدت بانك‌ها با دروغ‌هايشان حسابي نقره‌داغمان كردند. گفتند بدهي را پاس كنيد تا تمديد كنيم و نكردند و كلي وضعمان را بهم ريختند. اين بار درست همين بلا را مي‌خواهم سرشان بياورم. گفته‌ام  يك وام ديگرمان را تمديد كنند تا اين يكي را پاس كنيم. حالا خدا مي‌داند كه مي‌توانم گول‌شان بزنم يا نه.
....
يك باد ملايم بسيار خوبي مي‌وزد. در انتظار بارانيم.
....
گراني‌ست.. بي‌نهايت..

یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۱

بوی خوش زندگی

منتظر دایی هستم برای نهار. غول چراغ جادوم. پست قبل رو برداشتم.. نمی‌دونم چرا فکر کردم شاید بی‌انصافی باشه. شاید لحظات خوبی بوده که یادم نیست. به‌هرحال درفت شد.
برای نهار دلمه برگ مو داریم با سوپ جو. برای نهار فردام قورمه‌سبزی پختم. برای امشب آقا غوله و فردای مدیر‌عامل مهربون هم خوراک مرغ با سبزیجات. 
کله صبح رفتم سبزیجات تازه خریدم و همه غذاها رو هم آماده کردم. الان یه بوی غذای اساسی توی خونه‌ست. برای آقا غوله آب کرفس و سیب هم گرفته‌ام. جدیدن دیابت گرفته و همه خوراکی‌های خوب براش ممنوعه. ولی این آب میوه شاهکاره واقعن. هم رنگش و هم طعمش.
خسته‌ام کمی. یه‌سره از صبح دارم توی این خونه هفتاد‌متری می‌چرخم و می‌پزم و مرتب می‌کنم و می‌چینم. خستگیش از نوع خوبه. از نوع زنده بودن. 
مدتیه تصمیم‌گرفته‌ام تنبلی رو کنار بزارم و سنت حسنه مهمون‌داشتن رو هرازگاهی زنده کنم. البته فقط تنبلی دلیل مهمونی‌ندادنم نبود. ولی فعلن می‌خوام به هیچ کدوم از دلیلها فکر نکنم و هر روز تعطیلی که پیش می‌یاد کسی رو دعوت کنم. پنجشنبه‌م از الان پره و چون ظرفیت دو روز مهمونی پشت‌سرهم رو ندارم، بنابراین جمعه تعطیلم.
امسال عید مامان و بابا میان پیشم. البته این خانواده شمعدانی در آخرین لحظه قادرن همه برنامه‌هاتو به‌هم بریزن. فعلن که بلیط گرفته‌ان و امیدوارم بیان. زندگی من ست نشده برای اینکه مرتب مهمون بیاد و مهمونی برم. منظورم از زندگی، البته خودمم. مثلن الان باید به‌فکر لباس باشم. مهمونی رفتن‌های مجردی من با شلوار رفع و رجوع می‌شه. ولی با اونا باید دامن پوشید. و از اونجا که سایز مبارک تغییر کرده، در حال حاضر همه اجزای کمد لباسم بی‌فایده‌ است. خیاط از کجا گیر بیارم؟ شایدم بهتر باشه روزی دویست‌ تا دراز و نشست برم و از این راه خرجم در بیاد؟

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۱

کاش هر زنی در زندگی یک غول چراغ جادو داشته باشه.

