چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۱

از ماست که برماست


یکی از چیزهایی که خیلی ناراحتم می کند عدم مسئولیت مردم است. بگذریم از افراد کوچه و خیابان که انگار در باغ وحش را باز کرده اند و یک تعداد گرسنه ددمنش را آزاد کرده اند...
به نظرمن عدم مسئولیت دربرابر جامعه حتما از خانواده شروع می شود. جایی که به ما یاد نداده اند باید مراعات محیط اطرافمان را بکنیم و به اندازه سایر افراد خانواده در همه چیز خانه سهم داریم، اعم از کسب درآمد و نظافت و خدمات و .. متاسفانه پدر و مادر خیلی از ما ، از ما یک مصرف کننده مدعی ساخته اند. این اسمش تربیت آدم نیست. بیشتر به تربیت زالو شبیه است.

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۱

روزهای روشن ... خداحافظ

از وقتی استارت این فکر را توی ذهنم زدم که دارم افسرده می‌شوم، افسردگی با سرعت دارد به همه ذهنم هجوم می‌آورد. بدخلق و گرفته‌ام. برخلاف ظاهری که انگار اینجا دارم، توی کار زیاد بداخلاق نیستم. جدی چرا ولی با همه می‌گویم و می‌خندم و سر‌به‌سر می‌گذارم. این روزها اما نه. از وقتی وام‌مان را بانک تسویه کرد و نداد و یک‌هو همه فکرهایم را بهم ریخت.. نه.. فکر نمی‌کنم.. البته بی‌پولی یکی از اتفاقاتی‌ست که می‌تواند مرا حسابی بدخلق کند.. چه درمورد خودم و چه در مورد شرکت. ویزا نگرفتن هم خیلی ناراحتم نکرد.. ولی باعث شد به این فکر بیافتم که به‌خاطر مجردبودنم توی مملکت حبس شده‌ام. بعد از این فکر گذشتم و خود مجرد‌بودن فکر اصلی‌ام شد.. مجردبودن و همه پیامدهایش. به گذشته فکر کردم. به آدمهایی که از دست دادم. به انتخاب‌های اشتباه. به آنچه گذشته و نمی‌توانم برشان گردانم. و حس استیصال تمام وجودم را گرفت.. 
دوستم می‌گوید وقتی بداخلاقی، همه بچه‌های شرکت تحت تاثیر قرار می‌گیرند.. ولی نمی‌توانم ظاهرم را حفظ کنم. دست خودم نیست. امشب حتی برای خودم توی ماشین گریه کردم. دلم برای آقای میرشب تنگ شد و از اینکه زندگی‌ام این‌قدر از آدمهای خوب خالی‌ست که رفتن یکی جای خالیی به‌این بزرگی درست می‌کند، بیشتر گریه کردم. با صدای پیتر و گوردون گریه کردم. با فکر اینکه معلم موسیقی جدیدم دیگر برایمان وقت ندارد چون درگیر کارهای رفتن و عروسی‌ ا‌ست.. از فکر این‌که معلم بعدی هم که می‌خواهم بگیرم، دارد می‌رود آمریکا.. هیچ فکر خوشایندی نیست که بهش فکر کنم و بتوانم بخندم. چطور می‌توانم ؟
امروز یک خبر خیلی‌خوب خانوادگی شنیدم. اگر وقت دیگری بود، عربی می‌رقصیدم لابد. اما هیچ حسی نداشتم. فقط سعی کردم بخندم و در شادی دیگران شرکت کنم. 
برای اولین‌بار فهمیدم چطور آدمهای چاق وقتی افسرده می‌شوند، هی می‌خورند. این یک ادعای مسخره بود تا امشب. اما الان فکر می‌کنم برای گذراندن این خاکستری پیرامونم باید هی بخورم. 
فردا با دکتر بیرشک تماس می‌گیرم.
دوباره دارم افسرده می شم. حس می کنم هر روز از چرخ گوشت رد می شم. شاید فشارها این قدر زیاد نباشن ولی حس من اینه.

شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۱

minimal piano selection

صبح شنبه را با موسیقی پیانو شروع کرده ام.. با امید به اینکه هفته خوبی باشد و گره کارها باز شود. موسیقی کلاسیک خود بهشت است.
باید روی بودجه شش ماه آینده شرکت کار کنم. کار نچسبی ست که حتمن باید با موسیقی خوبی همراهش کنم..
عصرمشاور مالی می آید و تا دیروقت شرکتیم.
امروز بانک هم باید بروم. باید با مدیر بانک چانه زنی کنم تا شاید لااقل نیمی از وامی را که بالا کشید، بهمان بدهد.
 بنده خدا. تقصر او نبود. تقصیرمدیرعامل شرکت همکار است که عین تمرین امضا، چک امضا کرده و حالا به خاطر برگشت آن همه چک جلوی تسهیلات ما را گرفته اند. رییس بانک ما با ظرافت و زرنگی دویست میلیون وام  را از ترسش نقد کرد و من خیلی ابلهانه بهش اعتماد کردم.
امروز باید یک جوری بروم مرکز مبادلات ارزی و سهمیه ارزمان را بگیرم. یورو سه هزار و سیصد تومان را که گرفتیم، به خاطرش به کارپرداز شرکت پاداش دادیم.. دم ان گرم که این قدر راحت ترتیب مان را می دهد از هر طرف و بعد ازش تشکر می کنیم.
الان که فکرش را می کنم دردسرهای امروز به حدی است که واجب است یک پیانوی رویال توی اتاقم بگذارند و برایم موسیقی زنده اجرا کنند.. شاید که فشارخونم تنظیم شود.
از فشار خون نوشتم. خیلی از مدیرانی که دور و برم می شناسم، این روزها بعد از تحمل استرس های این مدت همه شان به فکر چکاپ خودشان افتاده اند. قلب و فشارخون و قند.

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۹۱

تنبل نرو به سایه.. سایه خودش می‌یایه..

مادرم علنن می‌گوید خیلی زشت شده‌ای، از بس چاقی! بعد هم می‌گوید بهت برنخورد، هرکی می‌گوید چاقی بهت می‌آید، غلط کرده!
صبح به‌همین مناسبت و به‌مناسبت هوای بهشتی رفتم پیاده روی. یک ساعت. بعد از مدتها بدون ماشین توی کوچه‌ها قدم‌زدن، یک تجربه فوق‌العاده بود. دیدن مردم و خانه‌ها و کیف‌کردن با بوی درختان با‌ران‌خورده.. خلاصه حالی کردیم مبسوط..
بقیه روز به آشپزی گذشت.. یک قورمه سبزی خیلی خوب و چندتا غذا برای وسط هفته خودم و دایی. کتاب خواندم و سری هم به‌ دایی زدم. 
یک‌جوری باید به‌خودم غلبه کنم. حتمن یک راهی هست.. مثل سنگ به زمین تنبلی‌هایم چسبیده ام و تکان نمی‌خورم. یک لیست از کارهای واجبم باید بنویسم. مثل:
سرویس دوره‌ای ماشین
بیمه ماشین
چکاپ خودم
دکتر بروم
ماساژ پوست
خرید کفش
سینما
تئاتر
ورزش
موسیقی
گیتار بخرم
دوستانم را ببینم
دو تا مهمانی خیلی واجب بدهم
خیاطی..
اینها جزو واجباتند که نوشتم.. هنوز خیلی کارهای دیگر دارم.. ولی عقب انداختن اینها هر روز بدتر از دیروز است. 
....
همین الان مادرم زنگ زد.. گفت تو رو خدا اعتماد به‌نفست رو از دست ندی یه‌وقت به‌خاطر حرفام.. ولی کم بخور.. جون مامانت کم بخور!

