جمعه، تیر ۰۹، ۱۳۹۱

روزمره‌های آرام

دیروز علی‌رغم پنجشنبه‌بودنش روز شلوغی بود. تا ساعت یک کار کردم. زیاد. بعد با مدیرعامل مهربان نهار خوردیم و تا ساعت چهار حرف زدیم. بعد خودم را جمع و جور کردم و رفتم سراغ پرده‌فروشی. شید برای آشپزخانه سفارش دادم و مبلغ پرده‌ها را حساب و کتاب کردیم. خیلی زیادتر از آن‌چیزی شد که فکرش را می‌کردم. تقصیر را توی ذهنم انداختم گردن دایی خوش‌سلیقه‌ام. سلیقه‌اش هم‌سایز جیب خودش است نه جیب من. به هرحال گذشته است و حالا فقط باید پولش را بدهم و لذتش را ببرم. بعد رفتم یک مانتوی مشکی ساده خریدم. یک مانتو فروشی پایین‌تر از پاساژ آرین باز شده. اسمش مانتوفروشی میرداماد است. چیزهای خوبی دارد. البته باید بگردید. مثل من که یک ساعت و نیم گشتم. یک ساعت هم توی تی‌تی دنبال شال گشتم و یک شال قرمز بزرگ خیلی خوشگل خریدم. قبلن سورمه ای‌اش را خریده بودم و ترجیح می‌دادم مدل دیگری بگیرم که نشد. تا رسیدم خانه ساعت نزدیک هشت بود. باید نجارم می‌آمد که بقیه کار را تحویل بدهد. نجار که نه.. همان آقای رویه‌کوب. نیامد و من هم خسته‌تر از آن بودم که زنگ بزنم و اصرار کنم. 
شب دنباله کتاب را خواندم. اسمش گردهمایی‌ست. اصلن نمی‌فهممش. هربار باید چند صفحه قبل را بخوانم تا یادم بیاید داستان چه بود. ولی باید زود تمامش کنم و ازدستش خلاص شوم. بعد می‌روم کتاب جدید می‌خرم.
الان بوی کتلت توی خانه پیچیده. از گلدان‌های سبزی‌خوردنم، سبزی چیده‌ام و قرار است نهار کتلت و نان سنگک و سبزی و گوجه‌فرنگی بخورم. بعد کارگرم می‌آید تا پنجره‌ها را تمیز کند برای سه شنبه که پرده‌ها را می‌آورند. هنوز بلیط مشهدم درست نشده. فردا هم آقای رویه‌کوب می‌آید. هنوز به دوستم که سبد گل برایم فرستاده تلفن نزده‌ام. کار سختی‌ست. عطر لیلیوم تمام سلول‌هایم را پر کرده. البته الان + بوی کتلت. هردو را دوست دارم.

پنجشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۱

آرایشگاه تی تی :)

خستگی دیشب توی تنم ماسیده. امروز واقعن دلم می خواست تلفن بزنم شرکت و تمارض کنم. اما نمی شد. خیلی کار داریم. 
.....
دیروز با بانک مان مجدد تماس گرفتم. معلوم شد که بانکهای زیادی در چین برای حواله تی تی کار می کنند ولی بانک بدون اشکالی که کار را روان انجام می دهد، بانکی ست که ما فکر کرده بودیم فقط همان یکی ست و بس. 
فروشنده چینی یک پروفرما داده با سه روز ولیدیتی. بهش می گویم خانم جان ما تا خودمان را به خودمان بمالیم و برویم برای ثبت سفارش و بانک و هرکدام شان به همین ترتیب خودشان را به خودشان بمالند( روال معمول ما), سی روز طول می کشد. حالا سی روز نه، تو بگو پانزده روز. فعلن که زیربار نرفته. امروز آخرین مهلت است.
.....
 
 

شب

باز نیمه شب است و نمی‌خوابم. باید بروم. الان نوشته پست قبلی را خواندم. چقدر غلط املایی. همین حالا هم حوصله تصحیح ندارم. حتمن خواننده عاقل است و می‌داند قورباغه درست است.
...
جلسه مالی تا حوالی نه شب طول کشید. الان خسته خسته‌ام. ولی جلسه بسیار مفیدی بود. مشاورمان کارش خیلی خوب است. یک خانم شاد و سرزنده و خلاق. این خواصش زیاد شبیه مالی‌چی‌ها نیست.
....
تولدم خوب بود. مدیرعامل مهربان بهم گل داد و کیکم را خرید. از بچه‌ها کادو گرفتم. بعضی‌ها زنگ زدند. بعضی‌ها فیس بوک وبعضی هم اس‌ام‌اس زدند. دوتا تلفن را هنوز جواب نداده‌ام. وسط جلسه بودیم و نمی‌شد. به دوستم توی آمریکا هم باید تلفن بزنم و بابت سبد گلی که فرستاده‌بود تشکر کنم. امسال گل‌باران شدم.
...
تبریک‌های تولدم باعث شد کمی به‌خودم بیایم. بعد درباره‌اش باید بنویسم. باید بنویسم که چقدر از بابت بی‌توجهی‌ام نسبت به دیگران ناخوشحالم.
...
دیشب یک خواب بسیار عجیب دیدم. از خوابهایی که توی زندگی‌ام نادرند و معمولن پیامی با خودشان دارند. دوست ندارم به پیامش فکر کنم. خوابم را فراموش کرده‌بودم. امروز حین حرف زدن با آدمی که توی خوابم آمده‌بود، یک اتفاق مشابه آنچه درخواب دیده بودم افتاد و ناگهان خوابم زنده شد. 
....
یک کتاب دارم می‌خوانم. اسمش یادم نیست. جدید است و ترجمه عبدالله کوثری کیومرث پارسای. هرجمله را سی‌بار باید بخوانم تا بفهمم. حس می‌کنم موقع خواندنش خنگ می‌شوم . غلط املایی هم زیاد دارد. بعید است. به‌اعتبار اسم مترجم کتاب را خریده‌بودم. آخر بی‌انصاف.. چرا بی‌ویراستار؟

چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۱

اونی که به ما فلان نکرده بوده، کلاغ فلان فلان بود

هیچ اتفاق هیجان انگیزی برای نوشتن نیست. ولی دلم می خواهد همین طوری خط خطی کنم.. امروز باید تا دیروقت سرکار باشیم. ساعت پنج و نیم عصر برای یک جلسه طولانی مالی از مشاور مالی جدید و مشاور بیمه دعوت کرده ایم. 
درضمن امروز تولدم هم هست. چندتا کادو گرفته ام به علاوه تلفن مامان و چند تا دوست و اس ام اس ها. برادرم صبح به عنوان جایزه روز تولد یک ماساژ حسابی بهم داد. بچه های شرکت را فرستاده ام از بی بی کیک شکلاتی بگیرند. ولی اصولن روز تولد خیلی خوشایندم نیست. حس معذب بودن بهم می دهد. 

