سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۲

دفترعمر

نوشتن دفترچه خاطرات کاغذی خیلی خوبه. خیلی از اینجا بهتر و به درد بخورتر. 

امروز صبح دفترچه ام رو از توی کیفم درآوردم و با خودم گفتم بشینم خاطرات ده سال قبل رو مرور کنم.. خاطرات وقتهایی که خیلی قدرت داشتم برای رنگ و بو دادن به زندگی تا شاید دوباره اون انرژی بیاد توی روحم..

خاطراتم رو خوندم ...خوندم تا سال هشتاد و هشت. دیدم به خاطر خیلی از چیزهای گذشته که خودم رو مدام شماتت می کنم چقدر طفلکی بودم و تقصیری نداشتم. از نگاه یک آدم بزرگ نشستم و خودم رو دیدم. آدمهایی رو که زمانی توی زندگیم خیلی مهم بودن و نمی تونستم فراموششون کنم، بازخونی کردم. 
 گذشت زمان باعث شده بود واقعیتها رو فراموش کنم. 
امروز دیدم چقدر زمان باعث می شه گاهی آدم نقش دیگران رو در خراب کردن زندگیش یادش بره و همه تقصیرات رو به تنهایی به عهده بگیره... 
زمان آدم رو در مورد خودش بی رحم و بی انصاف می کنه.

شنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۲

چشم در راه

توی این روزها که گذشت هیچ اتفاق به‌خصوصی نیافتاد که با اتفاقات دیگه زندگیم فرق داشته باشه. هم‌چنان کار می‌کنم و البته کار هم منو. پروژه دیگه‌ای رو شروع کرده‌ایم که به‌خاطرش کابوس می‌بینم. از معدود بارهای زندگیمه که توی کار حس می‌کنم خوب نیستم. یعنی با کسی شریک شده‌ایم که من از خیلی قوی‌تره. از همه قدرتهاش بزرگتر اینه که اون مرده و من زنم. من می‌ترسم با ماشین تنهایی راه بیافتم برم اشتهارد. نمی‌تونم کارگر افغونی بگیرم. نمی‌تونم برم بازار دنبال کابل فشار قوی بگردم و نمی‌تونم برم  کارخونه سرزده سراغ تولید. تخصص من اینه که از دیگران چطوری کار بخوام. اگر البته این تخصص رو هم تمام و کمال داشته‌باشم. اعتماد به‌نفسم رفته زیر پام. آقاهه یک قدرت بزرگ دیگه هم داره. توی رشته‌ای که ما داریم کار می‌کنیم دکترا داره و جزو آدمهای بسیار باسواد این کاره. بنابراین در حال حاضر اون شاگرد اوله و من در مقابلش از مرتبه شاگرد اولی نزول اجلال کردم به ته کلاس.
خلاصه این اوضاع فکری این روزامه.
دیروز سالگرد آقای میرشب بود. با مکافات رفتیم بهشت زهرا. چقدر شلوغ بود. ماشین‌ها توی هم می‌لولیدند و اصلا یک طرفه و دو طرفه و از این حرفها درکار نبود. عین کارتونها .
تقریبا همه شاگردهایی که ایران بودن اومده‌بودن. مثل دو سال پیش که مرد. جالبه که هنوز از همه زنده‌ها زنده‌تره برای همه‌مون.
یک اتفاق دیگه هم افتاده. معلم موسیقیم به‌جای بنفشه آفریقایی‌هایی که خرابشون کرده بودم بهم یک گلدون کوچولوی بنفشه پرگل هدیه داد. دیروز هم با اون و خواهرش رفتیم سرخاک. توی راه فکر می‌کردم این دختر حدود چهارده‌سال از من کوچکتره و هنوز یه سال نشده که هم رو درست می‌شناسیم.. ولی می‌تونم بهش تکیه کنم. می‌تونم یه‌وقتی که یه‌جایی گیر افتادم بهش زنگ بزنم و بگم خانم‌جان بیا کمک. چطور می‌شه که بعضی از آدمها این‌همه پررنگند؟
آقای میرشب این شاگردش رو از همه بچه‌های دیگه بیشتر دوست داشت. اون و خواهرش سوگلی‌های آقای میرشب بودن و هروقت می‌خواست بگه یکی عالیه، می‌گفت باید ببینی چطوری همه وقتی جلوی فلانی می‌خوان گیتار بزنن می‌شاشن توی شلوارشون.. یا نبودی و ببینی فلانی چطور اشک پسرا رو با سازش درآورد... 
اینم از این. 
هیچ چیز دیگه‌ای نیست. گاهی به‌خودم می‌یام و می‌بینم مدام در انتظار آخر هفته‌ها روزشماری می‌کنم. دلم می‌خواد هفته زود تموم شه و پنجشنبه برسه.. در کل برای تمام زندگیم در مورد تعطیلی آخرش انتظار می‌کشم... در عین‌حالی که کار می‌کنم و زندگی می‌کنم و کتاب می‌خونم و تلفنی حرف می‌زنم.. با همون شدت و با همون بی‌خبری.

یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۲

خارپشت بالقوه درون

کم پیش می یاد اون قدر حس بدم نسبت به کسی زیاد باشه که بتونم اسمش رو بزارم تنفر. ولی اگر یه وقتی دچارش بشم، تقریبا ناممکنه دیگه بتونم با اون آدم ارتباط برقرار کنم. به مرور زمان حسم سرد می شه. در بهترین حالت خشم همراه تنفرم تبدیل می شه به بی تفاوتی  مطلق. 
برقراری دوستی مجدد،عاطفه، دلسوزی و هرچی از این قبیله دیگه با آدمی که یه بار باهش تنفر رو تجربه کرده باشم ، دیگه هیچ وقت اتفاق نمی افته حتی اگر هزاربار بیاد سراغم و هزار لطف مکرر داشته باشه. 
موضوع اینه که تنفر در من وقتی شکل می گیره و موجودیت پیدا می کنه که نارو بخورم و اطمینانم رو طرف به باد داده باشن از نظر من این آب رفته ایه که دیگه هیچ وقت نمی تونه به جوب برگرده.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۲

روزانه ها

اعصابم خورد شده. حساب ایران دایی دست من است. پولهایش را به حسابی می‌ریزم که دست من است. هربار دم رفتن مقداری می‌دهد و من واریز می‌کنم. 
چند ماه قبل پولی را داد و اتفاقا هم‌زمان با سفر ترکیه من بود و عجله داشتم و از همان پول دلار سفر را خریدم. فکر کردم وقتی برگشتم از حساب خودم جابجا می‌کنم. وقت نکردم وانجامش ندادم تا الان. عین خر. هی امروز و فردا شد و گفتم نهایتا بهره‌اش را هم حساب می‌کنم و بهش می‌دهم. 
حالا که چند ماه گذشته، مبلغ را فراموش کرده‌ام. دو ساعت است که تمام حسابهایم را چک کرده‌ام. خود دایی هم که بدتر از من حساب جیبش را ندارد.
 دفترچه‌ای توی کیفم همیشه هست که همه حساب و کتابها را توش می‌نویسم. دفترچه آن چند ماه را که دیگر برگهایش تمام شده‌بود پاره کردم و دور ریختم. برای اولین بار در طول بیست سال گذشته دفترچه‌ای مثل این را دور انداخته‌ام. چون می‌دانم حافظه خوبی ندارم و باید یادداشتهایم را تا سالها نگه‌دارم که اگر اتفاقی افتاد مرجعی برای رجوع داشته‌باشم. حتی تقویم‌های رو میزی‌ام را سالها نگه می‌دارم.
حالا توی گل مانده‌ام. اصلا یادم نمی‌آید چقدر بود. من را بگو که برای پاک کردن حسابم می‌خواستم حتی بهره را هم بدهم. حالا اصل پول را هم یادم رفته، بهره بماند پیشکشم. :( 
از بدحسابی خیلی بدم می‌آید. مخصوصا که امانت هم بودهباشد. حالا اگر حل نشود باید مبلغی از آنچه توی ذهنم هست بیشتر بریزم. تمام امیدم به این است که توی سررسید شرکت یادداشت کرده باشم چه غلطی کرده‌ام.
........
یکی از بستگانم عمل قلب باز دارد. با زنش اختلاف شدید دارد. از دو فرزندش یکی خارج است و با آن یکی که ایران است قهرند. 
خیلی سعی کردم جلوی عملش را بگیرم که نشد. من که سابقه پرستاری از بیمار عمل قلبی را دارم می‌دانم چه فرآیند سختی‌ست و حتما باید حداقل دو پرستار دلسوز دو هفته بالای سر بیمار باشند. 
مرد قوی هیکلی‌ست و حتی اگر می‌توانستم قدرت بدنی کافی برای پرستاری‌اش مخصوصا در روزهای اول را نداشتم. می‌گوید پرستار می‌گیرم. بهش گفته بودم که پرستارتان باید خیلی قوی باشد چون چند روز اول کاملا بدنتان لخت و سنگین است و آدم عادی نمی‌تواند بلند و کوتاهتان کند. 
فردا وقت عمل دارد. قبل از کار، صبح زود می‌روم بیمارستان. نگرانش هستم. با خودم فکر می‌کنم خوش‌به‌حال آقای میرشب که اصلا نفهمید قلبش بیمار است و درد تنهایی بعد از عمل را نفهمید و مرد. فکر می‌کنم چطور ممکن است آدم خانواده داشته‌باشد و این همه تنها باشد. به مرد دیگری فکر می‌کنم که برای پرستاری بعد از عمل قلبش، زن سابقش از کشور دیگری آمد و دو هفته، شبانه‌روز، از او نگهداری کرد تا سرپا شد. این همه تفاوت بین خوشبخت‌ها و بدبخت‌ها؟ مردم چه می‌کنند که مستحق این عذاب می‌شوند؟

چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۲

حظ غریب

 آن قدر تنوع کاری دارم که می توانم به خودی خود  یک موزه تنوع زیستی باشم. مغزم یاد گرفته در لحظه، مانند فشنگ، از یک موضوع به موضوع دیگر بپرد بی آنکه هیچ تداخلی بین این موضوع ها رخ بدهد. 
همه چیز بستگی به عادت دارد و گاهی به دست آوردن این عادات  در کنار همه خستگی ها و تنشهایی که متحمل می شویم یک لذت منحصر به فرد برایمان دارد.. از جنس لذتی که لابد فولاد وقتی آبدیده می شود، می برد .


یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۲

در آستانه فصلی سرد

همیشه فکر می کردم در هر مقطعی از زندگی که باشم، قادرم آن‌چه را که می‌خواهم به‌دست بیاورم و یا بسازم. 
سن برایم مفهمومی نداشت. من بالاتر از زمان و مکان بودم و دنیا در دستانم بود..
امروز برای اولین بار، بعد از چهل و چهارسال زندگی، فهمیدم سن اتفاق مهمی‌ست و چیزهایی هست که تاکنون نداشته‌ام و به‌دست نیاورده‌ام و بعد از این هم نخواهم‌توانست داشته باشم‌شان. 
امروز بخشی از زندگی‌ام را همین طور که هست پذیرفتم و برایش نقطه گذاشتم. 

هنوز شاید نیمی از زندگی‌ام یا دو سومش مانده‌باشد. این هم زیاد است برای برنامه‌ریختن و فکر کردن.
یک‌جایی از وجودم خیالش راحت شده که دیگر نه خودم و نه دیگران توقعی بابت آن بخش از‌دست رفته ندارند. انگار در چهل و چهارسالگی مرده‌ام و کسی دیگر از خاکسترم زنده‌شده..
 ققنوسی که نه دیگر کودکی دارد، نه نوجوانی و نه جوانی. فقط باید بزرگ باشد.. همین.

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۲

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد

دیروز تازه می‌خواستم نفس راحتی که کشیده بودم را از سینه خارج کنم که اتفاق بدی افتاد. قبل از اتفاق دو تا جلسه داشتیم و خسته‌بودم. آماده شده‌بودم که بعد از مدتها ساعت چهار بروم خانه ولی اتفاق تلفن زد و مجبور شدم بمانم تا شش و نیم. آن‌قدر فشار خوردم که وقتی رسیدم خانه مثل این بود از بستر بیماری بدی بلند شده باشم. مشکل نسبتن حل شد ولی فشارش باعث شد گردنم بگیرد و تا همین الان با گردن دردناک گذران کرده‌ام.
مشکل دیروز که پیش آمد نتیجه اشتباهات خودم بود. مادی و معنوی.
از بابت مادی‌اش منظورم مالی نیست بلکه مسائل دنیوی‌ست. حرفهای نسنحیده‌ای زده بودم بدون اینکه فکر کنم تاثیرش روی تصمیم طرف مقابلم چه می‌تواند باشد. مدیریت از من که تنها زندگی می‌کنم و همسر و فرزندی ندارم که با تغییر نقشم در منزل، رفتارم متعادل شود و ساعاتی را درقالب غیر مدیریتی و دستوری زندگی کنم، بای دیفالت آدمی ساخته که فکر کنم در باید برروی پاشنه‌ای که من فکر می‌کنم بچرخد. از همین دو خطی که دارم می‌نویسم معلوم است که "من " بودنم چقدر دارد بولد و پررنگ می‌شود و طبعا تاثیرش را در رفتارم می‌گذارد. و یکی از بدترین چیزهایی که باعث شده بود طرف مقابلم برنجد همین من بود که از بس درگیر خودش بود، به او توجه کافی نکرده بود.
یک دلیل معنوی هم داشت که دیشب نوشتم به‌خاطرش از خدا کتک سختی خوردم.
 حساسیت‌های من زیاد است. دوست دارم اطرافیانم دقت داشته باشند. به‌خانواده‌ام که نگاه می‌کنم، می‌بینم این حساسیت‌ها را از آنها گرفته‌ام. بعد از خانواده هم سالها با مدیران بسیار دقیقی کار کرده‌ام . هردوی اینها از من یک والد بسیار قوی درست کرده‌اند.
بی‌ملاحظگی افراد، بی‌مسئولیتی، بی‌خیالی و بی‌دقتی برای من آزاردهنده‌ است و چون افکارم را با خودم می‌برم خانه و آنجا هم چیزی‌نیست که مجبور شوم به‌خاطرش فراموششان کنم، تاثیرشان بزرگتر از تاثیری‌ست که درحالت عادی باید بگذارد.
اما می‌دانم توقعات من از افراد بیش از حد نرمال است. خیلی وقتها یادم می‌رود که آدم‌ها توان محدودی دارند. به‌هر دلیلی. یادم می‌رود که دید دیگری به افراد نگاه کنم و فقط فکر نکنم که دارند کوتاهی می‌کنند.
دیروز یکی از همین وقتها بود. یکی از بچه‌ها را خیلی رنجاندم. کاری بود که دو ماه عقب‌افتاده‌بود و من مسبب را او می‌دانستم. خیلی بی‌انصاف بودم. ضمیر خودآگاهم می‌دانست که بخش کوچکی از تقصیر به گردن آن فرد است و بیشترش  به‌خاطر بوروکراسی دولتی‌ست. از این فرد مدتهاست ناراحتم به‌خاطر اینکه اشتباهاتش را فقط به‌پای بی‌مسئولیتی‌اش می‌نوشتم و نه این امکان که شاید توانش محدود است.
اتفاقی که رخ داد درست مربوط به همین کار عقب‌افتاده‌بود. وقتی با طرف شاکی بحث می‌کردم تمام سلول‌های ذهنم داشت به این فکر می‌کرد که لعنت بر فلانی که کار را عقب‌انداخت.. 
صحبتهای شاکی را گوش کردم و بعد تازه متوجه شدم قضیه مربوط به من است. اشتباهات خودم. هرقدر توی ذهنم خواستم بر این پافشاری کنم که نه تقصیر من نیست بلکه تقصیر آن کار عقب‌افتاده است، نمی‌شد. خدا به‌وضوح مرا کتک می‌زد تا چشمانم را باز کنم. جواب بی‌انصافی‌ام را می‌داد و کاملا خرفهم شدم که اتفاقا خودم بی‌توجه و بی‌دقت بوده‌ام.

