پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۱

آذر؟

ساعت پنج از شرکت اومدم. اینم از تعطیلی پنجشنبه‌ها! مهمون داشتیم و ماشاء‌الله به بی‌بی‌سی سلام کرده بود. آخراش سرم داشت گیج می‌رفت..
..
دلشوره دارم. نمی‌دونم از چی؟ برای دایی چند جور غذا درست کرده‌ام که شب براش ببرم یا بفرستم. از شانس من شام داره می‌ره بیرون و فردا نهار هم نیست. همه رو فریزری کنه آخه؟ حیفن که:(. برای دایی هروقت غذا درست می‌کنم باید بی‌خبر اون باشه. اگه بفهمه سه‌ساعت دعوام می‌کنه.. جالبه که این آدم فقط خودش دلش می‌خواد بقیه رو خوشحال کنه، نمی‌زاره کسی براش کاری بکنه.
...
فردا فسیل‌های وبلاگستان می‌یان. به‌جز یکی. که اصلن وبلاگ نداره. مریم نوشته ظاهرن جزو دوستان قدیمی نیست. براش نوشتم تو جزو نسل آدمایی نه نسل دایناسورا. از اون نسل کسی نمونده. مامک هم باید می‌بود. خیلی خونه‌شون خوردیم و پاشیدیم و خوش گذروندیم. نماینده‌ش هست ولی خودش نه.
آذر که برام کامنت داده نمی‌دونم کدوم آذره. سه‌تا آذر می‌شناسم. یکی آذر آینه که مثل ندای افکار منسجم، ناپدید شد.. آذر آذرستان که باهش رفت‌و آمدی نداشتم ولی وبلاگش رو می‌خوندم و الان خبری ندارم که می‌نویسه یا نه. و آذر س که جزو همون دایناسوراست. آیا تو همونی؟ اگه هستی یه سوت بزن خواهشن.
در ضمن مریم خانم به‌یاد جنابعالی ژله بستنی می‌خوام بدم!!

باید برم کلاس نقاشی..

سرصبح پنجشنبه است. توی شرکت نشسته ام. دوتا تحصیلدار درحال نظافت و رتق و فتق کارها هستن. بقیه 9 به بعد می یان.
مدتیه دارم به تعطیلی پنجشنبه های شرکت فکر می کنم. یک بار بچه های فروش سخت اصرار کردن و من با نهایت بدذاتی مدیرعامل مهربون رو انداختم جلو و گفتم که ایشون می گن نمی شه. چون ما کارخونه داریم و کارگرها هر روز تا دیروقت سرکار هستن و از طرفی فروش هم روز پنجشنبه داریم.
حالا کار برعکس شده. با این ترافیک سنگین عملن هیچ وقتی برای هیچ کاری در طول هفته نمی مونه. به مدیرعامل مهربون گفتم بیایین پنجشنبه رو تعطیل کنیم. این بار دلایل خودم رو بهم گفت. حالا باید روش کار کنم.
...
فردا عصر دوستای قدیمیم می یان خونه م. اگر علی پیروزیان هم بود جمع مون تکمیل می شد. ولی به همین تعداد هم راضی ام.. تقریبن جمع شدن همین تعداد هم بعد از چند سال غیرممکن بود. همه همت کردن.
...
به ا می گم که بعد از گذشت نصف عمرم متوجه شدم که این همه دلم می خواست متفاوت زندگی کنم و فلان و پشمدان باشم، نه تنها نبودم و نشدم بلکه الان فهمیدم راهی که همه مردم عادی توی زندگیشون می رن راه درست تریه نسبت به زندگی من.
امیدوارم دیر نباشه برای این درک نیمه عمری.
دوست دارم چیزهایی رو توی زندگیم عوض کنم. فعلا فقط در همین حد دوست داشتن بهش فکر کردم.. راهش رو کماکان بلد نیستم.
...
گوشی آیفون چیزهای زیادی داره برای اینکه زندگی م  رو از کسالت دانگیر این مدت دربیاره! وی پی ان لازمه.
...
معلم جدید موسیقی رو دیروز دیدم. از عجایب اون اینکه از ترسش دیشب نشستم مثل آدم تمرین کردم!
...
چکار کنم برای دنیام؟ چه رنگی می تونه دنیای این روزای منو خوشحال کنه؟ این سوال رو از اعماق قلبم دارم می پرسم.