کار واردات مان از هند و چین هر دو به اشکال برخورد کرده. حتی با ارز آزاد، واردات از هند برایمان ناممکن شده. به خاطر نوسان ارز، صرافی ها روپیه نمی فرستند.
 یک ماه قبل  یک لیست هجده تایی از بانک های چینی که با ما کار نمی کنند داشتیم. فروشنده چینی با این که رفیق  مان است، بهمان گفته بود که بانکهای چین اصلن ال سی قبول نمی کند و فقط پرداخت باید تی تی(حواله نقدی قبل از ارسال کالا) باشد. امروز که پروفرما را بردیم بانک، می گویند حالا دیگر فقط یک بانک چینی حواله تی تی قبول می کند. گیج شده ام. پول توی دستمان است و دور خودمان می چرخیم. یک جوری هم وضعیت درمقابل خارجی ها شرم آور است.برخورد رفیق هندی مان مثل این است که هی خمیازه می کشد و دوست دارد یک جوری از دستمان خلاص شود و برخورد رفیق چینی اهانت آمیز و دستوری. آن قدر که من دوست دارم یک جوری از شرش خلاص شوم.
قیمت تمام شده را بدون درنظر گرفتن جنس ارزان وارداتی حساب کرده بودم ولی این دلیل نمی شود که الان از این همه اختلاف قیمتی که می توانیم به خاطر واردات مواد اولیه داشته باشیم، بگذرم. گویا مشکلات واردات مربوط به ما که ناخودی های مملکتی هستیم، می شود. باخودی ها با ارز دولتی کرورکرور واردات دارند و هی بهمان پز هم می دهند.
خلاصه فعلن زندگی این است. امروز یک قروباغه بزرگ کاری را ورت داده ام و درحال حاضر یک قورباغه متعلق به عصر دایناسورها روی میزم دارد وول می زند. باید بروم سراغش..وگرنه مدام گنده تر می شود.

دوشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۱

وقتی خوشبختی می‌یاد ...

ساعت دو و ربعه صبحه. خوابم نمی‌بره. احتمالن اثر پرخوریه یا اثر یک رمان نیمه پلیسی که خوندم و آخرش خیلی غیرمنتظره تموم شد. اسمش "غرامت مضاعف" بود. بچه های شهرکتاب آرین بهم داده بودن. از وقتی مهدی رفته، دیگه زیاد حوصله اونجا رفتن ندارم و پراکنده کتاب می‌خرم. از جاهای مختلف. این بدک نبود. ولی فقط سرگرم کننده بود.
ساعت یک و نیم با خودم قرارگذاشتم که اگه خوابم نبرد بلند شم و دوش صبحم را الان بگیرم. نبرد و بنابراین دوش گرفتم. حتمن صدای دوش همسایه پایینی روبیدار کرده. عیب نداره زیاد. بعدهم برای اینکه همسایه بغلی رو هم درست و حسابی بیدار کنم، موهام رو میزانپلی کردم. الان انگار می‌خوام برم شرکت. سرحال اینجا نشستم و انگار نه انگار بامداده و فردا شب هم مهمون شام دارم. درست شبهایی که باید مثل آدم بخوابم، بدخواب می‌شم.
کتاب درست و حسابی هم برای خوندن ندارم. یک کتاب از خیلی وقت پیش دارم به نام شیعه‌گری. یکی داده بود بخونم. ولی الان که وقتش نیست. یک سری سه جلدی کتاب جیبی هم دارم که مجموعه داستان‌های ایرانیه. کتی و احمدرضا توی سالهای دور، آخرین سالی که ایران بودن، بهم کادو دادن. اون موقع ها هنوز از خوندن داستان ایرانی به‌خاطر غم‌و غصه زیادش دوری می‌کردم. الان وقتش باید شده باشه. درش آوردم. کارت کوچکی که برام نوشته بودن از لاش افتاد. "به پاس نگاه پرفروغت..".. آخ. یاد اون روزها و شبها به‌خیر. هیچ کدومشون فک نکنم اینجا رو بخونن و بدونن یکی نصفه شب توی ایران یادشون کرده.
آقا نجاره نیامد دست آخر خرابکاریش رو اصلاح کنه. به‌همین آقای رویه کوب خوش خلق گفتم درستشون کنه. جمعه با دو تا چهارپایه می یاد سراغم. چهارپایه‌های جدید برای زیر گلدونام. 
هروقت فک می‌کنم زیادی بیکارم و باید برنامه ریزی کنم، یه عالم برنامه پیش‌بینی نشده سر از جا برمی‌دارن. مثل فردا که مهمون شام دارم و خیلی ناگهانی پیش اومد. پس فردا همین طور. برادرم می‌یاد. چهارشنبه یک جلسه طولانی توی شرکت با مشاور‌مالی جدید و مشاور بیمه‌مون داریم. پنجشنبه باید برم پرده آشپزخونه رو بخرم. تولدم هم همین روزهاست و احتمالن پنجشنبه یا جمعه بعضی‌ها بیان سراغم. 
جمعه‌ای که گذشت فک کرده بودم این هفته مکین و یک دوست بسیار‌قدیمی رو که مدتهاست می‌خوام ببینم، ببینم. و یه‌سر برم موسسه زبان سفیر ببینم کلاساش کی شروع می‌شه. دندون‌پزشکی عقب‌افتاده رو انجام بدم و ... خلاصه همه‌ش کنسل شد و یه سری برنامه جدید اومد وسط. برای شخص شخیص آقای پارتنر نمی‌دونم چه باید کرد؟!

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۱

یک خوشی

سرانجام مبل ها رو آوردن. مشغول الذمه اید اگه بخواهین مبلهاتون رو رویه کوبی کنین و به آدم دیگه ای جز آقای رویه کوب من بدین.
از اونی که فکر می کردم هم بهتر شده!

شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۱

ماست میوه‌های جنگلی

1-رفتم ورزش. به مربی گفتم لاغرم کن. گفت لطفا رژیم بگیرم.
2-برای گیتار یک تصمیم جدید گرفتم. نمی‌دانم چطور تاحالا به ذهنم نرسیده بود. بعد از این فقط آهنگ‌های ایرانیی را که دوست دارم، تمرین می‌کنم. بهتر است خودم باشم و طبق روحیه‌ام کار کنم که ادامه‌دار باشد. بعد که جاافتادم لابد آن وسطها گریزی به موزیک خارجی هم خواهم‌زد.
3-کاله ماست میوه‌ای‌های بسیار خوشمزه‌ای دارد. امتحان کنید. درراستای بند یکم.
4-دوتا کتاب خواندم. حدیث نفس نوشته حسن کامشاد. یکی از معدود کتابهای ایرانی بود که دوست داشتم. یک خاطره نویسی بسیار روان و بدون حب و بغض. دومین کتابی که خواندم عامه‌پسند از بوکوفسکی بود. اصلن دوست نداشتم. برای من زیادی پست مدرن بود. اولی را توصیه می‌کنم و دومی از نظر من حرام کردن وقت است.