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۱

قناعت ناگزیر

سر صبح پنجشنبه. الان آقایی که مسئول برنامه نمایشگاه هلند بود، اس ام اس زد که داریم از هلند فشار می یاریم که ویزاهاتون رو درست کنیم. می خواستم بگم خیلی زور نزن چون من همچین اینترستی هم ندارم برای رفتن. البته با خودم فک می کنم با این هزینه ها بعیده که حالا حالاها خودم بتونم شخصی سفر اروپا برم. ولی شرکت هم با من فرقی نداره. مسخره است توی این اوضاع رفتن. فقط چون مهمون دعوت کرده بودیم ناچار به ادامه بودیم و رومون نمی شد کنسلش کنیم. برنامه از دو ماه قبل تنظیم شده بود و ماشاالله توی این مملکت باید روز به روز برنامه ریزی کرد.
....
دیشب بعد از گذروندن چند روز سخت و استرس پشت استرس، ناخودآگاه طبق خاصیت درونی زنانه سر از میدون محسنی درآوردم. دلم می خواست یک خرید مفصل بکنم تا دلم واز شه. هیچی نخریدم. ولی حتی ویندوشاپینگ هم ضد افسردگیه.
....
باز مرددم بین خاطره نویسی روی اینترنت و روی کاغذ. روی کاغذ نوشتن از این بابت خوبه که همیشه دفترچه دم دسته برای نوشتن. ولی از طرفی همین دم دست بودنش هم خطرناکه. اونم برای کسی مثل من که فراموشکاره.
....
خیلی خیلی خیلی خسته ام. کاش این همه مشکل کاری نداشتیم و می تونستم یه سفر با آرامش برم.
..... 
بیمه ماشین هم چند روز دیگه تموم می شه. یه پول مفصل باید بابتش بدم.
....
تمام فکر و ذکرم داره می شه پول و سقوط بی مهابای اون..چقدر راحت به قیمت دلار سه هزار و پونصد تومن رضایت دادیم. چقدر خوشحالیم تازه اگه همین قیمت ثابت بمونه. می ترسم برای انتخابات هم یه جوری بشه دعا کنیم ان دوباره رای بیاره. از ما مردم، هیچی بعید نیست. مدام در حال انتخاب بین بد و بدتریم و رضایت به حداقل ها.

چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۱

وقتی خوشبختی می یاد عطسه و گوز قاطی می یاد.

ویزا ندادند.
ثبت سفارش نکردند.
وام موافقت نشد.

مرده نمی گوزه، وقتی می گوزه تابوت رو می شکنه..

روزهای خیلی سختی رو می گذرونیم. هر دری رو باز می کنیم، یه در دیگه بسته می شه. امروز شاید ثبت سفارشی که از اردیبهشت داریم دنبالش می دویم، درست بشه. یا شاید بازم ایراد بگیرن. مسائل بانکی مون به خاطر مشکلات یک شرکت همکار که مدیرعامل مهربان جزو هیات مدیره اش بوده و منم وکلیش بودم اونجا، به شدت بهم ریخته. دیروز از شدت استرس به گریه افتاده بودم. می ترسیدم عمق جریان رو که به مدیرعامل مهربان بگم، سکته کنه.. برای همین زیاد کش ندادم.. امروز باید دو تا بانک برم. اگر درست نشه واقعن نمی دونم چکار باید بکنم.

تمام مواد اولیه رو نقدتر از نقد داریم می خریم. یعنی باید مثلن بیست روز زودتر پول بدیم و بعد جنس رو بدن. گاهی به بعضی تولیدکننده ها، مثل گونی بافی، التماس می کنیم که فروش داشته باشه و به هر قیمتی حاضریم بخریم. چون خیلی ها اصلن فروش ندارن. خودمم فروش شرکت رو متوقف کرده ام. از یه طرف به خاطر نوسان قیمت ها و از یه طرف به خاطر بدهی های معوق بسیار زیاد مشتری هامون. ما نقد می خریم و مردم چک های چند ماهه ای که دستمون دادن رو پاس نمی کنن.

