یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۱

من و این بغض بی‌قرار..

1- خسته‌ خسته خسته‌ام. چه کلمه ناجوری از لحاظ شکل املایی‌ست. خستگی من به این زشتی نیست.
2-کماکان درگیر مسائل وارداتیم.
3- کماکان درگیر حل مشکلاتمان با بانک‌هایمان هستیم.
4- دریچه امیدی برای حل هردو باز کرده‌ایم.
5- در این روزهای پاییزی آن قدر دلم برای آقای میرشب تنگ می‌شود که دلم می‌خواهد از زیر خاک بکشمش بیرون و بغلش کنم...
6- صبح اول وقتم با آقای میرشب شروع می‌شود که برایش فاتحه می‌خوانم.. غروبم هم با او می‌گذرد.. وقتی خسته از سرکار برمی‌گردم و توی ماشین موسیقی گوش می‌کنم و با هر موزیکی یک خاطره‌ای، یک کلامی، یک شوخی از او یادم می‌آید و از شدت دلتنگی برایش، تمام وجود سرشار از بغض می‌شود..
7- گل ‌یاس می‌گوید این‌قدر به آدمهای تکرارنشدنی رفته از زندگیت فکر نکن.. به این فکر کن که با بسته شدن هر دری یک در جدید باز می‌شود.. 
8- دلار مثل موشک بالا می‌رود. دو روز است به‌دنیال سیصد یورو توی بازار می‌گردیم و نیست. 
9- مدیرعامل مهربان می‌گوید دلار را می برند بالا و بعد می‌آورند پایین روی دو هزار و پانصد و ما خدا را شکر می‌کنیم و جشن می‌گیریم...
10- من می‌گویم دلار را می‌برند بالا و بعد مراسم آشتی‌کنان در آستانه انفجار راه می‌افتد.. ما جشن می‌گیریم+همه آنهایی که ممکن است از آشتی‌کنان عصبانی شوند. 
10- مدیرعامل مهربان می‌گوید: تو خیلی خوش‌بینی.
11- نصف بیشتر وقتمان توی شرکت به بررسی مسائل سیاسی می‌گذرد. تمام وقت‌مان به قیمت دلار و مراسم آشتی‌کنان وابسته‌ شده‌است.
12- باز هم توصیه می‌کنم خاطرات علم را بخوانید. آخر جلد سومم. یکی از بهترین کتاب‌هایی است که در عمرم خوانده‌ام. آن قدر که از این کتاب آموختم از هیچ کتاب دیگری چیزی یاد نگرفتم.
13- دلم زندگی را جور دیگری می‌خواهد.
15- آدامس اوربیت از 700 تومان رسیده به هزار و سیصد تومان. این قیمت دیشب است با دلار دو هزار و هفتصد و خورده‌ای.

16- هنوز هم خسته خسته خسته‌ام.. هنوز هم دلم زندگی را جور دیگری می‌خواهد.. هنوز هم دلم می‌خواهد آقای میرشب را از زیر خاک در بیاورم و یک عصر پاییزی دیگر بهم بگوید که باید به این مملکت گوزید و قهقهه خنده‌مان با صدای ساز توی خانه کوچک آبی‌رنگم بپیچد..
کاش بود.

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۱

تنهاشدگی

در این‌حال بودم که بیایم و بنویسم: از دست خودم درمانده‌ام!
داشتم خودم را می‌خوردم که دیدم آیدا به یک‌نوشته لینک داده. این البته لینک نوشته اصلی‌ست که من می‌گذارم.
شاید بخشی از وجودم فکر کند که با تایید این نوشته می‌خواهم تنبلی را توجیه کنم. ولی بخش بزرگی از من می‌گوید که نوشته راست می‌گوید.