جمعه، تیر ۰۲، ۱۳۹۱

ماساژ بهترین کشف دوران جدید

سرم درد می‌کند. از دیروز ظهر تا الان. وقتی سردرد می‌شوم باید قبول کنم که یک فرآیند دو روزه است..
دیروز بعد از ظهر رفتم ماساژ و پاکسازی صورت. یک ساعت زیر دست خانم فامیل بودم. عجب کار عالییست. نمی‌دانم ماساژ معمولی سر و صورت را بیشتر دوست دارم یا این ماسک گذاشتن‌های بی‌پایان و مالش و مالش و مالش را.. اول کار دمای اتاق خوب بود. بعد معلوم شد کولر گازی تا آن‌وقت درست کار نمی‌کرده، بنابراین دستکاری‌اش کردند. من زیر ماسک بودم و دهان و دماغم را گچ گرفته‌بودند. سعی کردم ژست‌های مختلفی بگیرم که نشان بدهد سردم شده. اما خانم فامیل متوجه نمی‌شد و هی از دمای کولر تعریف می‌کرد. 
خلاصه با یک صورت سفید و باحال و دماغی با آب آویزان برگشتم خانه. با همه اینها خیلی خوش گذشت. مخصوصن قسمت ماساژ گردن.
....
خواستم برای ظهر خودم و شب دایی و ظهر فردای مدیرعامل مهربان، لازانیا درست کنم. تصمیم شاقی بود. لازانیا را خیلی دوست دارم ولی دردسر دارد. هزارجور قابلمه و کار ریز ریز. بعد از اینکه خودم را راضی کردم، دیدم لازانیا ندارم. رفتم سر فریزر و بعد از به‌هم زدن همه کشوها نتیجه این شد که برای خودم لوبیا پلو درست کنم و برای دایی و مدیرعامل مهربان، خورش کنگر. از خورش کنگر بدم می‌آید. تابه‌حال اصلن نچشیده‌ام ولی یک‌جور ذاتی ازش بدم می‌آید. بساط را ردیف کردم. همراه با سردردی که گزگز می‌کرد. بعد دراز کشیدم و مامان زنگ زد. اصرار کرد که باید ظهر نخودآب ماهیچه بخورم که تقویت شوم. مامان شکم و پهلوهای چاقم را انگار فراموش کرده. به‌هرحال راضی شدم. ولی نشد که بساط لوبیا پلو را جمع کنم. یخ همگی باز شده‌بود. درحال حاضر یک قابلمه خورش کنگر، یک ماهیتابه محتویات لوبیاپلو و یک دیگ زودپز شامل منخودآب ماهیچه روی گاز است. سر درد هم لابلای سلولهایم می‌چرخد.
....
به این نتیجه رسیده‌ام که معضلات من همیشه از زود خانه‌آمدن شروع می‌شوند. آدمی‌ام که نباید وقت خالی داشته باشد. وگرنه به فکر و جسمم گند می‌زنم. مدتی‌ست باز ورزش نمی روم. از وقتی نقاشی خانه شروع شد، ورزش را ناگزیر قطع کردم که به کارهای خانه برسم. یک ماه ازش می‌گذرد. شکمم عین گروبان گارسیا شده. وزنم هنوز پنجاه و نه است اما بدریخت شده‌ام دوباره. وقت آزاد باعث می‌شود بخورم و فکرهای احمقانه بکنم. از شنبه دوباره می‌روم ورزش.
یک‌جوری باید به‌خودم فشار بیاورم و کلاس زبان را هم بگنجانم توی زندگی. چقدر دوست دارم یوگا هم بروم. اگر آدم باشم برای همه اینها وقت هست. ولی خوب .. آدم نیستم.
راستی خانم معلم گیتار برای یک دوره ده روزه رفت خارج. چقدر به این آنتراکت احتیاج داشتم. انگار یک قوزبند تنگ بسته بودم و حالا درش آورده‌ام. وقتی برگردد حتما به میل خودم دوباره قوزبند را می‌بندم.

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۱

دلق

امروز باز عصبانی بودم. صبح توی شرکت مهمان صبحانه داشتیم. بساط را دیروز گفته بودم بخرند. تنها چیزی که نوعش را ناقص گفته بودم نان سنگک بود. نگفته‌بودم نان برشته. نان به‌غایت خمیر بود. کارد و چنگالها و قاشق‌ها هرکدام یک‌رنگ بودند. کلی گشتم تا چهارتا یک‌جور پیدا کردم. دوست‌داشتم بهانه بگیرم. دلم از یک جای دیگر پر بود انگار. دیروز و امروز همین‌طور بوده‌ام. ته‌دلم عصبانی‌ست. درباره دلیل درستش هم مطمئن نیستم. از یک‌طرف فکر می‌کنم زندگی‌ام را ول کرده‌ام. ول کرده‌ام تا به‌یک‌جایی برسد و آن یک‌جا ناکجاآباد است. همه‌چیز و همه‌کس را رها کرده‌ام. کار می‌کنم فقط. حس می‌کنم خیلی خودم را تنها کرده‌ام. فامیل و دوست را کنار گذاشته‌ام و دیروز عصر که توی خانه بودم یک‌هو خودم را بغل کردم و یادم آمد که خیلی تنها شده‌ام. 
اما این تنهایی من زیاد چیز تازه‌ای نیست. وقتهایی که سرخوشم، با خودم خوشم. کتاب می‌خوانم و کار می‌کنم و آشپزی می‌کنم. با مادر و خواهرها تلفنی حرف می‌زنم. به بعضی دوستها تلفن می‌زنم. رفت و آمد ندارم. یک دلیلش تنبلی‌ست .
بنابراین عصبانیتم از تنهایی شاید نباشد. یک دلیل دیگر.. ممکن است از دست آقای پارتنر عصبانی باشم. ممکن است البته. گاهی فکر می‌کنم دوستم ندارد. فکر می‌کنم بهانه گذران ایام تنهایی هم شده‌ایم. بی‌هیچ عشقی. خوب .. من عاشق بودن را دوست دارم. همان طور که وقتی بقیه ازدواج می‌کنند برایشان خوشحال می‌شوم و فکر می‌کنم یک عمل بسیار متداول و طبیعی را انجام داده‌اند. اما خودم دیگر نه توان و مجال عاشقیت دارم و نه دوست دارم ازدواج کنم. البته که خواستگارها صف نکشیده‌اند.. اما فکر ازدواج مرا می‌ترساند. فکر متعهد شدن و قول‌دادن بابت یک زندگی مشترک. از این بگذریم. دیگر اهل عاشقی هم نیستم. عشق یک چشمه‌ای در من بود که چند سال قبل کاملن خشکید. پارتنرم را دوست داشتم و دارم. قبلن شاید یک‌جور خشم نهانی هم موقع دوست داشتنش توی دلم بود. نه از او. از دست آدمهایی که باعث شدند چشمه عشقم خشک شود. اما حالا دیگر آن خشم را هم ندارم. خیلی ساده دوستش دارم. فقط همین. اما رابطه ما که برپایه فقط همین دوست‌داشتن خشک و خالی گذاشته شده، انگار همین جرم را هم دارم ازش می‌گیرم. یعنی دارد بی‌وزن می‌شود. این فکر و احیانن انجام رفتاری از او که باعث شود فکرم تثبیت شود، ته دلم را عصبانی می‌کند. این کسی که عصبانی می‌شود همان زنی‌ست که تصمیم گرفته بود از یک تاریخی به‌بعد با خشم رابطه برقرار کند و قدرتش را نسبت به مردان ثابت کند. حالا وقتی این مرد را می‌بینم که در نتیجه نمی‌دانم چی، دارد به بی‌تفاوتی می‌رود، دلم می‌خواهد بزنمش. آچمز شده‌ام. خودم همه‌چیز را به این سمت سرد برده‌ام ولی نتیجه‌اش باب میلم نیست.
همه اینها را نوشتم درحالیکه هنوز از بابت دلیل عصبانیتم مطمئدن نیستم.

