جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۹۱

آموزش تا آخرین لحظه

اینا رو باید بنویسم تا یادم نرفته. 
از این جریان استعفای این پسرک دو سه تا چیز یاد گرفتم.
اول اینکه یا باید شرکت یک اشل حقوقی مکتوب داشته‌باشه که همه بدونن چرا حقوق یکی از دیگری کمتر و بیشتره و یا همه کسانی که در یک گروه کار می‌کنند یه‌جور حقوق بگیرند و کم و زیادش با پاداش جبران بشه.
یکی دیگه اینکه بچه‌های این دوره مثل ما نیستن که اگه تهدیدشون می‌کردن که در صورت درست کارنکردن اخراج می‌شن، سعی و تلاش‌شون رو زیاد کنن.. نه اینا یه‌هو سنکوپ می‌کنن و می‌میرن. اصلن اهل جنگ جنگ تا پیروزی نیستن. اهل شربت شهادتند و بس. بنابراین مراقب حرفام باشم.
سوم اینکه بازم مراقب حرفام باشم. بار حرف یک مدیر خیلی بیشتر از حرف یک آدم عادیه. جمله‌ای که دهان من خارج می‌شه حتی اگه به شوخی برگزار بشه، ولی تاثیرگذاره.

صدبار ذ و ز رو نوشتم.. دست آخر هم نمی‌دونم برگزار درسته یا برگذار. خانم مارپل هم شروع شده و نمی‌تونم ز گوگل کنم.

پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۱

طلاق یه طرفه

امروز هم آدم بودم. می‌شه چهار روز که تونستم مثل آدم زندگی کنم. بیرون از مرداب. ورزش رفتم و مهمونی.

....

کاغذ تعمیرگاه سامسونگ رو که دی‌وی‌دی رو دادم بهش برای تعمیر، گم کردم. دیروز نگاهش می‌کردم که روش نوشته‌بود اگه منو گم کنین، دیگه دستگاه‌تون نمی‌دن بهتون. و من دقیقن همین کار رو کردم! حالا یعنی بهم نمی‌دن واقعن؟

....

کارمندی که داشتیم و به‌ ان رای داده بود و اصلن دوستش نداشتم، پنج‌شنبه پیش استعفا داد. 
قبلن بهش گفته بودم اگه به‌تارگتش نرسه، مجبوریم بگه بره. با همه اینا سعی کردم توی مهلتی که بهش دادم، خیلی کمکش کنم. آوانس‌های زیادی توی استان‌هاش دادم که بتونه موفق بشه. اصلن ازش خوشم نمی‌اومد ولی سعی می‌کردم حس شخصی‌م رو قاطی کار نکنم. برام تارگت مهم بود و بس. البته که توی دلم هم ازش می‌ترسیدم. توی شرکت حجاب ندارم و زبونم هم سرجاش بند نمی‌شه. برای همین می‌ترسیدم یه‌وقت عصبانیش کنیم و مایه اذیت‌مون بشه. برای همین آرزو می‌کردم خودش بره. که بلاخره آخر این ماه می‌ره. ازش تشکر هم کردم و سعی می‌کردم درحالیکه لحنم دوستانه و مودبانه است ولی حرفی نزنم که باعث موندنش بشم.
ولی امروز یه اتفاق ناخوشایند افتاد. این آقا یکی از دوستانش رو پارسال بهم معرفی کرده بود که استخدامش کردیم. بچه خوبی بود ولی کار اونم ضعیف بود. خیلی بابت موندن و نموندنش توی فکر بودم. بهش اخطار هم داده‌بودم که باید به تارگت فروش برسه. البته این اخطار با اون اخطار فرق می‌کرد. اینو می‌خواستم بترسونم تا تکون بخوره. 
امروز این دومی هم گفت می‌خواد بره. یه هفته بود منتظر این حرف بودم. به دو تا از بچه‌های با سابقه گفته بودم باهش حرف بزنن. ولی راضی نشده‌بود. عصبانی شدم. تا سرحد انفجار. از بچگی و خریت یک مرد سی و دو سه ساله. خودمم یه‌وقتی توی کارم نزدیک بود همین اشتباه رو بکنم. ولی من بیست و چهار پنج ساله بودم و اتفاقن بچه‌های سابقه‌دار شرکت جلوی اشتباهم رو گرفتن.
به‌هرحال این دومی داره می‌ره. منطقم می‌گه خیلی هم خوب. چون ترجیح می‌دم با آدم‌های زبر و زرنگ کار کنم تا تنبل. ولی احساسم عصبانیه. مثل این که یارو طلاقم داده!

چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۱

من خوبم!

چیزی که هی یادم می ره اینه که توی زندگیم روی بودن هیچکی نمی تونم حساب باز کنم.. نه بابت کمک رسوندن بهم، نه بابت تنها نموندن آخر عمری، نه بابت سفر، نه بابت پول و خلاصه هیچی..
منتظر دستی که از آستین برآید موندن، بی فایده است. گاهی هم خطرناکه. اون مردابی که ازش می ترسم همیشه وقتی ظاهر می شه که نشستم کنار و منتظر دست و آستینم برای بهبود اوضاع.

....

بعد از تعطیلات اون قدر آدم بودم و آدم وار زندگی کردم که می ترسم خودم خودمو چشم بزنم!
 رفتم چکاپ. دو روز ورزش حسابی کردم. دی وی دی پلیر خراب رو دادم تعمیر. فریزر رو پر کردم. برنامه سفرم رو مرتب کردم. خلاصه که!
امروز می خوام برم دیدن یه دوست برای یک درخواست غیر منتظره. البته شایدم فقط برم ببینمش. باید بیشتر فکر کنم. برنامه فردا و پس فردام هم از الان چیده شده.

....

همه این پیشرفتها رو از این بابت تونستم انجام بدم که فکر کردم اگر خودم برای خودم کاری نکنم، بلاشک از شدت موندگی توی مردابم دچار گندیدگی می شم.

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۱

هواکردن چیزی برای چیز دیگری

-سه روز الکی. خورد و خواب و اینترنت. کمی معاشرت با دوست قدیمی. به‌روز هم خونه‌تکونی.
بعد از یه‌عمر هم خواستم فیلم ببینم، دی‌وی‌دی پلیر کار نکرد. 

-عصری ساعت سه رفتم بیرون. کار داشتم. تقریبن هرکی توی خیابون دیدم، نود و نه درصد غذا دستش بود و یک درصد باقیمونده داشت علم رو می‌برد بزاره سرجاش. 
صدای عزا بعد از دو روز و سه‌شب قطع شده.

-برنامه‌هام رو نوشتم. شاید از شدت خریتم کم بشه.
-وقتی لیست رو نگاه می‌کنم، از شدت ناامیدی از خودم بابت انجام‌دادنش، خمیازه‌م می‌گیره.

-از فردا به‌مدت یک ماه و نیم مدیرعامل مهربان ندارم.

جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۹۱

کاش دستی برآید

فرصت دارم دست‌سازخودم را با دقت ببینم. این سالهای اخیر از سر بی‌حوصلگی هر از گاهی شکلی بهش داده‌ام.. شکلی که شبیه هیچ‌چیز درست و حسابی نیست.. نه برایش وقت می‌گذارم و نه کاری برایش می‌کنم. منتظرم دستی از آستین برآید و درستش کند. یا خودم یک‌شبه ظهور کنم و این مجسمه بدریخت را که در واقع نه بد است نه خوب، بلکه یک موجود بی‌شکل و بی‌هویت است را قیافه ببخشم. 
سالها همین طور می‌گذرند و دست‌سازم هر روز گنده‌تر، موهوم‌تر و گاهی حتی به‌خاطر اینکه با پا پرتش می‌کنم به‌سمتی، لب‌پرتر می‌شود. 