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۱

پاییز عزیز دوست‌داشتنی

1-از خانم معلم موسیقی خواهش‌کرده بودم دو جلسه در هفته کلاس داشته‌باشیم که تا زمان رفتنش زیادتر تمرین کرده باشم. امروز که کلاس را کنسل کرد و گفت واقعن وقت ندارد، کلی دعایش کردم.
من بیشتر از او واقعن وقت ندارم. نمی‌دانم چرا مرض دارم به‌همه چیز بدوم تا برسم.
2-امروز اول مهر بود. از اولین اول مهر خودم خاطره‌ای ندارم اما اولین مهر گل‌یاس را خوب یادم هست. سوم دبستان بودم و او را سپردند دستم. اولین زنگ تفریح، توی یک سه‌گوشه حیاط پیدایش کردم که داشت مثل مروارید گریه می‌کرد. ازش پرسیدم چی شده؟ گفت از فردا نباید گوشواره گوشم باشد.. بغلش کردم و دلداریش دادم. هیچ‌وقت آن مظلومیت عجیب را فراموش نمی‌کنم.
3-خیلی به‌ندرت دوست دارم بچه داشته‌باشم. یکی از این وقتهای نادر، اول مهر است و موسم مدرسه بچه‌ها.. شاید از بس خودم خاطرات قشنگی از مدرسه‌رفتنم دارم. از خرید دفتر و قلم که بابا اگر بچه خوبی بودیم، چند هفته مانده به مدرسه، ما را همراه خودش می‌برد خیابان سعدی مشهد.. توی یک کتاب‌فروشی دو طبقه.. لای لوازم‌التحریرها از فرط خوشی می‌مردم.. و بعد صندوق کنار زیرزمین‌مان که پر می‌شد از مداد قرمز و سیاه و پاک‌کن معمولی و پاک‌کن برس‌دار آبی و تراش‌های جورواجور و دفترچه... باید ته هر مداد را تحویل بابا می‌دادیم تا مداد نو می‌داد.. گل‌یاس روزی یک ته مداد تحویل می‌داد چون وسواس داشت همیشه مدادش نوک‌تیز باشد.. خاطره عکس‌برگردان‌های فیلی بزرگ که زیر هر بیست از بابا جایزه می‌گرفتیم و برایمان خودش می‌چسباند.. یاد مامان که شب‌های قبل از اول مهر دفتر و کتاب‌مان را جلد می‌کرد.. و من تمام کتاب‌فارسی را قبل از شروع مدرسه می‌خواندم..
بچه‌های حالا از آن همه خوشی ساده ما چه می‌فهمند؟

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۱

تنهایی

چقدر حالم دیروز بد بود. رفتن خانم معلم مثل پتک خورده بود توی سرم.. یه قرص کلرودایزوپوکساید آرومم کرد وگرنه تلافیش رو سر بقیه ممکن بود دربیارم..
برادرم اینجاست. تقریبن دو هفته است..البته هی رفته ماموریت و هی برگشته. فردا هم می ره مشهد. دلم برای آرامش تنهایی خونه م تنگ شده.

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۱

زنده به گوران

این یکی معلم موسیقی هم داره. باز خدا پدرش رو بیامرزه که با خبر می ره نه مثل آقای میرشب که یه هویی هوس کرد بمیره. این یکی چند ماه دیگه داره می ره خارج. دیشب براش آرزوی موفقیت کردم و گفتم که حیفش بود برای اینجا. :( متاسفم. ولی این دقیقن حرفیه که به هرکی فکر می کنم قدرت رفتن داره، می گم.
دو بار دیگه دچار این احساست افتضاح درونی شده بودم. بار اولش آخرای دوره اول ریاست جمهوری ان بود. اون قدر مایوس و دلتنگ بودم که هر کاری مردم برای تبلیغات موسوی می کردن به نظرم بی معنی و بی خود می اومد. تا اینکه کم کم حالم بهتر شد و امیدوار شدم. بار دوم وقتی بود که بازم ان انتخاب شد. ازش بیزارم. از همه کسانی که بهش رای دان هم بیزارم. به این می گن دموکراسی. اون پسره توی شرکت که بهش رای داده رو به هر نحوی می خوام بیرون کنم، از جاش تکون نمی خوره. برام مثل اینه که سمبل ان ه. از خودش، از حرف زدنش، ریشاش، انگشترای فیروزه و نقره و کثافتش، دستای چاق گوشتی سیاهش، لباسهای دلتنگی که می پوشه و از همه بیشتر از خودش بیزارم. 
مجبور بودم درباره این همه حس بدی که توی دلم عین دمل شده ، یه جایی حرف بزنم. دیشب که معلم موسیقی گفت داره می ره حس کردم دارم زنده زنده دفن می شم.

