یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۱

حق مسلم ما!

آن‌قدر خورده‌ام که نفس‌کشیدن برایم سخت شده. کی بشود که کلاس زبان شروع شود و من فرصت خوردن را ازدست بدهم!
....
توی این روزهای ننوشتن زندگی روال معمول خودش را داشت. رفتم مشهد. سه روز به‌خاطر مادر و پدر. گل‌یاس یک‌ماه رفته سفر و دلشان تنگش بود. رفتم برای کم‌کردن جای خالی او. با مامان سریال تماشا کردم و خرید رفتم و باغچه‌ها و گلدان‌ها را برایشان درست کردم... خلاصه بهشان حال دادم.  آن قدر روزهای پری بود که انگار ده روز سفر بوده‌ام..
...
اوضاع کار خوب نیست. اصلن. قوانین واردات روز به روز عوض می‌شود. شرایط قابل درک است. شاید به‌دلخواه ما پیش نیامده اما هنوز ذره‌ای غیرت ملی داریم که درک کنیم..
یک چیز را بگویم. یک حس که شاید خیلی هم مشترک نباشد و اگر توی وبلاگ قبلی می‌نوشتمش، بهانه خوبی برای فحش خوردن بود.. خوب اینجا خواننده زیادی ندارد و می‌شود حرف زد.
حسم این است که با وجود ناخرسندی از روسای مملکت و این‌که چند سال است فکر می‌کنم دیگر اینجا آب و خاک ما نیست، ولی باز دوست دارم (دلم می‌خواهد) در برابر قلدری دنیا در مورد مسئله هسته‌ای ما برنده باشیم. دلم می‌خواهد بتوانیم شرایط را تحمل کنیم و از این جنگ پیروز بیرون بیاییم.
....
کتاب هم می خوانم. خاطرات علم. نظراتش درباره شاه کاملن برعکس کتاب همه مردان شاه است. خیلی مثبت حرف می زند. البته هنوز جلد اول را شروع کرده‌ام. 
با مدیرعامل مهربان که درموردش حرف می زدم گفت درست است. چون شاه طی دوره‌های تاریخی مختلف روحیه و روش کاملن متفاوتی داشته. دورانی را که طی کودتای زمان مصدق سپری کرده، هیچ شباهتی با دوران انقلاب سفید ندارد..
حالا می‌خوانم و برایتان در موردش می‌نویسم.

جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۹۱

گذر عمر

قاعدتن کماکان نباید بنویسم چون حرف خاصی ندارم و هرچه بگویم چرت و پرت است. اما خوب دلم برای نوشتن تنگ می‌شود گاهی.
امروز قرار است عصر مهمان داشته باشم. از کله صبح مشغولم. موهایم را رنگ کردم. ملافه ها را عوض کردم. کیک درست کردم. یک کیک پر از میوه. تمیزکاری کردم. بادمجان سرخ کردم برای یک غذای ساده سرشبی. الان باید گیتار تمرین کنم. 
گیتار هنوز هست! با خانم معلم صحبت کردم که موزیک ایرانی تمرین کنیم و موفق هم بودم. آواز خواندن درست و نفس‌گیری را یادم می‌دهد. هنوز تمرین کم می‌کنم. ولی حالم نسبت به گیتار خیلی بهتر شده. این هفته سیمین‌بری را تمرین می‌کنیم. هفته گذشته می‌خوام برم کوه، شکار آهو را زدیم. خیلی هم خوب. گوگوش و سیمین غانم و دلکش هم کار می‌کنیم. بلاخره راهی برای آشتی پیدا شد.
....
بی‌بی‌سی سرگذشت ایران درودی را پخش می‌کند. خیلی جالب است. برای من که گل‌یاس را درکنارم دارم، حس نزدیک‌بودن خوبی دارد. گل‌یاس دیشب برای یک ماه رفت مسافرت. جایش خالی‌ست. تا آخرین لحظه کارهای طراحی شرکت را انجام داد. راه افتاده و به‌سرعت برایمان طراحی می‌کند. طراحی‌هایش شادتر از گذشته شده. خوشحالم که حس خوبی دارد.
....
کتاب هم می‌خوانم مفصل. کتاب تمام مردان شاه رو به اتمام است. کودتا شده و حالا نویسنده دارد بررسی می‌کند که اگر کودتا رخ نمی‌داد، ایران و جهان چه تغییراتی می‌کردند. برافتادن مصدق واقعه بسیار دردناکی‌ست. حیف.
کتاب بعدی را از روی لیست کتاب‌های پرستو در گودریدز انتخاب می‌کنم. احتمالن سنئاتور باشد. بعد از آن شاید به‌زودی بروم مشهد و خاطرات علم را از کتابخانه بابا برمی‌دارم. سرگذشت ایران درودی را هم می‌خوانم بخوانم.
بروم.. می‌خواهم یک عالمه موسیقی تمرین کنم. خدا را چه دیدی، شاید عصر چیزکی درحضور مهمانم زدم.

شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۱

تاریخ بخوانید

همیشه فکر می کردم خواندن تاریخ جزو علایق آدمهای پیر است. چه اشتباه بزرگی! اگر از بچگی به ما یاد می دادند که لااقل تاریخ مملکت مان را درست بخوانیم و بشناسیم، شاید این همه دچار اشتباهاتی که ناشی از تکرار مکررات است، نمی شدیم. 
در این راستا توصیه می کنم با کتاب های زیر علاقه تان را تمرین بدهید:
-حدیث نفس نوشته حسن کامشاد
-همه مردان شاه

ضمانتی نیست که بعد از خواندن تبدیل به دایی جان ناپلئون نشوید.

یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۱

دو تجربه

این چندشب خودم رو کنترل کردم و کمتر اینجا بودم. تصمیم داشتم وقتم رو بهتر بگذرونم. خیلی هم بهتر گذشت. یه عالم وقت اضافه اومد. رسیدم که زندگی کنم!
دو چیز رو دوست دارم بگم. یکی این که موسیقی روی وبلاگ ناجالبه برای من. یه وقتی خودم این کار رو می‌کردم و یکی دو نفر بهم گفتن یعنی چی؟ اگه کسی نخواد موزیک گوش کنه چی؟ 
خوب الان موزیک وبلاگا را اول از همه خاموش می‌کنم و بعد می‌خونمشون. گاهی هم طول می‌کشه دکمه خاموش رو زود پیدا کنم و خوشایندم نیست. تنها وبلاگی که صدای موزیکش همیشه برام بک‌گراند خوبی بوده وبلاگ پاگرده. حالا هم که از کار افتاده. 
دوم این که کتاب دو قدم این ور خط رو تموم کردم. عالی بود. حتمن بخونین و از خلاقیت یک ایرانی متعجب بشین. موضوع خوب، پرداخت خوب، بی اشکال ویراستاری و دست آخر پایان خوب. نویسنده کتاب آقای احمد پوری‌ست. دستش درد نکنه.

جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۹۱

الکی

مدیرعامل مهربان می‌گوید جدیدن مزخرف می‌نویسم. به این واضحی نگفت ولی مضمون حرفش همین بود. احتمالن درست می‌گوید. انگار فقط به‌کمیت فکر می‌کنم و کیفیت را فراموش کرده‌ام. خوب او یک خواننده بی‌قصد و غرض است.
کمی از دوز اینترنتم کم می‌کنم. دست راستم دوباره ناسور شده و می‌ترسم مشکلش جدی شود. فایده خاصی هم برایم ندارد. جز وقت‌گذرانی. وقت‌کشی درحقیقت. هرچه می‌خوانم هنوز صفحه را نبسته‌ام فراموشم می‌شود و احساس می‌کنم کمی روی حافظه‌ام تاثیر منفی دارد. خاصیت فراموشی به کاغذ‌خوانی‌ها هم سرایت می‌کند.
خوب است بیشتر کتاب بخوانم.. یا حتی الکی تلوزیون تماشا کنم. از مرداد که کلاس زبان بروم، اوضاع زندگی مرتب‌تر می‌شود.
برای تمرین نوشتن بهتر است فکر دیگری بکنم. این جفنگیاتی که من می‌نویسم، اسمش تمرین نوشتن نیست.  