سه‌شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۱

نوشتن

بهش می‌گویم همه احساسات رقیقم را ازدست داده‌ام. می‌گوید به‌خاطر بالا‌رفتن سن است. می‌گویم دیدن گریه دیگران برایم حسرت برانگیز است.. حسرت حس‌ گریه .. می‌گوید سنت بالاتر که برود دیگر حسرت هم نخواهی‌خورد.
...
می‌گویم قدیم‌ها حرف‌زدنم بهتر بود. بلد بودم سلیس و روان و قابل فهم صحبت کنم.. به‌خاطر وبلاگ‌نوشتن قدیمم بود.. زیاد می‌نوشتم و به‌خاطرش افکار منسجم‌تری داشتم..
می‌گوید نوشته‌های جدیدت خیلی فرق دارد- وبلاگ قدیم را نخوانده- حتی ایمیل‌های قدیمت خواندنی بود.. این وبلاگت وبلاگ کاری‌ست انگار.
می‌گویم قدیم‌ها می‌شد بنویسم. ناشناس بودم. خودم بودم. از جامعه و خودم به‌راحتی می‌نوشتم. حالا می‌ترسم. وگرنه قدیم اگر یک قلعه حیوانات می‌شناختم، امروز قلعه‌ها و حیوانات بسیار زیادتری را می‌بینم و می‌شناسم و حکایت‌های زیادتری دارم.. ولی نمی‌شود نوشت. قدیم از خودم می‌گفتم..ازاحساساتم.. نه که الان کسی یا رابطه‌ای یا اتفاقی نباشد.. هست.. ولی از این سی و خورده‌ای خواننده اینجا نصف‌شان زیادی آشنا هستند.. 
...
توی وبلاگ خصوصی که خواننده‌ای ندارد و نقد نمی‌شوم، چه‌فایده‌ای دارد بنویسم؟ جز ثبت خاطراتی که هرگز بازخوانی نمی‌شوند؟

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۱

واقعاً چرا؟

صبح سر کار:
کارهای مهم توی ذهنم می چرخند. مهم ترین شان قضیه تسهیلات مان است که بانک همین طور خودش را به خودش می مالد تا اسفند شود و تسهیلات گرفتن را متوقف کنند..
واردات مان.. وای که از دست واردات. هنوز که هنوز است داریم می دویم..
یک ایمیل به فروشنده هندی که پروفرما را تغییر دهد..
تغییر ثبت سفارش پروفرمای چین..
آنالیز مواد اولیه گران قیمتی که داریم می خریم..
برنامه بودجه سال شش ماه آینده..
فکر درباره افزایش حقوق بچه ها..
وصول مطالبات عقب افتاده از مشتریان..
پیگیری مشتریان جدید اصفهانی..
بسته بندیهای جدید..

خدایا حتی یک مورد دلنشین هم توی لیستم نیست؟!

مورد دلنشین توی کار چه می تواند باشد؟
مثلا کانتیر بارهای وارداتی مان از بندر در حال راه افتادن باشد.. یا چک تسهیلات مان را با بهره کم بدهند دستمان.. یا مشتری های بدحساب مان خواب نما شوند و بدهی های شش ماه قبل شان را بدهند...

هیچی..
حتی اینها هم خوشحال کننده نیست.. همه زندگی بی بو و بی رنگ و بی طعم است..

