سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۱

حرف بزن!



به قدر شصت روز کار خسته ام. نمی دونم چرا. دیشب خانم مشاور مالی مون تا ساعت نه شب شرکت بود.جلسه خیلی خوبی بود ولی نمی دونم چرا انگار رفتم تو چرخ گوشت و برگشتم.

با مدیر مالی امروز جلسه داشتم. برای روبه راه کاردن کارهای قبل از سفر فردا. طبق معمول اومد بالا و استعفا داد. این بار چهارم یا پنجمه. خوشبختانه من خوش خلق بودم و حالم خوب بود. رسوبات ته مغزش رو کشیدم بیرون و حالش خوب شد و رفت. این جور آدما که زیاد حرف نمی زنن و یه هو قهرو می شن، به یه نقطه ای توی ذهنشون هی فکر می کنن و فکر می کنن.. نقطه تبدیل به دایره و بعد تبدیل به بهمن می شه. و بعد خودشون و بقیه رو می برن زیر اون بهمن توهمی و خلاص. درد امروز مدیرمالی هم بعد از دو ساعت آسمون و ریسمون حقوقش بود.حالا منم این وسط چاشنی بودم برای این که بمبش زودتر منفجر بشه.
 اون قدر دنیا کوچیک شده که می ترسم یه کم بیشتر درموردش بنویسم فردا بیاد بگه وبلاگتو خوندم و فیلان و بیسار!
خسته ام.

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۱

سخن چین هیزم کش :-)



خسته ام. هنوز شرکتم و منتظر خانم مشاور مالی. دوست دارم بیاید و با هم گپ بزنیم و یک کم هم غیبت مدیرمالی را بکنم تا دلم خنک شود.


تگزاس

توی شرکتم. موسیقی بسیار زیبای Secret Garden رو گوش می کنم. کارهام هم به آرامی درحال انجامه.

 اون پسره که به ان رای داده بود بلاخره از شرکت رفت. برام یک گلدون بن سای کادو آورده. هنوز نتونستم کسی رو استخدام کنم. توی رشته کشاورزی آدم درست و درمون گیرآوردن خیلی سخته مخصوصن که برای فروش بخوای.

 شرکت آرومه. وام هامون بلاخره یکی یکی دارن درست می شن و من وقتی پول داریم/دارم خوش اخلاق می شم چون استرسم خیلی کم می شه. مخصوصن شب عید که مخارج چند برابره.

چهارشنبه قراره بلاخره برم سفر. خودم با خودم. بچه ها رفتن برام دلار بخرن. امیدوارم به سلامتی از فردوسی برگردن. دیروز خودم از ترس قمه زنان، وقتی می رفتم دندون پزشکی پول گذاشتم توی جیبم و هیچی همراه نبردم.

جمعه، دی ۰۱، ۱۳۹۱

گیتار



جمعه شب. رفتم صفحه فیس‌بوک آقای میرشب رو دیدم.. بچه‌ها از صمیم‌قلب براش هنوز مسیج می‌زارن.. خیلی غم‌انگیزه.. شش روز دیگه می‌شه یه‌سال که فوت کرده. نمی‌تونم هنوز این جمله رو باور کنم.. هیچکی باور نمی‌کنه.. تمام این یه‌سال همه روزها کنارم بود.. بیشتر از وقتی زنده‌بود..
وقتی هم که بود قدرش رو می‌دونستم.. 
...
معلم گیتار ندارم. دوست آقای میرشب خیلی گرفتاره. پول هم ازم نمی‌گیره. فقط یه‌بار رفتم پیشش. قرارمون هردو هفته یه باره. ولی هنوز نشده که جور کنیم. منم نمی‌تونم چیزی بگم. توی یه هفته دو نفر از دور و بری‌هاش فوت کردن. یکی شون جاهد جهانشاهی بود که دوست صمیمی‌ش بود. اون‌وقت درحالیکه داره عزاداری می‌کنه برم باهش گیتار بزنم؟ اونم گیتارزدن من؟
...
گیتار رو برداشتم و خودم دارم برای خودم تمرین می‌کنم. وقتی دو تا معلم عالی داشتم گاو بودم و این کار رو نمی‌کردم.. امشب دلم برای آقای میرشب خیلی تنگ بود و به‌خاطر اون نشستم گیتار زدم. می‌گفت چراغا رو کم کن.. یک پیک بزار دم دستت.. برای دلت بزن.. فک کن کسی که دوستش داری کنارته.. 
...
یعنی توی تهرون به این گنده‌گی هیچ خری نمی‌تونه مثل آقای میرشب گیتار بزنه و به من یاد بده؟

