پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۱

ریخوها

تعطیلی پنج‌شنبه‌ها یکی از بهترین انواع تعطیلی‌ست. امروز را اجبارا تعطیل کرده‌ایم و خیلی عالی‌ست.
 بچه‌های شرکت یک‌بار همگی دست‌جمعی کودتا کردند و گفتند پنج‌شنبه‌ها را تعطیل کنیم. من مخالفت کردم. بچه ها پشت‌سرم می‌گویند خانم فلانی چون خودش مجرد است و زندگی با مسئولیتی ندارد، نمی‌فهمد چقدر این تعطیلی مهم است. البته که می‌فهمم.. اما واقعیت این است که ما کارخانه داریم و درحالیکه گاهی روزهای تعطیل کارگرها را می‌کشانیم سرکار، نمی‌توانم دفتر را تعطیل کنم. 

صبح زیادتر از کافی خوابیدم. ساعت نه وقت آرایشگاه داشتم. خوب است که شهر زنده باشد و توی خیابان باشی. جمعه‌ها به این خوبی نیست. 
حالا خانه‌ام. موهایم را رنگ کرده‌ام و منتظرم زمانش تمام شود و دوش بگیرم و میزانپلی کنم و نهار بروم مهمانی. شب هم تئاتر کلمه-سکوت-کلمه را خواهم‌دید. 

مهمانی امروز ظهر، منزل خاله است. بعد از ماهها منزل فامیل مهمانی می‌روم. یک خاله و یک دایی توی تهران زندگی می‌کنند. یک دایی هم نصفه تهران و نصفه آمریکاست. این آخری را بیش از همه می‌بینم. بقیه دوتادوتا یا سه‌تا سه تا با هم قهریم. متاسفانه. اختلافات مسخره‌ای که از وقتی بچه‌های کوچک‌تر خانواده‌ها بزرگ شدند و داخل آدم شدند، بین‌مان پیش آمد. می‌شد که هر آخر هفته‌ای دختر دایی‌ها و دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها دور هم باشیم و خیلی خوش بگذرانیم. مثل وقتی که هنوز کسی ازدواج نکرده‌بود و آدم بودیم.. حالا هر چندسال یک بار با اکراه هم را می‌بینیم.. 
این غیرآدمیت توی خود من و خواهرهایم هم هست. یک ویروس مسری‌ست اصولن... به‌قول مامانم وقتی یک گاو اسهالی توی فامیل بیافتد، همه را اسهالی می‌کند. البته مشهدی‌ها به اسهالی‌ می‌گویند ریخو.

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۱

سران خیلی متعهد

توی شرکت نشسته ایم و ساعتها و دقیقه ها را می شماریم تا وقت بگذرد! من تقریبن بیکارم. گرچه اول صبح لیست هرکار عقب افتاده ای را که به نظرم رسید نوشتم، ولی در این لحظه همه لیست تیک خورده و دو ساعتی ست که توی اینترنت ولگردی می کنم. 
سه تا تحصیلدارمان گم شده اند. احتمالن هرسه تا با هم درحال تمیزکردن ماشین من هستند. دیروز هم سه چهار ساعتی را به تمیز کردن ماشین مدیرعامل مهربان گذراندند. بالا نمی آیند که دم چشم ما نباشند تا مبادا کار عقب افتاده ای یادمان بیاید و بهشان بگوییم. من هم بهشان سر نزدم. فکر کردم یک روز هم اینها بیکار باشند و ولگردی کنند به جایی برنمی خورد.
منشی ها کمابیش کار دارند. بچه های فروش را فرستاده ام ماموریت. مدیرعامل مهربان رفته بازدید معادن. مدیرمالی طبق معمول دارد روی دکمه های ماشین حساب می کوبد بدون آنکه به هیچ کدام نگاه کند. حسابدار مرخصی ست.مسئول آزمایشگاه کار دارد و کلی نمونه از معدن برایش رسیده.
دوست دارم بروم خانه. ولی کار خوبی نیست. لااقل باید تا پایان ساعت کار گروه اول که چهار و نیم است توی شرکت بمانم. وگرنه داستان کدخدای ده می شود که مرغابی ست.
...
مربای ذغال اخته را پختم. سرانجام! وقتی از روی گاز برش داشتم خیلی به غلظت بقیه مرباها نبود. توی شیشه ریختم تا داغ داغ کنسرو شود. امروز طبح دیدم هرچه شیشه را تکان می دهم، مرباها ازجایشان جم نمی خورند! در یکی را باز کردم. دیدم به به ! تبدیل به ژله بسیار خوشمزه ای شده!
راستی من اینترنت باز، چرا یادم رفت دستورش را از روی اینترنت نگاه کنم؟