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۱

زمان پُز کالای ایرانی

نیم‌ساعت است از سرکار برگشته‌ام. شنبه‌ها، هفته در میان، جلسه مالی داریم با خانم مشاورمان. از صبح یک‌کله کار کردم ولی روز ثمربخشی نبود. هرچه فکر می‌کنم همه‌اش کار بود اما چیزی تهش برام نماند.
...
رفتم خرید. کورن فلکس خریدم. همیشه‌های نه‌چندان دور بین کلگری و نستله با خودم جدل می‌کردم. نستله حدود پنج‌هزارتومان و کلگری به‌گمانم هشت‌هزار بود. کورن‌فلکس تک هم نزدیک پنج هزار تومان. به تک که اصلن فکر نمی‌کردم. با اختلاف قیمتی که داشت، جای فکر باقی نمی‌گذاشت. امروز دیدم نستله شده بیست و هشت هزارتومان. سراغ کلگری دیگر نرفتم. تک نبود .. برشتوک کام دو هزارتومنی را با رضا و رغبت خریدم!
همین اتفاق برای مشتریان ما هم افتاده. محصول ما جنس درجه‌یکی‌ست که با توجه به اینکه تقلب نمی‌کنیم تا گذشته‌ای نه‌چندان دور قیمتش نزدیک به قیمت جنس خارجی خوب بود. مشتری‌ها می‌گفتند اگر بخواهیم با این قیمت بخریم، خوب خارجی می‌خریم. حالا ما آدم شده‌ایم. همه زنگ می‌زنند و حالمان را می‌پرسند.
و باز هم همین اتفاق برای جریان لباس خریدن من افتاده. از کنار دنیس و میس اسپرت و هالیدی رد نمی‌شدم. افت داشت با قیمت نزدیک به جنس خارجی، وقتم را برای جنس ایرانی هدر کنم. حالا با رغبت تمام اس‌ام‌اس های حراج میس‌اسپرت را سیو می‌کنم که یادم نرود.
اتفاق مبارکی‌ست. واردات ذلیل‌مان کرده بود. ذلیل چین خاک برسر و تایلند و ترکیه. 
...
امروز بعد از حدود هشت‌سال فکر کردم توی فرمول کالاهایمان دست ببرم. یک‌چیزی توی زمینه فکر تقلب. قیمت موادی که ما مصرف می‌کنیم مثل موشک درحال بالارفتن است.. هنوز به نتیجه نرسیده‌ام. شاید فرمول اصلی را با قیمت بالا نگه‌داریم و چندتا فرمول درجه دو هم تولید کنیم. با همه اینها هنوز اختلاف قیمت مناسبی با جنس خارجی داریم. ولی چه کنیم که خریدار نداریم. قدرت خرید بسیار کم‌شده و فرمول درجه دو و سه طرفدار زیادی دارد. نمی‌دانم باید به سونی‌بودنمان بچسبم یا به بازار ال‌جی؟
...
هنوز آیفون خوشگلم همان‌طور آک مانده. باید وقت کنم و بروم پایتخت.. احتمالن می‌شود آخر هفته.
...
با معلم آواز و معلم گیتار جدید قرار جلسه معارفه را گذاشتم. عاقبت کار نامعلوم.

جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۱

خوشی

ظهر جمعه:
نشستی توی خونه و داری ماستت رو می خوری. یه هو یه فروند دایی از در می یاد تو و یه آیفون فایو برات کادو می یاره!

گرمای نچسب بهمن ماه

صبح جمعه.
از نمایشگاه اصفهان برگشتم. خوب بود. چندتا مشتری را دیدم و محصولات جدید و قدیمی شرکتها را. مهمان هم داشتیم. بچه‌های همکارم با من بودند و سفر باعث شد بیشتر بهشان نزدیک شوم.
کارمند جدیدمان را هم برده‌بودیم. یک چیز سردی توی وجودش هست که نمی‌دانم چیست. هنوز ازش خوشم نیامده.
...
از صبح به خانه رسیده‌ام. مرتب کرده‌ام و سعی می‌کنم توی این فضای کوچک هفتاد متری همه‌چیز را طوری مرتب بچینم که جا برای المان‌های جدید زندگی هم باشد. اما نیست. برای اضافه‌کردن چیزهای نو حتمن باید یک چیز قدیمی را دور بیاندازم یا ببخشم. 
امسال حتمن باید خانه تکانی کنم. کاری بس ناخوشایند. باید همه کمدها را بریزم بیرون و گرد و خاک را بگیرم. گرچه خرداد ماه یک بار دیگر این کار را کرده‌ام ولی ساخت‌و ساز‌های همسایه‌ها خانه را سرشار از خاک کرده..
...
هوای تهران به‌شدت گرم است. مثل اردیبهشت. دلم سرما و سوز می‌خواهد..سرما و سوزی که به‌خاطرش درزها بگیرم و لباس گرم بپوشم. فکر کنم با این حجم آلودگی تهران، دیگر یک آرزو باشد.
...
منتظرم دایی بیاید دیدنم. باید بلند شوم و روکش مبلها را بردارم و میوه بچینم. برایش یک لیوان آب سیب و کرفس بگیرم.. نهار نمی‌ماند. برای خودم باقالی‌پلو دارم. فقط اجزای باقالی‌پلو را روی کابینت چیده‌ام. هنوز هیچ خبری از پخت و پز نیست.
...
امروز تمرین مفصلی هم باید بکنم. نتها را بزنم و چند گام را حفظ کنم. با خانم صنم پاشا برای تعلیم آواز تماس بگیرم و هم‌چنین با معلم جدید گیتار. 
با آقای دوست دیگر مثل معلم و شاگرد تمرین نخواهم‌کرد. چون ازم پول نمی‌گیرد و یک‌جور بدی هم باهش تعارف دارم. با خودش و زندگی‌اش. به‌یکی دیگر از شاگردهای آقای میرشب رو آوردم. قرار است امروز بهش زنگ بزنم و قرار بگذارم. 
گیتارزدن و رژیم‌گرفتن من مثل همند. از بابت هردویشان نگرانم.. و برای هیچ‌کدام هم کار موثری نمی‌کنم. فقط هشتاد درصد ذهنم را مشغول کرده‌اند..

سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۱

توی شرکت نشسته ام. از سر بیکاری می نویسم. ساعت شش و ربع عصر است. بچه ها همه رفته اند و من منتظرم مدیرعامل مهربان از دفتر طبقه پایینش بیاید. کلید ندارد و لاجرم باید بمانم که پشت در نماند. بعد می روم  ورزش.
 فردا مسافر اصفهانم. تا پنجشنبه. نمایشگاه تخصصی مربوط به کارمان است و می رویم تماشا. غرفه نگرفته ایم. من لجوجانه با نمایشگاه مخالفت می کردم. چندبار شرکت کردیم و به نظرم به درد نخور و با زحمت فراوان بود. امسال زیربار نرفتم. گفتم هزینه زیاد بی برگشت دارد. تا اینکه خودم همراه بچه ها چندجا رفتم ویزیت مشتریان. دیدم آدمهای مهم می گویند بعضی نمایشگاهها مهمندچون سر فصل همه برای خرید و انتخاب می آیند و رفرنس هستند. سه نمایشگاه مهم توی کار ماهست. اصفهان و مشهد و شیراز. دوتای اول زمانش گذشته و برای نمایشگاه شیراز رضایت به گرفتن غرفه دادم.
شیراز هم فال است و هم تماشا.

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

از ماست که بر ماست؟

از سرکار برگشته‌ام. خوشبختانه یا بدبختانه خسته نیستم. دوست دارم کارمان زیاد باشد و وقتی ساعت کارم تمام می‌شود از خستگی هلاک شوم. این‌طوری حس مفید‌بودن می‌کنم.. اما این چند وقت کارمان بسیار کم است. فروش کم شده. یک‌سال قبل مشتری‌ها توی نوبت بودند و امسال همه می‌گویند قدرت خرید مردم کم شده. آن‌هم بخش کشاورزی که از اول هم همچین آدمهای بالای خط فقری نبودند..
...
دیروز توی اخبار خواندم که دو نفر را توی پاکدشت در ملاء‌عالم اعدام می‌کنند. یک اتفاقی شبیه زور‌گیری-حالا نه به آن بدی- شب قبلش برام افتاده‌بود. دیروز قلبم درد می‌کرد بس که شب قبلش فشار زیادی را تحمل کرده بودم.. خبر اعدام را که خواندم، دیدم اصلن ناراحت نیستم از اینکه اعدام‌شان می‌کنند.. خشونت این آدمها از من هم آدم خشنی درست کرده.. فکر می‌کردم اگر یارو به دختر همسایه یا یکی از نزدیکان من تجاوز کرده بود، چه بسا با رغبت به تماشای مراسمش می‌رفتم..بر خلاف قشر روشن‌فکر، در گذشته هم با اعدام مخالفتی نداشته‌ام و حالا این‌قدر جامعه باعث پیشرفتم شده که مراسم اعدام را یک مراسم کاملن برحق می‌دانم..
...
به دایی می‌گویم مردم بدی هستیم. لیاقت‌مان همین است. می‌گوید همین مردم بدی که می‌گویی آن قدر خوب و متمایز و باهوشند که در همه دنیا قابل تشخیصند. از همین مردم بد، صد و خورده‌ای توی ناسا در رده‌های بالا کار می‌کنند... دایی آمریکا زندگی می‌کند و بیشتر دنیا را دیده.. می‌گوید از ما آدمهای بدی ساخته‌اند. داشنمندان ایرانی ناسا اگر ایران بودند، کمترین کاری که در حق‌شان می‌شد بی‌اعتنایی بود و بی‌خاصیت‌کردن‌شان..
نمی‌دانم.. ولی این که الان هستیم، چیز خوبی نیست.
...
امروز توی راه به این فکر می‌کردم که هیچ انگیزه‌ای برای ادامه زندگی ندارم. باری به هر جهت زندگی می‌کنم چون کار دیگری نمی‌شود بکنم.. نه که به مردن فکر کنم.. اما مردن با زنده‌بودن هیچ فرقی برایم ندارد.

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۱

یادباد آن روزگاران..