یلدای خود را چگونه گذراندید؟

با خودم فک می‌کنم روز جمعه‌م رو هدر دادم! حیف. بی‌خودی تا ساعت نه خوابیدم و بعدش ول‌گشتم. دوست دارم روز جمعه خیلی سرشار باشه. خوابیدن گندترین کاریه که می‌شه با یه جمعه کرد.
...
دیشب با سلمه رفتیم تئاتر برهان رو توی فرهنگسرای نیاوران دیدیم. موضوعش خیلی خوب یود ولی بازی‌ها پخته نبودند. بازی علی سرابی چیزی توی مایه افتضاح از نظر من. طباطبایی هم فیلمی بازی می‌کرد نه تئاتری. فقط مهدی پاکدلش و آیدا کیخایی‌ش خوب بودن. دیالوگ بی‌خود هم زیاد داشت. مثل وقتی که باید انشا می‌نوشتیم و یه‌جمله رو سی‌بار با الحان مختلف بیان می‌کردیم. ولی درکل بد نبودو موضوعش اون قدر خوب بود که از بقیه چیزا بگذری.
به‌نظر من برای تئاتر دیدن هیچ‌جا تئاتر شهر نمی‌شه و برای کنسرت رفتن هیچ‌جا با تالار وحدت قابل مقایسه نیست. فرهنگسرای نیاوران شبیه سالن سینماست.
شام هم با سلمه قرار گذاشته بودیم که بریم و فاتحه کبد و کلسترول رو بخونیم. بوکا جا رزرو کرده‌بودیم. سی بار هم یارو زنگ زد. ولی چون تئاتر دیر شروع شد، نرسیدیم به جامون. رفتیم بونوی ظفر. خوب بود. ولی یه پیتزا رو نتونستیم دو نفری تموم کنیم! اونم من که تا یه ماه پیش یه پیتزای کامل بونو رو تنهایی می‌خوردم. به‌حال خفگی افتادیم از سیری..
...
یه‌زمانی می شد با وین‌زیپ فایل‌های گنده رو کوچیک کرد. چه‌ بلایی سرش اومده که دیگه این کار رو نمی‌کنه؟

چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۱

کدخدای ده که مرغابی بود ...

حذف شد.
....
با مدیرمالی ناگفته صلح کردیم. البته که من بازم عصبانی خواهم‌شد و او بازم عصبانیم خواهد‌کرد. ولی الان یک آرامش خاکستری داریم.
....
کارهامون لابلای همون کثافتی که گفتم داره جلو می‌ره. 
....
اون‌قدر از کثافت گفتم که نمی‌تونم درمورد کره بادوم زمینی حرف بزنم. همین‌قدر بگم که از وقتی کلسترولم رفته‌ بالا، صبحانه که باحال‌ترین وعده غذایی برام بود، غم‌انگیز شده. امشب دیدم نزدیک‌ترین چیز به خامه عزیزم، کره بادوم‌ زمینیه. هیچ وقت ازش خوشم نمی‌اومده. درمقابل شکلات و خامه یا مربای توت‌فرنگی و خامه، کره بادوم زمینی موجود بی‌ریختی بود. امشب سیزده هزارتومن دادم و یک شیشه کوچیک خریدم. بد نیست. بهتر از نون و مربای بدون قنده. درضمن ضد کلستروله و چربی خوب خون رو بالا می بره. منیزیوم و پتاسیوم هم فراوون داره.
....
رسیدم به جلد شش خاطرات علم. تموم که بشه حالم می‌شه مثل اونایی که به‌دیدن سریال معتاد شده ان. با این تفاوت که کارگردان سریالها زنده‌ان ولی علم مرده.
بعدش خاطرات پرویز ثابتی رو خواهم‌خوند.
....
از وقتی دارم دارو می‌خورم، حالا از اون‌ور دیوار افتاده‌ام. بی‌اشتهایی مطلق دارم و شاید فقط یکی دوبار در روز هوس می‌کنم یک تکه بیسکوییت بخورم. فقط دوست دارم چای یا یه‌چیز خیلی ساده بخورم. شدم آدم دو سال قبل که اگه می‌دید یکی با اشتهای زیاد غذا می‌خوره، حالش بد می‌شد. فک کنم اساسی لاغر شم! به مامان می‌گم باید به دکتر زنگ بزنم و بگم هیچی نمی‌خورم. می‌گه لازم نیست. تازه آدم شدی، اون موقع مرض جوع داشتی!!!