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

زندگی و مرباهایش

مشتاقانه فکر می‌کردیم بلاخره یک اتفاقی بیافتد و ما هم مجبور شویم شرکت را در این مدت تعطیل کنیم. اتفاقی که نیافتاد هیچ، خیابانها هم خلوت و خوب و عالی‌اند و با آرامش می‌آییم شرکت و برمی‌گردیم. اصلی‌ترین بانکی هم که با آن کار می‌کنیم اتفاقن بانک کشیک است. 
خبر خاصی در خیابانها نیست. شاید هم توی مسیر من نیست. من از ظفر و میرداماد و مدرس و آرژانتین می‌گذرم و به‌جز دو تا ایست بازرسی، چیز دیگری ندیده‌ام. 
خودمان با خودمان انگار رودروایسی داشتیم. خیلی دلم می‌خواست شرکت را تعطیل کنم ولی بدعتی می‌شد برای آینده. بنابراین با زجرکشی خودم را هر روز می‌آورم شرکت و می‌برم. فقط پنج‌شنبه را تعطیل کرده‌ایم.
....
کماکان خاطرات علم را می‌خوانم و فکر کنم حالاحالاها ادامه داشته باشد. شش جلد است و من تازه جلد دومم. سرعت کتاب‌خوانی‌ام مثل گذشته نیست. شاید چون با دقت‌تر می‌خوانم. خاطراتش چون روزانه نوشته‌شده گاهی تکراری‌ست. ولی به‌نظرم همین تکراری بودن هم خوب است. همه اتفاقات مهم سیاسی و تاریخی آن زمان برای آدم کاملن جا می‌افتد. مثل قضیه بحرین و جزایر تنب و ابوموسی. به نظرم اگر علم زمان انقلاب زنده بود و کماکان وزیر دربار یا به جای هویدا نخست وزیر می‌بود، انقلاب رخ نمی‌داد. برخلاف شاه و هویدا عقیده دارد که مملکت‌داری با تساهل و تسامح و دل‌نازکی نمی‌شود و اقتدار می‌خواهد.
 ....
درحال پختن مربای ذغال‌اخته‌ام. درحالی‌که هیچ ایده‌ای برای پختنش ندارم. اول لابلای شکر خواباندمشان تا آب بیاندازند، چون مامان اصرار داشت باید شبیه مربای آلبالو و توت‌فرنگی باشد. هرچه گفتم هیچ سوراخی برای خروج آب ندارد، او می‌گفت بلاخره از یک‌جایی که به‌درخت وصل بوده! خلاصه آب نیانداخت و با هزار زحمت شکرها را جدا کردم و تعداد کمی را با یک کم آب و شکر گذاشتم بپزد. دیدم فایده ندارد. خیلی سخت جان است. بقیه را شستم تا بی‌شکر شوند و این‌بار با آب گذاشتم پخته شود و بعد شکر را اضافه کرده‌ام. فعلن حال کمپوت دارد تا مربا. ولی سرانجام چیز خوشمزه‌ای خواهدشد. توی شیشه‌های کوچک کنسروشان می‌کنم تا کپک نزند.
....
از دیشب دارم سعی می‌کنم رژیم بگیرم! جالب است که وقتی روی خوردنم دقیق می‌شوم متوجه می‌شوم که زیاد خوردنم به‌دلیل میل زیاد به‌جنباندن دهان است و ربطی به گرسنگی ندارد. در نود درصد موارد سیرم! برای همین است که وقتی مشهدم، کم می‌خورم. میلم را با حرف زدن سرکوب می‌شود!

شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۹۱

وعده‌های سر خرمن زندگی

برنامه آمد و شد روزهای اجلاس برایمان داستان شده. سعی کرده‌ام بچه‌های فروش را بفرستم ماموریت. اما بخش اداری و مالی باز است. شایعه شده که خیابان وزرا و بخارست بسته است و ماشین حق ورود ندارد اما توی هیچ خبری اشاره‌ای به این نشده. اصلن معلوم نیست کجا باز و کجا بسته‌است. فقط بسته بودن ولیعصر و همت انگار قطعی‌ست. به‌قول یکی آدم نگران است صبح بیاید سرکار و عصر نتواند برگردد! شاید بهتر باشد ما هم تعطیل کنیم. ولی همین‌جوری هم مشتریان شهرستانی‌مان که بیش از صدمیلیون‌تومان باید توی این هفته‌ها به حساب‌مان می‌ریخته‌اند و به بهانه تمام‌نشدن فصل برداشت نریخته‌اند، کلی خوشحالند که بانک‌های تهران تعطیل است و همگی حواله‌مان داده‌اند درست به همین روزهای تعطیل! معلوم نیست ما اقساط وام‌ها و چک‌های مشتریان را به کجا باید حواله کنیم؟
...
درباره پست قبل:
حق با نسرین است. من بی‌خودی سخت می‌گیرم. البته از این بابت که حرف از دهان خواهرم دوستم گفته شده بود، ناراحت بودم. چون به‌نظرم آدم متفاوتی با خواهرش می‌آمد. به‌هرحال مهم نیست. دیشب زندگی‌ام را مرور می‌کردم. به‌بهانه همین چند کلمه ای که شنیده بودم. کل سیستمش راضی‌ام می‌کند..  روش زندگی‌کردنم و فعالیت‌های روزمره‌ام. درعین‌حال کمی و کاستی هم دارم. مهم‌ترین‌شان تمایل شدیدم به عدم معاشرت است که روز‌به‌روز به‌طور ناخودآگاه درحال رشد است. دیشب به‌همین خاطر با یک دوست قدیمی دیگر حرف زدم و بهش گفتم آخر هفته می روم دیدنش. کاری که چند سال است توی نوبت قرارداده‌ام! 
سفر هم خواهم رفت. حتمن توی پاییز برنامه‌اش را عملی می‌کنم.. امیدوارم با تور که می روم بتوانم دوست جدید پیدا کنم.

جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۱

زخم کلام

داشتم روز جمعه‌ام را سپری می‌کردم. بعد از مدتها این جمعه‌ای بود که قصد داشتم کیف کنم. صبح را به تمیز‌کردن خانه گذراندم. نهار آماده ای را که داشتم خوردم و خوابیدم. عصر دکتر ژیواگو تماشا کردم. تارت میوه برای خودم پختم و یک نان ایتالیایی درست کردم که مدتها قبل دستورش را از روی اینترنت برداشته بودم. زندگی داشت خوش می‌گذشت که با دوست قدیمی حرف زدم.
 دوستی ما از دوران دبیرستان است. بارها قهر و آشتی کرده‌ایم و با گذشت دوطرف هنوز باقیمانده است. 
ما هیچ نقطه مشترکی نداریم. به‌معنای واقعی کلمه دو خط متنافریم. از انتخاب دوست پسر و نگرشمان درباره ازدواج و دین بگیر تا مسافرت‌رفتن که من هتل پنج ستاره دوست دارم و او یک هتل معمولی را ترجیح می‌دهد. از رستوران رفتن‌مان که من دوست دارم یک رستوران خوب که منوی غذا داشته باشد، بروم تا او که دوست دارد همه بوفه‌های تهران را امتحان کند. از این که من همه تعطیلاتم را می روم مشهد و او که سالی یک‌بار هم به‌زور مشهد را تحمل می‌کند. از این‌که من فکر می‌کنم روزنامه خواندن وقت را هدر می‌دهد تا او که اگر هر روز چند روزنامه نخواند، نمی‌خوابد. از روش زندگی‌مان که او یک فداکار کامل برای دوست و خانواده است و من نمی‌توانم بیش از توانم مایه بگذارم و حتی مقداری هم کمتر از آن خرج می‌کنم. خلاصه دو آدم متفاوتیم که تنها عامل پیوند دوستی‌مان، گذشت هردو طرف در این دوستی بوده و این که من بیشتر سعی کرده‌ام کنایه‌ها را ناشنیده بگذارم و او هم احتمالن همین‌طور.
امروز که صحبت می‌کردیم حرف سینما رفتن و فیلم دیدن‌مان شد. من فیلم هنری مخاطب خاص دوست دارم و از نظرم او فیلم درجه ج می‌بیند. او عقیده‌دارد فیلم هنری کسل‌کننده است و من عقیده‌دارم دیدن هرفیلمی ذائقه آدم را خراب می‌کند و امکان ندارد فیلم بد را تحمل کنم. دو آدمیم هرکدام یک سمت محور مختصات. هردو در انتخاب‌هایمان تندرو و اصول گراییم. منتها یکی مال این دنیا و یکی مال آن دنیا.
امروز به‌دوستم گفتم واقعن ما می‌توانستیم دو مکمل باشیم. هیچ چیز مشترکی نداریم. گفت: خواهرم چند روز قبل ازم سوال کرده که تو و فلانی(من) هیچ ربطی به هم ندارید..چطور شده که سی‌سال است رفیقید؟ بهش گفتم هم را تحمل می‌کنیم...چون قرار نبوده ازدواج کنیم! تا اینجا را به خنده گوش می‌کردم.. بعد یک جمله تکمیلی گفت.. که خواهرش عقیده‌دارد اصولن فروغ به هیچ آدمی که او دور و برش می‌شناسد، ربطی ندارد..
گوشی را گذاشتم. یک حس بدی از جمله‌اش توی دلم سنگینی می‌کند. جمله‌اش بار منفی داشت. من طبق معمول گوش کردم و سکوت کردم. ولی همه عیش روز جمعه‌ام را منغص کرد..
این هم یکی از ویژگی‌های این دوستی‌ست. او با کلامی عین چاقو خیلی آسان قلب آدم را جراحی می‌کند .. من دلش را ندارم که حتی نسبت به‌خودم تا این حد بی‌رحمانه فکر کنم..