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۱

شبی خوش است..و ان یکاد بخوانید..

عطر محبوبه شبم پیچیده توی خانه. روز اولی که خریدمش به این هوا بودم که عطرش توی خانه همسایه‌ها برود و فکر کنم امشب از آن شبهایش باشد..
خواننده دوره‌گرد با صدای آکاردئون دارد نازنین مریم را می‌خواند.. یاد خنده‌های خسرو شکیبایی افتاده ام و فیلم خواهران غریب..
هوا بسیار لطیف است.. نم باران زده.. این عطر و این شب و این کوچه به همه‌جا و همه‌چی می‌ماند الا کوچه ای در این مملکت غم زده..

خدایا آن قدر بهم بده که نشمارم.

کاش خیلی پول داشتم. خیلی‌ها دور و برم هستند که زندگی سختی دارند و من کار خاصی از دستم برنمی‌آید. کمک‌های من مثل قطره‌ای‌ست که بر کویری بپاشد و دود شود.. همین الان سه تا مورد خوب دم دستم دارم که باید بهشان می‌رسیدم.. اما توانم محدود است. همان قطره و کویر. 
........
پول چیز خوبی‌ست. خرج‌کردنش از خودش بهتر. نمی‌فهمم آدمهای خسیس این‌همه زحمت می‌کشند برای کسب مال و بعد عین مار رویش چمبره می‌زنند، چه لذتی دارد؟ 
دایی‌ام آدم بسیار خیری است. اما اعتقاد دارد من بیمارم. از لحاظ اینکه از دهان خودم درمی‌آورم و می‌گذارم دهان بقیه. لذت بخشیدن را می‌داند. اما می‌گوید اول خودت، دوم خودت، سوم خودت، اگر ماند برای بقیه. من اما بی‌اختیار و ناخودآگاه فکر می‌کنم اول خودم، دوم بقیه، سوم بقیه و بعد اگر ماند برای خودم.. 
همیشه هم زندگی‌ام مصداق بارز این مثل بوده که تو نیکی میکن و در دجله انداز.. دایی می‌گوید دجله‌ای درکار نیست، اگر مدیریت مالی نداشته باشی از گرسنگی می‌میری.
همه نگران منند. که تنهایم و توی زندگی کسی را ندارم که روز پیری و کوری، رویش تکیه کنم. خودم تنها کسی هستم که نگرانی از بابتم ندارم. فکر نمی‌کنم به روزی برسم که لازم باشد تکیه کنم. اگر هم رسیدم، اعتقادم به دجله است. زمانی که توی دجله خرده‌نانی پرت می‌کنم به فکر بازپس گرفتن ازش نبوده‌ام.. درعین حال چون بارها و بارها به‌چشمم دیده‌ام که چطور از لوله بخاری برایم روزی می‌رسد، ته دلم قرص است.
دوست داشتم الان پول کافی و بلکم زیادتر از کافی دم دستم بود. یکی هست که دوست دارم حسابی بهش برسم تا درس بخواند. یک خانواده آبرودار هم می‌شناسم که گریه‌ام می‌گیرد وقتی کاری از دستم برایشان برنمی‌آید.. یک نفر از کارمندانم هم هست که بچه اش را علی‌رغم مخالفت شدید من فرستاد دانشگاه آزاد و حالا هی قرض می‌کند و مساعده می‌گیرد.. همه‌اش نگرانم مبادا از فرط سختی زندگی به دزدی برسد.. یکی دیگر هم هست که آرزو داشتم کاش برایش کار جور می‌کردم ولی به دلایلی نمی‌توانم توی شرکت استخدامش کنم.. تمام مردهای پیر خیابان که جوراب می‌فروشند.. سپورها.. خیلی دلم می‌خواست مثل دایی دستم را توی جیبی می‌کردم که ازش اشرفی درمی‌آمد و هیچ وقت پایان نداشت. گرچه اگر جیب دایی را من داشتم حتمن تا الان خودم داشتم جوراب می‌فروختم.

دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۱

هیچ انگیزه

یک روز تعطیل کسل‌کننده. از دو روز قبل فکر می‌کردم اگر کلاس گیتارم امروز کنسل شود، چه‌کارهایی که نخواهم‌کرد. جشن می‌گیرم و با دایی یا با دوستم می‌روم یک رستوران خوب و ایکیا و فلان. رستوران را نرفتم. دایی مهمان داشت و دوستم اصرار کرد که یک رستوران معمولی برویم. غذای بیرون را دوست ندارم و رستوران رفتن برایم به‌معنای غذا‌خوردن نیست. دوست‌داشتم یک جایی بروم که کیف کنم و سالاد‌بار خوبی داشته باشد. 
ایکیا رفتم. شعبه سنایی. افتضاح بود. این‌همه راه کوبیدم و رفتم و دست‌خالی برگشتم. شهروند هم رفتم. سی‌ دور توی پارکینگش چرخیدم تا بلاخره جلوی دستشویی عمومی پارک کردم. گرسنه بودم و توی شهروند آشغال خوردم. سالها بود نرفته بودم و تغییراتش برایم جالب بود. خرید زیادی نکردم. درمجموع دو تا کیسه که می‌شد توی یک کیسه هم جایشان داد. مبلغ اما چشمگیر بود. شصت‌هزارتومان برای کوفت. 
نهار همبرگر درست کردم. هنوز مبل‌هایم نیامده و توی خانه بی‌جا و مکانم. از ماهواره هم فقط می‌توانم بی‌بی‌سی را بگیرم که دیگر حالم ازش بهم می‌خورد از‌ بس تکرار خبر شنیده‌ام. خواستم بخوابم. سر و صدای کوچه باعث شد که بالش بگذارم روی گوشم و وقتی بلاخره چشمم گرم شد، توی کوچه بین همسایه‌ها سرجای پارک دعوای شدیدی شد و با قلبی که هزارتا می‌زد، پریدم. فرکانس صدای زنان تعجب‌برانگیز است. صدای مرد را نامفهوم می شنیدم ولی دم زنان گرم! کوچه را با صدایشان قرق کرده بوده‌بودند. این هم از خواب عصر.
الان باید گیتار تمرین کنم. هیچ انگیزه‌ای ندارم. کم‌کم همه حسم را برای گیتارزدن دارم از دست می‌دهم. کاری بود که با زور شروع کردم و اگر وجود دلنشین میرشب نبود، سالهای قبل رهایش می‌کردم. میرشب نه‌تنها به‌خاطر خودش بلکه به‌خاطر روابطی که به‌واسطه گیتار بین بچه‌ها خلق می‌کرد، باعث شده بوده فکر کنم یک دریچه جدید توی زندگی‌ام باز می‌شود. حالا نه خودش هست و نه کسی که آن روابط را بسازد. از طرفی مدت زیادی از وقت و حوصله‌ام را برای این کار گذاشته‌ام و دلم راضی نمی‌شود ول کنم. باز از طرفی امروز فکر می‌کردم چقدر با گیتارزدن، موسیقی گوش‌کردنم تفاوت‌های مثبت و منفی داشته. مثبت از این لحاظ که دیدم بسیار باز شده و منفی از این بابت که لذت‌بردنم کم شده. توی ماشین تنها فرصتی‌ست که می‌توانم موسیقی گوش کنم. و تازگی‌ها این گوش‌کردن منحصرشده به حدود سی و خورده‌ای آهنگ که باید تمرین کنم و هی گوش بدهم تا ملودی‌ها را توی ذهن خنگم نگه‌دارم. 
فکر می‌کردم چقدر دلم می‌خواهد به‌جای کلاس گیتار، کلاس زبان برم. راه دور خانه خانم معلم هم مزید بر مشکلات است. به زبان نمی‌رسم. وقت اضافی دیگر برایش ندارم.
تمام روزها و ساعت‌ها یک چیزی عین یک مگس سمج توی ذهنم وول می‌زند که گیتار تمرین نکرده‌ای الاغ. تمرین هم نمی‌کنم. میرشب همیشه می‌گفت باید گیتار را وارد جریان زندگیت کنی تا بتوانی لذت ببری. تا برای خودت می‌زنی، همین طور بی‌انگیزه می‌مانی. حالا دیگر احتمال اینکه گیتار وارد جریان زندگیم شود، به‌صفر دارد نزدیک می‌شود. آواز خواندن هیچ‌وقت فیوریت من نبوده. از بلند حرف‌زدن دل‌خوشی ندارم چه‌برسد به این فریاد بزنم و بخوانم. بنابراین اعتماد‌به‌نفس خواندن توی جمع را ندارم. فکر هم نکنم کسی از خواندنم دچار لذت خاصی شود. زمانی که سه‌تار می‌زدم، صدایش را همه دوست داشتند. حتی وقتی تمرین می‌کردم پدر و مادرم یواشکی در اتاقم را باز می‌کردند و گوش می‌دادند. الان برعکس است. صدای موسیقی راک و اصولن خواندن به زبان انگلیسی در آنها هیچ حسی برانگیخته نمی‌کند. انگار با خودم حرف می‌زنم. همه اینها دلایلی‌‌ست که امروز به فکرم لگد می زد ول کن بابا...برو کلاس زبان. شیطان رجیم با رفتن میرشب هر روز در روحم حلول می‌کند.

شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۱

عملیات مدرن برای تفکرات سنتی؟

صبح شنبه است. اخلاقم بهتر از دیروز است. 
امروز وفردا روزهای سختی ست. تصمیم گیری درباره مسائل مالی مان، بررسی صورت مالی سال قبل، رفع و رجوع مشکلات با بخش فروش و چند تا جلسه با آدمهای خارج از شرکت.
آن تجربه ای که دیروز می خواستم درموردش بگویم و حوصله اش نبود این است:

دموکراسی در محل کار بی معنی ترین چیز است. ما افرادی هستیم که ظرفیت آن را نداریم. شاید چون زیر ساخت آن هیچ وقت برایمان فراهم نبوده و همیشه در مقایسه با غربی ها فکر کرده ایم به به دموکراسی چقدر عالیست، بی آنکه فکر کنیم برای پیاده کردن آن کلی تربیت و فرهنگ لازم است.
 درست قضیه فیلم بانو پیش می آید. یک وقت به خودتان می آیید و می بینید هرکسی از یک گوشه بهتان آویزان است و طلبکار. کارمندان به دلیل قانون کار یا سیستم اربابی که از قدیم بوده یا دلایل فرهنگی دیگر، اصولن توی ذهنشان این جا افتاده که کارفرما موجودی ست که تا می شود باید از او چیزی بکنی. همیشه ظالم است و هرچه بگیری و بدهد، کم است. لابد سود دارد که آوانس می دهد. 
حالا من یا هرکارفرمایی که بخواهد جز این عمل کند، جز اینکه عنان کار از دستش خارج شود و همیشه مقروض کارمندانش تلقی شود، عایدی دیگری ندارد.
انجام هر چیزی خارج از قانون کار، اعم از پرداخت مثلن هزینه لباس یا تعطیلی پنجشنبه ها یا پاداش و بونوس نیاز به فکر و بررسی همه جانبه دارد. به محض یک بار دادن هرکدام، این وظیفه خواهد شد و خوب است بدانید که طبق قانون کار چنانچه پرداختی خارج از حقوق در شرکت عرف شود، باید به صورت دائم داده شود و کارگر می تواند از شما بابت قطع آن شکایت کند.
حالا شکایت جای خودش، تحمل قیافه طلبکار و گنده گویی های پرسنل از صدتا فحش سنگین تر است، وقتی یادتان می افتد که به خاطر حسن نیت فلان کار را کرده اید و حالا باید تاوان بدهید.
هم چنین راه انداختن جلسات نظرخواهی از پرسنل و شریک کردنشان در بعضی از تصمیم گیری ها یا اینکه ازشان بخواهید انتقاداتشان را نسبت به شرکت مطرح کنند، هم کار ناپسندی ست. بار اول و دوم خیلی از خودتان راضی خواهید بود که به به عجب مدیر دموکرات و پیشرفته ای  ام من ! و بار سوم آن چنان بلایی سرتان می آورند که اگر توی مملکت رفراندوم برگزار شود و سوال کنند استبداد یا می پسندید یا نه، جواب خواهید داد بله!
حداکثرکاری که در این زمینه می شود کرد، نظرخواهی غیر مستقیم و گوش کردن به انتقاداتی ست که خود کارمند بیاید و خودخواسته انجام بدهد، نه به خواست شما، آن هم به صورت فرادا. عکس آن شما را بدهکار خواهد کرد.
 بنابراین نکنید آقاجان. مطابق عرف فرهنگ مردم پیش بروید. یادتان باشد عرف چیزی ست که در اثر تجربه چندین و چند ساله آدمهای بزرگ تر از ما ایجاد شده و برهم زدن آن یک ریسک بزرگ است. نتیجه دموکراسی انتخاب ا.ن. است.

جمعه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۱

راه رسیدن به یک زندگی موفق، میان‌بر ندارد.