توی این هیرو ویر می خوام برم خارج. یه سفر نمایشگاهی اروپا. هلند و بلژیک و آلمان. برای اولین دفعه است که دارم دعا می کنم ویزا بهم ندن. امروز معلوم می شه. از طرفی به خاطر مشکلاتی که داریم و باید باشم تا حلشون کنیم و از طرفی قیمت یورو سر به فلک می زنه. چند روز قبل چهار هزار و هفتصد و سی تومن خریدم. عین الاغا.
از اون خنده دارتر این که می خوام با این قیمت یورو، گیتار بخرم از اروپا. فکر کنم مشنگ شده ام. این به معنای دل خوشم نیست. بیشتر مخارج من و مهمانی که داریم، با شرکته. منم می خوام به جای هرخریدی برای اولین بار در عمرم برای خودم خرید کنم! منتها زمانش یه کم ناجوره. :-)
خلاصه که گیج و ویجم. هیچ چیزی در زندگیم در این لحظه وجود نداره که امیدبخش باشه.. این پسره گوه هم توی شرکت که به ان رای داده روی مخم راه می ره. دیروز داشت درباب واجب بودن حجاب حرف می زد. امروز مشکی می پوشه و می گه شهادته و فرداش صورتی تنش می کنه و می گه عروسی امام فلانه و کیک پخش می کنه. نمی دونم چطوری بیرونش کنم. وضع فروشش هم افتضاحه.

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۱

جیک‌جیک مستان

امروز کمی بهتر بود. سه‌تا تحصیلدار بهم معرفی کرده بودن یه‌هو! دوتاشون آمدن مصاحبه. هر دو خوب بودن. یکی‌شون خیلی گنده‌ بود. بچه‌ها می‌گفتن این خوبه که نمی‌شه دزد بهش بزنه و همه رو حریفه! ولی دومی بهتر بود. تازگی عقلم می‌کشه که از شرکت قبلی افراد استعلام بگیرم. خیلی تعریفش رو کردن. حالا مونده که فردا خودش خبر بده که با شرایط ما می‌یاد یا نه.
در حین کار بودیم که دیدم وسط هال شلوغ شد. تحصیلدار خوبمون از بیرون اومده‌بود و داشت تعریف می‌کرد که چهار نفر سر کوچه ما که بانک کشاورزیه، یکی رو با چاقو زدن و پولش رو که از بانک گرفته‌بود دزدیدن و بردن. گفت خوب شد اتفاق پشت‌سرم افتاد وگرنه از حال می‌رفتم.. مردم جمع شده‌ان وکسی جرات نکرده بگیردشون. پرسیدم مگه بانک پاسبان نداره؟ گفت نه. تازگی‌ها سربازهای پاسبان بانکها فقط می‌یان صبح اول وقت کارت می‌زنن و می‌رن. دم مملکت گه‌مون گرم.
اون روز که پول شرکت ما رو زدن، دوربین دو تا بانک فیلم دزدا رو گرفته. هر دو بانک گفته‌ان که این سومین باره که همین آدمها دم همین بانکها با همین روش دزدی می‌کنن و اینا فیلم رو برای کلانتری می‌دن. دزدها قیافه شون مشخصه کاملن. آگاهی هم می‌شناسدشون. ولی چطور دارن هر روز دزدی می‌کنن، معلوم نیست. ما به بچه‌ها گفتیم بهشون بگن سی در صد چک مال اونا، اگر دزد رو بگیرن. حالا نمی‌دونم می‌صرفه براشون یا نه.
امروز نیم ساعت زودتر اومدم از شرکت. ساعت پنج. انگار اوج ساعت آزادسازی دیوونه‌ها از تیمارستان ساعت شش باشه! امروز تعدادشون خیلی کم بود. تونستم با چهار پنج‌بار سکته ناقص رانندگی کنم و بیام خونه.
هربار می‌رم سوپر حداقل یک چک پول پنجاهی می‌دم.. صبح هم توی داروخانه قیمت داروهام به علاوه دو تا شامپو و یک مام زیر بغل شد حدود نود تومن. تقریبن همه‌چی دو برابر به بالا شده‌بود..
مردم چطور زندگی می‌کنن یعنی؟ کسی که اجاره خونه داره لااقل ماهی سیصد تومن رو که می‌ده، خورد و خوراک یه خانواده سه نفری هم در حداقل شرایط باید ماهی چهارصد باشه. بعد ما به تحصیلداری که گرفتیم می‌خواهیم ماهی پونصد بدیم. حتی اگه لخت هم بچرخه، بازم کم می‌یاره. بچه مدرسه‌ای و .... واقعن مردم چطور زندگی می‌کنن؟ هنوز خوشحالن که دسته‌جمعی رفتن به ان رای دادن و پوز طرفدارای موسوی روبه‌خاک مالیدن؟ روز بعد از رای‌گیری رو یادتونه؟ با چه حس فاتحانه‌ای با پرچم‌های کوچک روی وانت‌ها و تاکسی‌ها و موتورها، توی خیابون‌هایی که خاک مرده پاشیده‌بودن از شدت بهت ما، رژه می‌رفتن و با نهایت شادی از ته دل می‌خندیدن. من که فکر نمی‌کنم تقلبی در انتخابات شده‌باشه. از هرکی جز دور و بری‌هام سوال می‌کردم، به ان رای داده‌بود. خوب حالا خوش می‌گذره؟

یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۱

اون قدر خسته و دلزده‌ام که حد نداره. امروز افتضاح بود. اول صبح با دختر مالی‌چی که آورده بودیم و بعد از یه‌هفته ردش کرده بودیم که بره، به اصرار مدیر‌عامل مهربان تلفنی حرف زدم. خواستم دلجویی کرده‌باشم. روزی که تصمیم گرفته‌بودیم استخدامش کنیم، اون قدر حرف زده‌بود که دلم نخ‌کش شده‌بود. امروزم عین رادیو بی‌بی‌سی حرف زد. به‌زحمت تلفن رو قطع کردم و موفق شدم که فقط بهش بگم که شماره حساب بده تا یه‌پولی رو مدیرعامل مهربان گفته بود علاوه بر حقوقش بریزم توی حسابش، بگیرم. گند. روزم رو با آدم مزخرفی شروع کرده‌بودم. 
بعدش یه بسته مهم داشتیم که گفته بودم اول صبح بره یه‌جایی تا اونا بفرستنش آزمایشگاهی در کرج. فرستاده بودن. ولی کسی پیگری نکرده‌بود که رسیده یا نه. بنابراین از هشت تا ده نرفته بود و به آزمایشگاه نرسید. بعدش دوستم اومد و گفت رضایت بده که تحصیلدار قدیم رو دوباره صداش کنیم بیاد. لااقل دزد نیست.
این الاغه که باعث شد دو میلیون‌تومن‌مون رو بدزدن، هنوز توی شرکته. خدایا از بلاهت خودم متعجبم که چرا وقتی توی فشار بودم، عین خر استخدامش کردم. من که این قدر ادعای آدم‌شناسی دارم. خاک‌برسرم. فعلن نگهش داشتیم چون هیچ آدمیزاد درست و حسابی برای تحصیلداری پیدا نکرده‌ایم. بلاخره رضایت دادم ولی گفتم که اون آدم پررویی بود که گفته بودیم بره. کار هم که نمی‌کرد.. دوستم گفت درستش می‌کنیم. اومد. طبق پیش‌بینی من گوزش رو برده بود سر دلش. گفت حقوقش رو باید اضافه کنیم. کارهاش باید حساب شده و مرتب باشه و پنج شنبه در میون هم استراحت کنه. بعدم اومد پیشم و سوال کرد:خانم مهندس منو با یه ماه حقوق بازخرید کردین؟ گفتم مگه تا به‌حال برای بقیه کار دیگه‌ای کردیم؟ گفت نه.. ولی من فکر می‌کردم با دو ماه بازخرید بشم. می‌خواستم بزنمش.
به‌دوستم گفتم اگه قرار باشه همه شرکتو خودم تمیز کنم و چکها رو نقد کنم، این پدرسوخته رو دیگه نمی‌خوام. 
بگذریم از همه چیزهای ریز و درشت روزمره‌ای که اتفاق افتاد. نهارم مزخرف بود. با خودم فک کردم لااقل یه‌غذایی برای خودم سفارش بدم که حالم بهتر بشه. یارو بعد از یک ساعت و ربع برام پیتزای اشتباه مزخرف سردی آورد. بعدش یه لیوان رو شکوندم...
روز گهی بود خلاصه. همه رقمه.
وقتی برمی‌گشتم خونه، ترافیک و آدمهای دیونه‌ای که هر روز می‌بینم توی رانندگی، رفتن روی مخم. از همه‌چیز این دیونه‌خونه بیزارم. دوست دارم توی خونه در رو قفل کنم و اصلن بیرون نرم. یه‌کاری داشته باشم که از توی خونه بشه انجامش داد. دیدن این همه خل و چل داره دیوونه‌م می‌کنه. اون‌قدر ناراحتم که می‌دونم باید برم پیش دکتر بی‌رشک ولی فکر ترافیک مسیر مطبش رو که می‌کنم، پشیمون می‌شم. 
توی خیابون گاهی که پیاده باید برم جایی، فکر می‌کنم همه می‌خوان کیف آدمو بزنن. یه زمانی می‌شد برم پیاده روی ولی الان واقعن می‌ترسم. 
خسته‌ام.. توی تیمارستانی زندگی می‌کنم که متاسفانه بیرون از اون جایی برای من نیست. هرجوری به ترک مملکت فکر می‌کنم، می‌بینم راهی نداره. باید بتمرگم توی همین فاضلاب.
از اون روزهاست امروز. گند به توان n.


شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۱

...

دم‌نوش میوه ای دکتر بین... پاییز عزیز.. تمرین نفرین آرتوش..

کاش اسم  این آهنگ یه‌چیز دیگه بود..


Wish you were here-2

-هفته قبل آن قدر کار کرده‌بودم که آخر هفته تقریبا لمس بودم. دوست‌داشتم پنجشنبه درخانه را قفل کنم و نه کسی بیاید و نه کسی برود. پنجشنبه آخر شب بود- به‌وقت من ساعت 9- که آقای همسایه طبقه بالایی زنگ زد که بیایید چای بنوشیم و کنسرت دیوید گیلمور تماشا کنیم. توی فیس‌بوک دیده‌بود که آهنگ wish you were here  را خیلی دوست دارم و سی‌دی‌اش را برایم آورده‌بود. بعد از بهانه زیاد- طبق روال من- رفتم بالا. دو سه ساعتی بودیم. چای نوشیدیم و از موسیقی و طبیعت‌گردی و اعتصاب بازار حرف زدیم و برگشتم طبقه پایین. یک کار خلاف عادت برای من بود. بدون برنامه ریزی قبلی، با آدمی که تقریبا برایم ناشناس است، نشست و برخاست کردم!
- شرکت.. مثل همه .. آب توی هاون می‌کوبیم. برای این کار دو نفر دیگر هم این هفته استخدام کردیم که دست‌تنها نمانیم.
-وی‌پی‌ان من یوتیوب را باز نمی‌کند. می‌بینم که همه صاحبان وی‌پی‌ان به موسیقی‌های یوتیوب لینک می‌دهند. مرا/او را چه می‌شود؟
-تحصیلدار جدید شرکت دو میلیون تومان پول بی‌زبان شرکت را دم در بانک دو دستی تقدیم دو کلاه‌بردارکرد. ادعا کرده‌اند طلا دارند و پول او را گرفته‌اند که چند دقیقه بعد با سود بالا بهش برگردانند. بگذریم از کل جریان. در انتظار فیلم دوربین مدار بسته بانکیم. تحصیلدار الاغ‌مان را خودم به شرکت معرفی کرده‌ام. مایه آبروریزی. یک بچه شش ساله دارد و شرکت قبلی‌اش ورشکست‌ شده‌بود. در به‌در دنبال کار می‌گشت. حالا بیمه بیکاری هم نمی‌تواند بگیرد. حتی یک نفر توی شرکت راضی به‌ماندنش نیست. خر.
-دوست دارم موسیقی تمرین کنم. زیاد.
-حس می‌کنم شماره چشمم باز ضعیف شده.
-حتی کرم‌های دویست‌هزارتومانی هم حریف چین‌های دور چشمم نمی شوند. لعنت بر هردویشان.
-یک اتفاق خوب بیافتد. حیف از این هوای پاییزی‌ست که همین جور دارم هدرش می‌دهم.
-چقدر دلم می‌خواهد همت سی سالگی‌ام دوباره در من حلول کند. در آن‌صورت پیاده روی‌های شبانه داشتم و تئاتر و کتاب‌فروشی.. دریغ از یک جو غیرت.