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۱

:|

حس بد تنفر از مملکتی که انسانیت را از آدمهایش گرفته.

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۱

ما و نوساناتی همچون زلزله!

بلاخره گذشت. امروز خوب بودم. جشن پسته قزوین بود..بچه ها را فرستاده‌بودم قزوین. بنابراین دفتر خلوت بود. دو روز است دوباره موسیقی کلاسیک گوش می‌کنم و امروز موسیقی پیمان یزدانیان خیلی به بهترشدن حالم کمک کرد. 

کارمان زیاد نیست. چون پول نداریم. تمدید دو وام بزرگ بانکی‌مان به‌دلیل عوض شدن قوانین بانکی متوقف شده‌است.
از ده روز قبل باید در نرم‌افزار بانک‌ها شماره ثبت‌شرکتها وارد شود. شماره ثبت‌ما به‌دلیل تغییر آدرس هشت سال قبل عوض شده اما یکی از بانکهایمان به دلیل اینکه تا امروز این مسئله مهم نبوده و جایی در شبکه کامپیوتری بانک ثبت نمی‌شده، توجهی نکرده و تغییرش نداده..اصلاحش ده روز است که طول کشیده..
وام دوم را هم متوقف کرده‌اند چون یکی از شرکتهایی که با آن عضو هیات‌مدیره‌ مشترک داریم مشکل مالی و چک برگشتی دارد. به‌تازگی اگر کسی عضو هیات‌مدیره جایی باشد که وام معوق یا چک برگشتی دارد، و حتی چک و مدارک وام را خودش امضا نکرده‌باشد، بانک ذی‌نفع اسمش را به‌عنوان هیات مدیره وارد بلک‌لیست بانک مرکزی می‌کند و خلاص! خلاص که می‌گویم یعنی واقعا خلاص.. تسهیلات و گشایش اعتبار و حتی گاهی دریافت دسته چک برای شرکتهایی که فرد مورد نظر عضو هیات‌مدیره‌شان باشد، ناممکن می‌شود.. 
حالا وضع کسانی را تصور کنید که پیمانکار دولتند و صورتحساب‌هایشان پرداخت نشده و درنتیجه وام‌هایشان معوق شده و چک‌هایشان برگشت می‌خورد، از این طرف هم قفل می‌شوند و از سیستم بانکی مملکت حذفشان می‌کنند.
خلاصه به این دو دلیل ما فعلا هوا شده‌ایم. خیلی ناگهانی برنامه‌های مالی من که مثل ساعت پیش می‌رفت، منفجر شد و نه توانستیم واردات انجام بدهیم و نه تسهیلات‌مان را تمدید کنیم. هیات مدیره را عوض کردیم و دو عضو مسئله‌دار را خارج کردیم. ولی چه سود؟ تمام اعتبار بانکی که بهمان داده‌بودند مربوط به همان دو نفر بود و اعضای جدید فاقد اعتبارند. چون یا ملک داخل تهران ندارند و یا یک آپارتمان دارند، مثل من، و جزو مستثنیات دین محسوب می‌شود. بخشی از وام‌های ما به دلیل خوش‌حسابی‌مان با ضمانت مدیران بوده و حالا داریم سقف اعتباری از این بابت را از‌دست می‌دهیم.
امروز یک اتفاق دیگر هم افتاد. بعد از دو ماه دوندگی که به‌خاطر تغییر قوانین ثبت سفارش دچارش بودیم، بلاخره مدارک‌مان تکمیل شد و ایران‌کد و استاندارد و درد و کوفت را حاضر کردیم. بچه‌ها که برای ثبت سفارش رفته بودند، بهشان گفته شده‌بود حالا گیرم ثبت سفارش کردید، کدام بانک برایتان حواله پول را انجام خواهد داد؟ 
تا الان ما با بانک ملت کار می‌کردیم. معاون اعتباری شعبه ما به دلیل اتهاماتی که بهش زده‌بودند، خودش را ناگهان بازنشسته‌کرده. قسمت ارزی بانک رفته روی هوا. و بدتر از آن بانک کشاورزی هم به‌دلیل مشکلاتی که بالا نوشته‌بودم، برایمان گشایش اعتبار نمی‌کند. صادارت هم که فکر نکنم درکل برای هیچ کشوری بتواند ال سی‌ بازکند.. می‌ماند پارسیان. که معاون ارزی‌اش می‌گوید چون حساب شرکت‌تان جدید است و فعالیت نکرده‌اید، کاری برایتان نمی‌کنیم...
از فردا باید بروم دنبال این برنامه‌ها. حتی فکر‌کردن بهشان خسته‌ام می‌کند و دلم می‌خواهد زیر میز قایم شوم.. ولی قورباغه‌ای‌ست که اگر الان نخورمش، خیلی زود بدبخت خواهیم‌شد. جنسی که می‌خواهیم وارد کنیم، مهم‌ترین محصول ما است و اصلن مشابه داخلی ندارد.. تقریبن یک سوم فروش سال‌مان مربوط به این است و من فقط پیش‌بینی موجودی تا آخر سال 91 را کرده‌ام... قیمت ارز هم ...