سه‌شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۱

استیصال

باید حرف بزنم. درست حرف بزنم. اما نمی‌توانم. حرف‌زدن و بدتر از آن درست حرف‌زدن را بلد نیستم. 
مدت مدیدی‌ست که با مدیرمالی مشکل دارم. با خیلی‌های دیگر هم. مشکلم را توی خودم خفه می‌کنم. درحالیکه فکر می‌کنم خفه شده. سر از جای دیگر درمی‌آورد و تبدیل به فریادی توام با خشم و عصبیت می‌شود. 
سال قبل به‌خاطر این استعداد نداشته‌ام بارها پیش دکتر بیرشک رفتم. کلی راهنمایی کرد و کتاب داد. ولی به‌جایی نرسیدم. یعنی یاد نگرفتم. از مواجه شدن با آدمهای زورگو می‌ترسم. و می‌دانم که آنها کاملن این ترس مرا شناخته‌اند. توی روابط دوستی ترسم را با سکوت نشان می‌دهم. بعد آن آدم را کنار می‌گذارم. هی رابطه پشت رابطه را قطع می‌کنم چون به‌دلیلی از ادامه راه با آدم رابطه ترسیده‌ام و به‌جای حل‌کردن مسئله، برایم راحت تر بوده که خطش بزنم. اما توی کار نمی‌توانم. مجبورم تحمل کنم. پیدا‌کردن نفر جدید سخت است. سرمایه شرکت آدمهایش هستند و نمی‌توانم این سرمایه را راحت هدر بدهم. خود افراد هم فهمیده‌اند که جایگزین کردن چقدر برایم/برایمان سخت است. مدیرمالی خیلی راحت زور می‌گوید. قبول‌کردن من به عنوان زن بالادست/مدیر یا هرچی برایش غیرقابل فهم است. شاید هم کمبود خودم را گردن زن بودنم می‌اندازم. ولی فکر نکنم. هرچه بیشتر خودم را می‌کاوم، می‌بینم اشکال در من نیست، در اوست. حرص می‌خورم. سکوت می‌کنم و بعد یک‌وقت بی‌جا یک متلک آبدار بهش می‌گویم و سرچیزی که نباید دعوایمان می‌شود. اگر هم متلک نگویم می‌شوم مثل الان که قلبم درد می‌گیرد یا سه روز دچار میگرن می‌شوم. 
دلم می‌خواست می‌توانستم فردا صدایش بزنم و بهش بگویم از اینها ناراحتم:
-بدون دستورپرداخت تایید شده، چک بعضی‌ها را صادر می‌کند.
-برای خودش مبالغ بی‌جا درنظر می‌گیرد.
-برای هرکاری باید منت‌کشی کنم.
-رسیدگی به مسائل مالیاتی‌مان وظیفه اوست نه اینکه هی مشاور شرکت را بفرستد.
-مثل بقیه او هم حق ندارد توی ماموریت اضافه‌کاری بگیرد.
-به‌اندازه‌ای که برای حقوق خودش تلاش می‌کند و قانون وضع می‌کند، باید قانون را برای بقیه هم اجرا کند.
ولی نمی‌توانم. او اهل حرف‌زدن نیست. نه او و نه هیچ‌کس دیگری. تابه حال نشده که به کسی جز مدیرعامل مهربان دلیل ناراحتی‌ام را بگویم و وضع بهتر شود. یا استعفایشان را جلوی رویم می‌گذارند و یا در بهترین حالت هیچ فرقی حاصل نمی‌شود. 
می‌دانند که من از حالت اول می‌ترسم. تحصیلدارمان و بچه‌های فروش و مدیرمالی و همه این را می‌دانند. 
تنها کارمندی که دارم و می‌توانم رویش تکیه کنم و نترسم که پررو شود و لوس شود و سوء استفاده کند، مدیرکارخانه است. هرجا درمی‌مانم، صدایش می‌کنم و مشکلم را جلویش می‌گذارم و نهایت تلاشش را برای حلش می‌کند. نمی‌دانم رفتارم با او چه فرقی دارد با بقیه، که بقیه رفتاری صد و هشتاد درجه مختلف را نشان می‌دهند.
گاهی دلم می‌خواهد همه‌شان را ول کنم. بگویم گور پدر همگی‌تان. ولشان کنم و بروم. و یک مدیر دیگر بیاید و پدرشان را در بیاورد. همان‌طور که مدیرمالی توی شرکت دیگرمان با آقا شیره کار می‌کند و مدام درحال جنگند. 
چرا نمی‌فهمند؟ چرا اگر کسی رویش نمی‌شود بهشان توهین کند، جوابش را با پستی می‌دهند؟
نمی‌فهمم.. کاش بلد بودم. 
مطمئنم اگر آدم بددهنی بودم و عرضه این را داشتم که به‌موقع داد بزنم و بازخواست کنم، ازم حساب می‌بردند. اما در توانم نیست. هم از بابت اینکه ازشان می‌ترسم و هم اینکه همیشه فکر کرده‌ام وظیفه دارم به کرامت انسانی احترام بگذارم.
مرده شور من و ناتوانی و احترام‌گذاشتنم را ببرند که تنها چیزی که برایم نگذاشته‌اند کرامت انسانی خودم است.

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۱

مبارزه با کمک بوق

با خوشحالی زیاد باید بگم که سرانجام بعد از نه ماه دوندگی و سماجت عین مگس، کارهای شرکت داره درست می‌شه. 

...

دیگه اینکه دیشب یه‌هو وسط بزرگراه مدرس ماشین افتاد به‌تلق و تلوق. از اون طرف من به‌حال سکته از ترس. خوشبختانه ترافیک نبود. با سلام صلوات آمدم خونه. امروز صد و پنجاه‌هزار تومن پول تعویض لنت دادم و کلی هم خدا رو شکر کردم از بابت اینکه لنت اوریجینال گیر نمی یاد وگرنه می‌شد سیصد و پنجاه.