امروز آرام بودم. گردنم درد می‌کرد ولی بیش از آن فکرم درد داشت. می‌خواستم بروم و به آن کسی که رنجانده بودمش بگویم مرا ببخشد و در واقع حلالم کند.
نگفتم. ساعت سه از شرکت آمدم. فقط با خودم تصمیم گرفتم یادم باشد که هر آدمی ویژگی‌هایی دارد. خواسته‌ها و لذت‌ها و مسئولیتها و دل‌مشغولی‌هایی. هر آدمی به کار و زندگی و اجتماعش طوری که دوست دارد نگاه میکند. خیلی چیزها برای خیلی‌ها جدی نیست. به‌هر علتی که ساده ترینش می‌تواند این باشد که سودی از آن کسب نمی‌کنند و دلایل پیچیده‌ترش تفاوت‌های تربیتی و آموزشی و خانوادگی و مالی و اجتماعی‌ست.
شاید آنها هم فکر می‌کنند من که این‌همه زندگی و کارم را جدی می‌گیرم احمقم. شاید درست باشد و احمق باشم. اما باید یادم باشد که بین سیاه و سفید هزاران رنگ دیگر وجود دارد که با وجود آنها جامعه تعریف می‌شود.

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۲

حواسم جمع باشد

یکی از دعاهای مادرم درحق ما این است که خدا تو را به‌حال خودت وانگذارد.. حالا یا به‌خاطر دعای مادرم است یا به‌خاطر اینکه خدا دوستم دارد، هیچ وقت به‌حال خودم وانهاده نشده‌ام. هروقت در سراشیبی سقوط بودم، خدا تکانم داد و مرا به‌خودم آورد. 
فقط اشکال در این است که تکانهای خدای قادر خیلی قوی‌ست.. جای دستانش روی تنم تا مدتها درد دارد.


یک روز آبی خوب

روز نسبتا خوبیست. من و شرکت هردو آرامیم. تولید کارخانه دوم شروع شده و سعی می کنیم عقب ماندگی از فروش را جبران کنیم. امروز تقریبا هیچ کار فوری و فوتی ندارم که دلم بلرزد. کماکان منتظر جواب گمرکم که از بس طولانی شده، حسم نسبت بهش از بین رفته است.
قرار است باران ببارد. برای ظهر به بعد منتظر بارانم. توی اتاقم تغییرات کوچکی داده ام و همین تنوع اندک حالم را بهتر کرده است.
 ملس بودن هوا رخوت خاصی با خودش آورده.. یاد کودکی افتاده ام.. اتاق نشیمن آفتابگیر منزل پدری و پیش از ظهرهای زمستانی اش.. نور نارنجی که از پشت پرده پهن می شد و جانی برای گرم کردن نداشت اما با خودش رخوت می آورد.. همین رخوت امروز را.
موکا می نوشم.
حالم به قدری خوب است که دوست دارم فقط به آینده فکر کنم.

شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۲

زمان بندی دنیا

بای دیفالت تمایل دارم بنویسم آه که چقدر خسته ام. انگار همه اش خسته باشم... به نظر خودم حداقل یک و نیم برابر توانم فعالیت می کنم. حتی روزهایی که خونه هستم. برنامه یک روزم را روی کاغذ می نویسم و از همان سر صبح که بیدار می شم سعی دارم مثل روبات یکی یکی کارها رو تیک بزنم. حالا توی خونه می شه گردگیری و جارو و آب میوه گرفتن و شستن دستشویی و نهار سه روز رو پختن و توی شرکت می شه رسیدگی به فلان و بهمان و... یک جوری استراحت و فان توی این برنامه های کاغذی جایی نداره. یعنی فرصتی برایش ندارم. یک دلیل بزرگش اینه که دست تنهام. اگه با کسی توی خونه بودم لابد خیلی از مسئولیتها تقسیم می شد و خیلی از کارها هم خود به خود فان بود.. شاید هم برعکس البته. ممکن بود جور یک نفر دیگه رو به علاوه اخم هاش مجبور می شدم به این لیست اضافه کنم.
به هرحال که خسته ام. دلم سفر می خواد. نمی دونم به کجا.
...
امروز طبق فکرهای دیروزم به مسئله حقوق کارگرها در کنار پنجاه تا مسئله دیگه رسیدم. امتزاج احساسات با واقعیت و پول یک کمی سخته. ولی باید حواسم باشه که عدم رسیدگی به کارگرها می تونه باعث بشه که سر جوال رو بگیرم و تهش رو ول کنم. یعنی پس اندازی که خرابی زیادتری متعاقبش داره.
...
پی ام اس چی هست که دیگه با خوردن کورتن طولانی هم بشه. اون هم وقتی که مسائل بالا رو هم دچارش باشی. امروز نزدیک بود همه رو گاز بگیرم.احساس می کردم توی وجودم یک نارنجک ضامن کشیده دارم.
نیم ساعت دیگه می رم ورزش اگه خدای تنبلها یاری کنه. 
برای خونه هم باید بشینم الان لیستم رو بنویسم که لااقل یا این زمان کم اتلاف وقتم به حداقل برسه.
پی نوشت:
خدای تنبلها یاری کرد. چه حال خوبیه واقعن بعد از یک ورزش حسابی:)

جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۹۲

کارگرها

امروز رفته بودم کارخونه. برای اینکه مطمئن بشم پروژه جدید مشغول به تولید شده. یک کمی تولید کرده‌بودن ولی هنوز گرفت و گیر زیاد بود.

مشکل اساسی ما استخدام کارگره و این مشکل با پرداخت یارانه‌ها شروع شد . این کار دولت  باعث شد که کارگرها رغبتی به انجام کار سخت نداشته‌باشند. هرکدومشون چند بچه دارن و می‌دونن که سرماه بلاخره درآمدی هست. 
شنیدم که دولت تدبیر و امید تصمیم داره از ابتدای سال پرداخت یارانه رو غیر نقدی کنه که خیلی خوبه. زن و بچه کارگرها می‌تونن ازش استفاده کنن و مرد خونه مجبور می‌شه کار کنه تا برای سایر مخارج درآمد داشته‌باشه. 

بگذریم.

کار ما یکی از کارهای سخت کارگریه. باید حتما فکری برای نگه‌داشتن کارگرها بکنیم. با مدیرکارخونه فکر کردیم که یا حقوق‌ها را افزایش بدیم و یا خواربار ماهانه بدیم. من با دومی موافقم چون مطمئن می‌شیم که صرف خانواده‌ها می‌شه و از طرفی اونها هم مرد خونه رو تشویق می‌کنن که با ما باشه.

امروز رفتم نهارخوری کارگرها رو سر زدم. طی دو سالی که اومدیم این کارخونه، اولین بارم بود که می‌رفتم. نمی‌دونم چرا از چشمم افتاده بود. وضعش خیلی بد و ناراحت کننده بود.
فردا صبح یکی از اولین کارهام رسیدگی به مسائل کارگرهاست. نیروی انسانی بزرگترین سرمایه است و باید مراقب باشم.

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۲

روزهای سرشار

اون قدر استرس دارم که نگو و نپرس. کارخونه جدید باید امروز راه اندازی می شد که به خاطر اشکال یک دستگاه هنوز راه نیافتاده. برای محصولش یک قرارداد دولتی داریم که اگه سر زمانش تحویل ندیم نه تنها باید خسارت بدیم بلکه بی اعتبار هم خواهیم شد. از طرفی کارخونه خودمون با شدت داره تولید می کنه ولی کماکان از بازار عقبیم. این بهترین حالت برای یک تولیدکننده است که فروش از تولید پیشی بگیره ولی نه دیگه به قدر بیست روز. هر دقیقه پنج تا کارشناس فروش هی می یان توی اتاق و اصرار دارن که پارتی بازی کنم و حمل بارشون رو جلو بیاندازم. مجبور شدم قوانین سفت و سخت بگذارم برای حمل که نظر شخصی توی اون دخیل نباشه. ولی استرس خیلی بدی دارم. نه موزیک و نه چای گیاهی هیچ کدوم افاقه نمی کنن. فکر کنم باید برم ماساژ.

امروز یک نفر رو هم اخراج کردیم یا به عبارتی استعفا داد. استخدامش یکی از بزرگترین اشتباهات دوران کاری من بود. آدمی با سی سال سابقه کار دولتی وزارت خونه ای و سن بیش از شصت سال. هردوش اشتباه بود. دولتی ها اصلن به درد سیستم خصوصی نمی خورن مگر اینکه معجزه ای شده باشه و ازتوشون یک تخم طلا دربیاد. آدم مسن هم توی سیستمی با سرعت ما که همه با راندمان بالا درحال کارند، خیلی بده. هردوی اینها رو داییم قبل از استخدامش به من گفته بود. شاید سه یا چهاربار گفت نه آدم مسن بگیر و نه دولتی. و من از فرط قحط الرجال باز رفتم زیربار یک استخدام اشتباه. این هم یک عذر بدتر از گناه دیگه. اگه آدم خوب گیرتون نمی یاد به آدم بد رضایت ندین. نبودن نفر بهتر از بودن نفر بی خاصیتیه که بقیه رو هم خراب می کنه. 

 جمعه می رم کارخونه.

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۲

داروی برطرف کننده استرس و چین و چروک

میگم آقای دکتر برم به نظر شما بوتاکس بزنم؟ 
می گه نه بابا.
 می گم پس برم مزوتراپی؟ 
می گه مرض داری؟
میگم آخه خیلی داره صورتم چین می‌افته...
 می‌گه خوبه‌ که کلاژن‌ها از این ور صورتت قل بخورن بیان بغل دماغت گلوله بشن، دیگه از خونه نیای بیرون؟ چین‌های زیر چشمات از خستگی و استرسه. 
می‌گم آره خوب ولی راهی براش ندارم.
 می‌گه عزیزم لایف استایلت رو عوض کن. یک سکس عالی کار بوتاکس رو می‌کنه. برو امتحان کن، ببین راست می‌گم!
خدا رو شکر همه دور و بری‌هام خیلی روشن‌فکرن :)

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۲

ای عشق همه بهانه از توست!

خیلی بی‌خودی نشسته ام اینجا و هر صفحه‌ای رو که توی bookmark هام هست، سی بار تکراری باز می‌کنم. بی‌هیچ دلیل خاصی. نذر کرده ام که به زمان خوابم فاتحه بخونم. فکر می‌کنم درست نیست که شب پنجشنبه باشه و فردا قرار باشه ظهر بیام خونه و الان بخوام با سر وقت خوابیدن، انرژی برای یک روز کاری کامل ذخیره کنم!

 در ضمن به یک نتیجه‌ای درباره خودم رسیده‌ام. 
چیزی که توی زندگی‌م در طی این سالها از دست داده‌ام اراده است! همه مسائل ناخوشایند هم به تبع همین از دست‌دادگی خلق شده‌اند. 
بی‌ارادگی من مسبب مشکل در خوردن، در تمرین موسیقی، در رفتن به تئاتر و کنسرت، در اهمیت‌دادن به عشق، در ورزش‌کردن مرتب، در عصبانی‌نشدن سریع و در همه چیزهای گند دیگه است.
بلاخره موفق شدم یک مقصر پیدا کنم و همه‌چیز رو بیاندازم گردنش. فقط جمله بالا یک غلط دستوری داره که به‌دلیل خواب زیاد حوصله ویرایشش رو ندارم.

شک نکن آدمهای سرشاخه از آدمهای معمولی برترند.

توی شرکتم. کرکره ها رو دادم بالا. بیرون داره بارون می یاد. موسیقی پیمان یزدانیان-برداشت دوم- رو گوش می کنم. با آزمایشگاه برای بارمون حرف زدم. گفتن به احتمال خیلی زیاد مشکلی نداره.برای همین آرومم.
...
چی می تونه از بارون لذت بخش تر باشه؟ 
...
نیم فاصله ندارم اینجا.
 ..
خیلی وقتها واقعا از آدمها تعجب می کنم. از شدت بی دقتی و بی توجهی شون به زندگی، به دنیا، به دور و بر، به کاری که انجام می دن.. به چیزی که می خورن، به جایی که هشت ساعت از روز رو توش زندگی می کنن، به کسانی که کنارشون می شینن..

من خودم کلا آدمی با دقت بالا نیستم. ولی اگه اینایی که دور و برم می بینم بخوان شروع محور مختصات دقت باشن، من میل می کنم به سمت بی نهایت مثبت.

یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۲

حتما این نیز بگذرد

فکرم اون قدر مشغول و گرفته است که به نظرم اومد امروز سه شنبه است و با خودم گفتم خدا رو شکر که تا آخر هفته دو روز بیشتر نمونده...
..
از دروغ متنفرم. خط قرمز من توی زندگی دروغه. یک بار دروغ شنیدن می تونه منو برای همیشه از طرف بیزار کنه. متاسفانه حد وسطم ندارم.
...
امروز درحالیکه فکر می کردم خوب دیگه این آسنترا واقعن قرص خوبیه و همه اضطرابم رو گرفته و دیگه به اون شدت خشمگین نمی شم، آن چنان عصبانی شدم که نزدیک بود سکته کنم. مدتها بود این طوری داد و فریاد نکرده بودم... برای چی آخه؟ خاک بر سر خرم.
...
هیچی در این لحظه نمی خوام. حتی عشق. فقط دلم می خواد این محموله ای که توی گمرک داریم و اون قدر مصیبت برای واردکردنش کشیدم، آزاد بشه. فکر برگشت خوردنش خیلی بده.
...
بازم می خورم. خیلی احمقانه باز دارم می خورم. امشب کتلت و نون بربری و خیارشور و گوجه. دیشب کیک خامه ای و گلابی و یک ظرف خوراک لوبیا. یک ساعت و نیم ورزش می کنم تا صد کیلو کالری بسوزونم .. در مدت نیم ساعت پونصد کیلو کالری می دم بره پایین. 
...
امروز بعد از دو ماه رفتم کلاس موسیقی. خیلی خوب بود. این خانم معلم من یک شاهکاره در نوع خودش.

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۹۲

مالیخولیا

-خوب... روز سوم گند زدن به زمان تمام شد. امروزم هیچ‌ کار خاصی نکردم. به‌جز اینکه رفتم سی‌تی‌اسکن صورتم رو گرفتم ولی برای جوابش باید فردا برم.

-با دایی حرف زدم. نتونستم تحمل کنم و اون فکر آواره ته ذهنم رو بهش گفتم. همون استارت اولی که زدم گفت فراموشش کن.. این فکر برات تبدیل به مالیخولیا می‌شه و همه زندگیت رو بهم می‌ریزه. هنوز که در نطفه است، خفه‌اش کن...
هرچی دلیل بلد بودم و این روزها بهشون فکر کرده بودم براش آوردم. ولی گفت از من که تجربه همه اینا رو دارم بشنو و فراموش کن. به سفر فکر کن. به پول درآوردن. به کارت که داره مسیر خوبی رو جلو می‌ره. به خونه‌ات که عوضش کنی. فکرهای سازنده بکن. این فکر مخربه.

 - دو روز از این سه روز رو به پختن این فکر مخرب گذرونده‌بودم. قبلن وقتی بهش فکر می‌کردم ابعاد مخربش رو می‌دیدم ولی این دو روز چیز بدی در اون نبود. همین یک کار هم که طی دو روز برای خالی نبودن عریضه کرده بودم، دایی به فنا داد. 

-گاهی اوقات این افکار مخرب راهی برای فراره. فرار از روزمرگی. فرار به‌سوی امید داشتن. دایی اینو فهمیده‌بود و برای همین یک عالمه راه امید دیگه بهم پیشنهاد داد.

-چرا این‌قدر عوض شده‌ام؟ چرا اون آدمی رو که دوست دارم و وقتی در بقیه می‌بینمش کلی کیف می‌کنم ازش و یک روزی توی خودمم بود، دیگه نیست؟  چی عوض شده؟

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۲

هیچی

- نادر جراحی شد و امروز از بیمارستان مرخص شده. دکترش گفته عملش خوب بوده و مشکلی نیست.

-دو روز رو به بطالت مطلق گذروندم. فقط خوردن و خوابیدن و تلوزیون و اینترنت. یعنی بهتر از این نمی‌شد فاتحه زمان رو خوند.

-باید برای سینوسهام برم سی‌تی‌اسکن. از عجایب روزگار اینکه مرکز اطهری بیست و چهارساعته بازه. حتی عاشورا. 
در راستای همون گندزدن به زمان این یک کار رو هم تاحالا انجام ندادم.

-یک فکری توی ذهنمه. خیلی خیلی دورم ازش. هیچ‌کسی هم نیست که بتونم باهش درموردش حرف بزنم. 
فکره همین طوری توی سرزمینهای دورِ ذهنم داره می‌چرخه.. و من فقط یک تصویر خیلی مبهم می‌تونم ازش ببینم..

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۲

نادر

- پریروز رفتم کارخونه. برای پروژه جدید. کارها رو بررسی کردیم و طبق توافق قبلی قرارشد تاسوعا رو کار کنیم و عاشورا تعطیل باشیم و باز جمعه کار کنیم.
یک مدیرتولید داریم که از سال اول شروع کارمون با ماست. خیلی مهربون و خیلی پرکار و خیلی بامعرفت. اسمش نادره. من با همین اسم کوچک صداش می‌زنم.
دیروز عصر که توی دفتر از شدت کار داشتیم می‌ترکیدیم، منشی اومد و گفت مدیرکارخونه چندبار تماس گرفته کار فوری داره.
بهش زنگ زدم. گفت خانم مهندس خبر بد ! گفتم بسم‌الله .. چی‌شده؟ گفت از بس اصرار کردین تاسوعا و عاشورا کار کنیم یک اتفاق بد افتاد. نادر از داربست افتاده زمین.
سکوت کردم. یعنی بهتم زد در یه لحظه. مدیرکارخونه ادامه داد که خوشبختانه خدا به همه‌مون رحم کرده. روی آرنج اومده زمین و فقط آرنجش شکسته. پرسیدم از همه‌جاش عکس گرفتین؟ مطمئنی سالمه؟ گفت آره ولی آرنجش بد شکسته.. گفت اصرار داره که به خانم مهندس بگو تو رو خدا تاسوعا رو هم تعطیل کنیم.. گفتم باشه.

ما اکثر سالها تاسوعا و گاهی عاشورا هم کار می‌کنیم. چون مصادفه با پیک کارمون. ولی بچه‌های کارخونه ناراضی‌اند. حتی مدیرکارخونه.. بچه‌های تهران باید محصول رو به مزارع برسونن چون وقت کشت پاییزه‌ است و کشاورزی تاسوعا و عاشورا بلد نیست.. اگه وقتش باشه که شخم بزنن باید بزنن وگرنه یه بارندگی باعث می‌شه همه‌چی بهم بریزه و ما مجبوریم کودهای زمان کشت رو همزمان با وقت آماده‌سازی زمین برسونیم سر زمینها چون در حجم بالک هستند و نمی‌شه کشاورز انبارشون کنه.
بچه‌های تهران برای همه این سه روز برنامه داشتن و از طرفی محصول پروژه جدید رو هم باید ده روز دیگه  بدیم به خریداری که باهش قرارداد داریم وگرنه باید جریمه بشیم. 
حالا سه روز تعطیل شدیم. مدیر تولید هم بیمارستانه. دکتر هم گفته احتمال داره دستش رو دیگه نتونه کامل خم و راست کنه. ما بیمه مسئولیت مدنی و حوادث و تکمیلی هستیم. از این بابت مشکلی نیست. ولی نادر رو خیلی دوست دارم و دلم نمی‌خواد طوریش بشه. از دیروز عصر همه‌اش توی ذهنم صحنه افتادنش از داربست می‌یاد توی ذهنم.. و هی می‌گم خدایا شکرت که جای دیگه‌اش صدمه ندید.. خدایا شکرت..
-دیشب بعد از مدتها رفتم خرید. ذهنم رو باید از همه‌چی دور می‌کردم.. رفتم شهرکتاب آرین و دو تا کتاب خریدم و یک سی‌دی موسیقی خوب.. بعد هم ایکیا و شکلات فروشی. تمام اینها رو درحالی می‌گشتم که تلفنم مرتب زنگ می زد و مدیرکارخونه در مورد اینکه آیا فردا نادر رو جراحی کنن یا صبر کنن تا شنبه و پلاتین چکار کنیم و فلان و بهمان حرف می‌زد.. یک وزنه سنگین رو انگار تمام وقت با خودم می‌کشیدم.
-نادر امروز جراحی می‌شه و براش کلی دعا کرده‌ام که دستش مثل روز اول بشه. دکتر گفته فیزیوتراپی زیاد لازم داره. خرجش رو شرکت می‌ده طبعا ولی کارگرها زیاد این چیزها رو جدی نمی‌گیرن.. مدیرکارخونه گفته خودم هر روز می‌برمش فیزیوتراپی.

-کار تولید خیلی خوبه. خیلی شیرینه وقتی مثل خر کار می‌کنی و یک دهم یک دلال سود می‌کنی و صد برابر از طرف همه‌ سازمانها بهت فشار بیارن.. فقط باید خر باشی که این شیرینی رو خوب بفهمی..

یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۲

دیازپام بخور عزیزم

-چیزایی رو که دارم و چیزایی رو که در ازای این داشته‌ها از دست داده‌م رو می‌زارم توی دو تا کفه یک ترازوی قدیمی.. خیلی یه وری شده ترازوهه.. یعنی ترازوی دیجیتال بخرم؟

-نشده این چند روزه برم دیدن سحر. توی فیس بوک دیدم منصور نوشته اوضاع رو بهبوده.. و سولماز هم نوشته موهاش رو تراشیدن.. اولی عالیه و دومی اصلن مهم نیست.. مو آخرین چیزیه که توی حالت عادی می‌تونه مهم باشه چه برسه به حالا..

- سه شبه که نخوابیدم. دو شبش رو از دست فکرهای شرکت ووضعیت سحر و ور‌ورکردن نصف‌شبی همسایه و دیشب هم انگار عادت کرده بودم که نخوابم.

- امروز که برای تنظیم داروهام رفته بودم دکتر، مشکل سردردهای طولانیم رو گفتم.. گفت میگرن نیست. گفت دیگه توی اینترنت دنبال دلیل دردام نگردم وقتی دکتر به‌این خوبی دارم. گفت درد اگه از پشت‌سرم شروع بشه مربوط به‌کشیدگی عضلات گردنمه و فقط باید دیازپام بخورم واستراحت کنم و یک کیسه آب‌گرم بزارم پشت گردنم. اگردرد از شقیقه شروع بشه مربوط به سینوسه. من هردونوعش رو دارم و حالا باید برم از صورتم سی‌تی‌اسکن کنم که وضع سینوسهام معلوم بشه.

- به تهرون فکر می‌کنم.. به‌دلایلی برای دوست‌داشتنش.. چقدر یه موقعی این دلایل زیاد بودن و چقدر الان همه‌شون مفهوم خودشون رو از دست داده‌اند. الان فقط کارم برام مهمه.

- آقای میرشب.. کاش زنده بودی.. چقدر جات خالیه. تنها کسی که الان می‌تونست بهم بگه چی درسته و چی غلطه و فقط نفع منو در نظر بگیره، تو بودی.. تو هم مُردی. حالا وقت رفتن بود؟

جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۹۲

زندگی چیه واقعن؟

-اتفاقات زیادی این مدت افتاده. نمی‌دونم چرا حس نوشتن نداشتم.

-علی پ اومده بود ایران. یه شب دور هم جمع شدیم.

- از جمع کوچکی که به‌خاطر علی قرار بود دور هم باشیم، محمود در آخرین لحظه زنگ زد که دوستش تصادف کرده و داره می‌ره بیمارستان. بهم نگفت که دوستش کیه. فرداش توی فیس‌بوک دیدم که مکین/سحر تصادف کرده. 
دیروز رفتم بیمارستان.
سحر توی آی‌سی‌یو بود. وقتی دیدمش باورم نمی‌شد این همون گنجشک کوچولوی فلوت زن منه.. دردناک بود دیدنش. فقط امیدوارم زودتر از کما دربیاد..

-مجبور شدیم محل کارخونه جدید رو عوض کنیم. تقریبن ده روز عقب افتادیم. البته کار ما غیرقانونی بود و ریسک کرده‌بودیم. حالا عین فرفره داریم کارها رو جلو می‌بریم که تولیدمون به فصل فروش برسه وگرنه یک سال از فروش عقب می‌افتیم.

-زیاد کار داریم. باید در چند جبهه اوضاع رو مدیریت کنیم. از طرفی فصل فروش کارخونه خودمونه و ما اگر در این پیک نفروشیم زمین‌های کشاورزی و بارندگی به‌خاطرمون صبر نمی‌کنن.. از طرفی دوتا پروژه وقت‌گیر و پردردسر رو داریم راه‌اندازی می‌کنیم. کارهای روزمره هم که هست.. خدا رو شکر.. همیشه بابت کار زیاد باید خدا رو شکر کرد.. درد وقتیه که کارخونه رو تعطیل کنی.. یک‌بار صابونش به‌تنم خورده و برای همین همه‌اش خدا رو شکر می‌کنم..

-تقریبن یک ماه و نیمه که کلاس موسیقی و ورزشم تعطیله. یا قیف نیست و یا قیر و یا دربون در جهنم که خودم باشم. یا مسافرت بودم و یا مریض.. از هفته دیگه شروع می‌کنم.

-بعد از مدتها حقوقم وسط ماه تموم شد. بیمه ماشین، دندون‌پزشکی، پرداخت عوارض عقب افتاده ساختمون، سفر مشهد و خیاطی.. با همینا حقوقم رو تموم کردم. دستم درد نکنه. وقتی یادش می‌افتم تنم مورمور می‌شه.

-علیمان بازم اصرار می‌کنه بهترین انتخاب برای من مشهده. می‌گه برو جایی که تنها نیستی.. پیش خانواده.. برو با برادرت کار کن.
از وقتی علیمان رو می‌شناسم یادمه همین توصیه رو بهم کرده. کاش سالها قبل گوش می‌کردم.. الان خیلی سخته کندن و رفتن.. بزرگترین مسئله کاره. چکارش باید بکنم؟
از طرفی راست می‌گه..وقتی سحر رو توی بیمارستان دیدم، با خودم گفتم اگه من جای اون تصادف کرده‌بودم توی بیمارستان غریب‌مرگ می‌شدم.. گرچه محمود می‌گه اگه اتفاقی برام بیافته می‌یاد سراغم :) .. البته اگه خبردار بشه!
اگه الان مشهد بودم نهار جمعه رو کنار خانواده بودم.. لااقل امید اینو داشتم که می‌تونم باهشون باشم.. این زندگی الانم یک‌جورایی خیلی کوفیته.

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲

خوش باش

انگار واقعا پذیرفته‌ام که " این نیز بگذرد ". آن آدمی که در اثر اتفاقات تکان‌های وحشتناک می‌خورد، دیگر من نیستم. البته که دیشب حدود ساعت سه بود که از فرط فکر کارخانه‌مان خوابم برد. ولی ناراحت نیستم. می‌دانم که هرچیزی در دنیا تمام می‌شود و اساس این دنیا بر هیچ است. 
تنها مرگ است که چاره ندارد. این را مادر بزرگم می‌گفت.

