سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۱

معجزات سه‌گانه

آقای نقاش آمد. با قیمت مناسبی قبول کرد کار رنگ را انجام بدهد. عجله‌اش از من بیشتر است و پس‌فردا شروع می‌کند. باید زود پرده را انتخاب کنم که رنگ با پرده هماهنگ باشد. فرداشب احتمالن می روم دنبال پرده.
الان منتظرم یک آقای مبل‌چی دیگر بیاید و مبلها را ببیند و بگوید آیا می‌شود روکش‌شان را عوض کرد یا نه. گفت اگر ترک باشند نمی‌شود چون روکش مبلهای ترک پرس شده و هزینه بسیار زیادی می‌برد. در غیر این‌صورت با هفتصد و پنجاه هزار تومان دستمزد کار را قبول می‌کند. حالا دارم دعا می‌کنم که مبلها ترک نباشند و کار دست ایران عزیز خودمان باشد.

دیروز روز بدی بود. آخر ساعت کاری بود. می‌خواستم بروم کلاس موسیقی. مدیرکارخانه زنگ زد. گفت خانم ما از وقتی آمده‌ایم کارخانه جدید، شما قربانی نکرده اید. گفتم بسم‌الله! چه خبر شده؟ گفت دو خطر بزرگ از سرمان گذشته. روز قبل در تریلی بعد از بارگیری به‌خاطر طوفان رها شده و خورده توی سر یک کارگر... قلبم آمد توی حلقم. گفتم خوب؟ گفت هیچی .. ما که مردیم و زنده شدیم.. بردیمش بیمارستان و عکس گرفتیم و سرش فقط شش بخیه خورد و دکتر گفت به‌خیر گذشته. گفتم خدا را شکر، دومیش؟ گفت امروز یکی از کارگرها با مشعل دستگاه خشک‌کن سوخته. نفسم بند آمد.. گفتم سوختگی درجه چند؟ گفت چهار و پنج ... عرق سرد نشست روی تنم.. بعد گفت که دکتر یک‌هفته بهش مرخصی داده ولی کارگرمان به شدت ترسیده. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی فقط کمی گردن و دستش سوخته و سطحی‌ست. معلوم شد سوختگی درجه چهار و پنج را با درجه یک اشتباه گرفته. گفتم خیلی سریع قربانی کنید. بعد زنگ زدم بیمه برای کارهای بیمه مسئولیت مدنی‌ام. قرارشد بلافاصله گزارش از تامین اجتماعی برایشان بگیریم و گزارش حادثه را هم بفرستم. بعد رفتم کلاس. دلم شور می‌زد. از صبح هم گیر داده‌بودم به شرکت بیمه‌مان و درمورد بیمه شخص ثالثم و بیمه آتش‌سوزی دفتر و سرقت سوال می‌کردم. انگار یک چیزی داشت اتفاق می‌افتاد. زودتر از موقع رسیدم دم خانه معلمم. پارک کردم و با مادرم با تلفن حرف زدم. شیشه ماشین پایین بود. یک پسرجوان کنار ماشین ایستاده بود و من متعجب نگاهش می‌کردم چون به‌نظرم محل پارکم مناسب بود. بیست دقیقه‌ای گذشت و یک لحظه سرم را برگرداندم و حس کردم یک اتفاقی افتاد. دیدم کیفم را دزدیده و دارد می‌دود. ماشین را با سویچ و در باز رها کردم و توی کوچه‌های کامرانیه فریاد می‌زدم آقا تو رو قرآن مدارکم رو بده و کیفم رو ببر.. آقا تو رو خدا.. آقا تو رو قرآن مدارکم.. توی آن کوچه که مگس هم پر نمی‌زد نمی‌دانم چطوری راننده دو ماشین صدایم را شنیده بودند و جلوی راهش را سد کرده بودند. کیف را انداخته بود و فرار کرده بود. یک‌هو به‌سرعت یادم آمد که حتمن ماشین را می‌خواستند بدزدند.. با سرعت جن به سمت ماشین دویدم. ماشین سرجایش بود. به‌گریه و لرز افتاده بودم. توی عمرم این قدر نترسیده بودم. مادرم که تلفن را رویش قطع کرده بودم و فریاد مرا شنیده‌بود داشت سکته می‌کرد.. خلاصه سومی هم به‌خیر گذشت..ا
شب با خودم فکر می‌کردم که اگر پسرک چاقو داشت و اهلش بود خیلی راحت می‌توانست در ماشین را باز کند و به قول امروزی‌ها خفتم کند..
در تمام مدتی که ماشین دارم این بار اولی بود که توصیه‌های همیشگی پلیس را رعایت نکردم و شیشه ماشین را باز گذاشته‌بودم و کیفم روی صندلی بود. توی کیفم تا دلتان بخواهد مدرک داشتم به علاوه دسته چک و کارت بانک و دفترچه حسابم و مقدار زیادی پول.. یک معجزه بود که پسرک کیف را انداخت و آن مردم مهربان که از همه‌شان قطع امید کرده بودم.. 
حالا با این تب کریمه ای که فراگیر شده، چطور گوسفند بکشیم؟ به‌مدیرکارخانه می‌گویم گوشت بهداشتی از قصابی آشنا بخرد و به بچه‌ها بدهد.. می‌گوید نه خانم مهندس.. مهم خون کردن است.. یک خروس می‌کشم و خون می‌کنم تا تب کریمه برود و بعد برای بچه‌ها گوسفند می‌کشیم..

یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۱

ریزگردهای زندگی

باید بنشینم گیتار تمرین کنم. خانم معلم جدید بسیار سختگیر است. از همه بدتر اینکه من سومین شاگرد آن روزش هستم و مخش تا وقتی من نوبتم بشود، از صدای گیتار درحال شش‌و بش زدن است.
اخم که می‌کند، دلم برای محبت بی‌دریغ آقای معلم موسیقی تنگ می‌شود. اصولن همه چیزش مرا دلتنگ آن‌روزها می‌کند و هزاربار خودم را سرزنش می‌کنم که چرا وقتی که می‌توانستم، ندانستم.
...
حجم ریزگردها درحد فاجعه است. یک‌چیزی می‌گویم و یک چیزی می‌شنوید. اگر پنجره خانه را باز بگذارم، همه‌جا غرق خاک می‌شود. شیشه ماشین را هر روز تمیز می‌کنم و فردا صبح باز انگار یک‌دور بیابان‌گردی کرده‌باشم. ماشین همه خاک‌آلود و کثیف است. هوا شبیه مه گرفتگی‌است. تازه امروز باد داشتیم. 
یعنی هوای تحت تنفس مسئولان محترم مملکتی هم با ما فرق دارد؟
...
توی باشگاه، شکم صاف بقیه را که می‌بینم، مدام درحال برانداز کردن شکم خودم هستم. هی دراز و نشست می روم و ورزش شکم و کمر می‌کنم تا شاید کمی شبیه‌شان شوم. خانه که می‌رسم خودم را باخودم مقایسه می‌کنم و به‌نظر خودم هیکلم خوب است.
وزنم 59 است. فکر نمی‌کنم برای قد 164 زیاد باشد. زیاد هم نمی‌خورم. ولی نمی‌فهمم آن تخته صاف شکم بقیه چطوری درست می‌شود و مال من عین گلابی گرد و قلمبه است و آخ نمی‌گوید؟
الان به قدری گرسنه‌ام که می‌توانم یک پرس شیشلیک شاندیز را تا ته بخورم. درعوض یک لیوان آب خوردم. افاقه نکرد. یک لیوان چای و دو تا خرما خوردم. گریه‌اش تمام شد.. اما طفلک شکمم.. بغض دارد:(
...
هفته دیگر تولد شوهرخواهرم است. روز پدر هم هست. برای بابا و دایی و شوهرخواهر باید کادو بخرم. خدا را هزار مرتبه شکر که همه شان پاینده و برقرارند و مشکل انتخاب کادو و پول‌خرج‌کردن از این بابت است.
شوهرخواهرم همسر گل یاس است. رابطه‌شان بسیار بهتر شده. و من به‌عنوان یک ملوّن تمام‌عیار درحال حاضر دوستش دارم.
...
کتاب زنانی که با گرگها می‌دوند را می‌خوانم. کسل‌کننده اما بسیار مفید است. توصیه می‌کنم حوصله کنید و بخوانید. بارهای زیادی تجدید چاپ شده که چندبارش را دقیق یادم نیست. گاهی تکه‌هایی ازش را برایتان می‌نویسم.
...
هنوز برای خانه کاری نکرده‌ام. فرصت نشده. آقای مبل‌چی هم آمد و برای سه‌تکه مبل تمام چرم، هزینه تعویض روکش را دو میلیون و دویست و هزینه پارچه را حداقل یک میلیون گفت. یا او دیوانه است یا من تا امروز توی غار اصحاب کهف زندگی کرده‌ام. یکی دیگر را خواهم آورد تا ببینم دنیا دست کیست.
آخر هفته را برای پرده و رنگ گذاشته‌ام.

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۱

قصه‌ای که تازه شنیده ام..

منتظر آقای نجار نشسته‌ام. حالا که قرار شده همین‌جا بمانم، باید سر و سامانی به‌خانه بدهم. آقای نجار می‌آید که یک کاناپه برایم درست کند و روکش مبل‌ها را عوض کند. بعد باید نقاش را صدا بزنم تا دیوارها را نقاشی کند. هیچ سلیقه‌ای برای تغییر رنگ ندارم. باید کمک بگیرم. از گل یاس و دایی. بعد باید پرده بخرم. چه کار سختی. سلیقه این یکی را هم ندارم. روکش مبل‌ها را هم به‌هم‌چنین. یک کمی دعا کنم. شاید درست شود و یکی از لوله بخاری بیافتد پایین و کمکم کند. فرش هم می‌خواهم. برای همه این کارها هزینه‌ای حدود پنج‌میلیون تومان کنار گذاشته‌ام. نمی‌دانم بشود یا نشود.
آقای دکوراسیون‌چی آمد. سایزش اصلن به من نمی‌خورد. پروژه‌های میلیاردی کار می‌کرد و کار من بسیار کوچک بود. برای همین خودم باید آستین بالا بزنم. برق‌کشی خانه هم نیاز به تغییر دارد. علاوه بر آن باید پنجره‌ها را هم درست کنم. آب باران شرشر از درزهایش می‌ریزد تو. فکر می‌کردم از اینجا می‌روم و با همه این‌چیزها مدتها بود سر می‌کردم. حالا دیگر نمی‌شود.
دست تنها انجام دادن این‌ها سخت است. ولی راه دیگری نیست. هست؟ 
می‌خواهم آدرس اینجا را به خواهرهایم بدهم. فکر می‌کنم این‌طوری بهم نزدیک‌تر می‌شویم. هرکداممان یک‌گوشه‌ای هستیم. یکی آمریکا و یکی مشهد و یکی تهران. این طوری کمی از تنهایی‌مان کم می‌شود. یکی دو سال است که فهمیده‌ام خواهر یعنی چی. نمی‌توانم درست توضیح بدهم. شاید چون بزرگتر شده‌ام، قدرشناس وجود خانواده شده‌ام و جای خالی‌شان رادرک می‌کنم. بیست و پنج سال قبل از مشهد آمدم. درست زمانی که درس و مشق و زندگی کودکی را کنار گذاشتم. این دور‌شدن مرا از همه‌چیز خانواده دور کرد. همیشه از راه دور مراقبشان بودم. فکر می‌کردم مراقبم. ولی این سفر که گل یاس آمد خانه‌ام و اتفاقات آن سالهای دور از خانه را برایم گفت، فهمیدم چقدر از همه‌چیز فاصله داشته‌ام و چقدر توی دنیای سترون‌شده خودم زندگی کرده‌ام. دلم سوخت. یک حس گناه بزرگ از آن روز روی دوشم سنگینی می‌کند. روزهایی که دانشجو بودم و بابا برایم پول می‌فرستاد و من مثل شاهزاده‌خانمی توی تهران زندگی می‌کردم، اصلن نمی‌دانستم توی خانه چه می‌گذرد. وقتی طلاق می‌گرفتم، نمی‌دانستم خبر جداشدنم بابا و مامان را یک‌شبه زمین‌گیر کرد و دو ماه بستری مطلق بوده‌اند. فشار بیماری‌شان خواهر کوچکم را از پا انداخت و مجبور شد کمرش را جراحی کند. اینها اول زندگی مشترک خواهر دومم بود و من اصلن نفهمیدم چه تاثیر منفی بر روی زندگی‌اش گذاشته‌ام. برادرم بیمار شده‌بود... وای خدایا.. سالهای سیاهی برایشان بوده. من تا ازدواج نکرده بودم، توی ناز و نعمتی که نه می‌دانستم چطور برایم فراهم می‌شود و نه عادت داشتم بهش فکر کنم، زندگی کردم و یک سال بعد از ازدواج، که طلاق گرفتم، آن‌چنان توی دنیای افسردگی خودم غرق بودم که باز هم هیچی از مسائل آنها را نفهمیدم. نمی‌دانم آیا روزی می‌توانم جبران کنم؟ از آن شبی که گل‌یاس داستان زندگی آن چند سال‌شان را برایم گفته، هر شب به داستانش فکر می‌کنم.. به اینکه جایگاه من در آن قصه سخت کجا بود؟