عصر. توی خونه با یه فنجون قهوه نشسته‌ام اینجا منتظر. منتظر پدرام که از کانادا آمده. محمود هم قراره بیاد. به جمع هفت هشت سال پیش‌مون فکر می‌کنم. علی پ آمریکا، زن گرفته. علیمان دوبی، زن گرفته. ایرج آمریکا، زن گرفته. مکنون بی‌شوهر در کانادا. کتی درکانادا، از وضعیت تاهل بی‌خبرم. رضا عرایض تهران، زن‌گرفته. ازش بی‌خبریم. آیدا ایران، نوع وضعیت تاهلش فرق نداره چون همیشه از لحاظ ما مجرد بوده. آذر: نیست شده. مهران مجرد، کانادا.
من و محمود کماکان مجردان در تهران مانده. همین‌طور هی کلاس می‌ریم و هی کار می‌کنیم و هی منتظریم دوستای مهاجرمون بیان و به‌بهانه‌شون دور هم باشیم.

یه وقتی بود یه رییس جمهور داشتیم که همه این آدما رو توی تهرون نگه داشته‌بود.. دور هم جمع می‌شدن.. هفته‌ای چند شب..
صبح اول وقت. توی شرکتم. من و تحصیلدار تنهاییم. فیس بوک رو چک می کنم و هروقت صدای قدمهای تحصیلدار رو می شنوم، صفحه رو عوض می کنم.
چیزی برای نوشتن و گفتن نیست. شاید هم این صفحه درفت شد. شاید هم بهتر بود توی وبلاگ خصوصی خاطرات این مدت رو می نوشتم که از آخرین نوشته اش مدت طولانی داره می گذره..
گاهی نوشتن و همین طوری الکی نوشتن آرامش می ده بهم. گرچه الان خوبم و آروم ولی این موسیقی آروم پیانو رو با این تایپ کردن دوست دارم. 
از شنبه مدیرعامل مهربان می یاد شرکت. سیستم کارمون تغییر می کنه. من لم می دم روی اون به عنوان یک تکیه گاه و یه هو انگار تنش بزرگی رو از روم برمی دارن و آزاد می شم.
بزرگ شدن خوب نیست. چیزهای زیادی به دست می یاری. ولی درعوض چیزهای زیادی رو هم از زندگی می فهمی. جایگاه زندگی از پیش روت عوض می شه و کم کم تو در مرکز می ایستی و بعد می بینی با سرعت زندگی داره می ره پشت سرت و ازت دور می شه.
درمورد این روزهام خیلی فکر می کنم. کاش می تونستم درباره فکرهام بنویسم.

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۱

انواع مختلف پیشرفت

باز هم نیم ساعت وقت دارم. دایی امشب می آید. وقت آمدنش عین یک همسر مهربان خانه را می‌دهم تمیز کنند. ملحفه‌ها را عوض می‌کنم. میوه و تنقلات می‌خرم و غذایش را روی میز میگذارم تا نصفه‌شب که می‌رسد، غذا داشته باشد. خوش‌به‌حالش. قدر چنین چیزی را هم می‌دانم. خیلی خوب است آدم کسی را داشته باشد که لااقل چهار بار در سال به‌خاطرش خانه تمیز کند و غذا بپزد. تنهایی یعنی این.
حالا برنج را دم کرده‌ام و تا دم بکشد اینجا می‌نویسم.
...
دیشب رفتم منزل آقای الف. مهربان‌تر و دلسوزتر از هر معلمی با من کار کرد. عین یک کودک دبستانی نشستم و از الفبا شروع کردیم. آقای میرشب عقیده داشت باید اول آدم حرف‌زدن یاد بگیرد و بعد خواندن و نوشتن. برای همین از همان اول آکورد درس می‌داد و بعد از چند جلسه می‌توانستی بزنی و بخوانی. هرچند مثل من فقط قار بزنی. می‌گفت هروقت توی این‌کار متبحر شدید، نت یادتان می‌دهم. آقای الف انگار دلش سوخت که همیشه آویزان این و آن باشم. از نت شروع کرد. سه‌تار را هم همین‌طور یاد گرفتم و صد البته بسیار بهتر و سریع‌تر از گیتار. من آدم فرمول و ریاضی‌ام. آقای میرشب هزاربار بهم گفت موسیقی ریاضی نیست که دنبال راه برایش باشی. ولی وجود من وجود یک آدم هنرمند نیست که بتوانم حس کنم و بزنم. باید یاد بگیرم. از طرفی گیر سه‌پیچ هم داده‌ام که می‌خواهم گیتار بزنم.
امیدوارم آدم باشم و تمرین کنم. لااقل به‌خاطر محبت بی‌دریغ آقای الف.
...
امروز رفتم بانک.مراسم معارفه‌ام بود با آقای رئیس جدید بانک. هر روز گویم دریغ از پارسال. رئیس جدید شعبه ممتاز،جوانی بود کم‌سن‌تر از خودم. عین مسلسل حرف می‌زد. اصلا دلچسب هم نبود.
...
باز چاق شده ام. عین روز اول. سه هفته‌است که به‌خاطر مسافرت و عوارض بعدش ورزش نکرده‌ام. شکمم همین‌طور درحال پیشرفت است. جرات نمی‌کنم بروم خیاطی. بس که مرد خیاط بار قبل مسخره‌ام کرد و بعد هم نصیحت. مانتو درست و حسابی برای سایز من گیر نمی‌آید. یعنی درواقع دوست ندارم سایز چهل لباس بخرم. لااقل خیاط به آدم سایزش را نمی‌گوید.