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۲

اوضاع


-امشب بهم خبر دادند که کارخانه جدیدی که همه تجهیزاتش آماده است و قرار است تا اول آذر محصولش را به بازار برسانیم، هنوز شروع نشده قرار است پلمب شود. مشکل محیط زیستی. 


-باید فکر کنم. برای همه چیز.

شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۲

در کـارگـه کـوزه گـری بــودم دوش..

نشسته م توی شرکت. همه رفتن و من تنهام. یک سیگار برای خودم روشن کردم و یک قهوه خوردم. بنا بود برم ورزش ولی حالش نیست. حس سرماخوردگی دارم و آدم تنبل درونم بهم دیکته کرد نرم چون بدتر می شم. ترافیک زیاده این ساعت. صدای گیرکردن ماشین ها توی میدون آرژانتین داره می یاد. بوق ها .. وای که اصلن حوصله رفتن ندارم. 
...
صبح باز یک حرکت غیر مدیریتی کردم. نمونه کالاهای وارداتی مون رفته آزمایشگاه. رد شده اند. با رییس آزمایشگاه حرف زدم. گفت خیلی وضع خراب بوده. وقتی خوب پرس و جو کردم دیدم روش آزمایشش غلط بوده. از طرفی آشنا هم بود. باهش بحث کردم. عین خر. خودمو می گم. یارو گفت که ما اصلن امکان اشتباه نداریم و شما کالای تقلبی وارد کردین. منم مطمئنم که اشتباه می کنه. ولی زیربار نرفت که هیچ، روی دنده کج هم افتاد و بعدش دیگه تلفن واسطه ای که آشنای مشترکمون بود رو هم جواب نداد. موندم توی گل. کسی نبود بهم بگه آخه احمق مگه تو وکیل و وصی اشتباهات آزمایشگاهی؟ خوب دیگه بهش کار نده ولی این بار رو نرمش کن تا نمونه ها رو رد نکنه. ولی رد کرد به نظرم. منم دیگه دیدم بی فایده است دست و پا زدن.. گشتم دنبال آزمایشگاه های جایگزین که اعتراض بدیم و نمونه رو تکرار کنن. این یعنی حدود یک و نیم میلیون پول آزمایش مجدد و کلی هزینه تاخیر در گمرک و از طرفی مواد اولیه هم ندارم و باید تا اینا ترخیص می شن از بازار آزاد با قیمت بالا بخرم. لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود. اول اون قدر از دست خودم، که با این احمق جر و بحث کرده ام، ناراحت بودم که قلبم درد گرفت. بعدش گفتم ولش کن.. این همه کار درست انجام دادی حالا یک غلط هم داشته باش. همیشه که نباید تکمیل باشی. ولی خود پرفکشنیستم راضی نمی شه با این حرفا. راستش برای همینم نرفتم ورزش. حالم گرفته است. 
....
دیروز خیلی اتفاقی متوجه شدم خانم تنهای همسایه مریضه. اوه اوه که چه مریضیی داشت بینوا. براش نهار پختم و آب میوه تازه گرفتم. نشستم پیشش تا غذاشو خورد. زیاد مسن نیست ولی شوهرش چندین ساله فوت کرده و دو تا بچه خارج داره و یکی هم اینجاست. از شدت تنهایی زد زیر گریه. آینه خودم رو تو صورتش تماشا می کردم. با این تفاوت که این یکی زحمت بزرگ کردن و به سرانجام رسوندن سه تا بچه رو در تنهایی هم از سر گذرونده و بازم تنهاست. بردمش توی تختش و ماساژش دادم. باهش حرف زدم تا آروم شد. سرشب هم براش شام پختم و باز رفتم پیشش. حس خیلی سنگینی داشتم و دارم. دیدنش منو می ترسونه. آینده تنهایی خیلی ترسناکه . واقعا امیدوارم اگه قراره همین قدر تنها بمونم که الان هستم، حدود شصت دیگه ریق رحمت رو سربکشم. اونم با سکته سفارشی. مرض پرض اضافی هم نگیرم که کاری براش نمی کنم فقط خود خداست که بی خودی خودش رو معطل می کنه.

سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۲

تدبیر و امید

امروزم گذشت بالاخره. بد هم نبود. قورباغه‌ها تقریبن تموم شدن. کارتابلم رو مرتب کردم و میزم رو چیدم برای شنبه. با بچه‌های فروش بهم خوش گذشت. چشمشون نزنم!
ساعت چهار تازه بیرون از شرکت جلسه داشتیم تا شش و نیم و بعد اومدم به سمت خونه. دو تا کیسه میوه و سبزی خریدم شد سی تومن. یک کیسه کوچک هم از سوپر خرت و پرت خریدم، بازم شد سی تومن. بانک پارسیان اس‌ام‌اس داده که فردا سیستم ای‌تی‌ام و اینترنت بانکش کار نمی‌کنه. منم پول نقد ندارم.
الان دیدم که پارسیان دوباره اس‌ام‌اس داده که 45500 تومن ریخته به حسابم. پول یارانه این ماهه. دیروز توی نظرسنجی همشهری منم رای دادم که یارانه سه دهک آخر حذف بشه. الان که دیدم یارانه رو ریخته‌ان حال  بچه‌ای رو پیدا کردم که قدرشناس بابای بی‌پولشه که با همه وضع خرابش پول توجیبی اونو می‌ده. بعد از مدتها حس دوست‌داشتن دولت مملکتم توی دلم زنده شده. واقعن ترجیح می‌دادم یارانه نگیرم.
وقتی نعمت‌زاده و سیف و امثالهم رو می‌بینم انگار توی خانواده‌ای دارم زندگی می‌کنم که بزرگترهای باهوش و قدرتمند داره و دیگه لازم نیست مثل بدبختها بزنم توی سرم و فکر همه‌چی زندگیم رو خودم بکنم. بعد از سالها یا شایدم برای اولین بار(چون بار اول قدر این آدمها رو نمی‌فهمیدم) مثل خارجی‌ها فکر می‌کنم دولت داریم و دولت فکر خیلی چیزها رو برامون می‌کنه! فقط الان یه‌چیزی خیلی آزاردهنده است. چرا پلیس توی خیابونا دیگه نداریم؟

یک روز منهای صفر

یک روز مزخرف احتمالن در پیش دارم. نباید اول صبحی اینو بنویسم ولی وقتی لیست کارهای توی سررسیدم رو نگاه می کنم از این همه قورباغه حالم بد می شه. همه موسیقی هایی رو که اینجا دارم امتحان کردم. هیچ کدومشون نتونست اون قدر همراهی قوی بکنه که خوردن قورباغه ها راحت تر بشه. این معمولن یه بازیه برام. وقتی کارها سخته یک موسیقی و یک فنجون قهوه و بستن در اتاق کمک می کنه به اوضاع.
دفترخاطراتم رو همرام نیاوردم. بنابراین باید اینجا بنویسم. 
یک کشفی کرده ام. البته کشف شخصی نبود یه جایی در موردش هم خوندم. وقتی یک چیزی چه خوب و چه بد خیلی تحت تاثیر قرارم داده، در موردش به آدمهایی که با اون مسئله مربوط بوده اند نامه می نویسم. هرچی فکر می کنم که باید بگم تا همه حس منفی و مثبتم رو نشون بدم می گم. صدبار هم نامه رو ادیت می کنم و ذخیره اش می کنم روی کامپیوتر. بعدش می رم و تا یک ساعت بعد یا حتی فرداش صبر می کنم. چون یک کمی سبک شده ام تحمل زمان آسونتره. بعد دوباره نامه رو می خونم و در مورد فرستادنش تصمیم می گیرم. تا الان که هرچی نامه این طوری نوشته ام ایمیل نکرده ام و کاملا هم از این بابت راضی ام. وقتی حرفهام رو دوباره، وقتی احساسم فروکش کرده، می خونم می بینم که همچین حرفهای مهمی هم نبودن که گفته بشن و حالا که نگفتمشون احترامم بیشتره! 
............
امروز همه بچه های فروش توی دفترن. همهمه است اساسی. می گن و می خندن و تلفن می کنن و .. مثل یک خونه پر از بچه های قد و نیم قد. فردا تعطیله و پنجشنبه  هم می تونن برن مرخصی. دیگه روی مرخصی سختگیری نمی کنم. ول کردم قضیه رو. ولی وقتی بخوام پاداش بدم اونجا این مسئله تاثیر داره و خودشون هم می دونن.
 پنجشنبه خودم می رم ماموریت. خیلی ناچسبه. ماموریت رفتن برای من مثل گودبرداری هزارمتری یک زمین خیلی سخته. درست هم نمی دونم چرا. شاید چون هربار می رم خیلی فشرده و سخت می رم و به خودم سخت می گیرم. ماموریتهای یک روزه رو با راننده صبح خیلی زود می رم و همیشه بعدش سردرد خیلی بدی می گیرم چون گردنم اذیت می شه. بقیه رو با هواپیما می رم ولی معمولن کار دو یا سه روزه رو توی یک روز خلاصه می کنم و مثل خر کار می کنم که هم زودتر برگردم شرکت و هم هزینه هازیاد نشن. در این مورد می دونم واقعن الاغم ولی چاره ای نیست. یکی که خره، خره دیگه. 
..............
دیروز اعضای هیات مدیره انجمن صنفی مون با هم دعواشون شد. رییس انجمن همه چی رو پرت کرد و رفت. تا حدی هم حق با اون بود. من مدتهاست می خوام ازاین هیات مدیره بیام بیرون. اون یه روزی که می رم اونجا باعث می شه کلی وقت کم بیارم و خیلی خسته می شم. تا الان به خاطر شرکت توش موندم. فکر می کردم باید بمونم هم به خاطر اعتباری که برامون می یاره هم به خاطر اینکه بهتره شرکت از این حالت انزوا و توی خودش کار کردن و از هیچی خبر نداشتن، در بیاد. از دیروز دچار جمع نقیضین شده ام. بمونم ؟ بیام بیرون؟ اگه بمونم به خاطر شرکته و اگه بیام بیرون به خاطر وجود خودم. موندنم هیچ حسنی برای خودم نداره. حتی اونجا هم خرم.
این طور کار کردن برای من جزو اصول بوده تا حالا. ولی کم کم دارم به این نتیجه می رسم که باید اصولم رو بازنگری کنم.
 هیچ وقت به فکرهای بالا توی سرم پر و بال نداده ام .. نذاشتم رشد کنن و سعی کردم اصولم رو دستی بچسبم که مثل بقیه نباشم و متفاوت فکر کنم و عمل کنم. ولی وقتی چروکهای زیر چشمم و درد گردن شبانه ام رو می بینم و این قرصهای رنگارنگ و دکترهای جور و اجوری که باید برم، دلم برای کسی که دچار این همه آدمیته می سوزه.

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۲

صدبار بیاندیش یک بار برانداز

مادربزرگ خدابیامرزم می‌گفت : مادر وقتی می‌خوای حرف بزنی اول زبونت رو هفت مرتبه دور دهنت بچرخون بعد حرف بزن.
اگه خیلی از ما یاد بگیریم که هر حرفی رو که توی فکرمون می‌چرخه لزومن نباید به زبون بیاریم تا ابراز وجود کرده باشیم  خیلی از اتفاقات و دعواها پیش نمی‌اومد. 
خودمم یکی از این خیلی‌هام البته. ولی صد رحمت به من. در مقابل خیلی‌ها که یک و نصف سن من عمر دارن، لااقل می‌تونم این طوری توجیه کنم که تجربه‌ام زیاد نیست ولی آخه مرد حسابی تو با این قد و قواره چرا فکر می‌کنی اگه فکرهای مشعشعت رو حتمن بیان نکنی دنیا از تجربیات عزیزت محروم می‌شه؟ نگرانی بگن لالی؟ لال باشی که بهتره تا این افتضاحی که باید صد نفر جمع شن تا درستش کنن.

جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۹۲

یک روز آرام

امروز را دربست توی خانه ماندم. حاضر نشدم هیچ‌چیزی بخرم و هیچ‌جایی بروم. از صبح به‌خانه‌داری گذشت.. چقدر لذت‌بخش است. یک‌عالم لباس دست‌شستنی را شستم و دو ساعت و ربع اتوکشی کردم. چند جور غذا درست کردم و خانه را خوب تمیز کردم. وقتی همه‌کارها تمام شد تصمیم داشتم بنشینم و مثل آدم گیتار تمرین کنم. یک ربعی نگذشته‌بود که درخانه را زدند. همسایه بغلی بود. گفت خواهرم مریض است و نخوابیده، لطفا گیتار نزنید. 
جا خوردم.حتی نتوانستم حال دخترک را بپرسم. گفتم ولی الان که ساعت خواب کسی نیست؟ گفت همین امروز را مراعات کنید. گفتم خب.
منِ تنبل باز کار اصلی را گذاشته بودم برای دقیقه نود و مثل همیشه دقیقه نود یک اتفاق باعث شد نتوانم انجامش بدهم. یکشنبه کلاس دارم و اصلن تمرین ندارم. واقعن نگرانم که معلمم از دستم خسته شود و عذرم را بخواهد. حالا جالب اینجاست که اگر وقت معمول بود به‌کل حوصله تمرین نداشتم و حالا که بهم گفته بودند تمرین نکن، تمام ذهنم لابلای سیمهای گیتار آکورد می‌گرفت و آواز می‌خواند!
...
قرصهای جدید را می‌خورم. صبح‌ها نیمه گیجم. فردا باید به دکتر زنگ بزنم و گزارش حالم را بدهم. آرامم؟ فرقی کرده‌ام؟ نمی‌دانم. متوجه تغییر نمی‌شوم. باید یک اتفاق عصبانی‌کننده پیش بیاید و آن وقت خودم را امتحان کنم.
...
خواستم کتاب موجها را بخوانم. ولی گفتم که.. خواندن کتابهای ویرجینیا ولف حوصله و حال خوب می‌خواهد که بخش اول را بتوانی از سر بگذارنی تا به اوج داستان برسی.  آن‌هم این کتاب که خودش گفته سخت ترین کتابش است و اصلن قواعد یک رمان عادی را در آن رعایت نکرده. این بار دوم است که می‌خوانمش و نمی‌دانم بار اول چطور تحمل کرده‌ام! برای همین فعلن گذاشتمش کنار و رفتم سراغ کتاب فرار آلیس مونرو. از حسن اتفاق مصادف شد با برنده شدن خانم مونرو. هنوز کمی ازش خوانده‌ام. بد نیست. باید ببینم کیست که جایزه نوبل گرفته. باید خوب باشد.
...
امروز درمیان خانه‌داری کتابخانه‌ را هم مرتب کردم. کتابها را دسته بندی کردم. هر نویسنده‌ای جای مخصوص خودش را دارد. کتابها را ورق می‌زدم تا یادم بیاید کدام را احیانا هنوز نخوانده‌ام. جالب است که انگاراکثرشان را برای بار اول بود که می‌دیدم. کتابهای معدودی‌ در ذهنم حک شده‌اند. ولی واقعا نمی‌فهمم چرا حافظه‌ام مثل ماهی است. از ابتدای مدرسه هم عادت داشتم وقتی معلم‌ها حرف می‌زدند یادداشت بردارم وگرنه فراموش می‌کردم. نوشتن تنها راهی‌ست که با کمکش می‌توانم مسائل را به‌خاطر بسپارم.
...
دلم می‌خواست می‌رفتم کافی‌شاپ. این هوای پاییزی و این عصر تعطیل یک قهوه موکای سنایی می‌طلبد و یک سیگار برگ.. همراه با دوست. دوستی که ندارم.

دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۲

یک قطب ماندگار

تو شرکتم. مدتیه که صبح های زود می یام شرکت و اساسی باعث حالگیری بچه هام. همه عادت داشتن بین هشت و ربع تا هشت و نیم سرکار باشم ولی از وقتی سریال نگاه کردن نصفه شب رو تعطیل کرده ام، قبل از هشت دفترم. 
این چند وقت مثل همیشه گرفتار بودم. خیلی گرفتار. به کارهام مریضی دایی هم اضافه شده بود و از سرکار رفتن به خونه و آب میوه و غذا بردن براش و چند بار کلینیک و سرم و فلان. حالا بهتره ولی من توی این مدت با خودم فکر می کردم تصور کن داییم شوهرم بود. یعنی واقعن باید با این همه کار شرکت چه می کردم؟ البته اگه مردی مثل داییم شوهرم بود، زندگی جور دیگه ای می شد. یک مرد استثنایی.  یکی ازش هست تو دنیا که اونم باید دایی آدم باشه، بی فایده.

علاوه بر گرفتاریها بسته شدن پورت های مختلف فیلترشکنها هم دردسر جدیدیه که باعث شده زیاد دیگه اینجا نیام. برای هرجایی باید یه جور فیلنرشکن باز کنم. ویندوز هشت هم که خیلی چیزها باهش سازگار نیست. الان با سایفون وصل شدم. انواع و اقسام وی پی ان و ساکس دارم که روی این کار نمی کنه. منم حوصله و وقتش رو ندارم که باهشون ور برم و درستشون کنم.
توی خونه وقتی می رسم یک شهید آش و لاشم که دراز می کشم روی مبل و با موبایل ایمیلها رو چک می کنم و تمام. 

درعوض دوباره دفترخاطرات کاغذی رو شروع کرده ام. گذاشتمش توی کیفم و صبحها چند خطی توش می نویسم. فاجعه وقتی پیش می یاد که جا بزارمش یه جایی. مخصوصن توی شرکت. اسمی از عشاق درش نیست ولی درمورد هرکی توی کار و خونه و فامیل دلم ازش پره، توش نوشته ام. دیروز توی مسیر برگشت خونه وسواس گرفته بودم که نکنه جامونده باشه توی شرکت. وسط ترافیک جردن نگه داشتم و با وجود بوق های مردم، کیفم رو توی صندوق عقب وارسی کردم و دیدم سرجاشه.

کتاب هم می خونم. خوب. خاطرات ویرجینیا وولف تموم شد. حالا دارم موج ها رو می خونم که اسم دیگه اش خیزابهاست. یکی از معروفترین کتابهای خانم وولفه. ولی برای خوندن کتابای این زن باید صبر ایوب داشت که حداقل به نصف برسی. چون داستان تازه از وسط کتاب شروع می شه و بعد دیگه می ری تا خود بهشت.
گفتم بهشت یاد بهشت دیروز افتادم! رفته بودم ماساژ. به دختره گفتم مطمئنن ماساژورها می رن بهشت چون توی بهشت یکی از وعده های خدا باید این باشه که روزی یه بار لااقل ماساژت می دن. شاهکار بود.

دکتر هم رفتم. برای چکاپ کلسترول و بقیه مسائل شناسنامه. بهش گفتم افسردگی و اضطرابم دوباره برگشته و باز شبها گاهی دچار پنیک اتک می شم. گفت باید فلوکسیتین رو عوض کنی. منم که ترسو. فقط به دکتر روانپزشکم دراین مورد می تونم اعتماد کنم. هرچی گفتم دکترجون نرم تو فاز دو قطبی. گفت نه. ده ساله داری فلوکسیتین می خوری و اگه می خواست خوبت کنه کرده بود. بدنت عادت کرده و فقط تنها کاری که تاحالا برات کرده اینه که بدتر نشی ولی تو باید درمان بشی تا یه روز دیگه قرص نخوری. خلاصه بهم آسنترا داد. یه اسم دیگه اش زولوفت و اسم اصلیش سرترالینه. دوستم گفت مخصوص جنونه. با هزارتا ترس توی اینترنت نگا کردم و دیدم نه. یکی از قرصهای پرمصرف ضد افسردگی و پنیک هم زمانه. آسنترا آمریکاییه و زولوفت اروپایی. بهم سفارش کرده بود امریکایی بگیرم. پیدا شد ولی واویلا که گرون بود و بیمه هم داروی خارجی قبول نمی کنه. 
امروز برای روز اول یک نصفه خورده ام. فعلا که خوبم. برای پنج روز باید مراقب باشم و نتیجه رو شنبه بهش خبر بدم. شبها هم گفته قرص آپو بخورم. آپو خود خود بهشته. یه وقتی سرخود می خوردم. وقتی می خوابی باهش می ری توی بهشت.. ولی اعتیاد آوره و برای همین اون سری هرچی آپو توی خونه بود ریختم دور. حالا گفته باید بخورم تا استرس و اضطرابم فعلن کنترل بشه تا اسنترا اثر کنه.
هفته ای یه جلسه دکتر بیرشک هم می رم. با این وضع کار کردن و استرسی که دارم باید یک حقوق اضافه برای خدمات روان درمانی هم بگیرم.
فعلن نمی تونم فکر کنم که چی ارزش چی رو داره؟ برای کارم هیچ قدردانی ازم نمی شه و عین تراکتوری که با روبات کار می کنه و کلید روشن و خاموشش از کار افتاده دارم کار می کنم. وضعیتمون طوریه که مجبورم همین طوری خرکی کار کنم. از طرفی از دست خودم و این بلاهایی که سرخودم می یارم و مطمئنم چند سال بعد بابتش افسوس می خورم ناراحتم. میرشب آخرین جلسه ای که پیشم اومد ازم سوال کرد چرا؟ گفتم خوب.. پول در می یارم. گفت الاغ پولم که در نمی یاری.. ندیدی پول دراوردن چه طوریه.. راست می گفت. چوب دوسر گهی که می گن خود خودمم.

سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۲

دیگه هیچی مثل قدیما نیست..

خبری از پاییز توی تهرون نیست. هوا گرم و خاک آلوده.. هنوز کولرا روزا روشنن..
 دلم بارون می خواد و هوای ابری و موسیقی.

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۲

زنده‌گی

امروز خیلی خیلی کار کردم. دچار استرس شدید شده بودم که نمی‌دونم چرا. البته که می‌دونم. به‌خاطر این پروژه جدیده است که خیلی سخته برام. 
...
یکی از بچه‌های جدیدمون پسر خیلی پرکاریه. کارش هم خوبه. تنها کسیه که فارغ‌اتحصیل دانشگاه تهرانه و به طرز مشهودی سوادش با همه فرق می‌کنه. فقط یک اشکال داره. عین پشه وقت و بی‌وقت می‌یاد سراغم و یک ویزی می‌کنه و می‌ره. منم هی کیش می‌کنم به امید اینکه رفته‌باشه و دنباله کار خویش گیرم.. ولی باز تا غرق یک کاری می‌شم می‌یاد و یک ویز دیگه می‌کنه. 
امروز وسط اون همه کار درحالیکه سرکامپیوتر دوستم ایستاده بودم تا یک فرم دولتی رو اینترنتی پر کنیم و حواسمون هم باشه اشتباه نکنیم که فرم خاک برسرآن‌دو نداره ، دوباره اومد و یک ویزی کرد... به‌هو دادم در اومد.. که آقای فلانی داری دیوونه‌ام می‌کنی از بس ویز می‌کنی. 
بیچاره پشه.. داد من درازش کرد. بعدش رفتم از دلش درآوردم ودرمورد کارهاش دل به دلش دادم و کارهای فرداش رو هم معلوم کردم. یک ساعت مشخص هم تعیین کردم برای اینکه با هم جلسه بزاریم و هرسوالی داره بپرسه و هماهنگ بشیم. 
..
اون پسره که عکس فیلان نگاه می‌کرد امروزم ماموریت بود. خیلی هم خوب. شرم و عصبی‌بودنم تموم شد و به این نتیجه رسیدم که افکار و مسائل شخصی افراد به من ربطی نداره و احتمالن هم به قول آیدا خیلی طبیعیه قضیه.. که هست. 
ولی یک چیزی هست. توی محل کار نباید این کار رو می‌کرد. چند وقتی که بگذره اینو توی یک جلسه عمومی تذکر می‌دم بدون اینکه اشاره خاصی بکنم.
...
خاطرات ویرجینیاوولف رو کماکان می‌خونم. مزه‌مزه می‌کنم که مبادا تموم شه. بعدش بقیه کتاباش رو که دارم بازخونی می‌کنم. و بعد می‌خوام اورلاندو و روز شب رو بخرم و بخونم.
...
بساط دکتر بیرشکم باز راه افتاده. چیزی که تازه الان فهمیده‌ام اینه که استرس‌های پیاپی باعث برگشت افسردگیم می‌شه.. وقتی چند تا شوک رو پشت سر هم از سر می‌گذرونم بعدش رو به قبله می‌شم و دکتر بیرشک باید باشه که تنفس مصنوعی بده.
...
منتظر خانم معلم موسیقی‌ام. برای اولین بار اون می‌یاد خونه‌ام. خونه‌ام بوی شبهای آقای میرشب می‌ده. :)
...
دارم سعی می‌کنم یک اعتیاد رو ترک کنم. اعتیاد به سریالهای ماهواره!. خوشبختانه اونایی که می‌دیدم روز درمیان شده‌ان و انگار که کم‌کم بخوان ترکم بدن، دارم یاد می‌گیرم شبا مثل آدم دوباره ساعت یازده برم توی تخت و کتابم رو باز کنم و صبح مثل آدم حسابی‌ها بدون خستگی بیدار شم. البته اگه خودمو چشم نزنم.

شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۲

؟

امروز با صحنه عجیبی روبرو شدم. شبکه اینترنت شرکت خراب شده بود و داشتم کامپیوترها رو چک می‌کردم. رفتم بخش فروش که ببینم اینترنت اونا هم قطع شده یا نه. دیدم یکی از پسرها داره گزارش روزانه‌اش رو می‌نویسه که برام ایمیل کنه. سوال کردم اینترنت شما وصله؟ گفت تا چند دقیقه پیش که وصل بود. موس رو از دستش گرفتم که سریع چک کنم و صفحه موزیلا رو که اون پایین باز بود، آوردم بالا. برای چند ثانیه چشمم افتاد به عکسهای پور*نو. در حد سه ثانیه بود فک کنم. معلوم بود موضوع پور*نویی رو سرچ کرده و توی گوگل ایمیج دنبال عکسهاش می‌گشته. افتضاح بود. درهمون سه ثانیه موس رو از دستم کشید و صفحه رو بست. 
به‌روی خودم نیاوردم. هیچ عکس‌العملی توی چهره‌ام نبود. کارم رو روی شبکه ادامه دادم و رفتم. درواقع نمی‌دونستم باید چکار کنم.
پسره زن داره و یکی از بهترین بچه‌هاست. ادب و تربیت خودش و خانواده‌اش بین همه معروفه.
چند وقت پیش هم داشتم روی کامپیوتر دوستم یک چیزی رو درمورد وزارت‌خونه پیدا می‌کردم و چون آدرسش یادم نبود، هیستوری رو باز کردم. دیدم واویلا مدام مطالب پور*نو سرچ شده. خوب مطمئن بودم که کار دوستم نیست چون درحالت عادی هم از سک*س متنفره. بچه‌های فروش از کامپیوترش وقتی نیست، استفاده می‌کنند. از موضوع گذشتم و بی‌خیال شدم. ولی صحنه امروز خیلی بد بود. از شدت ناراحتی در اون لحظه تمام تنم عرق نشست.. 
فردا می‌ره ماموریت و نیست. فرصت دارم به عکس‌العملم فکر کنم. می‌تونم برم هیستوری همه کامپیوترها رو چک کنم تا ببینم اوضاع از چه‌قراره. می‌تونم هم حواسم رو جمع کنم و ساعتهایی که هرکی پای کامپیوتره، یک روز بنویسم و از روی ساعت سرچ‌های هیستوری بفهمم کی چکار می‌کنه.. ولی واقعیتش این که هیچ‌وقت همچین کاری نکرده‌ام و بیشتر از اونها خودم از این کار شرمنده می‌شم. از طرفی فکر می‌کنم نباید از موضوع بگذرم.
هرچی فکر می‌کنم نمی فهمم واقعن چی باعث می‌شه یک پسر زن‌دار با اون همه تشخص همچین کاری بکنه؟

پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۲

شهر ظلمت

دارم شهر ظلمت شاهرخ رو با صدای معلم موسیقیم گوش می کنم. یادش به خیر.. یه روز جمعه رفته بودم خونه آقای میرشب..  رفت یک کاست قدیمی برام آورد.. صدای یک دورهمی سالهای دور بود.. بچه‌های قدیمش با هم گیتار می‌زدن و این آهنگ رو می‌خوندن.. بهش گفتم آقای میرشب تو رو خدا به‌منم اینو یاد بدین. گفت لازم نکرده. گفتم چرا؟ گفت تو می‌رینی توی این آهنگ.


دارم می رم که وارد فاز افسردگی بشم.اه.

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۲

تسلط بر خود

فردا وقت مشاوره دارم.
مهم‌ترین چیزی که فردا می‌خواهم در موردش کمک بگیرم این است که چطور کسی که کودکش را کاملن می‌شناسد و اشکالاتش را می‌داند، بالغش را می‌تواند فعال نگه دارد.
امروز با خودم فکر می‌کردم خوب است به الکل یا مواد مخدر اعتیادی ندارم. اگر داشتم با این وضعی که از خودم می‌شناسم امکان نداشت بتوانم ترک کنم.