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱

بنفش جیغ

روحیه‌ام کماکان مزخرف است. امروز که اصلن روز من نبود. شهرداری آمد و یکی از واحدهایمان را که سندش اداری نیست، دید. هزارتا کار امنیتی کرده‌ایم که مبادا وقتی می‌آیند متوجه بشوند و پلمب کنند. بچه‌ها همه کلید دارند وکسی نباید با شنیدن صدای زنگ در را باز کند. اما با اولین زنگ مامور شهرداری در را باز کرده بودند! مجبور شدیم سبیلش را چرب کنیم. من عین اژدها تنوره می‌کشیدم. عکس‌العمل دوستم -منشی اصلی شرکت- این‌جور وقتها عصبانی‌ترم می‌کند. خیلی خونسرد بهم گفت فلانی از شهرداری رفته‌اند پایین و حالا دارند می‌آیند بالا. و بعد گفت خوب بچه‌ها گناهی ندارند... من .. همان اژدها و نه‌کمتر..
نیم ساعت قبلش رفته بودم پایین و به‌مناسبت تولد دختر آزمایشگاه‌مان بهش کادو داده بودم. و حالا سرش داد می‌زدم که چرا بعد از هزار بار تاکید کردن من، باز در را باز کرده. این‌که اصلن عادت ندارند عذرخواهی کنند، دیوانه‌ام می‌کند. فقط یک‌جوری می‌خواهند توپ را بیاندازند توی زمین من. می‌دانستم که صد در صد حق با من است. توی سالن اصلی شرکت داد می‌زدم که اینها بی‌شعورند. این دادزدنم افتضاح بود. فحشی که از دهان من خارج می‌شود هزاربار بدتر از یک فحش معمولی‌ست. دوستم و آن یکی منشی توی سالن بودند. 
از صبح مثل فرفره دارم خودم را سرزنش می‌کنم. اگر کلمه بی‌شعور از دهانم خارج نمی‌شد، همه فریادهایی که زده‌بودم موجه و موقر بود و همه ماست‌شان را کیسه می‌کردند. ولی آتو دست‌شان دادم. خاک‌بر سر من. خاک بر سر دهانی که بی‌موقع باز شود.
یکی از بچه‌های فروش هم عصبانی‌ام کرد. همانی‌ست که به ان رای داده و خیلی مزخرف است. مجبورم اینجا هم فحش ندهم چون اگر خدای ناکرده یکی از شرکت اینجا را بخواند کاملن می‌فهمد کی‌به‌کیست. داشتم می‌گفتم.. این آقا عادت دارد بچه ها را بشوراند که دسته‌جمعی نامه بدهند و هروقت به‌یک چیزی غر گروهی بزنند. این‌بار دیرشدن حقوق را بهانه کرده‌بودند و نوشته بودند به‌دلیل عدم پرداخت به‌موقع حقوق،کل گروه فروش تقاضای مساعده دارند. از بخت بدشان نامه را هم‌زمان با خبر شهرداری خواندم. فقط شانس من و آنها این بود که هزاربار به‌خودم گفتم مراقب عصبانیتت باش و تا ظهر برای صدازدن و توبیخ آن پسر صبرکن. با نهایت خشم زیر نامه نوشتم: عدم پرداخت به‌موقع حقوق شما به دلیل نقد نشدن به‌موقع چک مشتریان شماست و تا عدم وصول آنها پرداخت حقوق و مساعده مقدور نیست. 
روز بدم همین‌طور ادامه داشته تا الان. اتفاقات دیگر هم افتاد. ولی تقصیر از روز نبود.. مود من افتضاح است و هرکاری می‌کنم نمی‌توانم از دنده چپ به دنده راست بروم.