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۱

شکستن خر در آینه

نیم‌ساعت وقت دارم. ساعت شش و نیم منزل آقای دوست آقای میرشب که بعد از این آقای الف بهش می‌گم، قرار داریم. تقریبن همسایه‌ایم. یعنی دیگه هیچ بهانه‌ای برای خر بودن ندارم. معلم ور دل آدم. اونم معلم مجانی. چشمم کور بشه اگه تمرین نکنم.
یاد آقای میرشب می‌افتم که برای غیرتی‌شدنم بهم می‌گفت برو جلوی آینه و هی بگو من هیچ خری نیستم تا باورت شه و این‌همه از همه خجالت نکشی.. 
این‌قدر فحش می‌خوردم چون حاضر نبودم جلوی کسی گیتار بزنم. امروز داشتم باهش حرف می‌زدم و می‌گفتم آخه آقای میرشب مشکل اینجاست که دقیقن می‌دونم هیچ خری نیستم..
قرار بود ساعت پنج منزل آقای الف باشم. ساعت شش و نیم بچه‌های حرفه‌ای برای تمرین گروهی میان. نمی‌دونم چرا گفته منم شش و نیم بیام. انگار باید برم جلوی آینه و هی سر خودم داد بزنم چون احتمالن می‌گه بیا با بچه‌ها تمرین کنیم. واویلا.
...
خیلی کار داریم. امروز دلشوره داشتم. نمی‌دونم دقیقن چه‌چیزی توی دلم باعث دلشوره‌ست. اقساط وام‌ها رو نگا کردم. دیدم اولین قسط بعدیمون آخر بهمنه. کمی از دلهره‌م کم شد. ولی در کل خوب نیستم. یه‌چیزی داره ته فکرمو می‌جوه و نمی‌دونم چیه.
باید برم.

یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۱

گلدون






تقریبن به این نتیجه رسیده‌بودم که گیتار رو بزارم کنار. هیچ‌کی پیدا نمی‌شد بهم درس بده. گفتم خوب می‌رم دوباره سراغ سه‌تار و خانم کامکار. بعد از اینکه از سفر برگشتم همین‌طور شانسی زنگ زدم به آقای دوست آقای میرشب. گفت سه‌شنبه حتمن اونجا باشم. حالا بعد از یک ماه و نیم دارم دوباره تمرین می‌کنم.
 دو کار رو در زندگی هی باید از سر نو شروع کنم. یکی ورزش و یکی موسیقی. هربار هم رجعت می‌کنم به نقطه صفر. لعنتی‌ها صبر نمی‌کنن همون‌جایی که دو ماه قبل بودن تا برگردم.

...

امروز حالم بد شد. آقای مدیر دامداری بهم شیر درجه یک داده‌بود. ظاهرن معده ما دیگه عادت به جنس درجه یک نداره. دوبار جوشنده بودمش تا خامه‌ش رو بگیرم ولی هر لیوانش به قدر یه‌وعده نهار سنگین بود. امروز معده‌م خداحافظی کرد. با دل‌درد شدید اومدم خونه. الان بهترم. یک قرص آلکاسزر خوردم که عین چنته عمل می‌کنه. گشنه‌مه ولی می‌ترسم چیزی بخورم. فردا باید برم سمنان و بهتره دست از سر معده‌م بردارم.

...

تولد گل یاسه. صبح زنگ زدم بهش تبریک بگم. پاپیچم شد که دلیل غصه این مدت رو بهش بگم. دیشب هم زنگ زده بود و سوال کرده بود. گفته‌بودم فقط از دست زندگی‌کردن خسته‌ام. امروز عین خودم گیر‌ سه پیچ شد.. یک کم بهش گفتم. با هم به دلیل غصه‌م خندیدیم. 
گفت: تو برای من توی دلم مثل مامانمی.. گاهی هم مثل بچه‌م... خیلی نگرانت می‌شم از هردو بابت..
خوبه که آدم یک گل‌یاس به‌عنوان خواهر داشته‌باشه..