سه‌شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۱

روزهایی که گذشت

بی نهایت خوابم می آید. دیشب باز دچار حماقت شدم و با ایران ایر از مشهد برگشتم. پرواز ساعت 11 و نیم شبمان، ساعت یک و ربع برگزار شد و وقتی ساعت دو و نیم رسیدیم تهران، یک ساعت هم منتظر بار شدیم. عجب هواپیمایی آشغالی شده. فقط باید با ماهان و یا دربدترین حالت با آسمان بلیط گرفت.
...
پنج روز مشهد بودم. سفر مفیدی بود. برادرم رفت مسافرت و گل یاس هم نبود. بنابراین با مامان و بابا تنها بودیم. کمک شان کردم. بابا با شدت به سمت پیری می روند. و من عادت ندارم. او را همیشه مرد سرحالی دیده ام که ورزشش قطع نمی شود و خرید خانه و آشپزی را خودش باید انجام بدهد.. اما این سفر خسته بود..مامان هم دست کمی ندارند..
این پنج روز بی اینترنت بودم. آشپزی و باغبانی و رفت و روب و مهمان داری و سریال، جایگزین گیتار و اینترنت و کتاب و اخبار شد.

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۱

صندلی خالی و یک روح بزرگ

دیشب مهمانی تولد آقای میرشب بود. آقای پسرهمسایه اش ما را دعوت کرده بود.. حیاط خانه را با  شمع و فانوس های کوچک روشن کرده بود..بچه ها درخانه آقای میرشب یک سبد گل گذاشتند. 
هر کسی برایش  برایش چیزی نواخت. من هم سرانجام موفق شدم به خجالتم غلبه کنم و بزنم و بخوانم. اول کار انگشتانم از شدت استرس روی سیم ها می لرزید ولی همراهی دو تا از شاگردهای قدیمی که برایم ملودی می زدند و هم خوانی شان باعث شد اعتماد به نفس بگیرم و صدایم باز شود. آقای میرشب همیشه به همه مان یاد داده بود که وقتی کسی برای اولین بار در جمع می زند بقیه موظفند کمکش کنند.. چه با ملودی و چه با تشویق و هم خوانی. هیچ کسی حق ایراد گیری نداشت. می دانست که پوستش توسط او کنده می شود و گناهش نابخشودنی ست. البته نوازنده هم وظیفه داشت که به احترام جمع خیلی تمرین کرده باشد ودوبار آکورد اشتباه گرفتن هم گناه نابخشودنی او بود.
خلاصه که موفق شدم. خیلی هم خودم راضی ام. خانم معلم جدید هم راضی بود.
فکر نکنم دیگر در زندگی ام کسی را ببینم که در دوران مرگش به قدر زنده بودنش، زنده باشد.

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱

کاش بودی و می‌دیدی..