سه‌شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۱

آرزوهای ساده

هوا ابری ست. کولر شرکت بعد از چند روز دوباره راه افتاده. هوایی نم دار و مطبوع با یک بوی خوب.. فضای شرکت امروز آرام است. ساکت ..
 از آن روزهایی ست که دلم  یک اتفاق فوق العاده برای خودم می خواهد. دوست دارم فهرست آرزوهام رو بنویسم. یک موسیقی آرام ..یک ماساژ صورت... تماشای دریا.. بوی جنگل.. دراز کشیدن توی اتاق هتلی عالی و گپ زدن با یک آدم خوب... یک نوشیدنی خوش عطر.. یک لباس متمایز.. یک کسی که کنارم باشد و آواز قشنگی را زمزمه کند..
دلم آرامش می خواهد.. 
تعطیلات چند روزه خرداد پیش روست. خانم منشی می گوید شنبه شرکت را تعطیل کن. اکثر بچه ها مرخصی خواهند بود. نمی توانم وقتی کارخانه تعطیل نیست، دفتر را تعطیل کنم. تعطیلی طولانیی ست. خانواده دوست دارند بروم مشهد. خودم هم دوست دارم و هم ندارم. دلم می خواهد بهانه ای باشد که به خاطرش نروم. استراحت مطلق دلم می خواهد. آن قدر که ازش خسته شوم. می ترسم نروم و از ماندن هم خسته شوم. کاش می شد بروم سفر.

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۱

یک کارمند خوب

به شدت آرزومند فرارسیدن جمعه ام.

تنبلیسم

از ساعت هشت صبح هر نیم ساعت وقت مصاحبه برای استخدام حسابدار داده ایم. تا الان که ساعت یازده است هیچ کسی نیامده.
 می گویند توی مملکت بیکاری ست. به عقیده من توی مملکت چیزی که بیش از همه رواج دارد  تنبلی ست.
باید یک فکری برای این موضوع که وقت مصاحبه میدهیم و نمی آیند بکنم. خواندن ایمیل ها وفکس ها و پرینت گرفتن از آنها هم هزینه بر و هم وقت گیر است. سه بار آگهی را تجدید کرده ایم. اما دریغ از یک نفر که به دردبخور باشد. فکر کردم خوب است فقط تلفن بدهیم و بگوییم همان اول باید وقت مصاحبه بگیرند و بیایند و لازم نیست رزومه بفرستند. ولی نمی شود. قابل کنترل نیست.
باز هم باید آگهی را تجدید کنیم. احتمالا یک جای دیگر به غیر از قسمت حسابدار. خیلی خوب است اگر بلاخره این مسئله آگهی استخدام هم به کل اینترنتی شود.
اولین نفر الان آمد!

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۱

؟

اگر من همیشه بود، دوست داشتم جواب بدی را با مهر بدهم. دوست داشتم به‌جای عصبانیت و قطع‌رابطه و خط و نشان کشیدن توی ذهنم، برایش بنویسم تو خوب و قوی و عزیزی. بنویسم که همیشه دوستت دارم. 
اما آن من همیشه دیگر در کار نیست. این کسی که امروز درمقابل آدمها قرار می‌گیرد یاد گرفته که جواب بدی را با مهردادن نشانه ضعف تلقی می‌شود. نشانه نفهمی.
 قبلن برایم مهم نبود نفهم شناخته شوم؟ نمی‌دانستم مرا نفهم می‌دانند؟ زورم نمی‌رسید؟ 
نکند تازگی فکر می‌کنم چون مسن‌ترم، شایسته احترامم؟ 
از خودم سوال می‌کنم: خانم‌جان چطور شد که این‌شدی؟

شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۱

خود شناسی مفرط خرانه

توی شرکتم. آقا شیره آمده و عین شیر هم غرش می کند. مثل سالهای قدیم. از دست من عصبانی ست  و چون دیگر زورش بهم نمی رسد سر بقیه خالی می کند. بد هم نیست که بچه ها یک آدم دیگر را هم ببینند. گرچه بچه های این دوره آقا شیره را درسته قورت می دهند.
...
از یک کسی دو هفته است ناراحتم. می دانم که عکس العملم در مقابلش باید سکوت باشد و به روی خودم نیاورم. بسیار سلیطه است و دهن به دهن شدن باهش کار خطرناکی ست. هرچه بیشتر سکوت و بی محلی کنم، بهتر است. اما خون دارد خونم را می خورد. دلم می خواهد یک فصل بزنمش. و یک فصل هم فحش حسابی بهش بدهم. هر دوی اینها لاف است که می زنم . توی عمرم همچین کاری نکرده ام. یعنی وجود و عرضه اش را ندارم وگرنه دلم می خواهد.
خلاصه داشتم می گفتم که روش عملکرد درست را می دانم ولی توی دلم روان پریش شده ام. حتی می دانم توی دلم هم باید بهش بی محلی کنم چون قابل نیست. ولی باز هم نمی توانم. یک گوشه ای از ذهنم را عین موش می جود. 
با خودم فکر می کردم خوب است بروم پیش دایی و ازش روش عملکرد بگیرم. دایی را قبول دارم. مطمئنم اگر پیشش بروم او هم همین راه خودم را پیشنهاد می کند. ولی چیزی که او بگوید وحی منزل است و بهش عمل خواهم کرد و به چیزی که خودم می دانم نه. نباید با دایی درباره اش حرف بزنم. او را می شناسد و یک روز که ناراحتی ها رفع شود، این قضیه توی ذهن دایی ماندگار خواهد شد. اینها را هم می دانم. ولی ازمن بعید نیست که عین جغجغه بنشینم و همه چیز را برایش تعریف کنم... خرم.. می دانم.

جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۱

پیچ قمری به پیچ یار می‌مانه بله

یک جمعه گرم در تهران. از صبح وقتم را به‌خانه تکانی گذراندم. کمد لباس را ریختم بیرون و گن پوشیدم و یکی‌یکی دامن‌ها و پیراهن‌ها وشلوارها را امتحان کردم. به‌سلامتی نصف کمد منتقل می‌شود زیرمین. چقدر سایزم عوض شده. البته که آن‌وقتها زیادی لاغر بوده‌ام. الان قیافه‌ام شبیه آدمیزاد نرمال شده. نمی‌دانم آیا یک روزی محتویات این چمدان به‌دردم خواهد‌خورد یا نه. علاوه بر لباس‌های کوچک شده، دو دست لباس متعلق به ایام عاشقی قدیم را هم انداختم تویش. دوست ندارم بپوشم‌شان. یک کمی پیشرفت کرده‌ام و دیگر چیزهای متعلق به دوران عاشقیت‌های گذشته را نمی‌گذارم سرکوچه و می‌برمشان زیرزمین. به‌هیچ خاطره‌ای هم در ضمن پاکسازی فکر نکردم. بی‌حسی مطلق.
...
تا وقتی می‌خواستم خانه را عوض کنم سر و صدای کوچه آزاردهنده و قابل شنیدن بود. امروز همه چیز پذیرفته‌شده است. صدا مثل جزئی از زمان و مکان است. 
...
سیمابینا گوش می‌کنم. معلم موسیقی می‌گوید می‌توانم آهنگ بیابریم کوه را تمرین کنم و بخوانم. مانده‌ام اگر آقای میرشب زنده بود چه می‌گفت. می‌کوبید توی سرم و می‌گفت الحق که دهاتی هستی. :) 
دو سه تا آهنگ ایرانی دیگر را هم گفته می‌توانم تمرین کنم. این هفته آهنگ نفرین آرتوش را کار خواهیم کرد.
...
عینکم را عوض کرده‌ام. نمره چشمم شده یک و هفتاد و پنج. ولی این عینک جدید حالم را بد می‌کند. حس می‌کنم تهوع می‌گیرم و سر درد. شاید هنوز عادت نکرده‌ام. دیگر باهش نمی‌توانم مثل عینک قبلی راه بروم. همه‌چیز کج و کوله با ارتفاعی ناموزون جلوی چشمم تکان می‌خورد.
از دکتر سوال کردم آیا دوربینی همان پیرچشمی‌ست. گفت بله. پرسیدم یعنی هی بدتر می‌شود؟ گفت خانم‌جان حساس نباشید، خانمها هیچ‌وقت دچار پیرچشمی نمی‌شوند. واقعیت این است که به قول مادرم رو به پس شده‌ام. 
قدیم‌ها همیشه می‌نوشتم به قول معلم موسیقی، حالا می‌نویسم به قول مادرم.. این را دیشب لای نوشتن‌هایم فهمیدم.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۱

یک روز خوب درتهرانی غبارآلود

اول اینکه کنسرت را نرفتم. گفتم نهار مهمان دارم و طولانی می‌شود. خلاصه اینکه بهانه آوردم.. و دلیل اصلی‌اش درد گردن بود. رفتم ورزش و بعد ماساژی طولانی. عالی بود. زیر دست خانمه خوابم برد.

دوم: از تعویض خانه منصرف شدم. با بودجه من امکان نداشت بتوانم خانه دو خوابه‌ای توی ظفر پیدا کنم که نور جنوب داشته باشد. حتی رضایت داده بودم به ده سال ساخت ولی نشد. از دولت و دستور هم گذشتم. ترافیک آن منطقه طاقت‌فرساست و من آدم تحمل یک ساعت توی ترافیک ماندن نیستم. توی ظفر به‌غیر از نونهالان و دلیری خانه‌ای حدود شش سال ساخت با نور خوب که طبقه اول نباشد، قیمتش حدود متری چهار میلیون و نیم تا پنج میلیون است. خانه‌هایی با نور شمال یا غرب را می‌شود حدود متری چهار تومان پیدا کرد ولی نور خانه برای من مهم بود. خانه خودم دو نبش است با نور عالی و ویوی شاهکاری از کوه. تصمیم دارم همین‌جا بمانم و با یک مبلغی پرده‌ها و دکوراسیون و رنگ را عوض کنم. با یک مبلغ دیگر سفر کنم. یک‌چیزی هم بماند برای اینکه اگر افتادم زمین و پایم شکست، برای مخارج بیمارستان از بابا قرض نگیرم. 

سوم: شله مشهدی را از فریزر درآوردم و گذاشته‌ام توی قابلمه تا روی گاز به‌روش قدیمی یخش باز شود و به‌عنوان شام بخورم. هنوز که به قول مشهدی‌ها قق نکرده. دارم از خواب متلاشی می‌شوم ولی از رو نمی روم و منتظرش می‌مانم. وضعیت یخ زدگی درحدی بود که ماکروفر دود می‌کرد اگر قراربود وظیفه دیفراست را به‌عهده‌اش بگذارم.

چهارم : فردا می‌خواهم خانه را نظم بدهم. لباس‌هایی که سایزشان کوچک شده و هنوز امیدوارم روزی بتوانم بپوشمشان، بسته بندی کنم و بفرستم‌شان انباری. 

پنجم: دلم راضی نمی‌شود میز گنده کارم را منتقل کنم به اتاق‌خواب تا دست و پایم توی هال باز شود. هال به شدت عالی خواهد‌شد . البته برای مهمان. خودم هرشب بین صدای تلوزیون که زرت‌زرت می‌کند و اینترنتی که مدام پایش هستم، باید تصمیم‌گیری کنم و مطمئنن تصمیمم منتهی می‌شود به خرید لپ‌تاپ برای خانه. توی خانه پی‌سی را دوست دارم. با یک مونیتور و کیبورد مفصل که بشود باهش عشق کرد. لپ‌تاپ برای همان سرکار خوب است. 

ششم: دوست دارم یک کاری برای دلم بکنم که باز شود. ولی نمی‌دانم چکار.

هفتم: بوی شله درآمد. بروم سراغش.