قرار است روز پرکاری داشته‌باشم. دیروز رفتم ماموریت و عصر برگشتم. بنابراین لطف عصر پنجشنبه تعطیل را تقریبن از دست دادم. امروز هم آن قدر کار دارم که فهرست‌شان کرده‌ام مبادا یادم برود. 
جارو و تی کشیدن خانه
خرید شیرینی از الهیه
دو جور غذا درست کنم
بنزین بزنم
ابرو بردارم
ناخن‌هایم را مرتب کنم
گیتار تمرین کنم-خیلی مهم
قرص بخرم
به دو نفر سمج تلفن کنم تا دست از سرم بردارند و این‌قدر پیغام نگذارند
میوه بخرم
یک پاشنه‌کش(پاشنه‌کفش؟) بلند بخرم
یک سری به ایکیا بزنم
کادوی تولد برای دوستم بخرم
جارو برقی‌ها را ببینم و یکی را برای خرید اول ماه بعد انتخاب کنم
...
بدخلق هم هستم. دو روز کاری سخت بهم گذشته. دوران پی‌ام‌اس هم هست. خیلی هم بد خوابیده‌ام. تا صبح خواب می‌دیدم ماشینم را دزدیده‌اند و توی خواب فکر می‌کردم تا از بیمه پول بگیرم، چطور باید پول خرید ماشین را جور کنم.
...
از دنده‌چپ بلند شده‌ام. به‌معنای واقعی. تا دیروز می‌خواستم کسی را که مدتهاست ناراحتم کرده، ببخشم. امروز صبح توی رختخواب بودم که با خودم فکر می‌کردم غلط کرده. من بزرگترم. اصلن نمی‌بخشم. باید بگوید گه خوردم.
مطمئنن هفته دیگر در همچین روزی طرف بخشیده شده و بهش تلفن زده‌ام و همه‌چیز روبه‌راه است. اگر فقط همین سه روز را تحمل کنم و تحت تاثیر گردش ماه و فلک دعوا راه نیاندازم.
...
از دست خواهر کوچکم هم ناراحتم. خودش اینجا را می‌خواند. برای اینکه فکر می‌کنم درمورد خودش و بچه‌اش تنبلی می‌کند. باهوش‌ترین فرد خانواده ما و به‌همین دلیل تنبل‌ترین ماست. مرا می‌کشد وقتی اینها را بخواند. ولی با توجه به دنده چپم حق دارم اینجا ور بزنم. خواهر دیگرم و برادرم پشتکار مثال زدنی در زندگی دارند. با بهره هوشی نرمال. من هم شاید زیاد پشتکار نداشته باشم ولی به‌هرحال منتظر نمی‌مانم کون آسمان پاره شود و برایم زندگی ببارد. اما خواهر کوچک نمونه کامل یک ایرانی باهوش است که به‌فکر میان برهای زندگی برای پول‌درآوردن است. این لجم را درمی‌آورد. 
حالا فعلن که خلقم سگی‌ست. می روم خرید شاید بهتر شدم.

پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۱

کل‌کل با زندگی

1-بلاخره آقای رویه کوب یک مبل را درست کرد و آورد. گفته بودم تا یکی را تایید نکرده‌ام به بقیه دست نزند. این یکی خیلی خوب شده.
2-وضعیت شرکت یک‌هو بهم ریخته. همان که پریروز نوشته بودم. در حالی این اتفاق افتاد که نیم ساعت قبل از خبردارشدنم، نشسته بودم پای برنامه بودجه‌ای که نوشته بودم و با غرور به خودم دست مریزاد می‌گفتم که چقدر عالی عمل کرده‌ام. اتفاق از آسمان نازل شد. درست مثل همان که می‌گویند بین خوشبختی و بدبختی یک مو فاصله است. البته که این نمی‌تواند اسمش بدبختی باشد. بدبختی یعنی از دست‌دادن یک عزیز و یا ازدست‌دادن سلامتی. جز این، هیچ چیز دیگری در زندگی بدبختی نیست. هراتفاقی هم در بطن خودش هم می‌تواند خوب باشد و هم شر. اگر خبر این مسئله را نیم روز دیرتر می شنیدیم، ممکن بود حسابهای بانکی‌مان را برای پاس‌کردن وام ها خالی کرده‌باشیم و بعد دیگر واویلا بود. نه می‌توانستیم وام‌ها را تمدید کنیم و نه پول داشتیم. حالا حداقل وقت فکر‌کردن داریم.
3-دیروز جلسه فروش بود. یک موردی که بسیار تجربه‌اش کرده‌ام و شاید خودم هم زمان کارمندی دچارش بوده‌ام، این است که بچه‌ها چند سال که از زمان استخدام‌شان می‌گذرد، کسب موفقیت در شرکت را به‌حساب شخص شخیص خودشان واریز می‌کنند و فکر می‌کنند اگر بروند، شرکت دچار فقدان عظیمی خواهد‌شد. 
این یک اشتباه تقریبن عمومی‌ست. هیچ شرکتی را در این بیست و اندی سال ندیدم که با رفتن کسی بمیرد. یک موج کوچک می‌آید و برطرف می‌شود. نوشتن موفقیت شرکت به‌حساب خود و نادیده‌گرفتن هزینه‌های مفصلی که برای تربیت آن فرد و رسیدن به نقاط مثبت شده، نشانه این است که آدم دید کوچکی دارد و فقط نوک دماغ خود را می‌بیند. هر تصمیمی که منتج از این اشتباه باشد، حاصلش یک شکست محتوم است.
4-یک چیز دیگر هم می‌خواستم بنویسم که الان حوصله گفتنش را ندارم. بعدن.

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۱

روزانه

1-صبح بعد ازچند دقیقه غیبت جاندار با دوستم، دستم رفت لای در ماشین. انگشت کوچک دست چپم تقریبا جر خورده. از درد دولا شده بودم.
کلاس گیتار عصر را کنسل کردم. اگر دست راست بود شاید می شد کاریش کرد، ولی دست چپ خلاص است. 
2-آقای خواستگار مردود شد. با شش تا تک ماده هم جای امیدی نبود. 
بعد از مراسم خواستگاری مجبور شدم جهت احیای خودم یک خرید مفصل انجام بدهم.
3-کار شرکت گره خورده. این درحالیست که طبق برنامه بودجه شش ماه کاملن جلو رفته ایم و کمتر از پنج درصد تخطی داشته ایم. حساب های بانک مان پر است و انبارهایمان هم چنین. فقط عملیات بانکی مان به خاطر مشکلات یک شرکت دیگر که با ما اعضای هیات مدیره مشترک دارد، دارد متوقف می شود. خیلی نگرانم.
4-دستم درد دارد.