خوبه که آدم یه دایی داشته باشه مثل دایی من، غول چراغ جادو. جلوش نیت کنی و نیتت برآورده‌بشه با یه سوت. 
این گوشی آیفون جدید خیلی خوشگله. گوشی بلک‌بری قبلیم رو هم با یکی از همین سوت‌ها صاحب شده بودم. توی خونه دایی دیدمش. یکی براش کادو آورده‌بود و تا گفتم اوه‌ه‌ه‌ بلک بری، کادو داد به من..
با خودم فکر می‌کنم یعنی کی تاحالا برای من ،بدون اینکه بخوام ازش، همچین کاری کرده؟ هیچ‌کی. من کلن آدم خواستن نیستم. یا غرورم اجازه نمی‌ده چیزی بخوام، یا اصولن حس نیاز به داشتن خیلی چیزها در وجودم نیست. مامانم می‌گه وقتی بچه هم بودی، داشتن هیچ چیزی مثل بقیه بچه‌ها خوشحالت نمی‌کرد.. 
احتمالن اشتباه می‌کرده. منو نمی‌فهمیده. صرف داشتن یک چیز نیست که منو سر ذوق می‌یاره... نحوه تصاحبشم هم دخالت داره. همسر عزیزی که داشتم، در کل زندگی کوتاهمون یه گردنبند بهم کادو داد که تونست سر ذوقم بیاره. همون اوایل که دوست بودیم. روزی که داشتم وسایلم رو از خونه مشترک جمع می‌کردم، متوجه شدم که برش داشته. یه دوست‌پسری هم یه زمانی داشتم که چندبار بهم کادو داد.. ولی اون‌قدر وجود خودش مصیبت عظمی بود که همه کادوهاش اشک و خون می‌شدن توی دلم. دلیلش بماند. دوستای دیگه هم داشتم و ازشون کادو گرفتم.. ولی هیچ‌ کادویی انگار محض وجود خودم نبوده. یعنی هیچکی سورپرایزم نکرد. کادویی که توقع گرفتنش رو نداشته‌باشم. که بی‌دلیل باشه.. فقط چون خود اون طرف حال می‌کرده که ذوق رو توی چشمام ببینه. 
یه وقتی آیدا که وبلاگ مخفیم رو می‌خوند بهم توصیه کرد به آدما اجازه بدم بهم کادو بدن. بعد از اون این کار رو کردم. ولی حتی یه بار هم غرورم ارضا نشد. چشمامم برق نزد.
 این گوشی آیفون واقعیتش اینه که به کارم نمی‌یاد. گوشی بلک بری که داشتم برام راحت‌تر بود و منم آدمی نیستم که خیلی فشن باشم و دوست داشته‌باشم بهترین چیز توی دستم باشه. همین‌که نیازم رفع بشه و به‌قدر کافی خوشگل هم باشه، برام خوبه. ولی هر وقت این آیفونه رو نگاه می‌کنم یادم می‌یاد که داییم وقتی این رو برام خریده به تنها چیزی که فکر می‌کرده، برق چشمای من بوده.. 
دلم از بودنش گرمه.. داییم رو می‌گم.

عشق قديمي

توي شركتم. يه موسيقي ملايم و نصب وي‌پي‌ان براي اين كامپيوتر.
 يه لپ‌تاپ جديد خريدم. ايسوس. به‌محض بازكردنش متوجه شدم ازش خوشم نمي‌ياد كه هيچ، باهش كهير هم مي‌زنم. هفت ساله  لپ‌تاپ قديمي‌م رو دارم. زيمنس آلمان. به‌قدري خوش‌دست و راحته كه تصور كار كردن با ايسوس درپيت خيلي سخته!
صبح اول وقت اومدم و لپ‌تاپ جديد رو بسته‌بندي كردم و گذاشتم كه كادو بديم به آقا شيره. مديرعامل مهربون مي‌گه برو پايتخت و يه‌چيزي كه دوست داري بخر. ولي ديشب كه با محمود مشورت كردم، به اين نتيجه رسيدم كه شايد اگر هارد و رم همين عشقم رو عوض كنم بهتر از نسل جديد باهم راه بياييم. مسئله اينجاست كه دلم نمي‌ياد بيشتر از دو و نيم براي لپ‌تاپ شركت هزينه كنيم و با اين قيمت بايد آشغال خريد. كار دنيا به كجا رسيده والله.
خلاصه الان با همون زيمنس آلماني دارم مي‌نويسم و چقدرالان برام عزيز شده !
....
بايد برم. برم و ليست كارهاي امروزم رو بنويسم و شروع كنم يكي يكي رو تيك زدن و شاد شدن.