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۱

گاو

باید یه‌جا رو پیدا کنم و بشینم یه‌دل سیر حرف بزنم.. باید بگم که از چی توی دلم این همه ناراحتم و نمی‌دونم بابتش چکار کنم. باید اونجا/اون آدم بتونه بهم بگه چطور دست از سرزنش خودم بردارم. اینجا مال این حرفا نیست. خودزنی بی‌مورده و دردی هم دوا نمی‌شه. شاید از هفته دیگه باز برم پیش دکتر بیرشک. 

دو روز تعطیلی رو به سکوت با خودم گذروندم. گفتگوی درونی هم حتی نبود. یک عصبانیت از دست مامان که به‌صورت نادری توی زندگی من می‌تونه اتفاق بیافته. اصولن مامان و بابای من خیلی متفاوتن با بقیه مامان و باباها. عصبانی شدن باهشون به‌منزله پذیرش فاجعه‌ست. همیشه باید خوب بود. 

باید یک مهمونی خیلی ناجور می‌رفتم. مهمونی که چه عرض کنم. یک روضه سالانه فامیلی. ازش متنفرم. ولی رفتم. چون می‌ترسم حذفم کنن از لیست فامیل. این چن‌وقت کارم همین بوده. ترس از حذف شدن از لیست‌ها. و این‌همه ترس هیچ فایده‌ای هم نداشته. چون آلردی حذف‌شده‌ام.

...

دو روز رفتم ماموریت. همه انرژیم رو جمع کرده‌ام که مسافرت‌های واجب رو برم. دوشنبه هم باید برم سمنان. می‌مونه یکی. باید برم سرکوه قاف توی گوش گربه. خیلی خیلی سختمه. چون چند تاکار ناجور رو باید با هم انجام بدم. اول اینکه باید برم اردبیل یا تبریز و تازه از اونجا تا گوش گربه چهارساعت با ماشین راهه. دوم اینکه کاری که داریم اونجا می‌کنیم رو دوست ندارم. سوم اینکه شب باید بخوابم توی محل که اصلن جالب نیست برام. ولی باید برم. 
...
پریروز رفتم سر یک مزرعه. خوب مزرعه زیاد رفتم برای بازدید. بازدید واقعی از مزارع با اون‌چیزی که آدم سر راهش توی جاده‌ها می‌بینه و عکس می‌گیره خیلی فرق داره. جالبه کلن. آقای مدیر مزرعه ما رو برد گاوداری. درواقع اون‌جا که رفتیم دامداریه و مزرعه سرجهازشه برای تامین علوفه. بسیار جالب بود. حیف که عکس نگرفتم. گوساله‌های شناسنامه‌دار اعم از تازه‌زا و چند روزه و چند ماهه.. گاوهای مادر.. تلیسه‌ها که دوشیزه‌خانمهایی هستن که به سن باروری رسیدن..
 گاوداریه تمیز بود. تمیزتر از خیلی‌جاها. گاوها هم بسیار باشعور بودن. باشعورتر از خیلی‌‌ها. مرتب و منظم با صف می‌رفتن تا شیرشون رو بدوشن. بعضی‌هاشون که خیلی وقته به این صف عادت کرده‌ان، تا نفرجلویی که همیشه جلوتر از اونا نوبت شیردوشی‌ش بوده، جلو نره یا نباشه تکون نمی‌خورن. خلاصه خیلی آدم بودن. نمی‌دونم چرا به‌هر چی نفهمه می‌گن گاو. برعکسش درست‌تره.

جمعه، دی ۲۲، ۱۳۹۱

اه .. افتادم توی دام من خوب نیستم، تو خوبی.
از دست همه شاکی ام. بیش از همه از دست مادر و پدرم.

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۱

منفی × منفی = مثبت

اوضاع بد نیست. مسئله شرکت حل شد و البته کمی خرج برداشت. از وقتی واقعن یادگرفتم که این نیز بگذرد، با مسائل بهتر کنار می‌یام. 