فردا به مناسبت تولد آقای میرشب جمع می‌شویم سرخاکش. سه‌شنبه هم قرار است گیتار بزنیم. من برای اولین بار با اصرار خانم معلم و تهدیدهایش باید گیتار بزنم. آهنگ‌هایم را هم انتخاب کرده‌ایم. می‌خواهم از رفیق آقای میرشب خواهش کنم که مهمانی سه‌شنبه را به بهانه ماه رمضان، عقب بیاندازند. فکر نکنم قبول کنند چون سه‌شنبه روز تولد است. 
هر روز صبح که برای آقای میرشب فاتحه می‌خوانم توی دلم دو چیز را بهش می‌گویم.. این‌که کمکم کند و توی مهمانی حضور داشته باشد تا اعتمادبه‌نفس بگیرم.. و دوم اینکه کاش زنده بود و این آرزویش را که یک روز بلاخره من هم در کنار بقیه گیتار بزنم، در زمان زنده بودنش برآورده می‌کردم..

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۱

؟

یک‌چیزی توی رفتار من با دیگران هست که سرانجام باعث پاره شدن رابطه از سوی من می‌شود.. این‌که به آنها این حس را می‌دهم که با خری طرف هستند که خر بسیار خوب و راهوری‌ست.. آن قدر در این راه سواری می‌دهم تا سرانجام خسته می‌شوم و پرتشان می‌کنم از زندگی بیرون. 
همین طور پیش بروم یک زندگی خواهم‌داشت بی‌هیچ کس.
در ضمن واقعن خرم.. چون به راستی نمی‌دانم چطور این حس را منتقل نکنم.

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۱

زن شش میلیون دلاری

خیلی خیلی بی حوصله ام. ترجیح می دادم الان هرجای دیگری باشم به جز شرکت. 
این چند وقت کار زیاد همراه با استرس مالی داشته ام. ساعت کاری زیاد و بدخوابیدن های شب باعث شده انرژی ام کاملن تخلیه شود..
....
دیشب بعد از کار رفتم دنبال خرید هدیه تولد برای خواهر و خواهرزاده ام که آمریکا هستند. توی ترافیک و بند و بساز بلاخره خرید کردم.
امروز تلفن کردم اداره پست که ببینم هزینه پست آمریکا چقدر شده که پول کافی همراهم ببرم. گفتند در کل جز سند و یک عدد سی دی چیز دیگری برای آمریکا نمی شود پست کرد. خستگی روی دلم ماند. خیلی دلم می خواست بچه ها را سورپرایز کنم.
...
شرکت هم اوضاع بد نیست ولی تعریفی هم ندارد. آینده بسیار مبهم است. توی این سه هفته اخیر هزارجور قانون عوض شده. واردات را که تقریبن کنسل کردیم چون تصمیم گیری اصلن مقدور نیست. سعی می کنم مواد را ازداخل بخرم که تکلیفمان با طرف مقابل روشن باشد. قیمت ارز مرجع که دوباره بالا برود، همه قیمتشان را افزایش خواهند داد. تا کی می توانم هی مواد را پیش خرید کنم؟ پول کلانی تا الان داده ایم و اگر همین طور هی بخواهیم بترسیم و مواد را جلوتر بخریم، وضع نقدینگی مان خطرناک می شود. همین الان هم تعریفی ندارد و برنامه بودجه را لااقل روزی یک بار به روز می کنم که مبادا منفی شویم. 
دلم می خواهد سفر بروم. همراه ندارم. به جهنم. خودم می روم اما قیمت ارز تقریبن هر سفری را بدون توجیه می کند. گرچه خودم کاملن موافق حذف ارز مسافرتی توی این واویلا هستم. 
از یک طرف دیگر باید گیتارم را عوض کنم. بلاخره معلمم اجازه داده. گیتاری که قبل از عید یک میلیون تومان بوده، الان چند باید شده باشد؟ می ترسم حتی بهش فکر کنم. 
حالا که دارم می نویسم ، می بینم همه زندگی ام وابسته به دلار شده!
واقعیت این که بهترین کار در این بحران این است که یک سفر ارزان بروم و خرید نکنم. هرچه می خوام از تهران بخرم. خرید گیتاررا هم فعلن لغو کنم ... با همین اسباب بازی که دارم، می شود تمرین کرد.. مواد اولیه شرکت را هم از تولیدکننده داخلی بگیرم.. کمتر هم کار بکنم و بیشتر بروم ورزش.. کادوهای خواهرم را هم نگه دارم تا وقتی بیایند ایران...خسته ام..