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۲

از خودم خسته‌ام

یک چیزهایی دور و برم اتفاق می‌افتد که نمی‌توانم ازشان حرف بزنم. خشمگینم می‌کنند و به‌غرورم اهانت می‌شود.. نمی‌توانم به روی خودم بیاورم چون نباید این‌کار را بکنم. سعی می‌کنم نادیده بگیرم ولی کودک درونم نادیده نمی‌گیرد. به‌هیچ‌عنوان نمی‌توانم کودکم را مهار کنم. وقتی حواسم نیست کسانی را که مسبب این اهانتند، بی‌آنکه بدانند از کجا می‌خورند، خونین و مالین می‌کند.. وقتی بالغم سر می‌رسد که کار از کار گذشته‌است.. بالغم دلش نمی‌خواهد تا این حد بیرحم باشد... دلش می‌خواهد عبور کند و بزرگوار باشد.. ولی کودکم وقتی زخم می‌خورد فقط یک وحشی درنده است.

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۲

blue

دیشب رفتم شهرکتاب. برای تولد مدیرمالی دوتا کتاب خریدم.
 یک آدم ناخوشایند برایم تبدیل به یک دوست شد. سعی از طرف من بود. چون توی شرکت تنها آدمی‌ست که علاوه برکارمی‌توانم درباره سایر مسائل با او حرف بزنم.
 برای خودم کتاب روز و شب ویرجینیا وولف را خریدم و دو تا سی دی. موسیقی فیلم blue و به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند. دومی کار فریدون خلعتبری ست.
وقتی کارهای پریزنر را گوش می‌کنم خاطرات خوب سالهای قدیم یادم می‌آید. چقدر امید داشتن خوب است. یک قطره امید می‌تواند آدمی را زنده نگهدارد. آن روزهای اوج پریزنر گوش کردنم، از دل زندگی قطرات امید را برای خودم می ساختم.. شاید چون پایان دنیا را ندیده بودم. 
بگذریم.
امروز قرار بود یک جلسه ناخوشایند داشته باشم. جلسه انجمن صنفی ماست. خوشبختانه بهم خورد. هفت نفر عضو هیات مدیره  هستیم. از همه جوانتر منم. بقیه آردشان را بیخته و الک شان را آویخته اند. همه مهندسان پولدارو موفقی هستند که سالهاست کارخانه دارند. وقتی رفتارشان را می‌بینم از اینکه توانسته‌اند به موفقیت امروزشان برسند تعجب می‌کنم. این بار دومی‌ست که با این افراد توی یک هیات مدیره‌ایم. یکی دو سال قبل هم انجمن مشابهی داشتیم که چند ماه همکاری مشترکمان نتوانست ادامه یابد. بنابراین به نظرم نمی‌رسد قضاوت زودهنگامی داشته‌باشم. آدمهایی هستند که از دوساعت حرف زدنشان شاید حداکثر نیم ساعت مفید باشد. بی‌دقت و مزخرف‌گو و سرشار از چاخان. مرتب پشت سر هم بد می‌گویند. و من مانده‌ام که چطور آدمهایی با این تحصیلات و تجربه این قدر می‌توانند این قدر مزخرف و بیهوده زندگی کنند و کار و تجارتشان را بسازند.. 
روزی که قرار بود کاندید عضویت هیات‌مدیره‌مان شوم، هیجان داشتم و دلم می‌خواست بین آن همه مرد بتوانم رای بیاورم. امروز پشیمانم. هم‌نشینی با این آدمها شاید پشت پرده سیاست‌گذاری های کارمان را برایم روشن کند ولی جز این هیچ دستاوردی ندارد و وقتی ازشان جدا می‌شوم، هیچ احساس خوبی ندارم.

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۲

یار مهربان

بعد از مدتها تنها چیزی که توانست طعم لذتی بیکران را برایم زنده کند، خواندن یک کتاب خوب بود.
خاطرات روزانه ویرجیانا وولف را بازخوانی می کنم.

چرا نمی توانم اوباما باشم؟

روز پنجشنبه ساکتی ست. توی دفتر بالا تنها نشسته ام. امروز هردو منشی و یکی از تحصیلدارها مرخصی اند. گروه فروش ساعت نه می آیند. بخش مالی مان طبقه پایین است. درحال حاضر فقط منم وصدای باد کولر و موسیقی ریکی . 
چه آرامش بخش.

خبر خاصی نیست.  به وقت شخصی ام گند می زنم. زمانی که برای خودم دارم زیاد نیست ولی یک ماهی ست که رویش تسلط ندارم. ولش کرده ام و درحالیکه همیشه بخشی از وجودم به خاطرش درحال جوش زدن است ولی باز خرابش می کنم. ورزشم نامرتب شده و خوردنم بدتر از آن. زیاد نمی خورم ولی فقط آشغال توی دلم می تپانم. 
کار مثبتی در زمان فراغتم نمی کنم. تلوزیون و اینترنت و خوردن. تنها چیزی که جزو نیازهای حیاتی ام محسوب می شود کتاب خواندن است که همیشه هست.
 به نظرم این طور گندزدن به ایام فراغت برای این است که واقعن نیاز دارم ساعتی از روز را بیهوده بگذرانم.  به خاطرش خودم را شماتت می کنم. ولی واقعا شبها دلم می خواهد فقط سریال های آبکی تماشا کنم یا توی اینترنت دنبال دستورهای آشپزیی بگردم که حتی یک بار هم درستشان نمی کنم.
دوست داشتم در زمره آدمهایی باشم که حداقل چهارده ساعت وقت مفید دارند. من حداکثر زمان مفیدم یازده ساعت است ..

یک وقتهایی نزد آقای میرشب از کمی وقتم گله می کردم.. می گفت شبانه روز برای همه دنیا بیست و چهارساعت است.. با این تفاوت که یکی مثل اوباما در این بیست و چهارساعت دنیا را اداره می کند و درکنارش وقت برای گردش سگش هم دارد و یکی مثل تو این قدر الاغ است که نمی تواند یک ساعت برای تمرین موسیقی اش کنار بگذارد..
راست می گفت. واقعا چرا بیست و چهارساعت اوباما با من فرق دارد؟

چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۲

چون به گردَش نمی رسی، برگرد

چهل و اندی سال با بیشترین سطح مسئولیت فردی زندگی کرده ام. بی تفاوتی نسبت به خودم، اطرافیانم و محیطم برایم تقریبن غیرممکن است. آزاری که از این نوع تفکر می بینم بسیار زیاد است. 
ولی به هرحال اگر قرار باشد همیشه با این نوع تفکر زندگی کنم، یا سکته خواهم کرد یا به زودی در چهرازی بستری خواهم شد. 
این سالها نتوانسته ام تغییری در کسی یا چیزی بدهم جز اینکه خیلی وقتها باعث شده جزو آدمهای ناخوشایند به حساب بیایم. 

حالا می خواهم تا حدی که می توانم تمرین کنم مثل بقیه باشم.

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۲

...

آنقدر خسته‌ام که دلم می‌خواهد وا بدهم. وا بدهم و بگذارم دنبا مسیر خودش را طی کند.
کاش کسی بود که بی‌قضاوت می‌شد شنونده باشد.

هیچ

سکوت.
 باید فکر کنم و راه حلی پیدا کنم.
تنفر واژه سیاه و بزرگی‌ست. دلم از اندازه متنفر‌بودن کوچکتر است.

دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۲

لینک دهندگان سطح بالا

بی‌خودترین کاری که در این لحظه می‌توانم انجام بدهم همین است که الان دارم می‌کنم.. ولی دوست دارم .. دوست دارم بنویسم.
...
کتاب اتاقی از آن خود را برای بار دوم خواندم. مزه‌ مزه کردم. خیلی خوب بود. کتابهای ویرجینیا وولف هوس نوشتن را به‌سر آدم می‌اندازد. مخصوصن این کتاب که مشوقی‌ست برای نوشتن زنان.
می‌خواهم خاطرات روزانه‌اش را برای بار دوم بخوانم.
...
نوئشته های وبلاگ فروغ ملکوت را کم‌کم به اینجا منتقل می‌کنم. نمی‌دانم.. شاید کار بی‌خودی باشد. ولی بازخوانی‌شان به خودم لذت می‌دهد. سیر تکاملی‌ام را میان شان می‌بینم. گاهی مثبت و گاهی منفی..
چقدر با خوانندگان آنجا تعامل داشتم. یکی از رازهای خوب نوشتن همین تعامل است. نظر دیگران تشویق‌کننده است.
به این صفحه کسی لینک نمی‌دهد. کامنت هم نمی‌دهند. شاید چون نوشته‌هایم جذابیتی ندارند. یا حتی خودم دیگر آن آدم دوست‌داشتنی گذشته نیستم. دو سه نفری لینک داده‌بودند که نصفشان بعد از رفتن گودر و خراب شدن وضع بلاگ رولینگ لینکهایشان خود‌به‌خود حذف شد و در نتیجه من هم .
وبلاگ‌نویس‌های امروز هم با وبلاگی‌های سال 2002 فرق می‌کنند. آن‌وقتها لینک‌دادن به‌نوشته‌های کم اهمیت باعث افت لینک‌دهنده نمی‌شد. لینک‌دادن مثل دست‌دراز‌کردن برای شروع دوستی بود. امروز نگاه‌ها از بالا به‌پایین است. آن موقع هنوز ما از نسل دایناسورهایی بودیم که عادت داشتیم توی چشم یکدیگر نگاه کنیم و لبخند بزنیم
...
همه‌چیز کم‌کم معمولی می‌شود.. با معمولی‌شدن هم ترسها از بین می‌روند و هم لذت‌ها.

جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۲

عصیانگر


-سفر یک روزه را رفتم. خیلی سخت بود. هربار این‌طوری سفر می‌روم کلی خودم را شماتت می‌کنم که آخر احمق‌جان برای کی و برای چی خودآزاری می‌کنی؟ صبح ساعت شش پرواز تبریز، بیش از چهارساعت سفر زمینی تا دشت مغان، دو جلسه، برگشت تا تبریز باز چهار ساعت و بعد پرواز نیمه‌شب به سمت تهران. تنها دلیل این خودآزاری صرفه‌جویی در هزینه‌های شرکت بود. که یک روز کمتر پول ماموریت بدهیم و یک شب کمتر هتل بخوابیم. می‌خواهم الگوی خوبی برای بچه‌ها باشم. ولی سالهای متوالی بهم نشان داده که نه این صرفه‌جویی‌ها اهمیتی دارد و نه کسی حاضر است از این الگو برای کارکردن استفاده کند.
...
- یک چیزهایی را در زندگی باید به عنوان پکیج پذیرفت. این را بارها و بارها به خودم یادآوری کرده‌ام. چیزهایی که عوض‌کردن‌شان در اختیار من نیست و جنگیدن برای تغییرشان فقط مستهلک شدن خودم را دربر دارد. رفتار ناخوشایند بعضی آدمها یا مسیرهایی از زندگی که باید طی شوند درحالیکه راه دومی برای رفتن نیست..
اگر در مواجهه با این چیزها یادم باشد که تنها چاره گذر ازشان پذیرش مطلق است،زندگی آسان و خوشایند می‌گذرد.. و اگربخواهم باز هم نهایت سعی‌ام را برای عوض‌کردن‌شان بکنم، تنها بازنده خودم هستم. یک بازنده از نگاه خودم و یک مزخرف از دید دیگران.

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۲

کار در خانه

یکی از ناخوشایندترین چیزها این است که وقتی به خانه می رسم و کامپیوترم را روشن می کنم، صفحه IGoogle باز شود و ببینم که ایمیل کاری دارم.
معمولن نود درصد این ایمیلهای کاری مربوط به کارهای واردات است و هیچ کدامشان هم حاوی چیز جالبی نیست. مخصوصن امروز که فهمیدم یک اشتباه بد کرده ام. پروفرمایی را روز آخر قبل از سفرم، درست دقایق قبل از ترک شرکت، تایید کردم. نگو که واسطه‌مان نرخی که سی‌اند‌اف توافق کرده بودیم را فوب داده است. احتمالن مشتی در تاریکی انداخته که اگر گرفت، چه بهتر و اگر نگرفت اصلاحش کند. خوب هم گرفت.. چون عجله داشتم و قسمتهای زیادی از پروفرما را باید اصلاح می کردم و این یکی از زیر دستم دررفت. جالب است که عمدا می خواستم تا خودم هستم تاییدیه را بدهم چون اعتماد نمی کردم بقیه به اندازه خودم دقت کنند. خاک بر سر دقتم.
خلاصه عصر ایمیلی فرستادم که این قیمتی که کانفرم کرده‌ام قیمتی نیست که باید باشد. حالا جواب چینیه آمده. حالم بد می‌شود تا چشمم به جی میل می افتد.  مطمئنن نپذیرفته و گفته خاک بر سر دقتت. 
به نظرم باید این قورباغه را هرچه زودتر بخورم.. گرچه اصلن دلم نمی‌خواهد تا فردا بدانم چی نوشته. این چینی‌های خاک بر سر نه تعطیلی دارند و نه شب و روز. مثل فشنگ جواب ایمیل می دهند و اگر جوابشان دیر شود عین مسلسل هی ایمیل می دهند که چه خبر..
پس‌نوشت:
رفتم سراغ قورباغه. خوب شد رفتم! نوشته بود که فروشنده اصلی همین‌ پروفرما را داده و اگر غیر از این باشد اصلاح می‌کنند! 

جمعه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۲

آدم آهنی

یک روز جمعه نسبتن خوب گذشت.. همه خریدها رو دیروز انجام دادم تا امروز در خونه رو بتونم قفل کنم و هیچ کجا نرم. خوابیدم تا سرحد مرگ. همه کسر خوابم رو جبران کردم.. و خوردم اساسی. که البته در این مورد هیچ کمبود و کسری نداشتم!
کار مفیدی انجام ندادم. تقریبن هیچی. معلم موسیقیم رفته سفر و جزو معدود جمعه‌هایی رو گذروندم که اجبار تمرین درکار نبود.
دیگه چی؟ هیچی..
از فردا کار زیاد تراکتوری در پیش دارم. این هفته دایی هم می‌یاد و باید به اوضاع خونه اونم برسم. یک مسافرت یک روزه که از شش صبح تا دوازده شب طول می‌کشه هم دارم. خیلی خسته‌کننده است ولی بهتر از اینه که شب جای دیگه‌ای جز تخت خودم بخوابم.
نشستم و آرشیو وبلاگ فروغ روی توی ملکوت می‌خوندم. باور نکردنی بودم برای خودم. اون زن با اون روح لطیف، امروز کجاست؟ انگار تبدیل به آدم آهنی شده. امکان نداره دیگه بتونم اون طوری بنویسم، احساس کنم و زندگی رو زندگی کنم. آدم آهنی فقط آدم آهنیه.

چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۲

به دمی یا درمی یا قدمی یا قلمی

اشتباهات مکررش اعصابم را خورد کرده بود.. دیگر ازش ایراد نمی‌گرفتم چون آن قدر ناامیدم کرده‌بود که فکر می‌کردم یادآوری خطاهایش بی‌فایده است. کسی را هم نداشتم تا درموردش گله کنم و یا غر بزنم.. یعنی داشتم ولی دیدم غرزدنم حاصلش منفی‌ست. بنابراین با ناامیدی‌هایم درموردش می‌ساختم..

از سفر که برگشتم، باز اشتباه کرده بود. ایرادی نگرفتم. فقط بهش گفتم بگذار من هم کار را امتحان کنم شاید اشکال برطرف شد. و برطرف شد. فردای آن روز برای یک مورد اشتباه دیگر هم  کمکش کردم. گوشه‌ای از کار را از دستش گرفتم و مسئله حل شد..
دیده‌اید گاهی یک ماشین را چهارنفر هل می‌دهند و تکان نمی‌خورد ؟ یک‌نفر از راه می‌رسد ودستی می‌رساند و ماشین به راه می‌افتد؟ من آن یک نفرش شده بودم درحالیکه به‌قدر چهارنفر در تنهایی تلاش کرده بود..

امروز با خودم فکر می‌کردم که هیچ‌وقت  رفتار این چند روزه را باهش نداشتم.. انگار همیشه کنار می‌ایستادم تا اشتباه کردنش را ببینم و با خودم بگویم می‌دانستم که باز هم نمی‌تواند.. نمی دانم چرا؟ ته دلم هم دوستش دارم و هم ندارم. این دو حس گاهی هم وزن و گاهی یکی از دیگری سنگین‌تر است.. وقتی هم وزن می‌شدند همان وقتی بود که ناظر اشتباهاتش می‌شدم و غر می‌زدم..
خوشحالم که پی به احساساتم بردم.. احساساتم ناخودآگاه بود.. دوست‌نداشتنم مخصوصن. 
خوشحالم که راهش را پیدا کردم.. دیدن پیروزی‌های این چندروزه‌اش بیش از خودش مرا شاد کرد.


دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۲

A Room of One's Own

ویرجینیا ولف همیشه شگفت زده ام می کند.. فقط کافی ست تحمل داشته باشم تا کتاب به نیمه برسد و خانم ولف روی دور حرف زدن و تعریف کردن بیافتد.. آن وقت است که جادوی کلام آغاز می شود.

اتاقی از آن خود به قدر همه کتابهایش زیباست.






یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۲

بازخوانی زندگی

کتاب خوب گیرم نمی آید. اخرین کتابی که خواندم ابریشم بود. بد نبود ولی عالی هم نبود. مدتهاست بی کتابم. 
کتابهای خوانده ام را بازخوانی می کنم. از ویرجینیاولف شروع کرده ام. اتاقی از آن خود.
 کتاب را زمانی خریده ام که دچار عشقی بزرگ و دردی بزرگتر بودم. اول کتاب را معشوق برایم نوشته. حس غریبی ست. حس خواستن و فرار توآمان..
چهل صفحه ای را خواندم.. هیچ چیزی از خوانده های قدیم را در ذهن ندارم.. و هیچ لذتی هم از بازخوانی اش حاصل نمی شود.. شاید کتاب خوبی را برای این کار انتخاب نکرده ام.. تمام که شد می روم سراغ  بلندتر از هربلندبالایی.. این یکی اگر نتواند دوباره روحم را مثل قدیم بشوراند یعنی همه چیز پایان یافته است..


جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۲

سفر به استانبول

 می‌نویسم تا دو کلمه پست قبل بی‌رد شود.
...
 سفر خوب بود. اولین سفر خارج دسته‌جمعی با همه خانواده بود. قبلن با برادرم رفته بودیم. و بعد هم تنها. این سفر جز برادرم، همه بودیم. به علاوه دو مهمان که شاید اعضای جدید خانواده شوند. 
سفر پری بود. پر از محبت. فقط من عادت نداشتم به‌این همه آدم دور و برم و مخصوصن اینکه اشتباه کرده بودم و اتاق هتلم را با مادر و پدرم یکی گرفته بودم تا صرفه‌جویی کرده‌باشم و بیشتر از آن مراقب مادرم باشم که نیمه‌شبها به‌خاطر درد و گرفتگی عضلات پایش نیاز به ماساژ دارد. 
شاید بهتر بود از این کمک می‌گذشتم و درعوض با اخلاق گندم آزارشان نمی‌دادم. با هم بودن توی اتاق کلافه‌ام کرده بود و تبدیل شده بودم به یک آدم ایراد‌گیر افتضاح. هرچه می‌کردم نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. گل یاس مراقبم بود و مدام حواسش به این بود که خستگی‌ام را بگیرد.
در طول سفر برای مادرم ویلچر برده بودیم چون علاوه بر درد مزمن دیسک کمرش، شکستگی پا هم بهش اضافه‌شده بود و نمی‌توانست راه برود. مسئولیت اصلی با من بود ولی همه به‌خصوص آقای مهمان خیلی کمک کردند. 
استانبول شهر زیبایی‌ست. خیلی زیبا. مخصوصن که دریا دارد و من دریا را می‌پرستم. راستش من از مردمش خوشم نمی‌آید. آنهایی که من باهشان برخورد داشتم کلک‌تر ودغل‌تر از مردم ما بودند. البته که من آدمهای محله توریستی را دیدم و با مردم عادی برخورد خاصی نداشتم. ولی در کل خود شهر جاذبه زیادی دارد و دوست دارم یک‌بار دیگر با گل یاس یا برادر و خواهر دیگرم برگردم.
هتل‌مان اصلن خوب نبود. خودم انتخاب کرده بودم و از طریق زورق گرفته بودم. قیمتی که زورق هتل می‌گیرد بسیار باصرفه‌تر از تور و آژانس است. ولی من تجربه کافی برای این کار نداشتم. باید بهشان می‌گفتم هتل قابلیت انصراف داشته باشد. وضعیت‌مان طوری بود که اگر می‌خواستیم هتل را عوض کنیم چند میلیون تومان پولمان هدر می‌رفت و هیچ برگشتی نداشت. 
یک‌جور دزدی هم برایمان اتفاق افتاد. کفشی که خاله‌ام برای مادرم فرستاده بود، زیر تخت، هنگام چک‌آوت اتاق، جا ماند و ساعتی بعد ما که در لابی نشسته بودیم متوجه شدیم که کفش را جاگذاشته‌ایم ولی خدمتکارها آن را برده بودند و کسی زیر بار نرفت. عین همین مسئله برای مسافر دیگری که اهل لبنان بود اتفاق افتاد. قبل از اینکه ما متوجه کفشمان شویم، او به همراه خانواده‌اش آمد و گفت حوله و لباسش را جا گذاشته و گفتند که نیست.
هنگام تغییر اتاقهایمان که خیلی بد بودند و بعد هم گرفتن تور گشت دریا از مدیرداخلی هتل دوباره مسائل دیگری اتفاق افتاد که به‌نظرمان رسید مدیرداخلی هم دست‌کمی از خدمتکارها ندارد.
البته هتل یک کارمند عالی داشت که رفتار بسیار مهربان او غیرقابل تصور بود و بودنش همه سختی‌ها را کم‌رنگ می‌کرد. به هرحال باید سرفرصت برایشان توی تریپ ادوایزر یک کامنت اساسی بگذارم. 
کل سفر در مجموع خاطره بسیار خوبی بود و پر از تجارب جدید. همسر گل یاس را بهتر شناختم. به‌آن بدی که توی ذهنم شناخته‌بودمش نبود.
 خواهر کوچکم را که از آمریکا آمده‌بود را بهتر شناختم. من زمان زیادی را در زندگی با او نبوده‌ام. تا هجده سالگی که مشهد بودم، کوچک بودیم و مدام دعوا می‌کردیم.  بعد من آمدم تهران و بعدتر او رفت آمریکا. هربار به ایران آمد من سه-چهار روز بیشتر نمی‌دیدمش. این بار یک هفته مدام با هم بودیم. بزرگتر و عاقلتر. همیشه در تنهایی هایم به خواهرانم و برادرم عشق ورزیده‌ام. اما این بار در کنار هم، هر سه تا با هم، به هم عشق دادیم.. واین تجربه منحصر به‌فردی بود.

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۲

حس بد

من بدم. همه خوبند. :-(

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۲

اين نيز بگذرد

اوضاع بد نيست. ولي زندگي مداوم با ادمهاي مسن صبر ايوب مي خواد. 

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۲

اتاق هتل  رو عوض كرديم. خيلي وضع بهتر شد. 

شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۲

هتل بد

توي لابي هتل استانبول نشسته ام. هتل افتضاح است.اگر بشود بهش گفت هتل. سردرد شده ام. اتاق به شدت كوچك است و تقريبن هيچ امكان خاصي به جز اينترنت واي فاي ندارد. سر و صداي ساختمان سازي شديد بلند است . هتل يك ساختمان ده اتاقه قديميست. با كدام عقلم اين همه ادم را روانه  اينجا كردم، نمي دانم؟ فقط انقدر كارمندان خوبي دارد كه رويم نمي شود براي جريمه كنسلي سوال كنم و هتل را عوض كنم. خسته و ناراحتم. هم براي خودم هم براي بقيه كه به خاطر من حرفي نمي زنند. اه.. مديرهتل امد. برم ببينم چه مي شود كرد؟ 

پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۲

خوبم

همه چیز آرام است. هوا نسبتا بهتر شده. دیروز یک نم بارانی هم زد. فقط به قدری که همه جا را گل آلود کند. 
هوای ابری را خیلی دوست دارم و برخلاف خیلی ها، اگر روزهای طولانی باران ببارد اصلن خسته نمی شوم. بوی باران و آرامشی که به خیابانها می دهد، مخصوصا اگر با باد همراه باشد برایم بسیار دل انگیز است.

کمی به حال چندین سال قبلم برگشته ام. یک جایی از پوست روحم نازک شده و احساساتم از آن جا فوران می کند.. نقطه بسیار کوچکی ست. مثل آن وقتها نیستم که زندگی درونی ام بسیار وسیع تر از زندگی بیرونی بود. ولی همین رفت و آمدهای کوتاه و لحظه ای به درون، بهم آرامش می دهد و یک حس خوب غیر قابل توصیف..
دوست دارم مراقبه کنم.


چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۲

روزانه ها

امروز و فردا شرکتم و بعد می روم سفر. ده روز. کارها را بین بچه ها تقسیم کرده ام و از این بابت خیلی از خودم راضی ام. 
الان از شدت خستگی ،بس که از صبح از این ور شرکت به آن ور رفته ام، پادرد دارم. یک قهوه درست کرده ام و برای ده دقیقه می خواهم اینجا بنویسم و قهوه بنوشم و موسیقی اشتراوس گوش کنم.
بعد تازه جلسات با بچه های فروش شروع می شود. کارهای یکی یکی را باید گوش کنم و برای هفته بعدشان برنامه ریزی کنیم. 

مراد از نوشتن چه بود؟ به کل یادم رفت.
...
 اشتراوس شاهکار است...
...
خیلی نگران هتلی هستم که انتخاب کرده ام. تعداد زیادی آدم غریبه و آشنا همراهم هستند که برای اولین بار هم سفریم و همه به اعتماد من همین هتلی را که گفته ام،  گرفته اند. البته نوشته بودم که خیلی برای همین هماهنگی دچار زحمت شدم ولی دست آخر اگر هتل بد باشد کسی زحماتم یادش نمی ماند و یک عالم غر باید بشنوم. 
...
کنسرت راجر واترز هم هست. دلم می خواست بروم چون اتفاقن روز رفتن مان دو روز جلو افتاد و زمان کنسرت آنجاییم. ولی اگر بخواهم بروم سه تا خواهرزاده اصرار دارند که با من بیایند و خواهرهایم زورشان می آید پول بلیط بدهند! من هم که جرات تنها رفتن ندارم وگرنه جنجال می شود.
...
بیشترین چیزی که از سفر استانبول بهش فکر می کنم یکی کباب ترکی ست و یکی تنگه بسفر. از ته دلم این دو تا دوست دارم :).