دلی محدب

برادرم امروز رفت. با خودم فکر کرده بودم که امروز و فردا حسابی استراحت کنم. انگار نمی شود. برای نهار توی شرکت مهمان دارم. بعد می روم ورزش. و بعد یک اشتباه بزرگ کرده ام که به بچه های گیتار قول دادم امروز کنسرت راک یکی شان را بروم. راک که نه. هوی متال. موسیقی هوی متال را دوست ندارم. از خستگی تلنبار شده این هفته هم گردن درد شدید دارم و بایستی می رفتم ماساژ. حالا نمی دانم چطور خرابکاری ام را درست کنم و بگویم نمی آیم. بهتر است حقیقت را بگویم. اگر میرشب زنده بود بهم می گفت خر پاشو بیا، وقت برای خوابیدن زیاد داری، توی قبر که درازت کردند هرچه خواستی بخواب. و من می گفتم نمی توانم آقای میرشببببببببببببببب.. خسته ام. :)
حالا که او نیست انگار متعهدتر شده ام که برنامه های دسته جمعی بچه ها را بروم و تمرین هایم را انجام بدهم.. یک احساس وظیفه درونی دارم.. توی دلم هی بهم امر و نهی می کند.. حالا شاید امروز هم روحش موفق شد بهم غلبه کند.
....

من حرف و غر و اخم و عصبانیت زیاد دارم... این درحالیست که برای جلوگیری از اتفاقاتی که منجر به همه اینها می شود کاری نمی کنم.مادرم می گوید آدم باید حرفش را بی حساب بزند و کارش را به حساب بکند. منظورش این است که عوض عصبانی شدن توی روی افراد، خودت را کنترل کن و بخند و حفظ ظاهر کن و درعوض روش رفتارت را عوض کن.
بارها و بارها به خاطر رفتاری یکسان از آدمهای متفاوت ضربه خورده ام. قاعدتا آدم عاقل از یک محل نباید دوبار گزیده شود و من درباره خودم مطمئنم که عاقل نیستم. باید سعی کنم کمتر حرف بزنم. سعی کنم کمتر از افراد خوشم بیاید. به قول مدیرعامل مهربان هروقت کسی کار خوبی می کند بهش پاداش بدهم ولی تعریفش را نکنم. زبانم را توی دهانم یک قفل بزنم که این قدر نچرخد و از همه تشکر نکند و عذر زحمت نخواهد و به محض دیدن یک لطف، تمجید و تقدیر شفاهی نکند. خودم با دست خودم آدمها را می نشانم بالای درخت گوز و بعد پایین آوردنشان کار حضرت فیل است. باید یادم بماند. یادم بماند. یادم بماند. یادم بماند که همه از آنچه فکر می کنم از من دورترند.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۱

در انتظار گودو

امروز روز بهتری ست. شرکت آرامش نسبی دارد. کارها بد نیست. 
.............
آدمی که این چند شب توی ذهنم باهش دعواهای جانانه ای می کردم، دیشب خودش تلفن زد و انگار نه انگار که ریده به هیکلم. من هم انگار نه انگار. البته سرسنگین بودم. بلاخره وقتی همچین اتفاقی برایت بیافتد خوشحال نیستی.
  .........
دیشب قرار بود مهمانی شام باشیم. میزبان ساعت چهار تلفن زد و گفت هفت و نیم برای شام می آید خانه من. وقت آرایشگاه و ماساژ و چشم پزشکی داشتم. فقط اولی را انجام دادم و بدوبدو خرید کردم و خانه را تمیزکردم و شام پختم. چه شامی. یک خوراک ماهیچه شاهکار.
برادرم هنوز هست. فردا برمی گردد. امیدوارم پنجشنبه و جمعه هیچ تنابنده ای مزاحمم نشود. می خواهم بروم ماساژ و خرید و رستوران.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۱

مقادیر معتنابهی غر و درددل

توی شرکت نشسته ام. هیچ کس نیست. خانم منشی رفته بیرون و ساعت کار بخش فروش  هنوز شروع نشده.
 خسته ام. دیشب بسیار بد خوابیدم. تا صبح با همه کسانی که از دستشان توی دلم ناراحت بودم، جنگیدم و بهشان هرچه دربیداری نمی توانم بگویم گفتم.. حالا گردنم گرفته. ساعت شش و نیم صبح درحالیکه به خودم التماس می کردم نیم ساعت اضافه بخوابم، از بوی شدید ادکلن برادرم بیدار شدم.
برادرم اینجاست.
 دیروز فکر می کردم چقدر آدم تنهاست. یک وقتهایی از این حجم بزرگ تنهایی حیرت زده می شوم. حرفهایی که هیچ کس نیست بهش بگویی ...برای اینکه غصه نخورند.. برای اینکه فشار خون و قندشان تغییر نکند، برای اینکه استعفا ندهند، برای اینکه سلیطه بازی درنیاورند و فحش را بکشند به جانت، برای اینکه بزرگتری، برای اینکه کوچکتری، برای اینکه ...
...........
مصاحبه برای استخدام هم چنان ادامه دارد. اگر دنیا دست من بود دلم می خواست خیلی ها را اخراج کنم و جایشان آدم بیاورم. اما دنیا نه دست من است و نه مال من و نه تسلطی روی این بی پدر دارم.
...........
دیشب حدود دوساعت تا منزل معلم موسیقی توی راه بودم. از آرژانتین تا کامرانیه. سه مسیر بسیار پرترافیک را باید بگذرانم. توی بدترین ساعت ترافیکی.برایم جالب است که آدمها چقدر خوب بلدند به خودشان و به زندگی شان احترام بگذراند و من بلد نیستم. خانم معلم به هیچ عنوان حاضر نیست نه روز دیگری را به من اختصاص بدهد و نه حتی یک ساعت کلاسم را جابجا کند. یاد آقای معلم به خیر. چرا قدر بودنش را ندانستم؟ چرا نفهمیدم آدمهایی مثل او به نسل دایناسورها تعلق دارند؟
البته که دوران پی ام اس هم هست. ولی فکر می کنم چیزهایی که توی دلم قلمبه شده و فقط اینجا می توانم بنویسم شان، ربطی به یک دوره خاص ندارند. من خسته ام. زندگی ام قروقاطی شده. این یک ماه اخبر هر روز مهمان داشته ام. گرچه خانواده بوده اند اما کل جریان خسته ام کرده. کارم زیاد است. توی شرکت باید ملاحضه هر خری را بکنم تا ناراحت نشود و استعفا ندهد. دیروز بعد از اینکه برای دومین بار یکی از کامپیوترهای بخش فروش را فرستاده بودم برای تعمیر، باز خراب شد. وقتی اعتراض کردم، پسری که خرابکاری کرده بود احتمالا، به نشانه اعتراض مرخصی گرفت و رفت. دوست داشتم بزنمش. ولی نزدم. درعوض با خوش اخلاقی بهش زنگ زدم و خواهش کردم به شرکت کامپیوتری زنگ بزند تا مشکل را رفع کنند. 
این قلمبه های توی دلم باعث می شود که توی خیابان موقع رانندگی به زمین و زمان فحش بدهم. درد گردن داشته باشم و نایت گارد دندانم از فرط دندان قروچه های شب پاره شود.
این اسمش زندگی ست. گوه. بی معنی. بی دلیل. و سرانجام تلپ بیافتی زمین و بمیری.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۱