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۱

حراج

طبقه پایینی مهمانی دارد. از عصر ساعت شش یا زودتر شروع کرده‌اند. صدای موسیقی به‌شکل دیوانه‌کننده‌ای توی ساختمان پیچیده.. یکی دو ساعت اول خیلی آبرومندانه باهشان همراه بودم.. و فکر می کردم چه خوب که بلاخره از این خانه هم صدای شادی درآمد.. الان درحال دیوانه شدنم. سردردم دارد شروع می‌شود. گرومپ‌گرومپ موسیقی مثل پتک توی سرم می‌کوبد. آقای مدیر ساختمان چیزی نمی‌گوید و مطمئنم با زرنگی منتظر است من یا یکی دیگر تلفن کنیم و شکایت کنیم تا برود سراغشان و بگوید فلان همسایه شاکی‌ست. اما تحمل خواهم‌کرد و این بهانه دوست‌داشتنی‌اش را به‌دستش نخواهم داد!
..
وی‌پی‌ان را عوض کردم و سرعتم خوب شد. الان بعد از مدتها دارم با یوتیوب کار می‌کنم.
..
ظهر رفتم پاساژ ونک. حراجش شروع شده. اما چشمتان روز بد نبیند. چه قیمتهایی! کیف دستی لازم دارم. قیمتها از سیصد هزار تومن به بالا بود. همانی که تا سال قبل از هشتاد شروع می‌شد.
بقیه را هم تو بخوان حدیث مفصل.
..
یک مقاله خوب درباره شادی توی بی‌بی‌سی خواندم. لینکش را می‌گذارم. دوست داشتید بخوانید، بد نیست.

پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۱

اخبار بیست و چهل

سرعت اینترنت درحد مورچه ست. نمی‌دونم مال من این‌طوریه یا همه هم‌دردیم؟
...
پروکسیفایرم دیگه با فایرفاکس کار نمی‌کنه. اجبارن به کروم پیوستم. هیچم خوب نیست.
...
دیشب یه‌خبر وحشتناک شنیدم. یکی از دوستان دورم شب خوابیده و صبح که بیدار شده از هر دو چشم نابینا شده.. یک هفته‌ست داره دوز بالای کورتن می‌زنه ولی بی‌فایده.. هنوز نفهمیدن چی شده... :( 
تصورش هم غیرممکنه.. چه برسه به تجربه‌ش..
...
نشستم آرشیو این وبلاگ رو خوندم. لیبل آه. همچین پر سوز بود که دوباره آهم گرفت.
...
فیلم جرج کلونی رو دیدم عصری. همونی که متخصص اخراج آدماست. موضوع اصلی فیلم، موضوع اصلی زندگی منه.. همون که می‌گه وقت آزاد زندگی دیگران. 
بگذریم... برای جرج کلونی و برای خودم غصه خوردم.
...
چرا اینترنت این طوریه واقعن؟

سه‌شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۱

ناجور خوابم می یاد. کم خوابی شدید دارم..
دیشب اولین جلسه رسمی کلاس موسیقی جدید بود. خانم معلم جدید طبق معمول بقیه معلم هام عالیه. خوشگل و خوش صدا هم هست. یعنی صداش درحد یک خواننده تعلیم دیده صاف و قشنگه، بدون اینکه کلاس آواز رفته باشه.
شب معلوم شد تولد آقای دوست آقای میرشبه. با خانم معلم و چند نفر دیگه رفتیم خونه شون. جای آقای میرشب مثل همیشه خالی بود. خانم معلم سنگ تموم گذاشت توی خوندن..
 آقای میرشب همیشه درمورد این شاگردش می گفت: فلانی می تونه اشکتو دربیاره و خرابت کنه..
....
موهام رو کوتاه کردم. خیلی کوتاه.
پشیمونم نسبتن. شبیه کلاه بالای سرم وامی ایسته. بد نیست ولی کاش حداقل موهای پرپشت تری داشتم!
....
کار بد نیست. خوبم نیست. الان خسته تر و پرکارتر از اونم که درموردش بنویسم.