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۱

:(

یک روز خیلی کسل کننده و ناراحت را دارم می گذرانم. البته الان که هنوز اول صبح است ولی از دیروز عصر همین طور کسل بوده ام تا الان. 
هزارتا دلیل برای کسالت وافرم دارم. دوست دارم مدتی طولانی بخوابم.

شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۱

خودم را می جورم

شرکتیم. اوضاع بهتر از چهارشنبه است. لااقل حال و هوای اول هفته کمی از رخوت تعطیلات کاسته است.
دو روز تعطیل را خوب گذراندم. پنج شنبه هم مهمانی خوش گذشت و هم عصر تئاتر رفتم. تئاتر اصلن خوب نبود. بلیط بیست هزارتومانی برای یک ساعت نمایش، نوید می داد که باید منتظر تئاتر خوبی باشیم. که این طور نبود. بازی ها و دکور صحنه عالی  اما موضوع نمایش بسیار پیش پا افتاده و بی خود بود. من از مائده طهماسبی تا به حال کاری جز بازیگری ندیده بودم و این اصلن برایم کار جالبی نبود. اما شب را خوب گذراندم.
جمعه نهار، فشم، مهمان یک دوست بودم. همسر دوستم ازدواج دومش است. یک بچه از ازدواج قبلی دارد و من خیلی بی خود برای اینکه فقط حرفی زده باشم سر نهار گفتم که وقتی آدم بچه دارد باید وقف بچه باشد و مسئولیت او را قبول کند و تعریف زندگی شخصی عوض می شود. از چشمان گشاد شده همسر دوستم که داشت شیشلیک گاز می زد و حیران نگاهم می کرد، یک هو یادم افتاد که دارم گند می زنم...
تازگی دو تا موضوع درباره خودم کشف کرده ام. یکی اینکه خیلی از معایب خودم با دیگران حرف می زنم. مثلن درباره چاق شدنم یا کم شدن دید چشمم. درضمن انگار موضوع را خیلی هم بزرگ می بینم. واقعیت این نیست. شماره چشمم 1.75 است و سایز لباسم  38! هیچ کدام مشکل حادی ندارند. ولی اینکه من چه حسنی در این ذکر مصیبت از خودم می بینم که عادتم شده، نمی دانم. دیروز خیلی هم بهش فکر کردم ولی واقعن نفهمیدم چرا؟
یک موضوع دیگر این است که حرف بی خود زیاد می زنم. یعنی تز بی جا می دهم. حرف شکمی و کلی گویی فقط برای خالی نبودن عریضه! مثل همین دیروز. این اظهار نظرهای کلی همیشه کسی را درجمع می رنجاند و اصولن هم کار احمقانه ای ست که آدم درهم نظر بدهد. مثل حرف زدن کلی درباره جنسیت یا قومیت های مختلف یا طبقه فلان جامعه.. یک جورحرف زدن عوامانه است که باید درموردش خودم را خیلی کنترل کنم.