هیچی

 درحال حاضر توان یک فصل گریه+ یک فصل کتک زدن+ یک فصل فریاد حسابی را دارم.
خیلی خسته ام. روحی و جانی.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۱

کشف دوران چل‌چلی

تازه، شاید همین امروز، فهمیدم که نباید توی زندگی به دنبال ایده‌آل‌ها باشم. باید از طبیعتم پیروی کنم. چهل و سه سال گذشت و تمامش را به‌دنبال کمال همه‌چیز گذراندم. کمال در کار، کمال در رفیق، کمال در گذراندن وقت آزاد.. کمالی که خیلی وقتها با طبیعتم جور نبود و خلاف جهتش بود. نیروی زیادی صرف کردم تا هرکدامش را از سر بگذرانم. 
تازه فهمیده‌ام این نیروی زیاد در بسیاری از موارد به‌نتیجه نرسیده یا اگر رسیده با کمترین فشاری که از رویش برداشته‌ام، به وضعیت اولش برگشت کرده‌است. در حینی که این همه نیرو صرف می‌کردم، در بسیاری از موارد یا خوشحال نبودم یا متوجه نبودم که این فعالیت وسیله‌ای‌ست برای خوشبخت‌تر زندگی کردن نه صرفا خود هدف زندگی. 
امروز به حرف مدیرعامل مهربان درباره کارمان فکر می‌کردم. یک روزی توی شرکت مهمان داشتیم. آدمهای دون‌پایه‌ای بودند که از صفر به همه‌چیز رسیده‌بودند. کار نداریم چطور. ولی گردش مالی‌شان عدد بسیار بزرگی بود. وقتی رفتند، به مدیرعامل مهربان گفتم چه خوب.. کاش ما هم بزرگ شویم. گفت این بزرگی لزوما شادی‌آور نیست. این گردش مالی نجومی یک فکر تمام‌وقت می‌خواهد. حتی موقع خواب باید به‌فکر این پول باشی.. کار ما اندازه خودمان است.. خوشحالمان می‌کند، محلی داریم دور هم و به‌اندازه خودمان خوبیم. 
آن روز درست نفهمیدم چه می‌گوید. فکر کردم مرا در آن حد نمی‌داند که بزرگ باشم و بزرگ شوم. امروز می‌فهمم که می‌گفت درحد خودم، طبیعتم، وجودم و مطابق قلب و جسمم بار بردارم و زندگی کنم تا شاد باشم. 
بایستی خیلی از چیزها را همین نیمه راه زندگی در خودم عوض کنم. تعریف کمال را باید عوض کنم. کمال آن‌چیزی نیست که از دریچه چشم دیگران بهترین است. کمال منم.

شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۱

ناز اندازه کن

امروز همه بچه‌های شرکت قرارداد سال جدیدشان را گرفتند. تقریبن همه شان از سال قبل تقاضای افزایش حقوق داشتند. سعی کردم به همه تا حدی بیشتر از اضافه حقوق وزارت‌کار بدهم. ولی می‌دانم که باید در انتظار طوفان باشم. بهشان حق می دهم. مخارج واقعن سنگین است. ولی همین طوری هم حقوق این ماه بیش از بیست و پنج‌درصد بیشتر از حقوق مشابه سال قبل شد. علاوه برآن هزینه‌های دیگر هم هست. مجبورم سفت بایستم و شرایط را کنترل کنم.فردا بچه های فروش تقاضای جلسه کرده اند. امروز هم اولین صاعقه زده‌شد. خانم منشی فروش آمد و اعتراض کرد. از عبارت جالبی استفاده کرد. گفت خانم مهندس برای من نمی‌صرفد! عبارت سطح پایینی بود. ولی منظورش درست همین بود. دانشجوست و ماهانه چهارصد و پنجاه هزارتومان حقوق می‌گیرد. سنگ دست خودم است. اگر برود تا مدت مدیدی بهم بسیار سخت خواهد‌گذشت. همانی‌ست که چند روز قبل هم با مرخصی‌اش موافقت نکردم و فردایش نیامد سرکار.حدود یک سوم ماه را مرخصی‌ست. به‌خاطر درسش و سایر چیزها. از اول توافق کرده بودم که هفته‌ای یک روز نیاید و بدون حقوق مرخصی برایش رد کنیم. حالا خیلی زیادتر شده. می‌گوید نمی‌صرفد چون حقوقی که دریافت می‌کند حدود سیصد هزارتومان است. بهش می‌گویم خوب کمتر مرخصی بدون حقوق بگیر. گریه می‌کند. 
از گریه زنهای کارمند متنفرم. آچمز می‌شوم. از اینکه ضعف نشان می‌دهند و بلد نیستند درست حرف بزنند و از آخرین سلاحشان استفاده می‌کنند. خودم بدتر بودم. اشکم دم مشکم بود. و این خاصیت را معاون آن زمان شرکت بزرگ که یک خانم بسیار جدی و بداخلاق بود از سرم انداخت. بهم گفت یک‌بار دیگر گریه کنم اخراجم می‌کند.
با خانم منشی حرف زدم. او هم‌چنان گریه می‌کرد و دست‌آخر مرخصی گرفت باز و رفت. از پس‌فردا با توجه به‌پیش‌بینی استعفای او، آگهی استخدام داده‌ایم. ولی واقعن امیدوارم نرود. بهش گفتم آدمی‌ست که نمی‌توانم رویش تکیه کنم. رفتارش توی کار غیرقابل پیشبینی‌ست و نمی‌دانم با این‌همه آوانسی که می‌گیرد، بعد از اتمام درسش می‌ماند یا نه. 
همه‌شان قول می‌دهند که می‌مانند ولی تا فوق لیسانس می‌گیرند گوزشان می‌رود سردلشان گیر می‌کند و تازه داستان شروع می‌شود. 
به‌خودم قول داده بودم با وجود سه تجربه قبلی، دیگر دانشجوی فوق نگیرم. باز از همان سوراخ گزیده‌شدم. همان اول کار می‌گویم تحصیلات فوق‌شان برای ما کارآیی ندارد و ما لیسانس می‌خواهیم. قول می‌دهند که انتظار بیشتری ندارند. سختی شرایط‌شان را تحمل می‌کنیم و تزشان که شروع می‌شود بهانه‌ها هم شروع می‌شود. اشتباه خودم بود.
از آدمهایی که روزدرمیان مستقیم و غیر مستقیم می‌گویند که می‌خواهند بروند، خسته می‌شوم. آن‌قدر که دلم می‌خواهد زودتر بروند و دندان‌کندنی زودتر کنده شود. بازهم تجربه این سالها بهم یاد داده آدمی که اهل رفتن باشد قلمش را می‌گذارد روی میز و می‌رود و های و هوی ندارد. اینها می‌خواهند باج‌بگیرند و من چون اهل باج دادن نیستم، وسط کار نازکردن‌شان باهشان دعوام می‌شود و دعوا منجر به رفتن‌شان می‌شود. این خانم هم دارد حوصله‌ام را سر می‌برد.