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۱

شر و ور

هلاک یه‌قطره خوابم و بازم اینجام.
دیشب خوب بود. خوش گذشت. یه‌ خوش‌گذشتن قدیمی که مخصوص جمع خودمونه. نه‌ بزن و برقصی داریم و نه نوشیدنی خاص و نه چیز دیگه.. انگار فقط دلمون خوشه به اینکه همو دیدیم باز و همه خوبیم..
...
داشتم فکر می‌کردم به اینکه آدمای مجرد چون همه زندگی مال خودشونه، کمتر وقت آزاد دارن. آدمای متاهل مجبورن یه‌ قسمتی رو آزاد بزارن برای اینکه باید با بقیه توش شریک بشن. گاهی ممکنه اون وقت درکل آزاد بمونه و خرج نشه. ولی آدم مجرد برای همه روزاش و ساعت‌هاش برنامه‌ریزی می‌کنه.. شاید چون می‌دونه اگه خودش به‌فکر پرکردن زندگیش نباشه، کس دیگه‌ای نیست براش این‌کارو بکنه.
برخلاف چیزی که بالا نوشتم، همه فکر می‌کنن من به‌واسطه مجرد بودنم، برنامه خیلی آزادی دارم و می‌شه هروقتی وسطش فرود آمد. درحالیکه اصلن این‌طور نیست. مثلن از الان برنامه کل هفته من جز چهارشنبه‌ام پره. اونم محض احتیاط خالی گذاشتم و یک برنامه رزرو هم براش دارم.
حالا این آسمون و ریسمون رو بافتم برای چی.. خدا می‌دونه!

جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۱

عشق‌های خنده‌دار

روز جمعه خیلی خوبیه. هوا اون‌قدر تمیزه که حد نداره. سوز بهاری عالیی داره. صبح خونه رو سپردم دست آقای نظافت‌چی و خودم با غذاها رفتم خونه دایی. غذاها رو براش چیدم توی یخچال و فریزر و چندتا بوس گنده بهش دادم و رفتم به‌سمت قنادی شیرین. این بزرگراه صدر همه زندگی ما رو جابجا کرده. مسیر همیشگی بسته‌بود. هزارتا کوچه و پس‌کوچه رو رفتم و دنده‌عقب گرفتم و پیچیدم تا بلاخره رسیدم. من این همه راه رو می‌کوبم و می‌رم شیرین تا شیرنی ژله ای خوشمزه‌ و منحصر‌به‌فردش رو بخرم. نداشت. :-( به‌جاش چیز دیگه خریدم و پای سیب و زردآلو و هلو که خیلی خوبن. یه‌ جور شکلات هم ازش خریدم. از شکلاتای مخصوص شیرین. بادوم‌سوخته‌ای که توی پودر کاکائو غلت‌زده. محشر.
شیرین محصول یک دوران عاشقی تکرار‌نشدنی توی زندگیمه. وقتی می رم اونجا دلم می‌خواد یاد اون دوران نیافتم.. ولی همیشه و همیشه چشمم می‌چرخه تا اون آدمی رو که اون‌همه دوستش داشتم، ببینمش..
توی ماشین موسیقی گوش می‌کردم.. یک آهنگ ویگن.. خنده‌ام گرفته بود.. موسیقی‌های یادآور عشق‌های گذشته.. عطرهای یادآور آدمهای رفته.. خیابون‌های خاطره دار.. همه‌شون تموم شده. برای من یه آلبوم صوتی و تصویری و چشایی و بویایی باقی‌گذاشتن.. یه آلبوم با قدمت چهل و دو سال زندگی .. خوب بود یا بد؟ نمی‌دونم.. خاطره، خاطره ست دیگه. نباید انتظار دیگه‌ای ازش داشت.دوست‌داشتم زندگی طور دیگه‌ای می‌گذشت؟ اونم الان نمی‌دونم.. تا یکی دو سال قبل این آلبومه برام خود زندگی بود و فکر می‌کردم چه عالی.. الان؟ 
حالا که دارم می‌نویسم به این فکر می‌کنم که نکنه صفحات آلبومم تموم شده باشن؟ نهههههههه..!!