یک تجربه توی کار نصیبم شده که براتون می‌نویسم. فکر می‌کردم خوبه گاهی اوقات به‌ بچه‌ها گوشزد کنم که اگه خوب کار نکنن (مخصوصا کارشناس های فروش)، احتمال داره که کارشون رو از دست‌ بدن. مثلن به نظر خودم موتورشون رو به حرکت دربیارم. این کار رو در مورد سه نفر انجام دادم و هر سه نفر رو از دست دادم. زودتر از اینکه من بگم برن، خودشون رفتن. ترسیدن. و الان که به‌موضوع فکر می‌کنم کاملن ترس‌شون رو درک می‌کنم. خودم به هر دلیلی این طوری نبودمولی در مورد نسل جدید به این نتیجه رسیده‌ام که اگه کسی خوب کار نمی‌کنه، اول حسابی کمکش کنم و در ضمن حواسم هم جمع باشه.. و اگه موفق نشد/نشدم، بهش بگم بره. رک و راست.
یه چیز دیگه هم توی کار یاد گرفتم. جدیدن. که خیلی باید مراقب روحیات افرادم باشم. باید باید باید مساوات رو توی شرکت رعایت کنم. مخصوصن از لحاظ حقوق باید اشل مرتبی داشته‌باشم و اگه دلم خواست به کسی زیادتر برسم، به هر دلیل، دور از چشم بقیه این کار رو بکنم. حقوق خط قرمز ذهن بچه‌های این دوره است. زمان ما این طور نبود. اصولن انگار خیلی توسری‌خور بودیم. توی شرایط مساوی اگه کمتر حقوق می‌گرفتیم فکر می‌کردیم لابد مدیر قابلیتی توی بقیه می‌بینه که در ما نمی‌بینه. ولی الان این طوری نیست. بچه‌ها سریع مقایسه می‌کنن. مقایسه رو به رخت می‌کشن. سرکشی و طغیان می‌کنن و خلاصه اوضاع رو به هم می‌ریزن. اصلن نمی‌فهمن که مدیر ممکنه به نظرش راندمان دو کارشناس که کار یکسانی انجام می‌دن و تحصیلات یکسانی دارن، یکی نباشه. حتی پاداش اضافه و کم باعث حس طلبکاری می‌شه. مدیرهای الان مثل مادر و پدرهای الان هستن که همیشه بدهکارن. بنابراین باید یواشکی به آدم خوبام برسم. 

هردوی این چیزایی که یاد گرفته‌ام منفی‌اند. ولی باید واقعیت رو قبول کنم و طبق شرایط واقعی عمل کنم.

جمعه، دی ۱۵، ۱۳۹۱

عشقم





بلاخره طلسم رو شکستم و تنهایی رفتم سفر. این کار رو به‌خاطر لج‌بازی با همه کسایی انجام دادم که توی دلم از این بابت ازشون ناراحت بودم. 
سفر تنها بد نیست. قدس‌گشت با وجود اینکه من تنها مسافر تورش بودم، لیدر در اختیارم گذاشت و از طرفی چندتا فامیل نزدیک و یک دوست هم در مقصد داشتم که خوشبختانه کلی از وقت تنهابودنم رو ازم گرفتن. نمی‌دونم اگر مطلقن تنها بودم چه حالی داشتم ولی به‌نظرم خیلی جالب نبود.
اگه آقای لیدر اون قدر سوال پیچم نمی‌کرد درباره تنهاآمدنم، مجبور نمی شدم بهش دروغ بگم... گفتم: عشقم در تهران کارش زیاد بود و نتونسته بیاد و من بهش گفتم گور بابات، خودم تنها می رم.. اونم کاملن شیرفهمم کرد که مسافرت دونفره چقدر حس و حال بهتری داره.. خیلی وقتا می‌گفت  ببین اینجا اگر یکی بود چقدر حال رومانتیکی داشتی...
 انگار خودم خرم و نمی‌فهمم.

بگذریم..
امروز صبح زود رسیدم. دوستم که منشی شرکته، ساعت ده تلفن زد و گفت مجبوره خبرهای شرکت رو بهم بگه که فردا شوکه نشم و جلوی بقیه هم نمی‌تونه بگه. بنابراین یک عالم خبر بد شنیدم و از صبح تا الان به تنها چیزی که فکر نکردم، خاطرات سفر بوده.. همه‌اش توی ذهنم داره می‌چرخه که فردا با فلان قضیه و بهمان قضیه چکار کنم.. 
جالبه که در این یک هفته محض خالی نبودن عریضه، حتی یک اتفاق خوبم نیافتاده.
...
این سفر یک خاصیت خیلی مهم داشت . البته شاید یک نتیجه‌گیری آنی باشه. نمی‌دونم. ولی الان دارم فکر می‌کنم تنها موندن تا آخر عمر برام امکان‌پذیر نیست. از طرفی راه رهایی ازش رو هم بلد نیستم.