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۱

رودل

قرار نبود قورمه‌سبزی بخورم. ولی خوردم. 
صبح از ساعت نه از خانه زدم بیرون. باید برای خانه دایی کارگر می‌بردم که منزلش را قبل از آمدنش تمیز کنند. بردم. بعد رفتم خانه دیدم. خوب بود. فقط هیچ منظره‌ای از پشت پنجره‌هاش معلوم نبود. هیچ اشکال دیگری نداشت. یکی از بهترین چیزهایی که توی خانه دوست دارم تماشای خیابان و آسمان است. بعد رفتم چند تا بنگاهی سرزدم. با یکی‌شان دوجای دیگر را دیدم. برگشتم منزل دایی که کارگرها را چک کنم. مشغول بودند. لباس‌شویی را برای بار دوم پر کردم و دوباره با یک بنگاهی رفتم خانه ببینم. ساعت یک ظهر بود و به شدت گرسنه بودم. مواد قورمه سبزی را گذاشته بودم که بیایم و درست کنم ولی طاقت نداشتم. خانه آخری بد بود. یک آلونک را کوبیده‌بودند و یک چهارطبقه تک واحدی درست کرده بودند. تعجب کرده بودم چطور هنوز کسی دلش راضی می‌شود تک‌واحدی بسازد. خانه را که دیدم موضوع را فهمیدم. یک‌جای عجیب و غریبی بود. بنگاهی را ول کردم سر ظفر و آمدم خانه. ساعت یک و نیم بود. یک بسته قیمه آماده از فریزر درآوردم و دوباره گذاشتم سرجاش. تحمل آماده شدن برنج را نداشتم. زنگ زدم کوک برام پیتزا بیاورد. گفتم زود باشند چون دارم می‌میرم. پیتزا مدل قدیمی بود. دوست نداشتم ولی عین قحطی‌زده ها خوردم. این شد که قورمه سبزی را برای فردا آماده کردم و توی ظرفها کشیدم که بهش ناخنک نزنم. دلم راضی نشد. یک تکه ته‌دیگ و یک کم برنج و دو قاشق خورش. حالا دل‌درد دارم. هنوز غذای ظهر را هضم نکرده بودم. باید آلکاسزر بخورم.
عصر را به سرزدن مجدد به‌خانه دایی گذراندم و اتوکشی و تلفن به یک دوست قدیمی و صحبت با خواهرم آن سوی آب. 
خواهرم تنهاست. بچه کوچکش مریض شده و او به‌شدت غمگین شده. دلش مادر و خواهرش را می‌خواهد. کاری نمی‌توانم بکنم. اسکایپ و تلفن بی‌فایده‌اند. نمی‌توانم بروم . من تا ترکیه هم باید شش سال برنامه‌ریزی کنم و بروم. حالا بروم آمریکا؟ آدم کار به این بزرگی نیستم. دوبار سفر به ترکیه یا دوبی برای ویزا. حداقل سه هفته آمریکا. پول سفر را کنار گذاشته‌ام ولی فکرش هم طاقت‌فرساست. ویزاگرفتن و بند و بساط ... خواهرم یکی از مهاجرانی‌ست که حتی بعد از مرگ همسرش دوست ندارد برگردد. سالی یک‌بار برای سفر فقط... خوب من چه کنم؟ کسی که گوش را می‌خواهد گوشواره را هم می‌خواهد. نمی‌فهمم. جای او بودم برمی‌گشتم. حالا که جایش نیستم، دوست ندارم ناله گوش کنم.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱

پوچی ممتد

نشسته‌ام و همراه با صدای باران، crying time ری‌چارلز را گوش می‌کنم. آهنگ غمگینی‌ست. همزمان وبلاگ زنی که آوازش از سر انگشتانش جوانه می زند را می‌خوانم. اسم وبلاگ توجهم را جلب کرد. نوشته هایش غمگین‌ترم می کند. طولانی‌ست و دلنوشته. بوی تنهایی و غربت می‌دهد. می‌خوانم.. و یادم می‌آید مدتهای مدیدی‌ست که غمگین نشده‌ام. فقط گاهی عصبانی بوده‌ام. تنها حسی که در این یکی دو سال اخیر توی دلم داشته‌ام خشم بوده و بقیه اش بی‌حسی.. چرا.. برای مرگ معلم موسیقی خیلی غصه خوردم و می‌خورم.. شاید چون دلم دستمایه دیگری برای غم‌خوردن نداشت و دوست داشتم این حس گم‌شده را پرورش بدهم.. هنوز هم هر روز صبح برایش فاتحه می‌خوانم. کاری که برای هیچ‌کسی در عمرم نکرده ام. دوست دارم یادش توی روزهایم زنده بماند. دلم برایش خیلی تنگ می‌شود. حفره‌های بزرگی توی زندگی داشتم. رفتن او یک حفره جدید خلق کرد. همین زندگی و دل سوراخ سوراخ است که عین آبکش دیگر هیچ حسی را توی خودش نگه نمی‌دارد. رفتار آدمهایی که قبلن غمگینم می‌کرد و باعث می‌شد بتوانم احساساتم را بنویسم، حالا برایم معمولی و بی‌تفاوت شده. یاد گرفته‌ام بشنوم و بی‌اهمیت باشم. خوب نیست. این من جدید راحت‌تر زندگی می‌کند اما راحت زندگی‌کردن به معنای خوشحال‌تر بودن هم نیست. وقتی توی زندگی غم نباشد، کم‌کم خوشحالی هم معنایش را از دست می‌دهد.. انگار نسبت به رفتارهای خوشایند هم بی‌حس می‌شوی.. نمی‌شود فقط یک ور قضیه را یاد بگیری.. ویروس به همه‌جا سرایت می‌کند.
یک وقتی فکر می‌کردم برای اینکه عاشق نیستم، توی دلم چیزی نمی‌جوشد.. امشب که این وبلاگ را می‌خواندم فهمیدم دلیل عاشق نشدنم هم به‌همین برمی‌گردد که نسبت به همه بی‌تفاوت شده‌ام. یک اتفاقی در زندگی باعث شده که دلم نتیجه گیری کند برای کسب آرامش باید همه‌چیز را اگنور کند.