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۱

زندگی به سبک روان

بعد از دو هفته نشسته‌ام زیر باد کولر خانه‌ام، چای می‌نوشم و کیت‌کیت می‌خورم و حظ وافر می‌برم از زندگی مجردی. از صبح مدام در انتظار تعمیرکار کولر و سنگ کار و رویه‌کوب مبل و شیشه‌بر و پرده‌دوز بوده‌ام. 
تعمیرکار آمد و پمپ سوخته را عوض کرد. دستش درد نکند. رویه‌کوب هم سر وقتی که قول داده‌بود آمد. آدم بسیار نازنینی‌ست. به‌قول خوش آقای صفری لنگرودی اصل تهرانی که فقط لهجه شیرین گیلکی‌اش اصل نیست. با معرفت و با دهن گرمی که از آن گل می‌بارد. امیدوارم مبل‌ها را هم تبدیل به دسته گل کند.
 دیشب بلاخره با دایی رفتیم و پارچه پرده و مبل را خریدیم. همان‌طور که فکر می‌کردم از بودجه پیش‌بینی‌شده‌ام تخطی زیادی کردیم ولی درعوض همه‌چیز به نظر خودم یونیک است.
دایی کارش چیز دیگری‌ست اما درسی که خوانده دکوراسیون داخلی‌ست. اگر برای خودش آب نداشته برای ما که نان زیادی دارد رشته‌اش.
کارهای خانه را کنتراتی دادم به آقای مدیر ساختمان. پانزده‌درصد از کل مخارج را بهش دادم. خودش پولی قبول نمی‌کرد اما برای من این بهترین تصمیم عمرم بود. با نقاش و نجار و لوله‌کش دیگر سروکار مستقیم نداشتم.. یک قرارداد برد-برد. اگر کسی از آشناها بخواهد کاری مشابه من بکند، با کمال میل به آقای مدیر معرفی‌اش می‌کنم. بازنشسته است و وقت آزاد زیاد دارد. در ضمن بسیار با دقت و وسواس است. هزینه اضافی هم برای آدم نمی سازد.
آقای مدیر تا الان هفت بار رفته دنبال سنگ‌کار که بیاید و یک کار کوچکی روی سر در پنجره‌ها بکند تا آب باران شرو شر نریزد توی اتاق. هنوز که نیامده. تریاکی‌ست و تا این لحظه خواب است. شیشه‌بر نیز با همان خصلت و همان درد. 
پرده دوز هم آمد. با یک ساعت تاخیر. اندازه‌ها را گرفت و رفت. او هم آدم خوبی‌ست. خوش‌سلیقه‌ است و بهترین پارچه‌های پرده‌ای که طی این مدت دیدم، مال او بود. با تنوع زیاد و همه به‌روز. اسمش را اگر می‌خواهید بدانید پرده فروشی ونوس توی برج سپهر ساعی‌ست. البته قیمت‌هایش را به دلار می‌گوید. شوخی نمی‌کنم.
دوست دارم همه آدمهای خوبی که این مدت باهشان کار کردم را معرفی کنم.می‌خواهم اگر کسی دنبال چیزی‌ست، نوشته‌ها کمکش کند.و درضمن آدمهای خوب شهر را اسم برده باشم.
راستی پارچه مبل را از پرنیان توی همان برج سپهر گرفتم ولی آقای رویه کوب گفت اگر نمونه را نشانش می‌دادم، از پارچه فروشی حلال‌زاده که سر میرداماد است، با قیمت خیلی بهتر برایم می‌خرید. من خبر نداشتم حلال زاده غیر از پرده، پارچه مبلی هم دارد.
....
ظهر قرار بود مهمان داشته باشم. کنسلش کردم. دیدم همه‌چیز قروقاطی می‌شود و استرس می‌گیرم.
برای خودم قورمه سبزی درست کرده‌ام ولی یک نیمچه بشقاب ماکارونی توی یخچال بود که بی‌وقت خوردم و به‌نظرم قورمه سبزی را عصر بخورم. خانه به‌جای بوی رنگ، بوی قورمه سبزی می‌دهد که به اندازه بوی رنگ ازش بدم می‌آید. هردویشان می‌چسبند به تمام سلولهای دماغ و ول‌کن معامله نیستند.
....
 فردا به زور یکی از دوستانم می‌روم یک خواستگار را ببینم. از الان می‌دانم جوابم منفی‌ست. پوینت مثبت آقای خواستگار پول فراوان و خانه‌ای نزدیک کاخ نیاوران است. پوینت منفی‌اش تحصیلات دیپلم و شغلش است که توی بازار کار می‌کند.
پوینت مثبتش ته جدول اولویت‌های من است و پوینت‌های منفی‌اش در راس دلایل رد کردنم. خانواده همسر سابقم آدمهای با اصل و نسبی بودند و توی بازار تیمچه داشتند. ما و آنها دو فرهنگ کاملن متفاوت داشتیم. مثل دو خط متنافر. همه علایق و فکرهایمان فرق می‌کرد و این برایم به شدت آزار‌دهنده بود. هردو فکر می‌کردیم طرف مقابل نمی‌فهمد.
به‌هرحال برای این آقا، دوستم اصرار کرد و هرچه کردم نشد ردش کنم. حالا مانده‌ام بعد از دیدنش چطوری بگویم نمی‌خواهم.
روز‌به روز که می‌گذرد بیشتر به این نتیجه می‌رسم که من و خواهرهایم آدم ازدواج نبوده‌ایم. ما آدمهای زندگی مجردی‌ایم. برای خودمان بلدیم زندگی کنیم و برای هیچ‌کسی وقت آزاد نداشته‌باشیم. بعضی‌ها خودشان با خودشان نمی‌توانند زندگی را پرکنند ولی ما نه. خوب است یا بد، نمی‌دانم. ولی این را می‌دانم که درحال حاضر، حداقل، حاضر نیستم وقت گرانبهایم را خرج کسی کنم. اگر هم خرجش می‌کنم حتمن دلیلی برای انتفاع شخصی دارم. ولی این که برای وقت‌گذرانی با کسی دیت بگذارم و یا فکر کنم که زندگی ام چیزی کم دارد و خسته کننده است و بارش برایم سنگین است، نه.  اگر وقت اضافه بیاورم ترجیح می‌دهم لنگهایم را دراز کنم زیر باد کولر و چای بنوشم و کیت‌کیت گاز بزنم..

چهارشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۱

نساجی بایا

توی خانه با رنگ‌های جدید نشسته‌ایم. من و خودم. تقریبا وسایل را چیده‌ام و تقریبا خانه تمیز است. هنوز کامل نشده. فردا برای بار سوم کسی می‌آید تا نظافت را تکمیل کند و باز تی بکشد تا آثار سمباده نقاشها را ببرد.
...
دیشب رفتم پل چوبی برای پارچه مبلی. گفته بودند که بهترین جا همان‌جاست.  پارچه فیلی روشن و فیلی تیره ساده می‌خواستم. فقط توی یک مغازه پیدا کردم و صاحب مغازه دلش راضی نشد نمونه را بدهد تا به دایی نشان بدهم و اوکی نهایی را ازش بگیرم. از یکی از مغازه‌ها سوال کردم پارچه مبلی وسط شهر نیست؟ گفت چرا ما روبروی پارک ساعی مغازه داریم. 
از میان ترافیک و دود و دم و موتوری‌های فراوان پل‌چوبی آمدم پارک ساعی. یک نفس عمیق. شهر آشنا شد. مغازه‌ها بوی خوب و کولر گازی داشتند. با مغازه‌دارانی به‌غایت با ادب. کلاس پارچه‌ها زمین تا اسمان با پل‌چوبی متفاوت بود. یک نساجی ایرانی هم بود به‌نام بایا که قیمت‌هایش بسیار کمتر از پارچه های خارجی بود. ازش نمونه گرفتم و به دایی نشان دادم. گفت با این همه سلیقه‌ای که دارم باید مراقب شوم سالن مد را طراحی نکنم! حالا فردا با خودش می رویم. به خرجش نمی‌رود که این اختلاف قیمت برای من مهم است. بیست و پنج متر پارچه لازم دارم و هر ده هزار تومان اختلاف معادل دویست و پنجاه هزار تومان است. توصیه می‌کنم اگر نمی‌خواهید سالن مد طراحی کنید از همان نساجی بایا خرید کنید. پارچه صندلی‌های پارس خودرو و ایران خودرو را هم تولید می‌کند. منظورم این است که جنس خوبی دارد. آدم خیلی خوبی هم هست. پارچه ترک با قیمت کمتر از سی هزار تومان کیفیت خوبی ندارد. پارچه بایا متری نه هزار تومان بود.
فردا باید پرده هم بخرم. واویلا که چقدر گران شده. پنجره هال با این قیمت‌هایی که دیدم شاید حدود ششصد هزار تومان بشود. این یعنی تخطی وحشتناک از بودجه‌ای که فکرش را می‌کردم. پنج میلیون را قرار بود برای همه اینها به علاوه کاناپه و شاید فرش هم بدهم :-) . بدون این ها تا الان دومیلیون بیشتر خرج کرده‌ام. 
درعوض خانه خوش رنگ است.
...
فیلترشکنی که داشتم و شبیه وی‌پی‌ان بود قطع شده. احتمالا دلیلش همان دلیلی‌ست که ماهواره‌ها هم به‌خاطرش پارازیت شدید دارند و توی خیابان هم یک عالم پلیس ایستاده. انگار دم در زندان راه می روی. از خیابان‌گردی می‌ترسم. امروز وسط کار رفتم بانکی که حدود پانصدمتر با شرکت فاصله دارد و توی وزراست. مثل دزدی راه می‌رفتم که اجناس دزدی‌اش را از دم در کلانتری رد می‌کند. با این فرق که جنس دزدی من مانتوی آستین سه ربع نسبتا کوتاه اما گشادم بود. تنها حسی که توی خیابان‌های تهران ندارم حس امنیت است. چه به‌لحاظ این‌ فضای نظامی و چه به‌لحاظ این همه کیف قاپ و چاقوکشی که راست راست راه می‌روند .

سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۱

کماکان ادامه فیتیله

بلاخره نقاشی خانه تمام شد. برقکاری و لوله کشی و نجاری هم. پنج روز کار مداوم. نتیجه خیلی خوب از آب درآمد. کلی راضی ام. البته هزینه ام زیادتر از پیش بینی شد. فرش هم نخریدم. ولی درکل خوب بود.

هنوز خانه غرق خاک است. دیروز یک کمی وسایل را جابجا کردیم ولی نشد که نظافت کامل شود. امروز من می روم دنبال پارچه مبلی وکلید را می دهم دست کسی که برود تمیزکاری کند. 

....

از سر صبح که آمده ام شرکت، هنوز توی باغ کار نیستم. موتورم کاملن خاموش است. اینترنت گردی مفصلی بعد از چند روز داشتم. ایمیل های کاری را جواب دادم. اخبار را خواندم و.. 
هنوز کارتابل را باز نکرده ام. حتی یک خودکار هم روی میز نیست. این یعنی هنوز کار شروع نشده. یک پاکت پفک خوردم. این چند روز ظهر و شب غذای بیرون خورده ام. با دایی و تنها. یک روز فقط براش دلمه درست کردم. دلمه برگ که مادرم پیچیده بود و فرستاده بود. امروز و فردا هم به غذای بیرون خواهد گذشت. 

امروز مدیرعامل مهربان بعد از سه ماه می آید شرکت.

شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۱

خوشی های خوش رنگ

چند روز شلوغ و گرفتار.. کارهای خونه رو شروع کرده ام. نقاش ها توی خونه ان و من توی خیابونا دنبال پرده و رومبلی و رنگ و از این قبیل چیزها می گردم. خونه غرق خاکه. شب اول که اثاثا رو جمع کرده بودم، رو یک قالیچه رو زمین خوابیدم. تنها کاری که می تونستم بکنم مراقبه بود. بدون اینترنت و تلوزیون و همه چی. بعدش دیگه همینم امکان پذیر نبود. رفتم خونه دایی. 
رنگ اکریلیک شاهکاریه برای خودش. بدون بو و با طیف بسیار وسیع. دیگه اون دردسرای قدیم که هی نقاش رنگا رو قاطی کنه و بزنه رو دیوار و صبر کنی خشک بشه تا چک کنی، درکار نیست. بو هم که بزرگترین مصیبته همین طور. خوب شد خر نشدم و رنگ  روغنی نزدم. با دایی رفتیم پلی کالر و عین خارجی ها رنگ خریدیم. 
برای مبل ها سه تا رویه کوب آوردم. فعلن هنوز قضیه بلاتکلیفه. دیروزم رفتم پیچ شمرون برای پارچه ولی انتخاب نکردم. امروز آخرین رویه کوب هم می یاد و اگه اونم بگو دو میلیون دستمزد می خواد مطمئن می شم که این مبلهای ترکیه به درد کوفت می خورن. دراون صورت فقط رویه دشکها رو عوض می کنم و روی دسته ها که چرم پوسته  شده، رو دسته ای اندازم. من درآوردیه ولی به هرحال یک انسان مشهدی، عادت نداره تا چیزی هنوز هشتاد درصدش سالمه، بیاندازدش دور. تا وقتی این خونه هستم مزرقشون رو می کشم و بعد که خواستم برم خونه بزرگ تر، می رم مبل ایرانی خوب می خرم. 
چند تا پرده فروشی هم رفتم. گل یاس دیروز زنگ زد و طرح خیلی خوبی برای پرده ها داد. همون کار رو می کنم. 
دیگه چی مونده؟ همینا. رویه مبل و پرده. لوله کشی توالت رو هم عوض کردم. کمد اتاق خوابم روهم که چند سال بود باعث جزجگرم شده بود، تغییر دادم. یک نجار از آسمون برام افتاده که شاهکاره. از همه چیز جالب تر اینکه انگار برادر آقای میرشب باشه. با همون خواص. وقتی باهش حرف می زنم روح آقای میرشب می چرخه توی خونه. این چند روز همه اش توی دلم به آقای میرشب می گفتم چی می شد دیرتر می مردی آقای میرشب و می دیدی خونه رو دارم خوشگل می کنم؟ اون همیشه برای این کارها تشویقم می کرد و می گفت آفرین.. جاش چقدر خالیه. هیچ کس دیگه ای برام اون قدر اهمیت نداره که بیاد و ببینه و بگه آفرین.
امیدوارم امشب اوضاع روبه راه بشه و بتونم شب روی زمین خونه خودم حداقل بخوابم. دو شبه که خونه دایی تا صبح بیدار بوده ام و حسابی خسته ام.
دیگه تا سه شنبه اینترنت ندارم. مگه اینکه بتونم تا دوشنبه خونه رو کامل بچینم و جونی برای اینجا اومدن مونده باشه.