....

درست از روزی که نیت کردم پینوکیو بشم و خودمو بدم دست پدر ژپتو تا آدمم کنه، زندگیم افتاد روی ریل. حتی یه بار هم نشد که از پدر ژپتو استفاده کنم! 
ورزش و تئاتر و معاشرت و موسیقی همه یه‌هویی باز وارد زندگیم شدن. خیلی خوبه. فقط یه جو همت لازم بود که به‌خرج دادم!

....

 برف این چند روزه باعث شده ماهواره‌م قطع بشه. می‌خواستم پیله بشم تا آقا ماهواره‌ای بیاد و درستش کنه. سه روزه توی خونه سکوت برقراره. اما امشب تصمیم گرفتم یه کم فیلم ببینم و تا آخر هفته صبر کنم. فکر می‌کنم این بهتره.

....

یه‌کار سخت داریم توی شرکت. از اون کارا که اصلن ازش خوشم نمی‌یاد. یه نیمچه کارخونه توی ابرقو داریم راه می‌اندازیم. درست توی گوش گربه. هیچیش زیر دستم نیست. نه آدمهاش و نه تهیه موادش و نه حتی زبان مملکتش. خیلی سختمه. ولی هرطوری هست باید از آب و گل درش بیارم.

....

باز دارم سعی می‌کنم موقع رانندگی آدم باشم و عصبانی نشم و فحش ندم. نمی‌دونم تاثیر داروهاییه که می‌خورم یا خودم عقلم راه افتاده. به‌هرحال عین بقیه، مثل الاغ، به‌هیچکی راه نمی‌دم و در عوض از اینکه راه می‌دادم و عین خر از روم رد می‌شدن تا قیامت، دیگه حرصم نمی‌گیره. توی مسیر کسی نمی‌پیچم. البته چون عرضه‌ش رو ندارم. ولی تا دلتون بخواد بوق می زنم. در نهایت خونسردی. صدای بوقم عین جیغ‌زدن، مردا رو میخکوب می‌کنه و حظ می‌کنم از این بابت.

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۹۱

آرامش پس از طوفان

عصر پنجشنبه تقریبن به استراحت گذشت. قرار بود برم ورزش ولی در برقی شرکت خراب بود و مجبور شدم ماشین رو از پارکینگ بردارم و برم. درعوض رفتم اکو. خیلی تصادفی وقتی تلفن کرده‌بودم که ساعت کارشون رو سوال کنم،‌متوجه شدم که  به‌مدت 48 ساعت حراج هم هست. بلاخره بعد از چند ماه تصمیم‌گیری و زیرورو کردن کفش فروشی‌های تهران، به این نتیجه رسیده‌بودم که بلاخره باید پیه دلار سه‌هزار تومنی رو به تنم بمالم و بازم از همون اکو خرید کنم. کفش ایرانی خوب نصف قیمت اکوست. ولی اکو بیش از سه‌برابر عمر می‌کنه و بسیار راحته. کفش ایرانی معلوم نیست توی کفاشی که اندازه است، آیا بیرون مغازه و در طول روز هم همین حال رو داره یا نه. 

امروز کله صبح طبق روال هر روز بیدار بودم. تصمیم داشتم برم عینک‌فروشی و خرید و دیدن یک بیمار. ولی تا ساعت نه که صبحانه خوردم و خونه رو خوب تمیز‌کردم، دیدم اصلن حوصله ندارم توی این دیوونه‌خونه، امروزم رانندگی کنم. بی‌خیال. موندم خونه. خیلی هم عالی. فقط توی خونه‌ست که حس می‌کنم توی پناهگاهم. 
آب میوه گرفتم و غذا درست کردم و به‌انباری رسیدگی کردم. لیست خرید از شهروند رو نوشتم. وضعیت مالی شخصی‌م رو توی دفترچه یادداشت کردم. هزینه‌های روزمره و هزینه سفر و پول برای پس‌انداز گذاشتم کنار. لاک زدم. پرشین‌تونز نگاه کردم. الانم منتظرم لاکم خشک بشه و گیتار تمرین کنم. 
آرامش خیلی خوبی دارم. خداکنه کسی زنگ نزنه و خبر مزخرف بده و حرفای عصبی‌کننده بزنه. این یه‌روز می‌خوام پن‌دقیقه برای خودم زندگی کنم.

پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۱

سطح توقع

امروز حالم بهتره. دیشب یه حموم آب داغ اساسی گرفتم. به مدت سه ربع. برای درک موضوع باید بگم که دوش گرفتن های من ماکزیمم پنج دقیقه طول می کشه. بنابراین می شه تصور کرد که چقدر حالم بد بود و به ریلکسیشن نیاز داشتم. 
دلم یه خوشی ریز می خواد امروز. یه چیزی که همین الان داشته باشمش. مثل گوش کردن به یک موسیقی خیلی خوب. یا بوی یک عود و یا یک دسته گل نرگس. یک چیزی که منو از توی این اتاق و میز و صندلی پرت کنه توی دنیای دیگه ای. 
...
وزنم رو در طی این دو هفته یک و نیم کیلو کم کرده ام. بعد از مدتها شلوار تنگی که پوشیدم حس خوبی بهم داد و خجالت زده ام نکرد. 

چهارشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۱

سال سقوط.. سال خران

درجه خشمی دارم در حد هزار. از دست همه‌چی. باعث و بانی‌اش احتمالن پی‌ام‌اس است. ولی یک حال عادی هم با این‌همه استرس می‌تواند حداقل خشمی درحد هشتصد داشته باشد. 
از دست ترافیک بیش از هرچیزی خشمگینم. ترافیک می‌گویم، ترافیک می‌شنوید. ترافیک شریعتی پس زده توی کوچه‌های ظفر،ترافیک مدرس پس زده توی خیابان منتهی به ونک که اسمش را بلد نیستم.. ترافیک آرژانتین پس زده توی بخارست و قس‌علی‌هذا. دیوانه کننده است. امروز رسمن ماشین را توی ظفر خاموش کردم. نزدیک کوچه خانه بیش از یک‌ربع ایست مطلق بود.
از دست مردم. از دست مردم بیش از همه‌چیز خشمگینم. خودم هم مثل بقیه وحشی شده‌ام. شیشه ماشین را می‌کشم پایین و فحش می‌دهم درحد تیم ملی. فقط هنوز فحش ناموسی نداده‌ام. وقتی می‌فهمم که چقدر کار خطرناکی می‌کنم که یارو مثل جت ماشین را نگه می‌دارد تا پیاده شود و خدمتم برسد. همه توی همه سوراخ‌های ممکن عین هزارپا می‌دوند. نفرت‌انگیزند. دلم می‌خواهد یک پلاکارد بالای سقف ماشین نصب کنم و رویش بنویسم : مثل آدم رانندگی کنید الاغ‌ها.
از دست مدیرمالی عصبانی‌ام. هی می‌گوزد و هی تاقچه بالا می‌نشیند. هروقت به‌خاطر یک اشکال کاری ازش ایراد بگیرم تا ده روز قهر است. حرکتش مشمئز کننده است.
از دست بانکهایمان عصبانی‌ام که این‌قدر برای هرکاری لفت می‌دهند. 
از بی‌پولی شرکت و نزدیک‌شدن موعد اقساط سنگین وام‌هایمان که به‌خاطر یک مشت آدم بی‌مسئولیت، توی دردسر افتاده‌ایم، عصبانی‌ام.
از امروز صبح تصمیم گرفتم دیگر کله صبح بی‌بی‌سی گوش نکنم. خاک‌برسرها. با جذابیت مطلق مسعود بهنودشان از سر صبح مغز آدم را با هرچه سیاهی‌ست پر می‌کنند. 
رادیو پیام هم به هم‌چنین. تبلیغ آب پرتقال شنیسا وی اعصاب آدم دوندگی می‌کند. مثل تبلیغ چند سال قبل چیپس چی‌توز که یک آدم الاغی خرت و خرت چیپس می‌جوید.
با این کلسترول بالا و این همه خشم و نفرتی که از این مملکت و آدمهایش دارم، به‌زودی سکته می‌کنم و راحت می‌شوم.
همه مملکت خر تو خر است. از خیابان بگیر تا اداره و بانک و کلاس ورزش ما.

یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۱

آزمایشگاه مسعود

 دو تا پست قبل، در مورد آزمایشگاه مسعود نوشته بودم که معلوم نیست جواباش درسته یا نه. 
فکر کردم ممکنه یکی با سرچ اسمش به انجا برسه و برای همین حرفم را می‌خوام اصلاح کنم. از آقای دکتر در موردش سوال کردم. گفت هشت تا آزمایشگاه استادندارد در تهران هست که یکیش همین مسعوده. هر روز شرکتی که ناظر کار اوناست به صورت رندوم نمونه برمی‌داره  و چک می‌کنه. اگه جواب درست نباشه بهشون می‌گن که دستگاه‌ها رو باید کالیبره کنن. 
چند تا دیگه از اون آزمایشگاه‌ها رو که یاتدمه اینان: آزمایشگاه توی میدون چیذر، پاتوبیولوژی مرکزی، دانش.

شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۱

جنرال سرویس

رفتم دکتر. برای اولین بار در عمرم برای ویزیت دکتر بی‌تابی می‌کردم. به دو دلیل. یکی اینکه گفته‌بود سه روز قطره گلیسیرین بریزم توی گوشم تا گوش راستم رو برام شستشو بده. این باعث شده‌بود امروز دیگه تقریبن کر باشم. با سری منگ عین سرماخوردگی حاد. از شدت کری عصبی شده‌بودم. 
دلیل دومش این بود که نگران سطح بسیار پایین ویتامین د خونم بود. کلسترولم هم که داره منفجر می‌شه. این چند روز اقلن ده ساعت توی اینترنت درباره کلسترول و ویتامین د چیزی خونده بودم. فکر می‌کردم با توجه به مطالعات عمیقم، کمبود ویتامین د باعث بالا رفتن کلسترول، تیروییدم که یک‌ذره کم‌کار شده و چاقی عجیبم شده‌باشه. آقای دکتر گفت همه چیزایی که خونده‌ام، بی‌خود بوده. گفت اینا هرکدوم تحقیقاتی در موراد خاصه و هیچ کدوم عمومیت نداره. بهش گفتم من تقریبن از نود و پنج‌درصد مردم کمتر چربی می‌خورم. کره به جز توی غذا نمی‌خورم ( گفت اون اشکال نداره)، بستنی و نوشابه تقریبن اصلن نمی‌خورم، سبزیجات و میوه زیاد می‌خورم، دوباره ورزش می‌کنم، شیرینی شاید هفته‌ای یه بار و گوشت گوسفند هیچ وقت. گفت خانم‌جان اگه همه چربی رو حذف کنی، ده درصد از کلسترولت کم می‌شه. کلسترول شما ژنتیکه و 10 تا 20 درصدش هم مربوطه به تیروییدت که در مرز کم‌کاریه. 
خلاصه هر چی وقت صرف کرده‌بودم، الکی بود. ولی از رو نرفتم. الان سی تا مطلب خوندم درباره قرص آتروواستاتین که برای چربی داده. همه‌اش هم عین هم. فقط می‌خواستم بدونم حتمن باید همراهش آب بخورم یا نه. هیچی در این مورد پیدا نکردم.
آقای دکتر گفت حتمن روزی دو تا سیب با پوست بخورم. به علاوه یک عدد پیاز. وقتی گفتم این یکی رو نمی‌تونم، گفت که پیاز رو بپز و با آب گوجه‌فرنگی و لیمو بخور. فک نکنم بازم بتونم!
در ضمن گفت همه قرص‌های مولتی‌ویتامین و روی و کلسیم رو بریزم دور چون کاملن بدون کمبودم!
فک کنم حدود صد هزار تومن قرص ویتامین دارم! حیف می‌شه که! ذات مشهدیم می‌گه بخورمشون، هدر نرن!

...

بقیه اوضاع روال همیشگی رو می‌گذرونه. مهمونیم خوب بود از لحاظ کیفیت غذاها. ولی مهمون اصل‌کاری شدیدن مریض بود و هیچی نخورد. در واقع برای فریزر و یخچالم مهمونی دادم. الان یک یخچال میوه و دسر دارم به علاوه یک فریزر پر از غذای آماده و کیک شکلاتی. با این چربی بالا، باقالی پلو و ماهیچه‌ها رو چکار کنم؟

پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۱

زندگی به روال دیگران

خسته‌ام حسابی. فردا نهار مهمون دارم و بیش از یک ساله که مهمونی نهار و شام نداده‌ام. عادت فرز کارکردنم از دست رفته.
ظهر کارگرم آمد و دوساعتی خونه رو تمیز کرد. باقالی‌پلو و سوپ رو هم یواشکی از فارسی خریدم و می‌خوام به روم نیارم. خورش کدو و مرغ هم دارم. با کلی مخلفات. امیدوارم همه خورش‌ها رو بخورن چون از قیافه کدو حالم بد می‌شه.

...
 
آقای تعمیرکار یخچال اومد و سرویسش کرد و رفت. گفت خیلی خوش‌شانسم که بعد از پنج سال بدون سرویس هنوز داره کار می‌کنه. ازش قیمت جدیدش رو سوال کردم. گفت بیش از هفت میلیون‌تومن شده!!! واویلا. من به‌نظرم حدود دو میلیون خریدمش. تازه فکر می‌کردم چهار میلیون شده و چون استطاعت یکی دیگه رو نداشتم، از ترسم سرویس‌کار رو خبر کردم!
برای مهمونی رفتم شیرینی و میوه بخرم. شیرینی تر شده کیلویی شونزده‌هزار تومن. البته من کیک شکلاتی خریدم. فکر کردم آقاهه اشتباه حساب کرده. ولی معلوم شد من یک هفته توی خواب اصحاب کهف بودم. یک ظرف میوه هم شد پنجاه هزار تومن. بقیه چیزها هم که بماند. وحشتناکه قیمتها. اصلن عادت‌کردنی نیست. قدرت خرید راستی راستی شده یک سوم. 

...
 
عصری رفتم جواب آزمایشم رو گرفتم. تری‌گلیسیرید درست شده ولی کلسترولم بالاتر رفته! آزمایشگاه مسعود یک‌چیزیش می‌شه احتمالن. خیلی‌ها بهم گفتن نرم مسعود ولی سر راهم بود و درضمن ظاهرش هم خیلی فریبنده و شیک شده! دیگه نمی‌رم تکرار کنم. ولی از دکتره می‌خوام قرص نده و یک ماه دیگه می‌رم آزمایشگاه دانش.

...

دوباره باید تمرین گیتار رو شروع کنم. روز از نو و روزی از نو.ولی این تو بمیری خیلی با تو بمیری‌های قبلی فرق داره!


چهارشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۱

++ من

با سلمه رفتیم تئاتر هفت شب با مهمان ناخوانده. خیلی خوب بود. فرهاد آییش و علی نصیریان، هر دوشون رو دوست دارم. موضوع انسانی خوبی هم داشت. بعد از مدتها یک تئاتر دوست‌داشتنی دیدم.

...

پیش پدر ژپتو نرفتم. چون باید می‌رفتم ورزش. برنامه‌م بهم می‌خورد اگه نمی‌رفتم. 

...

امروز کار زیادبود. تلفن پشت تلفن. یک کار ناخوشایند هم داریم که ته دلم رو ناخن می‌کشه. محاسبه قیمت‌تمام‌شده شش ماهه اول سال. فردا باید تمومش کنیم. این مالی‌چی‌ها هر سه‌ماه سر این محاسبات به من یک سکته اساسی می‌دن تا تمومش کنیم. به این خانم مالی‌چی جدیدی که آوردیم، گفته‌ام که این بار رو اون حساب کنه. فعلن دویست‌میلیون تومن اختلاف با پیش‌بینی من داره. بهش می‌گم اشتباهه عددهات. می‌گه نه این استاندارد حسابداریه. می‌گم خانوم‌جون من هیچ استانداردی ندارم. می‌خوام بفهمم چی می‌گی. حالا فردا قراره یکی‌مون بفهمه. فکر کردن بهش بازم دلم رو خراش می‌ده. :(

...

داره بارون می‌یاد. خیلی کم. آسمون تهرون شاش‌بند شده از اساس. 
شبی که بابام حالش بد بود، هی این جمله رو توی اینترنت سرچ می‌کردم: احتباس ادراری. و هی حرف مفت جواب می‌داد. سرچ کردم: شاش‌بند. عین بنز بهم جواب داد. گوگل فارسی‌مون هم عین خودمونه.

....

خسته‌ام. یک خستگی خوب. همراه با حس مثبت بودن.

سه‌شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۱

آقای دوست

رفتم خونه دوست آقای میرشب. هنوز چایی‌م رو نخورده بودم که گفت: پس کو گیتارت؟؟ گفتم قرار‌نبود گیتار بیارم! گفت: بهت گفتم یه‌ساعت زودتر از بچه‌ها بیای که باهت کار کنم! 
یعنی بدون اینکه ازش بخوام، خودش گفت. دمش گرم. بعد گیتار آکوستیکش رو داد دستم. برای اولین بار با آکوستیک تمرین کردم. خنده داره اگه بگم واقعن جزو آرزوهام یکی این بود! بعد از هولم حتی اسم آهنگ‌هایی که آقای میرشب و خانم معلم قبلی بهم یاد داده‌بودن، یادم رفت. ولی اون خیلی زود-تند-سریع تمرین رو شروع کرد. نیم ساعت یا چهل دقیقه باهش کار کردم. عین آقای میرشب بود. حتی جملاتی که فکر می‌کردم دیگه به‌عمرم نخواهم شنید، رو برام تکرار کرد. عالی بود.
خیلی خرم اگه باز تمرین نکنم. البته که فک کنم چند وقت دیگه بیام بنویسم که خیلی خرم.
بعدش بچه‌ها اومدن. تمرین دسته جمعی دارن. یادگار سال آخر زنده بودن آقای میرشب. حالا دیگه بند درست و حسابی هستن. 
من نموندم. 
خونه آقای دوست دو تا کوچه با من فاصله داره. یعنی هلو بپر توی گلو. انگار دوباره خدا یکی رو برام از لوله‌بخاریش فرستاده پایین تا کمکم کنه. 
سرشب رفتم خونه آقای همسایه طبقه پایینی برای احوال‌پرسی. گله کرده بود که مدتی‌ست حالی ازشون نمی پرسم. 
این دو تا مهمونی باعث شد یک تکه چیز کیک بخورم و نصف یه مافین کرم‌دار و یک قهوه خیلی شیرین. حالا لابد کلسترولم روی هزاره. شام هم که نمی‌شد نخورم! از ماکارونی فردا ظهر یه بشقاب کشیدم. عیبی نداره. شنبه قراره برم دکتر. بلاخره یه‌چیزی می‌شه دیگه.
...
با آرشیو وبلاگ نون-جیم کلی گریه کردم.. خیلی دردناکه.. به قدری واضح دردش رو بیان می‌کنه که انگار دارم خودم اون درد رو می‌کشم.. کاملن حس می‌کنم چی می‌گه.. یه وقتی براش ایمیل زدم که منم وقتی معلمم رو از دست دادم همین‌قدر غمگین بودم.. الان دلم میخواد زمان برگرده عقب و ایمیلم رو نفرستاده باشم.. چه مقایسه احمقانه‌ای بود..