آدم‌های این روزا

آگهی‌های همشهری را جوریدم. یک‌عالم تلفن زدم و یک عالم بهم تلفن زدند. فردا باید برم یک جایی را توی دولت ببینم. تازه فهمیده‌ام که بنگاهی‌ها عادت دارن قیمت خونه رو بالاتر از قیمتی که صاحب ملک گفته، بگن. امروز برای سومین بار با این مورد روبرو شدم. قبلن وقتی قیمت رو موقع بازدید از صاحبخونه می‌پرسیدم، با نگاه سوال‌برانگیزی به بنگاهیه می‌گفت قیمت رو ایشون می‌گن. بعد که آگهی یه خونه رو با چند قیمت مختلف دیدم، متوجه شدم بنگاهی‌ها این وسط به پورسانت قانع نیستن. ماشاءالله توی دزدی خیلی سریع پیشرفت می کنیم. خونه فردا هم همین مسئله رو داره. دو تا بنگاهی دو تا قیمت بهم گفتن. با حدود بیست میلیون تومن اختلاف.
...
بارون مفصلی داره می‌یاد. من تنهام. همه خانواده امروز خونه گل‌یاس تولد بابا رو جشن می‌گیرن. خوب .. خیلی دوست داشتم مشهد بودم. مثل همیشه. اما دیگه تقریبن قید زندگی توی مشهد رو زدم. هیچ‌جوری نمی‌شه.
...
هفته دیگه بعد از مدتها می‌رم کلاس موسیقی. هنوز اون دو تا آهنگ رو حفظ نکردم. سل رو هم درست نمی‌گیرم. بعد از چند سال. این خانمه می‌گه باید یاد بگیری ترتیب چیدن انگشتات رو عوض کنی روی سل. نمی فهمم وقتی صداش درست درمی‌یاد چه اجباریه آخه؟ 
...
شرکت به حول و قوه الهی این چند روزه خوب بوده. همه بچه‌های فروش ماموریت بودن. امروز برگشتن. دوستم گفته‌بود که درباره حقوقشون ابهام دارن و مدیرمالی هم بداخلاقه و کسی دلش نمی‌خواد باهش حرف بزنه. یکی یکی صداشون زدم و گفتم هرسوالی دارن بپرسن. 
یه جوجه داریم که تازه اومده. خیلی شل و وله. معمولن آدم شل و ول استخدام نمی‌کنم. این یکی از دستم در رفت. می‌ترسیدم یکی از بچه‌ها بره و جاش سر فصل فروش خالی بمونه و با عجله این رو استخدام کردم. حالا درست همون اشکالاتی که فک می‌کردم رو داره. همه سیستمش شل و وله.
یه چیزی که توی فروش بهش رسیدم اینه که ظاهر فروشنده تاثیر زیادی روی خریدار داره. مطمئن نیستم. اما بچه‌های خوش لباس و خوش تیپمون خیلی عالی می‌فروشن و اونایی که ریش دارن و خاکستری و خلاصه طرفدار ا.ن هستن، موفقیت زیادی ندارن. راستش خودم اگه خریدار بودم از یکی که خوش‌تیپه و خوش خلق و توی چشام نگاه می‌کنه می‌خنده و با ادبه خرید می‌کردم نه از یکی با شش تا انگشتر فیروزه و پیرهن خاکستری روی شلوار و نگاهی که داره می‌ره توی کفشش.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۱

روزهایی که می‌گذرد

قد یه فیل الان گرسنه‌ام و دارم سعی می‌کنم جلوی خودمو بگیرم و چیزی نخورم. به شدت دارم چاق می‌شم. نگران کننده. مامان و بابا گفتن ورزشهایی که این مدت کردم، هیچ تغییری ایجاد نکرده و همون توپی‌ام که از مشهد اومدم. توپ که نه. بابا بهم می‌گه دوک. این بار می‌گفت که اگه ادامه بدم خود چرخ نخریسی می‌شم. یه زمانی برای یک کیلو وزن اضافه کردن دکتر می‌رفتم. حالا می‌خوام برم دکتر برای چاقی. فک کنم یه چیزیم بالا و پایین شده. 
...
این چند شب فیلتر‌شکن نداشتم. طول کشید تا تمدیدش کردم و وصل شد. تور سرعتش خیلی کمه و آدم تا می‌یاد لودش کنه حرفهاش می‌ماسه توی دلش.
هنوز می‌گردم دنبال خونه. داشتم پشیمون می‌شدم و تو فکر بودم بلاخره آیدا و دوستان رو دعوت کنم بیان اینجا هم شام بخوریم و هم جمعیت معماریون نظر بدن چه خاکی می‌شه بر سر کوچکی خونه و صدای همسایه کرد. اما باز خودم رو جمع و جور کردم و می‌گردم شاید جایی با شرایط من پیدا شد. 
دیروز یه‌جای خوب توی خیابون دستور دیدم. خیلی کوچه قشنگ و باحالی داشت. خونه نوساز بود. قیمتش هم خوب. فقط نمی‌دونم چرا یارو اتاقاشو کج و کوله ساخته‌بود.
همچین هم کار ناخوشایندی نیست دنبال خونه رفتن. یه‌جور تفریحه. البته برای آدم بیکار نه من که به‌قول مامانم پنبه بزارن دم کونم، آتیش می‌گیره. 
...
بقیه چیزها معمولی و بی‌خبر می‌گذره. این هفته گل‌یاس می‌یاد پیشم. هفته بعد هم برادرم می‌یاد. هر سال، اردیبهشت ماه، من مسافر‌پذیر می‌شم :)
آخخخخخخ که الان دلم از اون چیلی مامک می‌خواد که تعریفش رو توی فیس‌بوک کرده!