سه‌شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۲

قضاوت‌های بی‌دلیل

بارها به‌خودم گفته‌ام نباید سریع در مورد آدمها قضاوت کنم. منظورم از قضاوت سریع با حسی که اولین برخورد با یک نفر به آدم می‌دهد، متفاوت است.
مثال می‌زنم..
 همسایه‌ای داریم که پسر بسیار آرامی‌ست. با مدیر ساختمان نشسته بودیم و درموردش حرف می‌زدیم. 
گفتم پسر، برعکس مادرش، آدم نجوش و خجالتی‌ست. مدیر ساختمان با آنها رفت و آمد خانوادگی دارد. بعد از کمی حرف زدن متوجه شدم خانواده پسر چهار-پنج سال قبل ورشکسته شده‌اند و از عرش به فرش سقوط کرده‌اند. خانواده‌ای بسیار ثروتمند و بسیار معاشرتی. پسر خجالتی نیست. پیش‌آمدن این شرایط و بعد مرگ بلافاصله پدرش باعث افسردگی‌اش شده. 
..
یک قضاوت دیگرم درباره معلم و هم‌شاگردی‌های کلاس زبان جدیدم بود.
 روز اول خانم معلم اولین چیزی که به طور جدی به من گفت شهریه کلاس بود. توی ذوقم خورد. از آشنایان معلم موسیقی‌ام است و از پیش فکر می‌کردم باید طرز فکری در سطح او داشته‌باشد و فرهیخته باشد.
این حرفش را دلیل سطحی‌بودنش دانستم و دو جلسه بعد را با این پیش‌زمینه ذهنی سرکلاس رفتم. 
بچه‌های کلاس چند پسر و یک دخترند. اولین داستانی که درموردش بحث کردیم سیندرلا بود. با خودم گفتم یعنی موضوع و داستانی بهتر از این گیر نیاورده‌بودند؟ 
دومین موضوع‌مان فیلم eyes wide shot بود.فیلمی که به‌نظرم خیلی به‌درد بخور نیامده هیچ‌وقت. فکر کردم سطح فکر کلاس در حد همین داستانهاست.
جلسه سوم که دیروز بود درمورد فیلم eyes wide shot بحث را ادامه دادیم. خانم معلم داستان فیلم را خط‌ به‌ خط به بحث گذاشت. بچه‌ها به‌قدری با تفکر درموردش حرف می زدند که متوجه شدم آن‌کسی که نمی‌فهمد منم نه آنها. من اصلن موضوع فیلم را عمیقن درک نکرده بودم.
بحث دوم در مورد کتاب این فیلم بود. دو تا از بچه‌ها زبان دومشان آلمانی‌ست. اصل کتاب را خوانده بودند. یکی گفت کتاب با نام رویا ترجمه شده و ترجمه بسیار خوبی هم دارد. باز من عین احمق‌ها توی دلم قضاوت کردم که فلان...
بعد خانم معلم درمورد کتاب وقتی نیچه گریست و نویسنده‌اش حرف زد. درباره فیلم آن یکی دیگر از بچه‌ها حرف زد. بعد درباره مسافرت دوتا از پسرها که اتفاقن هم‌زمان با من به استانبول می‌آیند صحبت کردیم. متوجه شدم به‌خاطر کنسرت راجرواترز می‌آیند. و بعد در مورد بهترین سفرها حرف زدیم. دوتا از بچه‌ها نپال را مثال زدند... و خانم معلم گفت بارها نپال و هند را دیده و به‌نظرش با تمام کمبودهایشان بهترین جاهایی‌ست که دیده‌است.
دست آخر خانم معلم سوال کرد فیلم بعدی‌مان چه باشد؟ یکی گفت پالپ فیکشن. همه موافقت کردند.
 در طول مدت این حرفها، من مدام شرمنده قضاوت‌های سریعم درمورد این آدمها بودم. آدمهایی که حالا احتمال می‌دهم بیشتر از من کتاب خوانده‌اند، دنیا را دیده‌اند، موسیقی خوب گوش کرده‌اند، فیلم خوب دیده‌اند و در نتیجه همه اینها بهتر از من زندگی را بلدند. 
این هم ممکن است قضاوت سریعی باشد ولی دست‌کم چند نشانه برایش هست.

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۲

خواص نوشتن

از نظر زمانی و مالی در تنگنا افتاده ام. 
امروز بعد از شرکت آن قدر کار دارم که مجبور شدم یک لیست زمان بندی درست کنم. اگر همه چیز سروقت خودش پیش برود، دوازده و نیم که از شرکت خارج شوم، ساعت شش و نیم عصر خانه خواهم بود. 
برای امورات مالی هم همین طور. فکرم مشغول مخارج زیاد این ماه بود. برای همین همه را روی کاغذ آوردم و یک برنامه بودجه مثل چیزی که برای شرکت می نویسم، برای خودم نوشتم. البته این کار را اول هرماه انجام می دهم. با وجود اینکه خرجهای هرماه تقریبن تکراری اند ولی نوشتن برنامه باعث می شود آرامش خیال داشته باشم. امروز هم نوشتنش خیلی مفید بود. باید حواسم را خیلی جمع کنم و خرجهای غیرضروری را حذف کنم تا به برنامه برسم. اگر نمی نوشتم ممکن بود خرید های هوسی زیادی بکنم.
یک تجربه خیلی خوبم را بهتان می گویم. همیشه یک کاغذ و قلم دم دست داشته باشید. هرچیزی که فکرتان را مشغول می کند بنویسید. نوشتن باعث می شود از ابهام خارج شوید و آرامش بگیرید. 
نوشتن هزینه و برنامه زمان بندی روزانه یکی از ارکان زندگی درست و منظم است. نوشتن  هرنوع نگرانی، از بزرگی اش کم می کند. وقتی که می نویسید باعث می شوید که جایتان با عامل نگران کننده عوض شود. قبل از نوشتن او بر شما تسلط دارد و بعد از نوشتن شما براو.

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۲

چاقو

به جز زندگی خودم برای مشکلات همه کس و همه جا می تونم راه حل پیدا کنم.

...

فاصله ها چقدر زیادند.. طولانی.

دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۲

روزانه‌ها

از کلاس زبان برگشته‌ام. تقلبها به‌کارم آمد و به‌خیر گذشت.
امروز و فردا را زمان دارم تا برای خودم علافی کنم. از چهارشنبه دوباره وارد اجبار یادگیری می‌شوم.
از اینکه مدام درحال خواندن و تمرین و یادگیری چیزهای تازه‌ام، احساس زنده بودن می‌کنم.
...
صبح که به شرکت می‌رفتم، توی راه یک مطلب خوبی برای نوشتن توی ذهنم بود. هرچه فکر می‌کنم فراموشم شده!
....
کتاب مرگ آرام سیمون دوبوار را تمام کردم. خوب بود. مثل همه کتابهای دوبوار دوستش داشتم. موضوع البته بکر نبود. بازهم مثل سایرکتابهاییش. داستانی از یک اتفاق معمول زندگی که دوبوار به‌خوبی بلد است عمقش را بکاود و همه لرزه و پس‌لرزه‌هایش را همان‌طور که در دل همه ما ممکن بود اتفاق بیافتد، به‌تصویر بکشد. انگار خودمان و زندگی خودمان را روایت می‌کنند، صد البته بهتر از خودمان.
....
این سالها همیشه دنبال پای سفر بوده‌ام. این‌بار نه نفر پای اضافه دارم به علاوه چهار نفر پای غریبه که تابه‌حال ندیده‌ام‌شان. ولی حالا که همه را دارم، با خودم می‌گویم کاش تنها بودم! درست مثل تصوری که از ازدواج احتمالی دارم.

ز گهواره تا گور دانش بجوی

یک ساعت دیگه کلاس زبان دارم. باید فیلم eyes wide shot رو تماشا می کردم تا در موردش بحث کنیم. کلاس مکالمه است. همین طور درباره نتایج روان شناختی داستان سیندرلا باید صحبت کنیم. نه فیلم رو تماشا کرده ام و نه درباره سیندرلا حتی دو خط فکر کرده ام. دلشوره دارم. از بس کار دارم. باز هم گذاشتم برای دقیقه نود و نشد. نرسیدم. الان می خوام فقط نیم ساعت روی خلاصه پنج صفحه ای داستان فیلم فوکوس کنم تا به شکل متقلبانه ای یادم بیاد داستانش چی به چی بود و حرف بزنم.


این سفر دسته جمعی کلافه ام کرده. هتل گرفتن با من بود و بلیط با بقیه.
 دیوونه ام کردن از هر دو بابت. برای بلیط هزار و پونصد بار تلفن زدند که چکار کنیم و آخرشم گند زدند. برای هتل اون قدر دنبال هتل گشته ام که الان می تونم برم توی زورق با سمت بالا استخدام بشم. 
بعد از ده روز که هتل انتخاب شد، زنگ زدن می گن اتاق چهار نفره رو بکن دو تا دو نفره. گفتم چشم . با زورقی ها حرف زدم. گفتنقیمتش تقریبن دو برابره. هم سفریها گفتن گرونه پس همون چهارنفره خوبه. بعد از کانفرم نهایی دوباره اس ام اس دادن که می شه صبر کنی تا شب تا ما هتل انتخاب کنیم؟ 
اگه می خواستم توی استانبول خونه بخرم راحت تر بود تا قضیه این هتله. 
برام تجربه خوبی شد. بعد از این توی سفرهای دسته جمعی می گم هتل و بلیط خودم و مامان و بابا رو می گیرم و بقیه هر کاری می خوان برن تنهایی بکنن.. از زندگی افتادم به خاطر یک هفته مسافرت.

معادلات معمولی

کار+موزیک+ورزش+زبان+سریال خرم سلطان+خشم های گاه و بیگاه+کار+کتاب+کار = زندگی منهای عشق


جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۹۲

نام من عشق است..





                                                                    

پنجشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۲

آنچه یافت می نشود.. آنم آرزوست..

-دوست دارم سه روز وقت آزاد کاملن بی مسئولیت داشته باشم. مملکت هم تعطیل باشه که دلم پیش کارخونه و دفتر و مشتری ها نباشه. توی اون سه روز به معنای واقعی ول باشم. موسیقی گوش کنم.. وبلاگم رو درست کنم.. کتابخونه ام رو فهرست برداری کنم.. هندونه زیر باد کولر بخورم.. پیتزا بپزم.. کتاب بخونم.. تلفنهای الکی بزنم.. خونه تمیز کنم..  

-دوست دارم برم دریا. بوی دریا رو نفس بکشم و به صدای آب گوش کنم.. طلوع آفتاب رو مثل بچگی ها کنار دریا بشینم و تماشا و کنم. تنها دغدغه ام این باشه که کی قراره برگردیم مشهد.

-دوست دارم بعضی شبها توی زندگیم باشن که دوستهای قدیمیم باز بیان خونه م .. تا صبح بمونن.. حرف بزنیم.. بخندیم.. چرت بگیم..

-دوست دارم یک بار دیگه عاشق بشم. مثل اون روزا از شدت عشق وقت شعر خوندن اشکهام جاری بشن.. اشکهایی که از لذت زیاد دلم می جوشند .. نه از غم و نه از شادی..

-دوست دارم یک روز یکی مثل ... دوباره توی زندگیم پیدا بشه که صداش مهربون باشه و روحش بهمون زلالی. برام کارتهای خوشگل بفرسته و محبتش همون قدر لطیف باشه و موندگار..

-دوست دارم یک دفترکار بزرگ داشته باشیم. روشن. با دکوراسیون مدرن. آروم. 

-دوست دارم توی شهری زندگی کنم که خانواده و دوستام اونجا باشن. دوست دارم عصرها بی دلیل بیان سراغم. برم سراغشون. 

 -دوست دارم مدیر خوبی باشم. مدیری که به کارمندهاش آرامش بده. بدونن کسی هست که هروقت از هرجا ناراحت باشن می تونن باهش حرف بزنن.

-دوست دارم یک عالمه امید داشته باشم.


سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۲

آرامشی خوب هرچند شاید ناپایدار

این روزهای گرم آرام تر از قبل می‌گذرند.. من بهترم. گرچه هنوز فکر می‌کنم یک‌چیزی باید وجود داشته باشد تا به من درمهار خشمم کمک کند. دوران پی‌ام‌اس وحشتناک‌ترین زمان زندگی من است. خودم از خودم می‌ترسم و مدام به خود ترسناکم یادآوری می‌کنم که آدم باشد. روزهای غیر از آن هم گاهی خشمگین می‌شوم و لی نسبتش بسیار کمتر است. شاید طی هفته یک بار و شاید هم هیچ. 
هرچند روز مقاله‌ای یا کتابی درباب کنترل خشم می‌خوانم. برایش سعی می‌کنم. ولی آن لحظه که فرا می‌رسد آن چنان درعصبایت بی‌اختیار می‌شوم که هیچ‌کدام از دستورالعمل‌های خوانده‌شده‌ام به کار نمی‌آید. یعنی در کسری از زمان، کودکم همه‌چیز را بهم می‌ریزد بی‌آنکه والد و بالغم حتی فرصت حضور در مهلکه را پیدا کنند. برای همین است که به‌نظرم می‌آید باید یک‌راه دیگر غیر از تمرین شخصی بیایم. ترافیک و گرما اجازه نمی‌دهند به‌دکتر بیرشک سر بزنم وگرنه چاره‌کار شاید در مطب او باشد.
دکتر افتخار قرص فلوکسیتینم را از قبل ازعید روزدرمیان کرده بود و دکتر عمومی‌ام می‌گفت این دوز پایین فقط اثر تلقینی دارد وگرنه روزدرمیان یک قرص ده میلی‌گرمی هیچ کاری نمی‌کند به دلیل فلان و بهمان.. گفت قطعش کن. خوب شد به‌حرفش گوش نکردم. و از هفته قبل دوباره با دوز سال قبل یعنی روزی یکی می‌خورم. به‌خاطر کارم نمی‌توانم ریسک کنم. تلوّن مزاج و عدم کنترل خشم برای من می‌تواند فاجعه بسازد.
باز هم دارم سعی می‌کنم..
تحصیلدارها را سپردم به دو تا منشی‌مان. تلاش می‌کنم مسائل عصبانی‌کننده دور و برم را کمتر بشنوم و این‌قدر دخالت نکنم. مدیرعامل مهربان توصیه کرد که بهتراست پرفکشنیست نباشم. قرار نیست همه‌چیز در بهترین حالت باشد.
این تفویض تحصیلدارها یک خوبی هم داشته. امروز متوجه شدم. دو تا منشی دارند نهایت سعی‌شان را می‌کنند که تحصیلدار زیردستشان از آن یکی بهتر باشد و منظم‌تر کار کند. این یکی از آرزوهای من بوده که توی دفتر یکی غیر از خودم حس مسئولیت داشته باشد و به مسائلی که لزومن نفع شخصی ندارد توجه کند..هیچ وقت نتوانسته بودم این حس را درونشان بسازم. حالا به‌نتیجه رسیده‌ام. گرچه مسیر رسیدن به‌نتیجه آن مسیری نبود که دوست داشتم ولی بلاخره نتیجه همان بود. این یکی از اتفاقات خوب هفته جاری‌ است که امیدوارم خودم را چشم نزنم و ادامه‌دار باشد.
می‌خواهم به‌ منشی خودم کارهای بیشتری را بسپارم. برای سفری که درپیش دارم باید آماده اش کنم که بخشی از چیزهایی که زمان بودنم توسط خودم چک می‌شوند، او چک کند. به‌نظرم برایش خیلی خوب است. دوست‌دارم کم‌کم پیشرفت کند. بهش قول داده‌ام اگر تزفوق‌لیسانسش را تا آخر تیر تمام کند هم حقوقش و هم شرایطش را بهبود بدهم. این هم البته داستانی دارد. چهارسال است که پیش ما کار می‌کند و از روز اول تا همین امروز دانشجوی فوق بوده.. گفتم شاید به این طریق کمی سنجد به‌خوردش بدهم. ولی درکل خیلی دوستش دارم. همه بچه‌های شرکت را دوست دارم. امروز که تمام پرسنل فروش ماموریت بودند، احساس کردم جای خالی‌شان برایم مثل جای خالی خانواده‌ام نمایان است.