پینوکیو

توی شرکتم. امروز تهران تعطیله. هوا خیلی آلوده است. از اون وقتایی که هی شیشه ماشین رو بشوری و هی غبار بگیره. ما طبق معمول تعطیل نیستیم.
صبح زود رفتم آزمایش دادم. برای صبحانه دو تا شیرینی کرم دار که از لرد توی خونه داشتم، با خودم آوردم. شیرینی سرشار از کرم و خامه رو دوست ندارم. چه برسه توی این حال که دو روزه درحال ریاضتم. همه کرم شرینی رو درآوردم ولی بازم حالم رو بد کرد. لرد شیرینی تر رو مثل قنادی روستاها درست می کنه گند.

در عوض نهار پیتزای دست ساز خودم رو دارم!

....

از برنامه های دیروز چشم پزشکی انجام نشد چون دکتر رفته بود سفر. امروز باید برم خونه رفیق آقای میرشب. فردا هم می رم گالری پیش پدرژپتو و بعدش تئاتر. مهمونی پنج شنبه ام موکول شد به جمعه. بهتر.

....

کارهای شرکت کند پیش می ره. هنوز مشکل بانکهامون حل نشده.
برای استخدام هم آگهی دادیم. دو نفر دیروز اومدن مصاحبه. خوش قیافه و مرتب بودن. یکی سابقه کار فروش نداشت و یکی دیگه خیلی پررو به نظرم رسید. امیدوارم زود بتونیم کسی رو پیدا کنیم. تجربه بهم نشون داده که بهتره کسی رو استخدام نکنیم تا اینکه آدم ضعیف و ناخوشایند بگیریم.

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۱

پیتزا

دارم از گشنگی می‌میرم. فردا می‌خوام برم دوباره آزمایش تری‌گلیسیرید و کلسترول بدم. تقریبن از دیشب خیلی سبک و کم غذا خوردم. نهار فقط یک تکه مرغ و با چند تکه سیب‌زمینی و شام کورن‌فلکس و شیر! خداکنه این ریاضتی که می‌کشم لااقل جواب بده و این دوتا دست از سرم برداشته باشن. 
به‌نهار فردا دارم فکر می‌کنم. می‌خوام ماکارونی درست کنم.. ولی اون قدر گرسنه ام که با خودم می‌گم نه! فردا به خودم جایزه می‌دم و یک پیتزای بزرگ از پیشخوان می‌گیرم با یه نوشابه بزرگ! درحالت عادی اصلن اهل نوشابه نیستم ولی الان مغزم داره فقط توی منوی غذا وول می‌زنه. :-(
الان به فکر افتادم برای فردا پیتزا درست کنم! خدا رو شکر!

پیروز میدانم!

این دو سه روز واقعن گرفتار بودم. کار شرکت و کارای شخصی.
 به این نتیجه رسیدم که برای من خیلی مهمه که کارهام رو بنویسم. اینجا و توی سررسیدم. برنامه های این دو هفته رو لیست کرده بودم. هفته قبل با موفقیت پیروز شدم و همه رو انجام دادم. این هفته هم با کمی پس و پیش دارم انجام می دم. از همه مهم تر اینکه چشم نزنم، ورزش رو می رم مرتب.
امروز برنامه عصرم چشم پزشکیه و مرمریزاسیون. فردا باید برم خونه دوست آقای میرشب. نمی دونم قبول می کنه بهم گیتار درس بده یا نه. چهارشنبه ورزش+کارهای مهمونی پنج شنبه. پنج شنبه مهمون شام دارم+ تعمیرکار یخچال بعد از چهارسال می یاد برای سرویس. جمعه فعلن برنامه ندارم. شاید با خودم رفتیم تئاتر.
بعضی از کارایی که این چند روز انجام دادم مثل تعمیر یخچال و چشم پزشکی و چکاپ ماهها و سالها بود توی نوبت بودن.
خیلی خوشحالم. از اینکه مثبت بودم این ده روز. کارای شرکت هم زیاد بود. مدیرعامل مهربان که نیست، دیگه وقت های استراحتی که با او به گپ زدن می گذشت، حذف می شه و هی کار و کار و کار. دیروز مسائل فشرده دارایی داشتیم. باید کار اون دو نفر کارشناس فروش رو که دارن می رن، مرتب کنم و تحویل بقیه بدم. روی قیمت تمام شده شش ماه اول سال داریم کار می کنیم. از تارگت فروش عقبیم که ترس برم داشته. خلاصه حسابی کار می کنیم.
یک چیز دیگه اینکه نتیجه آزمایشات خونم رو که گرفتم، دیدم کلسترول و تری گلیسیرید های ریسک دارم! فک کنم زمان ناشتا بودنم کم بوده. از طرفی دو روز قبل از آزمایش خیلی بدخوراکی کرده بودم. حالا از دیشب دارم غذای بی چربی می خورم که فردا برم دوباره آزمایش. یک اتفاق خرسند کننده اینکه از وقتی ورزش می کنم اشتهام کم شده! سایزم هم هم چنین.
امیدوارم این روند مثبت ادامه دار باشه. همچین سابقه خوبی ندارم آخه.