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۱

If u miss this train I'm on.. u will know that I have gone*

دلتنگی‌ام کمتر شده. فکر کنم عصبانی هم بودم. از دست مدیرمالی عصبانی‌ام. هم دلیل شرکتی دارد و هم دلیل شخصی. بچه‌ها و ارباب رجوع ازش خوششان نمی‌آید. اهل ارتباط برقرارکردن نیست و حرف زدن با او یکی از دشوارترین کارهای روزانه من و بقیه است. نه راه پس دارم و نه راه پیش. آخر سال مالی‌ست و باید تحمل کنم. قحط‌الرجال هم هست و پیداکردن مدیرمالی مطمئن و کاربلد بسیار سخت است. باید یک‌فکری برایش بکنیم. اصولن من با دو شغل میانه‌ام خوب نیست. یکی پزشک و دیگری مالی‌چی‌ها از هر نوع. حسابرس و مدیرمالی و غیره. (قضاوت می‌کنم در حد بسیار ابلهانه و سام‌وار) 
این مشاور مالی جدید هم هنوز تقش درنیامده.. یک خانم است که شاید خانم بودنش باعث شده قضاوت مثبتی درموردش داشته باشم. جزو گروهی هستم که عقیده دارند کار مالی باید دست زنان باشد. هم بادقت‌ند و هم وفادار. بگذریم.
..
رفتم موسسه سفیر و امتحان تعیین سطح دادم. خیلی خاطره زبان‌خواندن عزیز بود که به تنبلی غلبه کردم و رفتم. upper intermediate2 قبول شدم. زیاد پایین نیست. خوب من سالهای زیادی انگلیسی خوانده‌ام و یک زمانی دوره تافل و اف سی ای را گذرانده‌ام. ولی زمان زیادی ازش می‌گذرد و فراموش کرده‌ام. اوایل مرداد کلاس شروع می‌شود. کلاس ترمیک اسم نوشتم. سه روز درهفته. 
...
تمام روز را به کلاس گیتار فکر می‌کردم تا ببینم چطور باید تکلیفم را باهش روشن کنم. گفتم که این همه سال بزرگ‌ترین دلیلم برای ادامه معلمم بود و حالا بزرگ‌ترین دلیلم رفته زیر خاک. 
اول فکر کردم تمامش کنم و دیگر خودآزاری را کنار بگذارم. بعد به خودم یک هفته مهلت دادم. اگر روزی یک ساعت تمرین کردم و آخرین جلسه را که دوشنبه هفته بعد است، رفتم و کماکان دوست نداشتم، ولش کنم. وگرنه ادامه می‌دهم. از من یک درهزار توقع می‌رود که یک هفته روزی یک ساعت کار کنم. تجربه این چندسال این را می‌گوید. اما یکی توی دلم بهم می‌گفت آخرین فرصت را هم بهم می‌دهد. تا ببینیم چند مرده حلاجم.
...
نشسته‌ام منتظر پرده‌چی‌ها. باز هم ناقص خواهند آمد. شید آشپزخانه را نمی‌آورند و باز هفته بعد علاف‌شان می‌شوم. امیدوارم پرده‌های هم‌قدر جیب دایی خوب از کار درآمده باشند. یک‌چیزی را که درک نمی‌کنم این است که چطور می‌شود اینجا پارچه موجود نداشته باشند و هرسفارش کم و زیادی را از خارج سفارش بدهند و بیاورند؟ چاخان کرده‌اند یا این همه برایشان صرف دارد که هم‌چین حرکتی می‌کنند؟
...
*تیتر برگرفته از لیریکس اولین آهنگی‌ست که با گیتار تمرین کردم:(

باغبون دل گرفته

دلم گرفته. نمی دونم چرا. خودم فکر می کنم برای آقای میرشب. طوری که اول می خواستم بنویسم: آقای میرشب اون قدر دلم براتون تنگ شده که آرزو می کنم کاش می شد شما رو از توی رویاهام بکشم بیرون...
ولی باز فک کردم نکنه بی خود می گم. شاید خیال می کنم برای اون دل تنگم. مگه چقدر نقشش توی زندگیم بزرگ بود؟
اشکال یا شاید ویژگی زندگی من اینه که آدمای عمرم رو خیلی به سختی پیدا کردم و گلچینشون کردم. مثل باغی که از هرگل نایاب فقط یه دونه داره. به این باغ خیلی خیلی سخت و دیر، گل جدیدی اضافه می شه. و وقتی یکی از گل های نایابم می میره، جاش هیچ جوری پر نمی شه. 
من دوستای زیادی ندارم که توی زندگیم جاگیر شده باشن. یعنی جای خودشون رو توی زندگیم پیدا کرده باشن. برای همین سختمه که همین تعدادی رو که دارم از دست بدم. بعضی از این دوست های جاگیر شده رو اگه کنار بزارم، یعنی واقعن کار به جایی رسیده که خرفهم شدم  توی زندگی اونا بود و نبودم یکیه .. 
الانم دلم گرفته.
شایدم برا این ناراحتم که دارم کم کم به این نتیجه می رسم گیتار رو ول کنم... نمی دونم با این چندسالی که براش وقت گذاشتم چکار کنم اون وقت؟

دوشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۹۱

آن طرف خط

به طرز عجیبی امروز بیکارم. کل بچه های فروش تا آخر هفته ماموریتند. من و دوستم که خانم منشی ست، تنهاییم. مدیرعامل مهربان هم از صبح مهمان دارد و کاری به کارمان ندارد. 
کتاب مدیریت بازاریابی درگی را می خوانم. بد نیست. خوب هم نیست. البته هنوز زیاد جلو نرفته ام.
صحبت کتاب شد، از کتاب جدید شبانه ام بگویم. کتاب گردهمایی را طاقت نیاوردم تمام کنم و ول کردم. درعوض مدیرعامل مهربان دو کتاب بهم داد. همه مردان شاه و دو قدم آن طرف خط. دومی را شروع کرده ام. عجب کتاب خوبی ست. به هیچ
 عنوان حس این که یک رمان ایرانی می خوانی را نمی دهد. نوشته ریتم تند دارد و موضوع برای یک داستان ایرانی بسیار نو است. کتاب منسجم و نثر آن محکم و جاندار است. تاحالا که خیلی خوشم آمده. 
...
از مدیرمالی مان متنفرم.

یکشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۱

پیتزا با طعم عذاب

هوا بسیار گرمه. کولر خونه منم زیادی بزرگه. دریچه‌ها رو یه ذره باز کرده‌ام ولی بازم سردم می‌شه. وقتی خاموشم هست می‌پزم.
...
هرشب که می‌یام خونه، تصمیم می‌گیرم یه شام ساده بخورم. ولی گشنه‌م که می‌شه یادم می ره قول و قرار رو. امشب دو تکه پیتزا پختم. پیتزای ساده که گوشت نداشت و فقط گوجه‌فرنگی و فلفل دلمه‌ای داشت. با کلی پنیر. هی گفتم پنیر نریزه خره. ولی خره پیتزا با پنیر زیاد دوست داشت. 
همین طوری که غذا می‌خورم حس می‌کنم داره تبدیل به لایه‌های چربی و گوشت می‌شه. اصلن یادم نیست اون زمانی که اشتهای خیلی کمی داشتم و غذا خوردن برام  یه دردسری بود ، کی بود و چی بود. 
قبل از پیتزاهه هم یه ظرف میوه چاقی آور خورده بودم. انگور یاقوتی+زردآلو. واویلا.
...
چهارشنبه می رم امتحان ورودی کلاس زبان بدم. قاطعانه عقیده دارم که نباید عصرها تا وقت شام بیام خونه. خوب بهترین روش همینه که برم زبان بخونم. می خوام برم سفیر. تاجایی که قبلن دیدم کافی شاپ نداره خوشبختانه.
...
کارهای شرکت بد نیست. خوبم نیست. نشد واردات رو انجام بدیم. هنوز کماکان داریم پیگیری می‌کنیم ولی قیمت دلار یه‌هو منفجر شد و تصمیم گرفتیم یه‌کم صبر کنیم.
برنامه وام‌ها کماکان روبه راهه. دولت فشار شدید گذاشته برای وصول مالیاتها. مثلن امروز بانگ بهمون گفت برای تجدید تسهیلات باید مفاصای مالیاتی بیاریم. قانون تازه‌ایه. خوشبختانه داشتیم. برای کار دیگه گرفته بودیم.
باید قیمت کالاها رو از پونزدهم ببرم بالا. عین زاییدنه لامصب. فشاری که بچه‌ها بعدش روم می‌یارن خود زاییدنه. ولی ناچاریم. الان با افزایش نرخ مواد از اول سال تقریبن داریم سربه‌سر کار می‌کنیم و این هیچ معنایی در یک بنگاه اقتصادی نداره.
گرممه........ خیلی هوا گرمه..