من.. فقط می‌بینم و نقد می‌کنم.

اصلاح؟ ترمیم؟ 
بلدم ولی یک‌جوری دارم توی مرداب فرو می‌روم که می‌ترسم حتی بلد بودنش ازیادم برود.
می‌ترسم یک‌روز بلاخره به‌این نتیجه برسم که غرق‌شدن در مرداب سادة ترین راه رهایی‌ست.

چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۱

:-OOO

سرفه
سرفه
سرفه

سه‌شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۱

سرفه خشک

حالم زیاد خوب نیست. مشهد که بودم سرما خوردم. فکر کنم هوای بیمارستان آلوده بود. از همان موقع سرفه می‌کنم. گاهی درحد خفگی. دکتر هم رفتم. کلی دعوا کرد به‌خاطر خوددرمانی که با آموکسی‌سیلین و قرص سرماخوردگی کرده بودم. ولی انگار تاثیر درمان خودم بهتر بود..

دوست دارم چرت و پرت بنویسم. 

دو روز است نسخه دکترک را می‌خورم. اریترومایسین و یک شربت گیاهی و کلداکس. الان سرفه نمی‌کنم ولی بی‌حالم. 
برای خودم ماهیچه درست کردم. زودپزم خراب شده. برای دومین بار به سرحد انفجار رسید و باز همه آشپزخانه مالامال آبگوشت شد. باید یک زودپز خارجی بخرم آن‌هم در این وضعیت مفلوکی که لوازم خانگی کالای لوکس حساب شده‌ و وارداتش متوقف شده. لابد خداتومن باید پول بدهم..
نیم ساعت با این حال آشپزخانه می‌شستم.

سرشب به توصیه مامان دو لیوان بزرگ آب سیب و آب هویج گرفتم و خوردم. بعد یک لیوان آب پرتقال. ظاهرن این همه ویتامین خوردن باعث شده سرفه نکنم ولی خوب هم نیستم.
خانم دوست آقای میرشب زنگ زد. چند وقت پیش خواب‌دیده بود که میرشب مرا به‌دست او سپرده. از همان وقت رابطه‌مان صمیمی‌تر شد. امشب هم حالم را پرسید و تعارف کرد که سوپ و دارو برایم بیاورد. تشکر کردم. دلم گرم شد. هم دوست هستیم و هم شانس این را دارم که فاصله‌مان یکی دو تا کوچه بیشتر نیست.
مامان سی‌دفعه تلفن زده. آخرین تلفنش دستور فرنی بود که برای صبح باید بخورم. درست کردم ولی فکر نکنم چیز جالبی شده باشد. گمانم زیادی جوشید.

امروز هم معلم موسیقی نیامد. گفت فردا می‌آید. گفتم کلاس دارم. دروغ گفتم ولی واقعن نمی‌توانم. روزهای آخری که مدیرعامل مهربان ایران است، خیلی کار داریم و توی این هیر و ویر نمی‌توانم ول کنم و بیایم خانه گیتار بزنم. حالش را هم نداشتم. هیچ اینترنستی نسبت به معلم جدیدم ندارم.

خاطرات علم را می‌خوانم. جلد پنجم. یک جلد دیگر بیشتر نمانده. حیف. 

بازهم برنامه سفرم بهم خورد. قرار بود با مشاور شرکت برویم ترکیه. امروز گفت نمی‌آید. اروپا هم قرار بود با هم برویم ولی ترکیه برای کسی جذابیتی ندارد که از کار و زندگی‌اش بزند. نمی‌دانم. حالا شاید خودم تنها رفتم. ولی سفر تنها.. آن هم آنتالیا و استانبول.. آن هم وسط پاییز؟ بروم چکار؟ گند.

چشمانم ضعیف شده.  با عینک هم درست نمی‌بینم.

پسر همسایه مدام مهمان دارد. البته شلوغ نمی‌کند ولی بهش حسودی می‌کنم. فعلن یک هفته‌ای‌ست که خانواده‌اش اینجان. قبل از آن هم مدتی طولانی دوست‌دخترش اینجا بود. درحدی که باید روی تابلوی اعلانات همان اطلاعیه معروف را می‌زدم: آقای شماره هفت، صدای عشق‌بازی شما بلند است... آن هم در این برهوت.

آنچه گذشت

 دارم پیانوی لاچینی رو گوش می کنم شاید سر ذوق بیام یه مشت کار ناخوشایند انجام بدم.
...

هفته قبل خیلی ناگهانی بابا دوبار رفتن اتاق عمل. بار اولش البته برنامه ریزی شده بود. برای چشم. بعد از بیهوشی مشکل پروستات پیدا کردن و پس فرداش، این بار ناگهانی، رفتن برای عمل پروستات. من توی شرکت بودم که مامانم گریه کنان تلفن زد که بدو بیا مشهد. رفتم فرودگاه و بعد از چهار ساعت علافی بلاخره بلیط گرفتم ورفتم. حالا خدا رو شکر خوبن. چند روز موندم و روز یکشنبه برگشتم.
...

چک های برگشتی اون شرکت همکار رو با پافشاری بلاخره درست کردیم. امروز احتمالن آخریش پاس می شه. الان مشکل اینجاست که بانکها فقط استعلام بانک مرکزی رو ازمون قبول می کنن و استعلام از خود شعبه ها به درد نمی خوره. اینم که باز یه مدتی طول می کشه تا توی سیستم بانک مرکزی رفع سوء اثر بشیم.
....

دلار یک کم اومده پایین و نرخ مواد و بقیه چیزا هم کمابیش داره می یاد پایین. ولی جالبه که نرخ ارز مبادلاتی رو پایین نمی یارن!
...

مدیرعامل مهربون و دایی هر دو هم زمان دارن می رن اون ور آب. دو ماه نیستن. سرم خلوت می شه. باید برای خودم برنامه بزارم.
...

دوباره تصمیم دارم بگردم دنبال خونه.
...

موسیقی به کل تعطیل! با معلم جدیده سفره یا من. امروز قرار داریم که امیدوارم کنسل بشه. چون بیش از یک ماهه فک کنم که هیچ تمرینی نکرده ام.
از هفته دیگه با یکی از بچه ها قرار تمرین داریم.
...

دارم سعی می کنم کار امروز رو به فردا نیاندازم. خیلی از بابت این اهمال کاری هام متضرر شده ام تا حالا. چند تا ضرر پشت سر هم این مدت بهم خورده بابت همین که هی همه چی رو لفت می دم.
الانم یک سری از کارایی که باید امروز انجام بدم، از هموناییه که هی عقب انداختم و دارن به دقیقه نود می رسن.

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

ناتوانی

دم صبح خواب می دیدم زمان انتخابات است. دکتر مصدق یکی از کاندیداها بود. من برگه رای را توی دستم گرفته بودم و سوار آسانسور بزرگی شدم که بروم طبقه بالای ساختمانی و رای بدهم. آسانسور خراب شد.. من توی اتاقک دهشتناک آسانسور بودم و روی سطح شهر پرواز می کردم.. و بعد انگار تصادف کردم..
 وقتی به هوش آمدم به همان ساختمان رفتم که رای بدهم.. دیدم پنج سال گذشته.. دکتر مصدق را زندانی کرده بودند.. رییس الاغ دانشگاه مان دکتر فلانی، رییس جمهور شده بود و قرار بود بعد از او یک آدم بسیار الاغ تر بیاید.. یک چیزی شبیه رژیم کمونیستی داشتیم.. خواب دیدم دوستم که با هم گیتار می زنیم می گوید معلم جدیدمان همان پنج سال قبل رفت آمریکا و او دنباله درس گیتار را پیش یک آدم انچوچک- خودش همین را گفت- یاد گرفته و بعد از مدتی دیگر آن آدم هیچی بلد نبوده بهش یاد بدهد.. و گفت که اصلن مثل آقای میرشب نبود..
من به گریه افتاده بودم.. یاس و ناامیدی تمام وجودم را پر کرده بود.. ناتوانی از بابت این همه فاجعه ای که در ایام خواب بودنم رخ داده بود ...هق هق گریه می کردم و می گفتم هیچ چیز مثل سابق نخواهدشد.. هیچ کس میرشب نمی شود.. دیگر مصدق نداریم..

شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۱

این نیز لابد بگذرد

از صبح ساعت هشت یک کله کار کرده‌ام تا هشت شب.. با استرس و عصبیت و کلرودیازوپوکساید و فریاد و ...
سر صبح فهمیدیم وام بانک اصلی‌مان هم بلوکه شده. بعد از چهار پنج سال که به طور مرتب وام‌مان را گرفته‌ایم و تسویه کرده‌ایم، کادر جدید بانک گفتند که نمی‌شود.. بالاتر از سقف مجاز بانک وام دارید. باید برویم سرپرستی و منطقه. تقصیری هم ندارند. قانون لابد این است. ما که نمی‌‌‌فهمیم. بخشنامه بانک را نشانم دادند و دیدم ردیف سقف ما این نیست که می‌گویند، آنها گفتند نه همین است. 
طی این چهل و پنج روز این دومین دویست و پنجاه میلیونی‌ست که توی بانک بلوکه می‌شود. بدی کار اینجاست که وام قبلی را تسویه می‌کنیم و سیستم شبکه بانکی طوری شده که تا وقتی برای وام جدید همه اطلاعات را وارد نکنند، نمی فهمیم که قانون تغییر کرده.
نقدینگی‌مان به‌شدت کم شده. حقوق نداده‌ایم که هیچ، پرداخت‌های جاری هم همه معلق شده‌اند. بعد از چندین ماه دوندگی توانستیم گشایش اعتبار کنیم.. درست در زمانی که کاملن بی پولیم. وقتی کار وام‌ها درست شود دوباره باید همه داستان گشایش اعتبار را از سرنو شروع کنیم. 
چک‌های فروش اجناس‌مان هم نقد نمی‌شود.مشتریان‌مان تلفن می‌کنند و بعد از فشار فراوانی که به بخش فروش آورده‌ام، خواهش و تمنا می‌کنند که مهلت بدهیم.. مهلت مساوی‌ست با بی‌ارزش‌شدن پولی که نزدشان داریم. ولی چه می‌شود کرد؟ مشکلات بقیه را که می‌بینم، کلی مدیرعامل مهربان را دعا می‌کنم که درست در همین موقع یک کارخانه را فروخت و حالا پولش هست که جلوی زمین خوردن‌مان را بگیرد وگرنه معلوم نیست با خروج پانصد میلیون نقدینگی و نقد نشدن پانصد میلیون پول دست مشتریان چکار باید می‌کردیم..
چک مردم را برگشت می‌زنیم.. به پشم‌شان هم نیست. داد می زنیم.. تهدید می‌کنیم.. خواهش می‌کنیم..هیچ فایده‌ای ندارد.
امروز سرم تیک گرفته بود. نگران خودم بودم که نکند ام‌اس بگیرم.. فقط همین یکی این وسط کم است.
بقیه زندگی خبری ندارد برای نوشتن. نه خوشحالم بابت زندگی و نه غمگین. فقط دوست دارم خانه باشم. کلید را که توی قفل در می‌چرخانم انگار به محیط امن وارد شده‌ام. دوست ندارم صبح شود.. دوست ندارم جمعه تمام شود.. دوست ندارم بروم توی جنگل. خسته‌ام.

پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۱

اساتید پر مدعایی که ما باشیم

ملتی هستیم استاد بی خاصیتی و در عین حال ادعا.
 دنبال طرز تهیه سالاد آواکادو توی اینترنت می گشتم. تمام نتایج صفحه اول سرچ گوگل فارسی، عین هم بود. صدنفر از رو دست هم کپی کرده بودن. حالا کی از رو دست کی نوشته بود، معلوم نبود! خاک برسرمون که هیچ خلاقیتی در تولید محتوا نداریم. حالا این سرچ رو به انگلیسی انجام بدیم، دوتا دستور یه جور هم نیست.
نه که فک کنین فقط دستور آشپزی کپی می کنیم، می تونین دنبال یه مطلب پزشکی یا مهندسی به فارسی بگردین، ببینین چقدر شاهکاریم به والله.

چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۱

:)

- جالبه که انگار سیتیزن امریکام. دلم می خواست امروز شیرینی بدم.
- خبری نیست. بازم هیچی به هیچی.

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱

ماشین زمان

توی شرکت نشسته ام. منتظرم یک چیزی بیاورند امضا کنم و بعد بروم ورزش. دوباره ورزش می کنم. با یک ماه وقفه. تمام امسال همین قدر خر بوده ام.

چند روز است که یک فکری به شدت آزارم می دهد.  امروز یک خبر مثبت در جهت رفع همان آزار بهم رسید. قاعدتن باید خوشحال شوم. یا لااقل از آن همه بار منفی درونم کم شود.. اما در ازای نتیجه گرفتن از آن خبر مثبت باید بهای زیادی بدهم و از خیلی چیزهای مهم بگذرم.
 این بار می خواهم به خودم فرصت بدهم. همیشه به خاطر این چیزهای مهم، این فرصت را از خودم دریغ کرده ام واتفاقن این چند روزذهنم مشغول این فکر بود که آیا این چیزهای مهم واقعن مهم بود وارزشش را داشت یا نه؟ حالا فرصتی دست داده. فرصت بازگشت به گذشته و احتمالن پاسخی به این سوال و این آزار. امیدوارم بتوانم درست بالانس کنم و جلوی خودخواهی های ذاتی ام بیایستم.

جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۹۱

.

-معلم جدید امروز اومد. خیلی خوبه. البته اگه من تمرین کنم. دو ماه دیگه می‌ره امریکا. ولی می‌گه اگه مثل آدم باشم و تمرین کنم توی دو ماه راهم می‌اندازه.
-همین.

بی‌ یک آدم استثنایی

صبح جمعه. منتظرم معلم موسیقی جدید بیاد. یک‌سال قبل در چنین زمانی هرجمعه می‌رفتم خونه آقای میرشب. همین ساعت. زنگ می‌زدم.. وارد حیاط که می‌شدم، گربه‌هارو می‌دیدم که در انتظار سهمیه غذاشون دم پنجره‌اش نشسته‌بودن. در خونه رو باز می‌کرد. با لباس مرتب. بوی عودی که مخصوص خودش بود و بهم قول داده‌بود برام یه‌وقتی بخره.. فوبی می‌اومد. گربه ملوسی که می‌دونست ازش می‌ترسم و برای همین سربه‌سرم می‌زاشت. از آکوردهای باس بدش می اومد و من پیک رو می‌کشیدم روی سیم‌های بالای گیتار که دست از سرم برداره.  گیتار می‌زدیم.. حرف می‌زدیم و آقای میرشب برام گاتای داغ و تازه می‌آورد. گاتای خونه‌ش هم مخصوص خودش بود. تخته سنگای بیابونی بزرگ گوشه و کنار خونه، مجسمه‌های مسخره‌ای که بچه‌ها آورده‌بودن، دستگاه بخور خوشگلش.. همه چیز هویتی داشت به نام آقای میرشب. 
امروز هم جمعه است. بی‌آقای میرشب. بی‌رفیق.